بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

روشنا

@roshana.

210 دنبال شده

242 دنبال کننده

                      دانش‌جو :)
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                تا دو مجلسِ آخر، نمی‌دونستم سارتر هدف اصلیش از این کتاب چیه، برای همین به نظرم میومد داستان کتاب روند درستی که به فلسفه سارتر منتهی بشه، نداره. ولی معلوم شد داشتم زود قضاوت می‌کردم 😁 بعد که کتاب رو تموم کردم و فهمیدم چی میخواسته بگه، به نظرم اومد تو کارش موفق بوده.
داستان در مورد گوتز، یه افسر حرام‌زاده است که از پیوند اشراف و فقرا ایجاد شده. اون اول از همه از روی لج‌بازی با خدا به سمت شیطان میره. گوتز میخواد انقدر در بدی پیش بره که آسمان‌ها رو به تعجب وادار کنه. ولی بعد می‌بینه هر کاری که میکنه به نفع اشراف و به ضرر فقرا درمیاد. تو قسمت بعدی کتاب، گوتز سعی میکنه خدا بشه و در نیکی‌ها پیش بره اما می‌بینه که قضیه به این سادگی‌ها نیست و در زمانی که فکر می‌کرده داره خوبی میکنه، با منفعل بودن و مبارزه نکردنش، باعث مرگ هزاران انسان میشه و باز هم به بدی منتهی میشه. بعد از تلاش در راه دو سمت مطلق خوبی و بدی و فهم این که هر دو به ظلم به انسان منتهی میشه؛ به یه جنون، دلهره و گیجی میرسه و در دو مجلس آخر کتاب هر دو سمت رو رها میکنه و به طرف انسان میره. 

کل کتاب در حقیقت تجسمی از دو جمله است، اولین جمله از متن کتابه.
"دنیا بی‌عدالتی است: اگر قبولش کنی شریک جرم می‌شوی، اگر عوضش کنی جلاد میشوی."
که دوباره به همون نتیجه‌ی کتاب دست‌های آلوده می‌رسه: بعضی وقتا برای انجام خوبی باید به بَدی تن بِدی.
دومی هم جمله‌ای از نیچه است: خدا مرده.
سارتر از مرگ خدا صحبت می‌کنه یعنی دیگه خداوند در زندگی انسان امروز جایی نداره؛ ولی از از اون جایی که نیهلیست نیست (یعنی این طور نیست که بگه حالا که خدا نیست، هیچ معنایی وجود نداره و هرکس مجازه هر کاری بکنه) در نهایت خوبی و بدی رو بر اساس نفع جامعه انسانی تعریف می‌کنه.

حالا این خوبه یا بد؟ طبیعیه که برای منِ خداباور مطلوب نیست و به نظرم باعث خلأ معنایی و فروپاشی انسان میشه. اما خب نظر سارتر اینه و خیلی هم خوب تونسته بیانش کنه.
حالا آیا به این معنا است که من در کتاب هیچ چیز زیبایی برای خودم پیدا نکردم؟ نه، کتاب پر از مفاهیم جالب بود و من عاشق یه سری موقعیت‌های خاصی شدم که سارتر خلق کرد. درباره اون موقعیت‌های خاص واقعاً دلم یه جمع خوش‌ذوق میخواد که روشون بحث کنیم و نظر بدیم، و خب خوندن صرف یه کتاب، بدون این که با هم تضاد آرا رو تجربه کنیم به چه درد میخوره؟

با این حال یه سری از نقدهام به کتاب هنوز باقیه. مهم‌ترینشون هم اینه که شخصیت‌ها ثبات و ویژگی از خودشون نداشتن و به نوعی انگار همه یکی بودن، سخت میشد از هم تمییزشون داد.

یکی از بهترین قسمت‌های کتاب برای من: 
- منتظر بودی کی‌ها را این‌جا ببینی؟ فرشته‌ها را؟
+آدم‌ها را و من می‌خواستم از این آدم‌ها تقاضا کنم که خون آدم‌های دیگر را نریزند.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                خیلی حرفا دارم که درباره این کتاب بگم :)
موضوع کتاب، اسم و طراحی جلد، به بیماری مغزی left neglect یا نادیده‌انگاری چپ اشاره داره. یه بیماری که بر اثر آسیب به لوب آهیانه سمت راست که مسئول پردازش قسمت چپ بدنه اتفاق میفته. فرد مبتلا به این بیماری، پیام‌های قسمت چپ بدن رو نادیده می‌گیره. یعنی اعضای بدن سالمن و پیام‌های مختلف رو برای مغز می‌فرستن ولی این پیام‌ها به دلایل هنوز ناشناخته‌ای پردازش نمیشن.

داستان کلی کتاب درمورد سارا، یه آدم رقابت‌طلب و کمال‌گرا است که زندگی پر از تلاش و کوشش و سطح بالایی از فشار کاری داره. بعد از حادثه‌ای که براش رخ میده، زندگی قبلی براش دور از دسترس میشه و حالا باید دید آیا میتونه زندگی جدیدی بسازه؟
روند داستانی کتاب و تلاش شخصیت‌های مختلف برای حل مشکلات لذت‌بخش بود. اما گاهی حس می‌کردم همه تو این داستان خیلی خوبن :) یعنی یه کم زیادی خوب. نه این که هیچ‌کس ایرادی نداشته باشه، اما همه می‌تونستن مشکلاتشون رو حل کنن و کم‌اشتباه ظاهر بشن. ولی بعدش فکر کردم شاید زندگی واقعیمون هم همین‌طوری باشه و اتفاقاً این کتابای دیگه باشن که فکر شخصیت‌های عجیب و غریب رو تو ذهنمون انداختن. 🤷🏻

مسئله بعدی درمورد کتاب اینه که برخلاف داستان‌های مختلفی که فرد با تلاش و کوشش بسیارش به بهبودی میرسه؛ این جا شخصیت اصلی یاد می‌گیره با وضعیتش کنار بیاد و زندگی جدیدی بسازه. هنوزم یه کم گیجم که در این مورد باید چه حسی داشته باشم، انفعال یا پذیرش. ولی در حال حاضر تصمیم دارم این نکته رو به عنوان نقطه قوت کتاب بپذیرم‌. به هر حال همیشه نمیشه با تلاش و کوشش وضعیتی رو تغییر داد و گاهی نیاز به پذیرش و دیدن نکات مثبت زندگیه.

شخصیت سارا (مبتلا به بیماری) واقعاً مثبت‌اندیش بود و برای کسی که این بیماری رو داره این موضوع کمی عجیب به نظر میاد. اما از طرفی فکر می‌کنم خوب شد که نویسنده قسمت‌های زیادی رو به افسردگی و حال بد اختصاص نداد و مخلوط حال بد و خوب رو در پیش گرفت.

از موضوعات جانبی کتاب هم دو مورد واسم جالب بود. یکی رابطه باب و سارا که خیلی قشنگ بود، مخصوصاً حمایت‌ها و درک بالای باب. مورد دیگه هم اطلاعات دارویی شخصیت‌ها بود که واسم یه کم عجیب بود 😅 توضیح یکی از شخصیت‌ها درباره قرص آهسته رهش یا پیک دارو و taper off (پایین اومدن غلظت) بعدش.

تنها نسخه‌ی ترجمه این کتاب برای نشر تندیس و با عنوان « نیمه‌ی نادیده » است. متاسفانه ترجمه کتاب خوب نبود اما میشه داستان رو متوجه شد و دنبال کرد. در عوض طراحی جلد این نشر خیلی خوب و به نظرم حتی بهتر از جلد اصلی بود.
در آخر این که کتابِ جالب و با محتوای تقریباً جدیدی بود واسم و خوندنش رو پیشنهاد می‌کنم.
        
                هیچ کس معصومانه حکومت نمی‌کند. 
سن ژوس

کتاب پر از سوالات و مفاهیم جالب توجهه و یه زمانی نیازه که آدم بشینه تک‌تکشون رو بررسی کنه. تحلیل شباهت هوگو با اسم مستعار حزبیش یعنی راسکلنیکف و جنایتی که مرتکب شدن و مکافات بعدش خودش میتونه یه مقاله جدا باشه. دو آدم که برای پایبندی به دو عقیده جداگانه دست به قتل زدن و نتونستن تبعات بعدش رو تاب بیارن.

تو این رمان رد پای کتاب دیگه سارتر،*دوزخ* هم دیده می‌شد. آدمایی که هر لحظه هوگو رو قضاوت می‌کردن و بهش برچسب می‌زدن: بورژوا، روشنفکر، آنارشیست... و دوزخی رو ساختن که هوگو برای رهایی ازش حاضر بود هر کاری بکنه.

و موضوع چندین باره‌ای که لرزه به تن میندازه: اطاعت با چشمای بسته... اشکال هوگو هم همین بود، نمی‌تونست چشاشو ببنده، هیچ فکری نکنه و فقط شلیک کنه...
«توی حزب وقتی تصمیم می‌گیرند که آدمی باید بمیرد، درست مثل این است که اسمی را از توی فهرستی خط می‌زنند و این کار خیلی هم تمیز است؛ خیلی عالی است؛ اما اینجا مرگ شده یک شغل. دکان آدم‌کشی اینجاست. یارو شراب می‌خورد، سیگار می‌کشد و با من از حزب حرف می‌زند و نقشه می‌کشد و من همه‌اش در فکر نعشی هستم که او خواهد شد. چیز کریهی است. چشم‌هایش را دیده‌ای؟»

و مسئله اصلی کتاب، اخلاقیات و سیاست، راه و هدف، دروغ و پیروزی... اگه برای رسیدن به هدف باید دستات رو آلوده کنی، این کارو میکنی؟

پ.ن: چه قدر اولش از ژسیکا و رهاییش خوشم اومد و آخر داستان که همه چیو خراب کرد، عصبانی شدم 😑
        
                پدران و پسران تورگنیف انقدر ریزه‌کاری و خرده روایت داره که میشه بارها و بارها و از چندین جهت بهشون پرداخت و تحلیلشون کرد.
اسم کتاب و موضوع اصلی اون درباره تفاوت‌های بین دو نسله. پدرانی که به شعر، ارزش‌های اخلاقی و دین همون طور پایبند هستن که به وطن و طبیعت، و پسرانی که در برخورد با فرهنگ و تمدن جدید غرب احساس منسوخ شدن همه ارزش‌های قدیمی و شکستن تمام اعتقادات بهشون دست میده.
از این نظر کتاب شبیه به حال فعلی ایران هم هست، نسل هایی که هرکدومشون باورها و ارزش های خیلی متفاوتی با هم دیگه دارن.
بازارف با مادر خرافاتی و بسیار معتقدش و پدر پزشک ولی باز هم مذهبیش که پس از آشنایی با علوم جدید تمام ارزش‌ها و باورهای قدیمیش رو دور میریزه و به بی‌اعتقادی مخصوصاً در حوزه احساس و رمانتیسم میرسه. مثل اینکه در ادبیات روسیه اولین بار بود که شخصیتی تا این حد جسور که همه ارزش ها رو زیر سوال ببره، خلق شده بود. و از اون جایی که کتاب نه پدران رو برنده بازی میکنه و نه پسران و از کمی و کاستی‌های هر دو نسل میگه؛ هم پدران و هم پسران روسیه از تورگنیف و رمانش انتقاد کردن 😂 تا جایی که تورگنیف مجبور شد بیانیه‌ای در دفاع از خودش بده و بگه که فقط خواسته واقعیت‌های جامعه قرن نوزدهم روسیه رو به تصویر بکشه. 
اظهار نظرهای شخصیت ها درباره‌ی زن باعث شد دوباره خدا رو شکر کنم که در این دوران زندگی می‌کنم. البته تورگنیف باز هم در این جا میخواست وضعیت روسیه رو به تصویر بکشه و با توجه به شخصیت‌های زنی که خلق کرده، فکر نمی‌کنم خودش نظر تحقیرآمیزی داشته باشه.
چه قدر توصیفات تورگنیف از محیط عالی بود. جزء معدود کتابایی بود که از توصیفات در و دیوار حوصلم سر نمیرفت. ترجمه مهری آهی و مقدمه کوتاهش هم خیلی خوب بود.

❗قسمت های بعدی از کتاب که دوست دارم دربارشون بنویسم، حاوی اسپویل فراوان است و اگر که میخواید کتاب رو بخونید، ترجیحاً این قسمت رو نخونید.
بعد از نیمه دوم کتاب، برخلاف شخصیت سرد و تا حدی عوضی بازارف، خیلی دلم براش سوخت، مخصوصاً نحوه مرگش. انگار یه بچه سرگردان عصبانی به دنیا اومد و خیلی اتفاقی، بدون این که بتونه کاری برای خودش و جامعه انجام بده، مرد.
درباره عشق های کتاب، واقعا هر کدوم در نوع خودشون جالب بودن و جای تحلیل دارن ولی خب برجسته ترین عشق داستان، بین آنا و بازارف بود. بازارفی که تمام احساسات رو نفی میکرد، حالا خودش دچار احساسی شده بود که گریزی ازش نداشت. واقعا نمی تونستم آنا رو درک کنم که چرا انقدر با دست پس میزد و با پا پیش میکشید و باعث شد بازارف تا این حد دچار آشفتگی شه در حالی که میشد با استفاده از این عشق، مسیر زندگی بازارف به کلی تغییر کنه.

از اون جایی که هر کتابی رو با کتابای شبیه خودش مقایسه می‌کنم و در رمان روسی جنایت و مکافات رو خوندم و به اون ۵ دادم، دیگه نتونستم به پدران و پسران هم ۵ بدم 😂
        
                نمی‌دونم از کی ولی مدت طولانی میشه که هر زمان کنار پنجره‌ای یا پلی می‌ایستم، به این فکر می‌کنم که چرا خودمو از این بالا نمی‌ندازم پایین؟ نه این که فکر کنید ناامیدم یا میخوام خودکشی کنم؛ از خودم می‌پرسم چرا هم‌چنان به زندگی ادامه میدیم؟ چرا هر روز بیدار میشیم و رنج و شادی زندگی رو قبول می‌کنیم و میریم جلو؟ فکر می‌کنم این سوال گاه و بی‌گاه خیلی از افراد باشه. خب یه روز یکی از این افراد میاد پیش ویل دورانت و بهش میگه اگه دلیلی برای زندگی بهم ندی، تصمیم دارم خودم رو بکشم.
ویل دورانت جوابی به این فرد میده ولی بعد به این فکر میکنه که واقعاً معنی زندگی چیه و برای همین به صد نفر از جمله گاندی، راسل و ... نامه می‌نویسه و همین سوال رو ازشون می‌پرسه.
قسمت اول کتاب توضیح این مسئله است که چرا زندگی به نظر ناامیدکننده و بی‌معنی میاد. این بخش از کتاب یک آسیب‌شناسی فوق‌العاده از عصر حاضر بشریته و برای من واقعا جذاب بود.
بخش دوم جواب‌های افراد مختلفی که نامه ویل دورانت رو دریافت کردن به معنای زندگیه. بیشتر جواب‌ها واقعا قابل تامل بودن و از زاویه‌های مختلفی به معنای زندگی و ارزش اون می‌پرداختن. بخش سوم و آخر کتاب هم خود نویسنده به سوال معنای زندگی مفصل جواب میده.
نمی‌تونم بگم این کتاب بهتون معنای زندگی رو نشون میده و قانعتون میکنه ولی قطعا جواب‌های بسیار جالبی توش پیدا می‌کنید و ارزش چند بار خوندن برای تحلیل انسان، این میمونِ شلوارپوش (اقتباس از متن کتاب 😂) که به طرز عجیبی دنبال معنایی برای زندگی و فراتر از جسم بودنه رو داره.
        
                تو کتابخونه دانشکده، بین اون همه کتابای تخصصی علمی؛ اگه بری سمت قفسه وسط، ردیفای آخر، اون پایینِ پایین به ادبیات روسیه میرسی. خیلی زیاد نیست، شیش یا شاید هفت کتاب. ولی بعضیاشون خیلی خوبن، مثل همین کتاب که اتفاقی همو دیدیم :)
اعتراف می‌کنم در اولین نگاه همیشه این عنوان کتابه که تحت تاثیرم قرار میده. من تا حالا از چخوف داستانی نخوندم، سرگذشتش رو هم نمی‌دونستم؛ اما عنوان کتاب به تنهایی انقدر جذاب بود که باعث بشه شروع به خوندن کتاب کنم.
"دلم بدجور زندگی کردن می‌خواهد" نمایشنامه‌ای بر اساس نامه‌های چخوفه که نمایانگر لحظات مختلفی از سِیر زندگیشه. همون طور که گفتم تا حالا نثر چخوف رو نخوندم تا نامه‌هاش رو با اونا مقایسه کنم ولی نامه‌ها پر از حس‌و‌حال و رنگ و تصویر بودن و در عین حال طنز و نکته‌سنجی فوق‌العاده‌ای داشتن D: حتی زمانی که شرایط غم‌انگیزی در حال وصف شدن بود، چخوف با یه جمله می‌تونست آدم رو بخندونه.
متاسفانه تعداد نامه‌ها خیلی زیاد نبود و دوست داشتم خیلی بیشتر از احوالات چخوف باخبر بشم :( نامه‌های چخوف و اولگا، همسرش خیلی قشنگ بودن اما از قسمت نامه‌های چخوف و عشق دوران جوانیش (اسمش رو الان یادم نمیاد 😂) خیلی خوشم نیومد چون متوجه نمی‌شدم چه چیزی باعث شده این دو نفر از هم خوششون بیاد.
در کل این که کتاب ترغیبم کرد تا به سمت خوندن کتابای چخوف برم، اگه درس و دانشگاه اجازه بدن (اگه اجازه ندن هم البته ما کارمون رو می‌کنیم، فقط استرسش بیشتر میشه 😂)
        
                هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتونم یک قاتل رو دوست داشته باشم، اما راسکلنیکف برام قابل درک و سخت دوست‌داشتنی بود تا حدی که دلم می‌خواست همراه سونیا براش گریه کنم و بگم خودت رو نابود کردی! راسکلنیکف بخشی از همه ماست، پاره‌ای از وجود آدمی‌زاد...
انسان در درونش خواستار خوبی‌ها است و به صورت ذاتی به سمت خوبی کشیده میشه، برای همین وقتی اثری از این خوبی و عدالت ذهنیش در جهان بیرونی که خودش ساخته نمی‌بینه، می‌شکنه و خورد میشه؛ هر کدوم از ما به نوعی! یکی مثل راسکلنیکف مرتکب قتل میشه، یکی میگه تنها مسئله فلسفی خودکشی است و یکی سعی میکنه فراموش کنه و فقط به زندگی ادامه بده!
همین نقطه از زندگی و همین جاست که نبرد بین اخلاق برآمده از وجدان انسانی با عقل سنجش‌گر اتفاق میفته... اخلاق از بی‌پولی و کثافت نجاتت نمیده، دوا نمیشه برسه دستِ مادرت، نون نمیشه بیاد سرِ سفرت... اما روحت رو نجات میده و باعث رستگاری بشریته...
به گمان من داستایفسکی مذهب رایج زمان رو تحقیر می‌کنه و به کنار میزنه و دین و مسیح واقعی رو همون تجلی انسانیت و وجدان درونی هریک از ما میدونه نه نماز خوندن (عبادت در معنای عام)، شراب نخوردن و  پاک‌دامنی صرف. نه این که اعمال خوب ارزشی نداشته باشن، بلکه ارزش اعمال خوب از باطن خوب انسانه و بدون اون هیچ ارزشی نداره. همون طور که کار بدی هم که سرچشمه درونی در انسان نداشته باشه؛ شاید اون قدر هم بد نباشه!
داستایفسکی عشق رو مایه‌ی نجات بشریت می‌دونه، عشق که به سراسر قلمرو روحت نفوذ می‌کنه و انسان شدن رو یادت میده...
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود (حافظ)

«داستایفسکی می‌دانست که تمدن ما یا باید رستگاری را برای همگان بخواهد یا اصولاً از رستگاری چشم بپوشد. و این را نیز می‌دانست که اگر فقط رنج بردن یک نفر به فراموشی سپرده شود، رستگاری روی نخواهد نمود.»
آلبر کامو
        
                آمریکا روایت کارل، پسری ۱۶ ساله است که به دلیل اشتباهی که کرده (که در واقع اشتباهی نکرده و بهش تجاوز شده)، توسط پدر و مادرش از وطن و خونه رونده میشه و در جست و جوی زندگی بهتر به آمریکا میره. 
کارل خوش‌قلب و در آرزوی عدالته، آمریکا برای اون سرزمین فرصت‌هاست و کارل فکر می‌کنه با تلاش و سخت‌کوشی میتونه به پیش‌رفت‌های خوبی برسه؛ اما به مرور معلوم میشه این طور نیست و آدمای ساده‌دلی که زیرک نباشن، نتونن از حق خودشون دفاع کنن و در برابر ظلم‌ها قدرت‌مند نباشن، چطوری در چنین سیستمی له میشن. نه این که همه‌ی آدما بد باشن یا همه کارل رو طرد کنن، بلکه نحوه‌ی چینش جامعه و شتابی که آدما دارن به گونه‌ایه که باعث میشه کارل از همه جا رونده بشه. اون جویای عدالته اما آدم ساده‌دلیه و روش و ابزار مبارزه با ظلم رو بلد نیست و انگار همیشه در حال خرد شدن از سمت دیگرانه...
به نظر میرسه آمریکا یا گم‌شده روایت نمادینی از خود آمریکا باشه، کشوری که در نگاه اول آزاد و پر از فرصت‌های بکر به نظر میاد، مکانی که انگار همه آرزوها در اون از قبل به واقعیت پیوستن؛ اما به مرور معلوم میشه همون ذاتی رو داره که بقیه جاهای دنیا دارن و فقط تر و تمیزتر و شیک‌تره.
کارل هم کم‌کم به این موضوعات عادت می‌کنه. مثلاً در فصل اول، آتشکار و در اولین صحنه‌ی محاکمه‌ای که کافکا به تصویر می‌کشه، کارل جنگنده است و مصممه که حق آتشکار رو بگیره، اما در فصل ۵، هتل اکسیدنتال و تقریباً در سومین محاکمه‌ای که داشته، میگه: «جایی که حسن نیت در کار نباشد، محال است بتوانی از خودت دفاع کنی.» و تقریباً بی‌خیال تبرئه کردن خودش میشه.
ترجمه و مقدمه‌ی علی عبداللهی بر کتاب عالی بود، فقط این که به نظرم بهتر بود موخره باشه تا مقدمه و من خوندنش در انتهای داستان رو توصیه می‌کنم. 
پ.ن: اولین کتاب از کافکا بود که می‌خوندم و ناامیدی کتاب از جامعه و انسان واقعاً دل‌سرد کننده بود. با توجه به این که شنیدم کافکا گفته این کتاب در مقایسه با بقیه آثارش امیدوارانه‌تر، شادتر و روشن‌تره؛ حداقل فعلا دلم نمیخواد کتاب دیگه‌ای از کافکا بخونم 😂
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                قسمت‌های مختلف مجله:
- پیش‌درآمد و اول دفتر
- گنجینه‌المنظومات که واقعا شعرای خوب و جالبی داشت 👌🏻
- پرونده که در هر شماره مجله، نویسندگان مختلفی از زوایای مختلف به یه موضوع نگاه می‌کنن و موضوع این بار هم به نام «چارده دو صفر» و درباره قرن جدید یا قرنی که گذشته، بود. یادداشت‌های جالبی بودن و بیشترشون رو دوست داشتم و حس خوبی داشتن.
-نیم‌خط با عنوان «گذری بر سده» که دو بخش داشت، بخش اول اتفاقات مهم هر سال از ۱۳۰۰ تا ۱۳۹۹ و بخش دوم هم ۱۰۰ آدم مهم قرن.
- تهرانشهر با دو یادداشت «تهران خودش را می‌تکاند» و «تهران زادگاه من نیست، اما...»
یادداشت تهران خودش را می‌تکاند جالب و پر از حس و حال بود، ولی یک نوع نگاه خاص به عید نوروز داشت به نوعی که انگار رسم بیخودیه که اصلاً خوشم نیومد. یادداشت «تهران زادگاه من نیست، اما...» حاوی احساسات زیبایی به مفهوم وطن این بار در مقیاس شهر بود که به نظرم خیلی دوست‌داشتنی بود.
- قسمت آخر هم درباره طنز و برای طنزنویسان و اجراکنندگان طنزه.
- در آخر هم مروری بر وضعیت سه نقطه در سالی که گذشت بود که نخوندم. 😅
        

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

270 عضو

اتاق شماره 6

دورۀ فعال

محاکات

106 عضو

شیطان و خدا

دورۀ فعال

باشگاه کتابخوانی هوگو

187 عضو

کارگران دریا

دورۀ فعال

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

روشنا پسندید.

🌱خودتان حتما میدانید که در این دنیا همه چیز پیش پا افتاده و بی اهمیت است، غیر از جرقه‌های والا و معنوی عقل بشر. عقل فاصلهٔ عظیمی بین حیوان و انسان ایجاد می‌کند، نشانه ای است از منشأ الهی دومی، و تا اندازه‌ای جای فناناپذیری نداشته‌ی انسان را میگیرد. به این ترتیب، عقل تنها منبع موجود برای لذت بردن است. ولی چشم و گوش ما در این دور و بر نشانه ای از عقل نمی‌بیند و نمی‌شنود، یعنی ما از لذت محرومیم. البته کتاب داریم ولی این اصلاً جای مصاحبت و گفت‌وگوی رو در رو را نمی‌گیرد. اگر اجازه بفرمایید تشبیه ضعیفی بکنم، می شود گفت کتابها مثل نت هستند، در حالی که گفت وگو مثل آواز است.

روشنا پسندید.
            خانوم اَلی هیزلوود اونور آب اصولا نویسندهٔ معروفیه، واسه همین برام عجیبه که تا به حال کتابی ازش ترجمه نشده 🤔 (خودم اصولا هر بار با اسمش مواجه می‌شدم فکر می‌کردم مَرده، چون اسمش اینطوری نوشته میشه: Ali، بعد که عکسش رو دیدم شوکه شدم 😂).
کتابای هیزلوود هم اصولا تا جایی که دیدم همه تو سبک عاشقانه‌ست، منم از اونجایی که معمولا عاشقانهٔ «خالی» نمی‌خونم رغبت نمی‌کردم برم سراغش 😏
تا اینکه این کتاب رو دیدم، یه عاشقانهٔ فانتزی :)

قبل شروع کتاب رفتم در مورد نویسنده خوندم و با کمال تعجب دیدم دکترای علوم اعصاب داره 😱😄 تازه اینجا بود که اسم کتاباش برام معنی‌دار شد 😄 (مثلا The Love Hypothesis یا Love on the Brain).
تازگی انگار استاد دانشگاه هم شده 😳 (یه لحظه فک کن استاد دانشگاهی داشته باشی که یه سره رمان عاشقانه می‌نویسه 😄). 
نکتهٔ دیگه‌ای که در موردش نوشته بودن این بود که شخصیت‌های مونث کتابش اصولا تو حوزهٔ STEM کار می‌کنن، که میشه مخفف این واژه‌ها:
Science, Technology, Engineering, Mathematics
علم (همون ساینس جدا رساتره 😅)، فناوری، مهندسی، ریاضیات

و جالبه که تو این کتاب فانتزی هم همینطوره!

🔅🔅🔅🔅🔅
اینجا خون‌آشام داریم (Vampyre) و گرگینه (Werewolf) و یه ازدواج مصلحتی برای حفظ صلح...
و بعد یه راز و معما که خواننده رو همون اول جذب داستان می‌کنه...

ولی فضای کتاب کاملا مدرنه و نویسنده حتی تمام عناصر «فانتزی» رو به صورت زیستی توضیح میده و اینش به نظرم خیلی باحال بود. کلا تو داستان قشنگ می‌شد حس کرد نویسنده علوم اعصاب خونده 😏 (کلا اونایی که علوم شناختی یا علوم اعصاب خوندن خیلی علاقهٔ خاصی دارن که همه چیز رو با تکامل یا فرآیندهای زیستی و مغزی توضیح بدن 😄)
و باز شخصیت مونث کتاب یه دختر بیست و پنج ساله‌ست که یه متخصص نرم‌افزاره، از اون آدمای خفن که با چند خط کد همه کاری می‌تونن بکنن 😎

🔅🔅🔅🔅🔅
معمولا کم پیش میاد من از شخصیت مونث کتاب‌ها خوشم بیاد! اگرم اولش نظرم رو جلب کنه، تهش یه کاری می‌کنه که کاملا از چشمم می‌افته 😄 
ولی اینجا واقعا از میزِری خوشم اومد. 
کلا کتاب، به جز بخش آخر، از زاویه‌دید میزری روایت شده و این دختر واقعا باحاله :) 

هیزلوود جدا خوب می‌نویسه و قلمش نمک خوبی داره :) 
معمای کتاب هم کشش خوبی داره و آخرش اتفاقاتی می‌افته که به شخصه اصلا حدس نمی‌زدم...

🔅🔅🔅🔅🔅
سیر بخش عاشقانهٔ کتاب هم خوبه، البته من اولاش رو خیلی بیشتر از آخراش دوست داشتم چون اون آخر دیگه تعدد صحنه‌های جنسی واقعا زیاد شده بود 😒
اون نیم ستاره رو هم به خاطر همین صحنه‌ها ازش کم کردم که خب کاملا صریح بودن... البته بازم به نسبت یه سری کتابای دیگه، این صحنه‌ها حداقل به روند داستان و رابطهٔ دو طرف می‌اومد و اینطوری نبود که با خودت بگی این الان چی بود این وسط؟! ولی خب کلا این همه توصیف زیادی بود...
اگه یه روزی ترجمه بشه قطعا سانسور زیادی خواهد داشت 😅 ولی با این وجود به نظرم اصلا مناسب نوجوون نیست.
          
روشنا پسندید.
            در کُل هویّت یا کیستی به مجموعه نگرش ها، ویژگی‌ها و روحیات فرد و آنچه وی را از دیگران متمایز می‌کند، گفته می‌شود.
این هویت، ذاتی (طبیعی) است یا عرضی (مصنوعی)؟ ثابت است یا متغیر؟ چه سطوحی دارد؟ و غیره. در جهان امروز مسأله هویت جدی تر از گذشته مطرحه و یکی از مهم ترین مسائل جوامع امروزیه.

✨ازونجایی که هویت انسان در ارتباط با بقیه معنا میگیره، این کتاب هم به روایت داستان یک زن و شوهر عاشق با راوی دانای کل می‌پردازه. به صورت یک فصل در میونه که هر فصل به دیدگاه یک نفر می‌پردازه. داستان تا جایی پیش میره که یک “سوءتفاهم” در رابطه این دو نفر ایجاد میشه..

✨داستان خیلی تمیز روایت میشه ○.◎؛ شما رو از قضاوت کردن بازمیداره و  با توضیحات و توصیفات خیلی راحت به عمق شخصیت‌ها میرسین و هیچ‌کس رو سرزنش نمیکنین! به نظر من ویژگی برجسته‌ای بود که باعث میشد به عمق مطالب فکر کنم، خودم رو جای هر شخصیت بذارم و درک کنم!

✨در این بین علاوه بر کشش داستانی،  جنبه‌ی روانشناسی، جامعه‌شناسی و فلسفی‌شو خیلی دوست داشتم ヽ(ヅ)ノ.
🌱 خدا در کارگاهش راه می‌رفت که اتفاقی به این بدن برخورد کرد؛ و از همین روست که هر کدام از ما باید برای مدت کوتاهی به نفس تبدیل شویم. این‌که نفسِ آن بدنی باشی که همین طور هول‌هولکی سرهم‌بندی شده است، تقدیر ناجوری است، بدنی که اگر چشمش بدون این که هر ده بیست ثانیه یک بار شسته نشود، نمی‌تواند چیزی ببیند! چطور باور کنیم کسی که او را جلوی خودمان می‌بینیم وجودی آزاد و مستقل دارد و سرور خودش است؟ چطور باور کنیم که بدنش تجلی درستی از نفسی است که در آن ساکن است؟ برای این که چنین چیزی را باور کنیم باید چشمک زدن ابدی پلک‌ها را فراموش کنیم. باید آن برخورد در کارگاه را که از آن به وجود آمده‌ایم، فراموش کنیم. خدا خودش این تعهد را به ما تحمیل کرده است.

✨کتاب کوتاه و در عین حال عریضیه که قطعاً خوندنش رو توصیه میکنم🤝🏻



❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
ازونجایی که حس‌ میکنم وقتی “پایان خوش” اتفاق می‌افته، خیلی زود فراموش میشه، درسی ازون موضوع گرفته نمیشه یا حالا هرچی، پایان خوش داستان رو دوست نداشتم (◠‿◠).
هرچند که اعتراف میکنم واقعاً جذاب شد وقتی که کوندرا شروع کرد به سؤال پرسیدن..
آیا رؤیا بود این؟ از کجا شروع شد؟

یک موضوع دیگه که برام‌جالب بود اینه که ما یه «سوتفاهم» دیگه هم در داستان داشتیم؛ بین ژان-مارک و دوستش. ولی اون سوتفاهم رفع نشد.. 
این موضوع، رابطه‌ی عمیق و نیازی که بین زن و شوهر هست و تمایل اون‌ها به مشکلاتشون رو بیشتر تأیید میکنه.
کوندرا هم که راه حل رو در صحبت کردن میبینه:
🌱هیچ عشقی نمی‌تونه تو سکوت زنده بمونه.

ولی در نهایتِ داستان، عمقی‌تر که فکر‌ کنیم، حتی با وجود یک یارِ غار باز هم در درونِ خودمون تنهاییم <(' .' )>.
          
روشنا پسندید.

🌱زیاد کتاب می‌خواند. گاه در کلوب بست می‌نشست، ریشش را با حالت عصبی می‌کشید و مجلات و کتاب‌ها را ورق می‌زد. از چهره‌اش معلوم بود که نمی‌خواند، بلکه می‌بلعد و حتی فرصت خوب جویدن به خود نمی‌دهد. از قرار معلوم، مطالعه یکی از عادت‌های بیمار‌گونه‌ی او بود، چون با ولع یکسانی به هرچه دم دستش بود هجوم می‌برد، حتی به تقویم‌ها و روزنامه‌های سال گذشته. در خانه همیشه درازکش کتاب می‌خواند.

روشنا پسندید.

مصائب چایی دم کردن در کره ماه. نقطه جوش آب در ماه به دلیل گرانش پایینش ۶۰ درجه سانتیگراده. چایی و قهوه هم برای اینکه خوب دم بشند و خوش طعم بشند باید در ۱۰۰ درجه دم بکشند. خلاصه اگر چایی یا قهوه‌خور هستید، در ماه علاوه بر مشکلات دیگر باید با این مشکل هم دست‌وپنجه نرم کنید.