سارا رحیمی

سارا رحیمی

بلاگر
@sararahimi

118 دنبال شده

109 دنبال کننده

            معلم ادبیات و نگارش و دوستدار کلمه! 
          
_sara_rahimi_
korraseh

یادداشت‌ها

نمایش همه
                [هفده از صد] 

من عاشق نگاه‌کردن از بالای دیوارم. از بالکن خانه‌هایی که مشرف‌اند به حیاط همسایه خوشم می‌آید. مرده‌ی رفیق‌شدن با اینهایی هستم که از پستوی زندگی برایت چیزمیز تعریف می‌کنند. آدم‌هایی توی نظرم جذاب می‌آیند که بلدند بفهمند پس پرده‌ی حرف‌ها و رفتارها چیست و این کتاب را هم به همه‌ی این دلیل‌ها دوست دارم. این کتاب کتابِ سرک‌کشیدن از بالای دیوار قصه است. خواندن دستِ تالکین نابغه است وقتی دارد با تردستی‌هایش هوش از سر آدم می‌برد. وقتی آدم را همراه فرودو می‌برد داخل روایت و بیرون می‌آورد بی اینکه بفهمی چه شد. من این کتاب را بین کتاب‌های نظریِ درباره‌ی داستان خیلی دوست داشتم. نویسنده خوب می‌دانست چقدر به قصه ارجاع بدهد و چقدر توضیح بدهد که بتوانی در لذت شعبده‌ی تالکین سهیم شوی. از کتاب می‌شود تکنیک‌های روایت تالکین را فهمید و احیاناً! به کار گرفت. مقدمه‌ی خیلی خوب رؤیا پورآذر هم به‌قدر خود مقاله آموزنده و جالب بود و خود مقاله هم ترجمه‌ی خوبی داشت. 
کاش نشر اطراف این مجموعه را باز هم ادامه بدهد. 
زنده‌باد کتاب‌های نظری این‌مدلی!


پ. ن: من بعد از دیدن فیلم‌های ارباب حلقه‌ها، رفتم سراغ کتابش ولی نیمه‌ی جلد یک رها کردم. راستش ترجمه را خیلی دوست نداشتم. ترجمه‌ی گفتگوها به زبان معیار خوشایندم نبود. بعد خواندن این کتاب اما تصمیم گرفتم یکبار دیگر شروع کنم به خواندن. کتاب، نسخه‌ی صوتی فوق‌العاده‌ و حرفه‌ای‌ای هم دارد. اگر دیوانه‌ای در این جمع هست که با هم بخوانیم، من واقعاً خوشحال می‌شوم. :) 



فراروایت در ارباب حلقه‌ها، مری ر بومن، نشر اطراف
١٠١ صفحه


#کتاب_های_1403
        

29

                [شانزده از صد]

چه‌جوری حوصله داری به‌هم بریزی ولی حوصله نداری جمع کنی؟

این جمله همه‌ی نوجوانی من است. مادرم با استیصال هر بار این را گفته و شنیده‌ام. فقط شنیده‌ام. 

حالا توی این خانه‌ای که دیگر از کسی چنین جمله‌ای را نمی‌شنوم، بازهم یقه‌ام را می‌گیرد. انگار این جمله مال مامان نیست. مانیفست کار خانگی است که هر وقت و بی‌وقت خودش را نشان آدم می‌دهد.
نامرئی‌بودن کارهای خانه مصیبت بزرگی است. اینکه کثیفی خیلی بیشتر از تمیزی به چشم می‌آید. اینکه در بهترین حالت وقتی همه کار کرده‌ای، هیچ به‌نظر می‌رسد و خیلی راحت به آشفتگی قبلش برمی‌گردد. 
دوستم می‌گفت:  « تنها راهی که برای مرتب‌موندن خونه وجود داره، اینه که نذاری به هم بریزه.» همین‌قدر بی‌معنی و مسخره و واقعی! 
روزهای زیادی توی زندگی هست که من سعی می‌کنم برای کارهای خانه معنا پیدا کنم و روزهای به‌مراتب بیشتری هست که زور این بی‌معنایی می‌چربد و سراغ هیچکدام این کارها نمی‌روم. 
خیلی وقت‌ها می‌پیچم به بازی. خیلی وقتها کلک می‌زنم و خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم انگیزه برای این کارهای بی‌پایان جور کنم. بزرگترین کشفم تا حالا مهمان دعوت‌کردن بوده. :) 
مهمان عزیزی که شوق آمدنش از جا بلندم کند که خانه را قشنگ‌تر کنم. این بهترین راهکاری است که برای چراهای بی‌جواب کار خانه پیدا کرده‌ام اما همیشه جواب نیست.
برای کار خانه انگار هیچ‌چیز جواب قطعی نیست پیچیدگی کلافه‌کننده‌اش بالاخره یک جوری یقه‌ات را می‌گیرد. 


کتابی که تازگی خواندم، یک همدلی طولانی بود برای همه‌ی این کارهای بی‌پایان و دوست‌نداشتنی. 
کتاب هزارتوی کار خانگی را با حلقه‌ی زن‌اندیشی همخوانی کردیم. 
بیشتر از هر چیزی همین موضوعش برایم جالب بود. اینکه کسی آمده این موضوع را گذاشته وسط و درباره‌اش بحث کرده، خیلی تحسین‌برانگیز بود.
شروع بسیار باشکوهی هم داشت و خیلی هوشمندانه طرح مسئله می‌کرد. نویسنده بعد از تعریف کار خانگی، 
در هر فصل یکی از مباحث مربوط به کار خانگی را مطرح می‌کرد و برایش از مصاحبه‌های بسیاری که انجام داده بود، شاهد می‌آورد. خواندن اینهمه مصاحبه‌ی مشابه، گاهی ملال‌آور بود و می‌شد حجم کتاب را با ویرایش بهتر، چهل‌پنجاه درصد کاهش داد اما در بعضی مصاحبه‌ها نکات خواندنی و آموزنده‌ای پیدا می‌شد.
به‌نظرم در این بخش لازم بود نویسنده از ویراستاری بی‌رحم و جدی کمک بگیرد. 
نکته‌ی دیگری که به نظرم از کارآمدی کتاب کم می‌کرد، این بود که نویسنده تنها صدای کسانی را منعکس کرده بود که درگیر کار خانگی‌اند و به همین خاطر، کتاب در شکل‌دادن گفتگو تا حد زیادی ناتوان بود. 
کتاب بسیار خوش‌خوان است و غیر از تکرارها که گاهی خسته‌کننده‌اند، دست‌انداز جدی‌ای ندارد. 
به‌نظرم، غیر از  «منم همینطور»هایی که در خواندن تجربه‌های دیگران ناخودآگاه به زبان آدم می‌آید، خواندنش برای هر کسی که به نحوی با کار خانگی مرتبط است، آورده دارد و یکی از مهم‌ترین آورده‌هایش می‌تواند این باشد که کار خانگی را در ذهن خواننده‌اش محترم‌تر، پرزحمت‌تر و ارزشمندتر از گذشته جا می‌اندازد. 


 📖: هزارتوی کار خانگی، نجمه واحدی، نشر آموزه
٣٠۴ صفحه

#کتاب_های_1403


پی‌نوشت: ممنون از فاطمه‌جان بهروزفخر برای دعوت خوب و کتاب‌های خوب‌تر.
        

28

                [شانزده از صد]

آب هرگز نمی‌میرد خاطرات میرزامحمد سلگی است.
از چالش‌برانگیزترین‌های امسال بود. از راوی بدم می‌آمد، با او قهر می‌کردم. غضب می‌کردم. نمی‌پذیرفتمش و بعضی جاها، کتاب را به کناری پرت می‌کردم.
به قول احسان عبدی‌پور، او در انکار ما بود و ما در انکار او.
سلگی زندگی‌اش با یکی مثل من خیلی فرق می‌کرد. نگاهش به خانواده، همسر، زندگی، جنگ، جهاد، حج و...
رفتارهایش با خانواده کفرم را بالا می‌آورد، نگاه شعاری و صورتی‌اش به جنگ و جانبازی خشمگینم می‌کرد و شورِ غیرهوشمندانه‌اش در تحلیل‌ها و رفتارهایش حالم را می‌گرفت.
به‌زور تمامش کردم، کمترجایی از کتاب متأثر شدم و صحنه‌های کمی از کتاب احتمالاً با من بماند.
اما باید می‌خواندمش.
این کتاب قطور، با همه‌ی سخت‌بودنش، این را برای من داشت که به فارسی سخت! بفهمم مرد لر کشاورززادهٔ روستایی بسیجی شبیه من فکر نمی‌کند و قرار هم نیست بکند.
خواندنش کمکم کرد، اگرچه کلافه و دورم، تلاش کنم بفهمم که کسی مثل او، با آن سبک زندگی، چه‌طور به مسائل نگاه می‌کند. به عبارت بهتر، یادم آورد مرکز عالم نیستم!
در کنار این قضاوت‌های شخصی من، حضور راوی در همه‌ی جنگ تحمیلی، نکته‌ی مثبتی بود. روایتی که از تفاوت‌های روحیه‌ی ارتشی و سپاهی دارد هم بانمک و خواندنی است.

آخر آخر هم دیدم این تیزر را از کتاب ساخته‌اند که واقعاً دیدنی است.

https://www.aparat.com/v/a86q43a


#کتاب_های_1403
        

1

                [چهارده از صد] 

بین کتاب‌هایی که از زندگی همسران شهدا خوانده بودم، این‌یکی چند ویژگی بارز داشت. یکی اینکه برخلاف برخی، زن عاشق همسرش بود ولی در او ذوب نشده بود. 
تقلای دوست‌داشتن و دلبسته‌نشدن را صادقانه تصویر کرده بود. 
نویسنده رابطه‌‌ی فخرالسادات با همسرش را کلیشه نزده بود و فردیت راوی را حس می‌کردی.
کتاب به معنای درست کلمه  «زندگی خصوصی» فخرالسادات موسوی و همسر شهیدش بود. این حس را به تو می‌داد که داری از یک گوشه‌ای نگاهشان می‌کنی و نگاهت روی راوی آنقدری سنگین نیست که زندگی‌اش را برایت سانسور کند و هیچ‌چیزش را نشانت ندهد. 
 نویسنده هم مطلقاً از متن بیرون نمی‌زد و در خلال قصه این را باور می‌کردی که دختر مشهدی ساکن زنجان دارد این‌ها را روایت می‌کند. 
شخصیت جفتشان را هم دوست داشتم، اما می‌دانم توصیف‌کردنشان روایت کتاب را حیف می‌کند. 

من نسخه‌ی صوتی‌اش را شنیدم و راضی‌ام. البته خیلی باکیفیت نبود و گوینده کمی شل و بی‌فراز و فرود می‌خواند اما غیر از همان اوایل، من را اذیت نمی‌کرد. 


امتیاز: ۴ از ۵ (یک نمره برای بعضی عاشقانه‌های لوسشان کم کردم که جا داشت بهتر روایت شود. :)) 

#کتاب_های_1403


📖: پاییز آمد، گلستان جعفریان، سورهٔ مهر
        

1

                ما اغلب هیچ راهی برای شجاع‌تر شدن نداریم، جز اینکه ترسمان را زندگی کنیم.


[یازده از صد]

با حانیه حرف می‌زدیم. درباره‌ی همه‌چیز. حرف کتابی را پیش کشیدم که دیشبش تمام کرده بودم؛ گورهای بی‌سنگ.
موضوعش را که فهمید، پرسید چرا باید یک کتاب درباره‌ی نازایی را اینهمه دوست داشته باشم. خودم هم خوب نمی‌دانستم چرا و همه‌ی این هفته همین سوال توی ذهنم می‌چرخید. اینکه چه چیز این کتاب اینطور جذبم کرده و گمانم ماحصل همهٔ این یک هفته می‌شود یک کلمه‌ی ناقابل: شجاعت!

گورهای بی‌سنگ داستان شجاعت نویسنده است که هر بار -به قول مولاعلی - خودش را در ترس افکنده، بیشتر ترسیده، ناامید شده و باز دست روی زانو گرفته و بلند شده. این تقلای بی‌امان، این روایت عریان و صریح، من را اسیر خودش کرد.
به نظرم هر کسی، جدای از جنسیتش می‌تواند این جستارها را بخواند و خودش را یک گوشه‌ی آن پیدا کند. چراکه در وجود همه‌مان نقص‌هایی پیدا می‌شود که به‌خاطرشان در عذابیم و حتی نمی‌توانیم به کلمه در بیاوریمشان.
گورهای بی‌سنگ مواجهه‌ای بی‌نهایت همدلانه با این جنگ‌هاست. مواجهه‌ای عمیق، دقیق و جسورانه. 


📖: گورهای بی‌سنگ، بنفشه رحمانی، نشر چشمه
١٣٠ صفحه

امتیاز: ۴.۵ از ۵


        

2

                [هشت از صد]


امروز بالاخره طلسم را شکستم و یک کتاب ناقابل را در اردیبهشت تمام کردم. اردیبهشت پر بود از کتاب‌های نصفه‌نیمه. بعضی (مثل این‌یکی) را انقدر دوست داشتم که نمی‌خواستم تمام شوند. بعضی آنقدر که باید، کشش نداشتند، یکی را توی مسجد جا گذاشتم و چندتا را فقط نمی‌خواستم تمام کنم. انگار موجود چموشی توی مغزم میل داشت کتاب‌های نیمه‌کاره را جلوی چشمم ردیف کند که شبیه آینه‌ی دق آزارم بدهند و او لذت ببرد.

این‌یکی را ولی بالاخره امروز تمام کردم و خیلی دوستش داشتم. این ترکیب سفرنامه و جستار شخصی که مهزاد الیاسی با چیره‌دستی خلق کرده بود برای من خیلی خوشایند بود؛ خوشایندتر از سفرنامه‌هایی که تا به‌حال خوانده بودم.


قلم مهزاد الیاسی خیلی روان است. آدمی نیست که بشود در کلیشه‌ها چپاندش. بامطالعه است و ارجاعاتش به متون، از سهروردی بگیر تا شکسسپیر و آیات قرآن، متنش را غنی‌تر کرده و اینهمه جمله‌ای که باوسواس نوشته شده، من را موقع خواندن سر ذوق می‌آورد. زیر جمله‌های بسیاری برای خودم خط کشیدم تا بعداً به آنها برگردم.


کتاب روایت سفرهایی است که او پیاده، آرام و با یک کوله‌پشتی انجام داده و در اغلب اوقات خودش را به مسیر سپرده. با آدم‌های تازه همکلام شده و دل به تجربه‌های جدید داده.


 به نظرم چهارپنج جستار آخر به قوت قبلی‌ها نبود و کمی نفس خواندنم را گرفت. موقع خواندنشان حس می‌کردم تجربه‌ی عشق و بودن در خانقاه و قونیه در او قوام نیافته و به‌طبع، خوب هم روی کاغذ نیامده.


در کنار همه‌ی این‌ها، چیزی که کتاب را برایم به‌یادماندنی می‌کند، اتفاق بامزه‌ای است که در یکی از سفرهای اردیبهشت برایمان افتاد.


 درست وقتی که یادداشت سفر نویسنده را به نپال خواندم، چند صفحه جلوتر اتوبوسمان به مقصد شیراز، چهارمرتبه خراب شد، یک بار جاده را آب گرفت و گیرمان انداخت و سفر دوازده ساعته، بیست‌ویک ساعت طول کشید. انگار، شیرازی‌های داخل اتوبوس با نپالی‌های سفر مهزاد دست‌به‌یکی کرده باشند، لب به اعتراض باز نمی‌کردند و ما حیرت‌زده، خون‌خونمان را می‌خورد که این مردم اینهمه خونسردی را از کجا آورده‌اند و من که کتاب دستم بود با خودم گفتم: «لابد از همانجا که مردم نپال.» 




#کتاب_های_1403




        

8

                [شش از صد]

کشتن شخصیت‌ها کار من نیست. از بیست‌سی صفحه‌ی آخر همه‌ی زندگی‌نامه‌ها می‌ترسم. دلم نمی‌خواهد بخوانمشان. چندین زندگی‌نامه توی کتابخانه‌ام هست که آخر هیچ‌کدام را نخوانده‌ام. کتاب نا را هم برای همین تمام نمی‌کردم. نمی‌توانستم ببینم این مرد را، این مردی را که از سر دنیا زیاد بود را، کفن‌پوش کنند. من این کتاب را به‌زور تمام کردم. خواندنش بیشتر از بیست روز طول کشید، فقط به‌خاطر همین.
دیشب این مرد پر کشید. حسین‌وار و اسطوره‌ای، زندگی کوتاهش را تمام کرد و رفت.
مردی که دکتر شریعتی در وصف یکی از کتاب‌هایش گفته بود:  «مرغی دورپرواز که شهری عظیم را دیده و به‌شتاب از آن گذشته» که توصیف درستی برای شخصیت او هم هست.
شهید صدری که نا نشان آدم می‌دهد، همچین آدمی است. دورپرواز، بی‌حاشیه، روادار، خوش‌سلیقه و دانشمند. خیلی دانشمند!

و اما بعد، 
نثر کتاب تمیز و برخوردهای ذکرشده از شهید، گاهی تأمل‌برانگیز و گاهی میخکوب‌کننده است. نمی‌شود کتاب را بخوانی به عمر کوتاه این مرد و قدرندیدنش حسرت نخوری. کتاب واقعاً هم ویراسته بود. خداقوت به خانم فهیمه شانه، ویراستار محترمش. 
من دوست داشتم از آمنه (بنت‌الهدی) خواهر شهید صدر و فاطمه، همسرش بیشتر بخوانم، تصویرشان در کتاب برایم واضح نمی‌شد. مواجهه‌ها برایم کافی نبودند، اما این سلیقه‌ی من است و از این حیث، دینی گردن کتاب نیست.
خواندن نا، با روایت خوب و تمیزش برای من مهم‌ترین فایده‌ای که داشت، این بود که شهیدصدر را از آن‌همه کتاب نظری و سنگین برایم بیرون کشید و او را دوست‌داشتنی‌ کرد. خیلی دوست‌داشتنی. 

همین. 

        

2

                [پنج از صد] 

«سلام بر قصیده‌ای که قافیه‌اش بعد تو گم شد... »


بعضی کتاب‌ها در دسته‌بنده‌ای قرار می‌گیرند به نام:  «کتاب‌هایی که دنیا را از چیزی که می‌شناسی برایت بزرگتر می‌کنند»  البته که این خاصیت عام کتاب‌هاست ولی به گمانم بعضی‌هایشان در این فقره خاص‌ترند. البته این ویژگی در موضوع معناپیدا نمی‌کند. در این قفسه هم می‌تواند جای کتابی باشد درباره‌ی فیزیک کوانتوم، هم زندگانی عرفا هم هر موضوع دیگر. 

این نوع کتاب‌ها همیشه برای من دوست‌داشتنی بوده‌اند از همین حیث که وقتی آنها را بسته‌ام، نسبت به چیزهایی که هیچ‌درکی از آنها نداشته‌ام پذیراتر و منعطف‌ترم کرده‌اند.

کهکشان نیستی برای من چنین کتابی بود. کتابی درباره‌ی احوال سالکان که از عالمی حرف می‌زد که من هیچ از آن سر در نمی‌آورم و مثل یک گردشگر به تماشا و حیرت آمده‌ام. 

اوایل خیلی دلم می‌خواست کتاب را زمین بگذارم و بروم رد کارم. اینهمه عجیب و بدیع بودن ماجراها و شبیه‌بودن بعضی از آنها به بهم، باعث می‌شد حوصله‌ام سر برود. انگار داشتم به آن نوع شگفت‌زده شدن عادت می‌کردم. ولی کمی بعدتر اوضاع بهتر شد. 

من کتاب را یواش‌یواش در نشست‌های کوتاهی در ماه رمضان خواندم و همین آهستگی باعث شد کم‌کم با کتاب انس بگیرم و حتی از زمانی به بعد برایش دلتنگ شوم. البته این چند روز خیلی به این فکر کردم که اگر ایام ماه رمضان نبود شاید کتاب را نیمه رها می‌کردم. اما برای ماه مبارک نسخه‌ی خوبی بود. 

تنها وجه کتاب که شاید تا انتها اذیتم می‌کرد، این بود که ٧۵ فصل نزدیک به ٧٠ راوی متفاوت دارد ولی در اکثر فصل‌ها لحن راوی‌ها به هم نزدیک است. 

در کنار این، اهتمام نویسنده بر ذکر کردن همه‌ی منابعش کار بسیار ارزشمندی بود. قلم را هم دوست داشتم، اگرچه ضعف‌هایی داشت. 

والسلام 




        

12

باشگاه‌ها

حلقه فانتزی_هری پاتر

284 عضو

هری پاتر و یادگاران مرگ

دورۀ فعال

دربارهٔ ادبیات کودک

59 عضو

درآمدی بر رویکردهای زیبایی شناختی به ادبیات کودک

دورۀ فعال

پست‌ها