بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

طاهره گوهری

@taherehgohari

35 دنبال شده

88 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                این یادداشتی بر اینه که چرا از دست چارلز دیکنز عصبانی هستم.
اگر که کلاسیک خوندن رو دوست دارید، به خصوص ادبیات کلاسیک انگلستان رو، احتمالا از خوندن این کتاب لذت می‌برید. داستان زندگی دختری به نام مارگارت که پدرش کشیشه و دچار شک و تردید در اعتقاداتش میشه. تا جایی که تصمیم می‌گیره کلیسا و همه مزایای زندگی نسبتا مرفهی که داره رو رها کنه و بره در یک شهر صنعتی زندگی کنه.به درآمد کمتر رضایت بده و زندگی سخت‌تری داشته باشه. داستان همراه با مارگارت پیش می‌ره و تحول اصلی توی این شخصیت اتفاق می‌افته. ولی خب...
داستان به صورت پاورقی توی مجله‌ای چاپ می‌شده که آقای چارلز دیکنز سردبیرش بوده. و آخرهای داستان کمی آبکی شده. شاید هم کمی بیشتر از کمی. چون دیکنز مدام به الیزابت گسکل فشار می‌آورده که سریعتر جمع کنه داستانو.بودجه ندارن، پول چاپ گرونه و... . یه جاهایی که توی پاورقی‌ها هم اومده گسکل مجبور شده داستان و کارکترها رو جوری پیش ببره که نه درسته و نه خودش دوست داره. 
هرچند نظر شخصیم اینه که ارزش یکبار خوندن رو داره. داستان عاشقانه‌اش امتیاز قبولی رو از من می‌گیره. و نثرش روونه. بعضی جاها هیجانیه. بعضی جاها دلت می‌خواد نویسنده دیگه اینقدررر هم توضیح نده دیگه:)
 به نظرم ترجمه واقعا خوب بود. اطلاعات اضافه‌تر داستان که توی پی‌نوشت‌ها بود واقعا درست و حسابی و تحقیق شده بودن. 
با اینکه کتاب قطوریه ولی خوندنش خیلی طول نمی کشه. یعنی می‌خوام بگم حداقل کشش رو داره و احتمالا ادامه خواهید دادش.
در انتها اضافه کنم که اگر حال و حوصله خوندنش رو ندارید یا بنظرتون زیادی طولانیه و اینا، یه سریال هم بی‌بی‌سی ازش ساخته، که اون رو هم دیدم و تا حد خوبی وفادار به اصل داستانه. بازیگرای قوی‌ و خوبی هم انتخاب کرده. اگر که کتاب رو نمی‌خونید، سریال رو ولی حتما ببینید. چهار قسمت یک ساعته است و خالی از لطف نخواهد بود.
        
                اومدم بنویسم کتاب، ولی فکر می‌کنم این اثر فقط یه کتاب نیست. یه چیزی شبیه فیلم یا تئاتر بود منتها از نوع نوشته شده. حقیقتا توصیفش سخته. خوندنش شبیه همون حسیه که هری پاتر رو می‌خونی. همه صحنه‌ها زنده‌ان. انگار تو ایستادی یه گوشه، و اون گوشه خیلی هم جای درستیه، جاییه که نه احساس جهل می‌کنی که همه آدم‌های داستان از تو بیشتر می‌دونن و نه حرص می‌خوری از حماقتشون. دقیقا اندازه است. فضاسازیا بی نظیره یه جاهایی حتی بوی کوچه خیابونای بارسلون رو حس می‌کردم. شخصیت موردعلاقه‌ام مشخصا فرمین بود:) دیالوگهای خیلی ظریف و طنازانه‌ای داشت.یه چیزی هم که خیلی بهش معتقدم اینه که تا وقتی شخصیت منفیت خوب پرداخت نشده باشه، قهرمان خوبی نخواهی داشت. و بازرس فومرو واقعااا عالی بود. خلاصه که واقعا از لحاظ روایی و کشش داستان تا انتها آدم رو نگه می‌داره بخصوص بخش‌های آخر و واقعا با توجه به حجمش خسته و ناامیدت نخواهد کرد. لذت فراوانی برای طرفداران ژانر گوتیک و عاشقانه و معمایی و جنایی و...شاید اصلا بشه گفت همه ژانرها خواهد داشت:)
در مورد ترجمه هم خوب و روون بود منتها ایرادهای ویراستاری و چندجا غلط‌های املایی بد و فاجعه دیدم. پاورقی‌ها یه جاهایی زیادی از حد بودن و توضیح اضافی و دورکننده از خط اصلی داستان. ولی همه این‌ها اونقدر بد نبود که نشه تحمل کنی و خود داستان اینقدر خوب بود که این جزییات حاشیه‌ای حواستو کمتر پرت کنه.
در آخر هم اینکه یه تیکه از قلبم توی کتابفروشی سمپره و پیش دنیل و خولین و دوستانشون باقی می‌مونه برای همیشه⁦(⁠^⁠^⁠)⁩
        
                من در اکثر مواقع ایمان دارم که کتاب‌ها از فیلم‌ها بهترن. یعنی اگر از یه اثر یه نسخه کتابی باشه و یه نسخه تصویری، همیشه و همیشه میگم کتابه بهتره. ولی خب، تو این یه مورد خاص، دوست داشتم فیلمی از این کتاب ساخته بشه و به نظرم فرم بهتری واسه این اثر بود. چون که سانسور:( مترجم تا حد زیادی تلاش کرده بود که بفهمونه چی میشه ولی سانسور رو هم میفهمی و اذیت کننده است. بماند که سانسور تو ادبیات و اصولاً سانسور تو هرچیزی چقدر باعث خشم من میشه. و متاسفانه این اتفاق تو کشوری که داریم توش زندگی می‌کنیم و عده خاصی!! برامون هرروز تصمیم میگیرن چیز عجیبی نیست.
بگذریم، داستان درباره یه کتاب فروشیه به اسم نایتینگل که ارثیه دختر ژولیوس نایتینگل، امیلیاست. امیلیا تلاشش رو می‌کنه که کتابفروشی رو سرپا نگه داره و توی این راه عده‌ای همراهشن و عده‌ای مترصد فرصتن که کتابفروشی رو به دست بیارن یا کاری کنن شکست بخوره. توی این مسیر چندین خرده پیرنگ می‌بینیم و وجه شبه همه اینها عشق و ارتباط با کتابفروشیه.
ادبیات چندان فاخری نداره. خیلی ساده و بسیاری از جاها کلیشه‌ای و سطحی از ماجراها رد میشه.ویراستاریش اصلا خوب نیست و سوتی‌های بدی داره مثل چسبیدن کلمات بهم:)
درکل در دسته کتاب‌های شل کن بخون برای من قرار می‌گیره. فکر می‌کنم برای کسانی شبیه من که هرازچندگاهی می‌افتن تو دام نخوندن و ادامه ندادن مسیر کتابخونی (تنبلی) انتخاب خوبیه که حداقل سیم‌های اتصال با کتاب‌ها رو نگه دارن.
این رو هم بگم که تصورم این بود بخشی از کتاب به بقیه کتاب‌ها میپردازه ولی راستش جز لوکیشن کتاب فروشی چندان ربطی به کتاب‌ها نداشت.
با همه این ویژگی‌ها، از خوندنش لذت بردم. هرچند گذرا و سطحی ولی خب آدمیزاد یه وقتایی نیاز داره از چیزهای سطحی لذت ببره:)
        
                این کتاب داستان زنیه که شوهرش گم شده یا ترکش کرده. کل چهارصد صفحه منتظریم تا شوهرشو پیدا کنه. مدام تکرار می‌کنه که چه اتفاقاتی افتاده، از رابطه‌شون و دو تا دختراش و اومدنش از آمریکا به پاریس می‌گه، ولی هیچی! فقط همین! مدام تکرار و تکرار و پرگویی و پرگویی راوی. نمی‌فهمیم درست کجاست، چی می‌خواد، چه مرضی داره، می‌خواد شوهرشو پیدا کنه یا نه، و اصلا چشه به طور کلی؟
چهارصد صفحه وقتم رو ریختم دور واقعا. بعید می‌دونم بشه اسم رمان یا داستان یا حتی کتاب روی این نوشته گذاشت. پر از سانسور بود، ترجمه اصلا روان نبود، داستان بی‌اندازه کشدار و لوس و بی سروته بود و واقعا ارزش حتی یک‌بار وقت گذاشتن رو هم نداشت.
یه چهار صفحه وسط کتاب غیب شده بود، که انگار از نشر ثالث خیلی هم بعید نیست، و حتی نبودن چند صفحه هم خللی در داستان وارد نکرد.
خلاصه اینکه از وقتی که واسه این کتاب گذاشتم پشیمونم. با هیچ چیزش ارتباط برقرار نکردم و اصلا خوب نبود به نظرم. اصلا هم توصیه نمی‌کنم بخونید.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

پست‌ها