بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فاطمه ورشابی

@varshabi.fatima

141 دنبال شده

194 دنبال کننده

                      خوشبختانه در میان آب‌های طغیان این زندگی، چند جزیره کوچک هست که بتوان به آن پناه برد: کتاب‌های زیبا، شاعران، موسیقی‌...

فاطمه هستم😇
مامان👨‍👩‍👧
کارشناسی مهندسی صنایع📊
عاشق کتاب و کتاب و کتاب📚📖🕯
                    
fatima.booklife

یادداشت‌ها

نمایش همه
                وای...عجب داستانی..عجب پایانی...خیلی لذت بردم خیلی بیشتر از اون‌چه که فکرشو میکردم بهم خوش گذشت با این کتاب( مخصوووصا یک سوم پایانی داستان)
من صوتی گوشش دادم، دقیقه‌های آخر رو همش  داشتم با یه لبخند و آفرین سااام آفرررین(🤣) گوش میدادم انقدر که داشتم کیف میکردم باهاش.
و اما کاراگاه اسپید..میتونم بگم اصلا به‌خاطر همین کاراگاه بود که کتابو خوندم از همون صفحه‌ی اول با اون "V" های توی صورتش دل منو برد😁😂
کتاب تقریبا تا نیمه‌هاش پر از ابهام بود و تاریکِ تاریک، هر لحظه شخصیت‌ها انگار رنگ عوض میکردن و نمیشد درموردشون هیچ قضاوتی داشت، ولی با یه اعتمادی که نمیدونم از کجا میومد، میدونستم همه‌چی به بهترین نحو حل میشه و در آخر راضیم میکنه، و خوشبختانه همینم شد.
من تا قبل از این با سبک نوآر هیچ آشنایی‌ای نداشتم و اگه از کتاب خوشم اومده به این معنی نیست که سبک‌شناس یا تحلیلگر خوبی هستم، فقط به عنوان یه مخاطب عادی فکر میکنم سبک موردعلاقمو پیدا کردم(با تشکر از باشگاه کارآگاهان☺️)
خیلی جلوی خودمو گرفتم که تا قبل از تموم شدن کتاب نرم سراغ فیلمش، آخیش الان با خیالت راحت میتونم برم ببینم🚶‍♀️
        
                وقتی که انسان زندانیِ غرور خودشه،‌ این غرور میتونه ابزار شکنجه‌ی خودش به دست شکنجه‌گرانش باشه. 

جایی خونده بودم که دیکتاتوری رویِ دیگرِ فداکاری است.
به‌نظرم سارتر اینجا افرادی رو زیر سوال میبره که ممکنه از اون‌ها به اسطوره‌ی از خودگذشتگی و به‌قول لاندریو، قهرمانِ شهید یاد بشه ولی شاید اونا کسانی نیستن به‌جز افراد دیکتاتور و خودخواهی که حتی حاضر به ریختن خون عزیزترین فرد زندگیشون میشن تا به اون غرور و افتخاری که میخوان کسب کنن لطمه‌ای وارد نشه.
آدمایی که حتی از پوچ بودن هدفشون آگاهن و قلبا هیچ باوری به اون ندارند ولی اون هدف و آرمان پوچ رو وسیله‌ای میکنند برای ارضای خودخواهی و غرور خودشون.

شاید یکم بدجنسانه باشه ولی لذت بردم وقتی پایان داستان، کلوشه در جواب لاندریو برای توجیه اون کارش گفت: شاید این‌جوری انسانی تر باشد :)

فکر میکنم این نمایشنامه‌ نقطه‌ی آغاز علاقه‌مند شدنم به نمایشنامه بشه، البته تا قبل از این، چهار نمایشنامه دیگه خونده بودم که هرکدوم به سهم خودش تاثیر داشته ولی مردگان بی‌کفن و دفن رو یه‌جور دیگه دوست داشتم :) و امیدوارم برداشت من از منظور و هدف این نمایشنامه درست بوده باشه.
        
                سیزده یا چهارده سال پیش خونده بودمش و هنوزم وقتی اسمشو می‌شنیدم یا عکسشو میدیدم مزه ی شیرینش زیر زبونم بود و حالا که دوباره بعد از سالها خوندمش، رفتم به اون دوران.دلم برای کتابخونه ی مدرسمون تنگ شد..یادمه اون کتابخونه کتابای خیلی زیادی داشت ولی تک و توک بچه هایی بودن که کتاب امانت میگرفتن و میخوندن. یاد دبیر ادبیات اول راهنماییمون افتادم که سرکلاس برامون خمره رو میخوند و من از همونجا آقای مرادی کرمانی رو شناختم. حتی یادمه با چه لحنی و چقد روون و شیرین و با لذت میخوند برامون💖 یادش بخیر برای تشویق کردنمون به کتاب خوندن، هر کتاب غیردرسی که میخوندیم و سرکلاس معرفیش میکردیم بهمون یه مثبت میداد🥲 یادمه بعضی روزا چشماش پشت عینک قرمز و خسته بود انگار شب تا صبح بیدار بود. من اون موقع پیش خودم میگفتم حتما تا صبح کتاب میخونده و نخوابیده😅 اول راهنمایی بیشتر از هرچیزی منو یاد زنگ ادبیات و خانم بنوره میندازه. خیلی دوست دارم یه بار دیگه ببینمش🥲💖

🌱 امیدوارم شماهم مثل من تو نوجوونی خونده باشیدش چون برای اون سن خیلی میتونه جذاب و شیرین باشه ولی اگه تا حالا نخوندین حتما یه روز برید سراغش. قول میدم صفحه آخر و جمله آخر رو که بخونید به پهنای صورت لبخند میزنید💖

تیرماه ۱۴۰۱
        
                از خوندن این کتاب میشه لذت برد، ولی به یه شرط! با دید سفرنامه نخونیدش! 
روی جلد کتاب نوشته شده: مجموعه‌ای از سفرنامه‌ها و عکس‌ها، ولی به نظرم به‌جای عنوان سفرنامه باید از خاطراتِ(گزارشات) کوتاه سفر استفاده میکرد.
کتاب خیلی جذاب شروع شد، مقدمه کتاب رو دوست داشتم.
اگه بخوام دید کلی(به شدت کلی😅) که از خوندن گزارشات کشورای مختلفِ این کتاب پیدا کردم بگم:

فرانسه: مردم کتاب‌خون و کتاب‌دوستی که به‌جای این‌که سرشون تو زندگی همدیگه باشه، مشغول کتابشون هستن.(بخش دومش مربوط به یه موضوع پَرت بود که به‌نظرم جاش توی این کتاب نبود به این شکل)
 اسپانیا: مجلات و روزنامه‌های جایزه‌دار (دلم خواست😅)
لبنان: مردم امن
هندوستان: فقر و فقر☹️  قصه‌ی "تاج محل" برام جالب و عجیب بود.
ایتالیا: پیتزاهای بد فرم و به‌درد نخور😐😁 خیابونایی که وقتی توش قدم میزنید انگار توی دل تاریخ هستید(خیلی جذابه نه؟🤩)
ارمنستان: انقدر کم و بی‌هیجان ازش گفته بود که هیچی ازش یادم نمونده
کره جنوبی:  یه کشور گرون با غذاهای فوق ضد ذائقه ایرانی😶
ایالات متحده آمریکا:کشور شلوغ ولی جذاب و از همه رنگ
 و به‌نظرم بهترین بخش کتاب بود و بلاخره به یه سفرنامه شباهت داشت.
یه چیز عجیب اینکه یه‌جایی از کتاب از آمریکایی‌ها اینجور نوشته:"" تجربه‌ی حامد نشان می‌دهد که گنددماغ‌ترین و پرادعا‌ترین توریست‌ها، آمریکایی‌ها هستند، پر بیراه هم نمیگوید. آنها فکر می‌کنند همه‌ی دنیا باید به آن‌ها سرویس بدهد. آمریکایی‌ها همیشه متوقع هستند، همیشه غر می‌زنند.البته بعضی بسیار متشخص و آرام به‌نظر می‌رسند اما تعدادشان واقعا کم است.""
بعد توی آخرین صفحه‌ی کتاب اینو نوشته:""مجموعه عوامل مختلف،مردم آمریکا را مردمی خوش برخورد، مهربان، اخلاقی و بیش از حد انتظار مذهبی کرده است.""

چی شد؟؟!😐😐 نمیدونم سوتی بود یا دقیقا چه اتفاقی افتاد که نظر اقای ضابطیان عوض شد😁

روی هم رفته مارک و پلو کتابیه که همون‌طور که توی بقیه‌ی یادداشت‌ها نوشتن، نمیشه اسمشو سفرنامه گذاشت و خیلی سریع و بی‌مقدمه تموم میشه هر بخش( مثلا من درمورد اسپانیا و ایتالیا دلم می‌خواست خیلی بیشتر بگه مخصوصا از جاهای دیدنیشون)  ولی میتونید تو مواقع بی‌حوصلگی و وقتایی که نمی تونید کتابای دیگه‌تون رو بخونید، این کتاب رو  ورق بزنید و بخونید و لذت ببرید.
        

باشگاه‌ها

فعالیت‌ها

            "لعنت به این زندگی! از همه تلخ‌تر و ناراحت‌کننده‌تر این است که در آخر این زندگی به خاطر رنج‌ها هیچ پاداشی نصیب آدم نمی‌شود، بر خلاف اپرا هیچ صحنه‌های باشکوه پایانی نیست بلکه فقط مرگ است."

داستان درباره دکتری به نام "آندره یفیمیچ" هست که در بیمارستانی روانی کار میکنه و به واسطه کتابهایی که خونده، عقاید فلسفی مخصوص به خودش رو داره. از نظر آندره یفیمیچ، تمام افرادی که در اطرافش هستن، به عقل و تفکر توجهی ندارن و وقتشون رو صرف کارهای بیهوده میکنن. 
بعد از مدتی کار در بیمارستان، توجه اش به اتاق شماره ۶ و بیماری به اسم "ایوان دمیتریچ" جلب میشه و اونو هم صحبت خوبی برای خودش پیدا میکنه. ایوان دمیتریچ نظریات متفاوتی نسبت به آندره یفیمیچ درباره رنج و درد در زندگی داره و یکی از مسائل مهم در این داستانه که بهش پرداخته میشه. مسئله قابل توجه دیگه هم، عجیب بنظر رسیدن صحبت کردن یک دکتر با مریض روانیشه که به مزاق بقیه خوش نمیاد.

اولین اثری بود که از آنتون چخوف خوندم، جالب ولی غم انگیز بود. به نظرم شروعش ممکنه یکم آدمو سردرگم کنه، بهش فرصت بدید. پیشنهادی.
          

🌱کمی بعد پدرم مرد. او را در گورستانی که مشرف به کارمونا بود دفن کردیم. در تابوت او که به ته قبر می‌رفت جنازه چروکیده خودم، گذشته بیهوده خودم را می‌دیدم که دفن می‌شد، و دلم به درد می‌آمد. «من هم مثل او، بی‌آنکه کاری کرده باشم، می‌میرم؟»

🌱خودتان حتما میدانید که در این دنیا همه چیز پیش پا افتاده و بی اهمیت است، غیر از جرقه‌های والا و معنوی عقل بشر. عقل فاصلهٔ عظیمی بین حیوان و انسان ایجاد می‌کند، نشانه ای است از منشأ الهی دومی، و تا اندازه‌ای جای فناناپذیری نداشته‌ی انسان را میگیرد. به این ترتیب، عقل تنها منبع موجود برای لذت بردن است. ولی چشم و گوش ما در این دور و بر نشانه ای از عقل نمی‌بیند و نمی‌شنود، یعنی ما از لذت محرومیم. البته کتاب داریم ولی این اصلاً جای مصاحبت و گفت‌وگوی رو در رو را نمی‌گیرد. اگر اجازه بفرمایید تشبیه ضعیفی بکنم، می شود گفت کتابها مثل نت هستند، در حالی که گفت وگو مثل آواز است.

چقد قشنگگگگ بود دزیره عزیزم! منم همین طور، منم همسرت رو دوست دارم😂😂😂 خیلی این فصل خیلی چسبید *.* ژان باتیست اینجا، جواب همه نامردی ها و تبعیض های این مدت ناپلئون رو خیلی مودبانه داد :))) و به جایگاهی رسید که هیچکدوم باورشون نمیشد ^_^ چقدر این بچه استرس داره 🥲

🌱زیاد کتاب می‌خواند. گاه در کلوب بست می‌نشست، ریشش را با حالت عصبی می‌کشید و مجلات و کتاب‌ها را ورق می‌زد. از چهره‌اش معلوم بود که نمی‌خواند، بلکه می‌بلعد و حتی فرصت خوب جویدن به خود نمی‌دهد. از قرار معلوم، مطالعه یکی از عادت‌های بیمار‌گونه‌ی او بود، چون با ولع یکسانی به هرچه دم دستش بود هجوم می‌برد، حتی به تقویم‌ها و روزنامه‌های سال گذشته. در خانه همیشه درازکش کتاب می‌خواند.