بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

پرستو مقدمی

@parastoomoqadami

6 دنبال شده

26 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

            آبگوشتی‌ترین کتابی که در چندسال اخیر خواندم!


واقعا این فیلم‌فارسیِ مسخرهٔ ادای هالیوودِ دلقک‌وار، کارِ محمدحسن شهسواری است؟!
نویسندهٔ قهار و معلمِ نویسندگی؟!
به گمانم جا دارد آقای شهسواری، ابتدای چاپ جدید کتاب «حرکت در مه» یک مقدمهٔ جدیدی اضافه کند با این مضمون که: «هر کاری من در مرداد دیوانه کردم، شما نکنید! مثلا وقتی هیچ درک و شناختی از رمان ژانر ندارید، رمان ژانر ننویسید. شخصیت‌هایتان را ناقص و ابتر و کاریکاتوری تصویر نکنید. یک ایدهٔ محشر داستانی را با چرندیات‌تان حیف و میل نکنید و خلاصه این دسته‌گلی را که من در مرداد دیوانه به آب دادم، شما به آب ندهید که اگر بدهید، آب کُر را هم از پاک‌کنندگیِ ذاتی‌اش دور خواهید کرد!»

لفظِ «آبگوشتی»، واژه‌ای است که نویسنده در چندجای متن، از زبان چند شخصیت مختلف، در توصیف فیلم‌ها و کتاب‌های سطحی و زرد استفاده می‌کند. و واقعا این رمان همین است.
وقت‌تان را هیچ‌جوره برای این کتاب هدر ندهید.
و اینکه یک جلد کتاب مرداد دیوانه، تمیز و آکبند، رایگان به فروش می‌رسد!
          
خانه‌هایی که زیسته‌ایم‌شان!

در خانه‌خوانی با زندگیِ آدم‌هایی روبرو هستیم که هنوز در خانه‌های دورۀ گذار معماری تهران زندگی می‌کنند. منظور از خانه‌های دورۀ گذار، خانه‌هایی است دوسه طبقه، با نمای آجر بهمنی (همان‌هایی که رگه‌های سرخ و زرد دارند) یا سیمانی، با ایوان‌هایی بیرون‌زده از خانه، که پنجره‌هایی چوبی با فریم‌های فلزیِ شبیه به آثار هنری دارند و عمرشان به سال‌های دهۀ بیست و سی و نهایتا چهل می‌رسد. خانه‌هایی که خیلی از ما، خاطرات عمیقی از دورانِ کودکی‌مان را مدیون اتاق‌های آن‌ها هستیم.

            حتی اگر با یک داستان کارگاهی مواجه نباشیم، همین که قطاری با همه‌ی مسافران چندین روز در برف متوقف شود. ایده‌ی جذابی است. ماجرا وقتی جذاب‌تر می‌شود که «پوآرو» هم در همین قطار است و درست زمانی که تصمیم گرفته خودش را درگیر پرونده‌ی جدیدی نکند یک قتل اتفاق می‌افتد. 
«قتل در قطار سریع‌السیر شرق» اولین کتابی بود که از «آگاتا کریستی» خواندم. علاقه‌ی بی‌حدم به شرلوک هولمز و نویسنده‌اش آرتور کانن‌دویل، مدت‌ها سبب شده‌بود که به هیچ کتاب کارآگاهی دیگری توجه نکنم؛ اما «قتل در قطار سریع السیر شرق» همه معادلاتم را بهم ریخت. درست است که پوآرو ویژ‌گی‌هایی متفاوت با شرلوک هولمز داشت، اما هردویشان به یک اندازه خوب بودند. واقعا احساس پشیمانی کردم که چرا در سال‌های سرخلوتی نوجوانی میان کتاب‌های آگاتا کریستی بیشتر سرک نکشیده‌ام.
فضای کتاب محدود است، همه‌ی شخصیت‌ها در یک قطار گیر کرده‌اند. برای همین کارآگاه ما نمی‌تواند این طرف و آن طرف برود و به این خانه و آن خانه سرک بکشد. فقط در رستوران قطار می‌نشیند و از همه‌‌ی مسافران بازجویی می‌کند. این محدودیت مکان همان قدر که باعث جذابیت کتاب شده، تا حدی هم موجب شده که کتاب خسته‌کننده شود. ماجرا جنب و جوشی ندارد، خواننده باید توجه و دقت زیادی داشته‌باشد تا بتواند شخصیت‌ها را از هم تفکیک بدهد. چون دیگر نمی‌توانیم آن‌ها را با محل زندگی و خویشاوندان و دیگر نکاتی که در باقی کتاب‌هاست تشخیص بدهیم، تنها چیزی که از آن‌ها می‌دانیم. اسم و ویژگی‌های ظاهری و یک شماره کوپه است. اعتراف می‌کنم تا پایان کتاب تا حد زیادی برای تشخیص شخصیت‌ها گیج می‌زدم و ترتیب کوپه‌ها را نمی‌توانستم کاملاً تصور کنم. اما علی‌رغم همه‌ی این مشکلات تلاش برای کشف قاتل من را پای کتاب نگه داشت. سخت تلاش می‌کردم که فریب نویسنده را نخورم و به هر کس که برای بازجویی می‌آمد مشکوک بودم. خصوصاً به افرادی که دورتر از ذهن بودند. در یک سوم پایانی کتاب تقریباً پذیرفتم که شکست خوردم. مطمئن بودم که آگاتا کریستی چندین دهه پیش دامی برایم پهن کرده که خواننده مدعیِ قرن بیست و یک نمی‌تواند از آن نجات پیدا کند. پذیرفتم که در پایان کتاب غافلگیر خواهم شد. چون هر قدر هم شواهد را بالا و پایین می‌کردم حتی نمی‌توانستم حدس بزنم! و همین اتفاق هم افتاد. پایان کتاب جوری تمام شد که همه‌ی نکات منفی را نادیده گرفتم و پذیرفتم که خواندن کتاب‌های آگاتا کریستی، این ملکه جنایت برای هر کسی دلچسب و حتی لازم است!
از طرفی، آگاتا کریستی جنبه‌ای از آمریکا را به ما نشان می‌دهد که کمتر به آن فکر می‌کنیم. مقتول یک تاجر خیرآمریکایی است که در طول داستان ابعاد تازه‌ای از شخصیتش روشن می‌شود. خواننده هوشمند بین ماجرای کشف قاتل چیزهای دیگری هم مثل حفره‌های سیستم قضایی آمریکا را هم درک می‌کند و در کنار همه‌ی این‌ها تصمیم نهایی پوآرو نشان می‌دهد که موضع نویسنده در مقابل چنین سیستمی دقیقاً چیست. آگاتا کریستی اجازه می‌دهد هرکول پوآرو فارغ از سیستم معیوب، خودش عدالت را اجرا کند.
در پایان؛ باید بگویم درست است که قتل در قطار سریع السیر شرق دومین کتاب پرمخاطب آگاتا کریستی است. و رتبه اول به قتل راجر آکروید اختصاص دارد. ولی به عنوان کسی که فقط همین دو کتاب را از این نویسنده خوانده، قتل در قطار را خیلی بیشتر از قتل راجر آکروید می‌پسندم به چندین دلیل که ذکر هر کدامش موجب لو رفتن پایان هر دو قصه است. اما اگر بدون لو رفتن قصه بخواهیم توضیحی بدهیم باید بگویم، منطق داستان در قتل در قطار قوی‌تر است، خواننده در پایان قصه غافگیر می‌شود اما احساس نمی‌کند فریب‌ خورده‌است، نویسنده همه‌ی شواهد را مقابل چشم شما می‌گذارد اما شما نمی‌توانید معما را حل کنید و همین جست‌وجو دلچسب است. اما در قتل راجر آکروید حدی فریب می‌خوریم، کریستی چندان با ما روراست نیست و همین هم سبب می‌شود حس غافلگیری آخر داستان آن‌قدرها هم دلچسب نباشد.
و ای کاش، در سال‌های سرخلوتی جوانی و نوجوانی بتوانیم سرکی موشکافانه میان ادبیات کارآگاهی دنیا بکشیم. پیش از آن که هجوم حوادث زندگی ما را از لذت‌هایی این چنینی محروم کند.
          
            این کتاب با نام «بی سرزمین» توسط نشر پرتقال در ایران منتشر شده.

بی سرزمین را به کندی خواندم. شاید چند هفته طول کشید. هر بار که بازش می‌کردم انگار خنجری به روحم می‌خورد. تجربه‌ی داعش و جنگ سوریه، برای ما تجربه‌ی خیلی خیلی نزدیکی بود. داعش سال‌های پایانی دبیرستان و ابتدایی دانشگاه من را به خودش اختصاص داده بود و در این داستان قسمت دیگری از تجربیاتم را می‌خواندم. 

«بی سرزمین» داستانِ احمد پسری سوری که از کشورش فرار می‌کند تا به اروپا پناهنده شود. پدرش را در دریا از دست می‌دهد و دست آخر موفق می‌شود به اردوگاه‌های پناهندگی بلژیک برسد. اما اتفاقاتی رخ می‌دهد که از اردوگاه فرار می‌کند و در سرداب خانه‌ای در بروکسل پنهان می‌شود. خانه متعلق به خانواده‌ای آمریکایی است که تازه به بلژیک آمده‌اند. آن‌ها پسری به نام «مکس» دارند که تقریباً همسن احمد است. «بی‌سرزمین» داستان این دو پسر را به طور موازی برای ما روایت می‌کند، تا جایی که ماجرایشان بهم گره می‌خورد. مکس متوجه حضور احمد در خانه‌شان می‌شود و تصمیم می‌گیرد به او کمک کند.

باقی قصه ماجراجویی دو پسر نوجوان است. پی‌رنگ داستان ساده و در عین حال پرکشش است و خواننده را پای قصه نگاه می‌دارد، حتی در بعضی فصل‌ها کاری می‌کند که او «وای!» خفیفی بگوید. علاوه بر این نویسنده توانسته کاری کند که ما شخصیت‌ها را درک کنیم و با آن‌ها همراهی کنیم. برای احمد نگران شویم، یا به مکس به خاطر شجاعتش آفرین بگوییم. شاید نتوان گفت شخصیت احمد یا مکس شخصیتی به یادماندنی و منحصر به فرد است. اما در حدی هست که خواننده را راضی نگه دارد.

اما نقطه‌ی پررنگ این کتاب پی‌رنگ یا شخصیت‌پردازی آن نیست، بلکه زمینه‌ی داستان است. زمینه‌ای که از دیدگاه خودش یکی از مهم‌ترین اتفاقات قرن اخیر را برای نوجوان‌ها به تصویر می‌کشد. در سوریه جنگی به راه افتاده است. موج پناهندگی و از آن مهم‌تر ناامنی به خیابان‌های اروپا هم کشیده شده و زندگی همه را بهم ریخته. قبل از خواندن این کتاب تصور نمی‌کردم که اروپا تا این حد درگیر مساله داعش باشد. اتفاقاتی مثل قرنطینه سراسری برای پیدا کردن مهاجمان یا تعطیلی مدارس و مترو و فرودگاه‌ها. حوادثی که نشان می‌دهد اروپای به ظاهر آرام در سال‌های اوج‌گیری داعش روزگار سختی را می‌گذرانده. از طرفی موج پناهندگی برای آن‌ها علاوه بر مساله‌ی امنیتی یک مساله فرهنگی نیز هست. شخصیت‌های بلژیکی در چند جای کتاب می‌گویند که از این نگرانند که موج پناهنده‌ها سبک زندگی و فرهنگ آن‌ها را تغییر بدهد. نویسنده به خوبی توانسته از هر تفکری، شخصیتی را در داستان خودش بگنجاند. مکس آمریکایی که به نظرش همه‌ی پناهنده‌ها بد نیستند و می‌خواهد به آن‌ها کمک کنند، خانواده مکس که همه‌ پناهنده‌ها را بد نمی‌دانند ولی حاضر نیستند خودشان را هم به دردسر یبندازند، مادام پولین معلم سرخانه بلژیکی مکس که اعتقاد دارد راه ورود پناهندگان به اروپا باید بسته شود. همه‌ی این شخصیت‌ها در کنار هم اروپای سال‌های اوج‌گیری داعش را برای ما به تصویر می‌کشند.
 نویسنده که خود آمریکایی است و از به وجودآورنده‌ی این آشوب به طور مستقیم حرفی نمی‌زند. اما در جایی از کتاب از زبان یکی از شخصیت‌ها می‌گوید:«آمریکایی ها باید پناهنده‌ها رو ببرن کشور خودشون. عاشق این هستن که جنگ راه بندازن، نمی‌خوان درگیر مشکلاتی بشن که خودشون برای بقیه دنیا درست کردن» غیر از این حرفی از اتفاقاتی که در سوریه می‌افتد زده نمی‌شود. سوریه مکان دوری است که در آن جنگ است. و این مساله دقیقاً همان نقطه‌ای ست که باعث می‌شد موقع خواندن کتاب خنجری به روحم بخورد. چون تجربه‌ی شخصی ما تصویری نزدیک‌تر از جنگ سوریه دارد. ما به طور مستقیم درگیر جنگ سوریه بودیم، در کنار کسانی که برای نابودی داعش جنگیدند نفس کشیدیم و کنار خانواده‌های داغدارشان نشستیم و مقام ارشد نظامی کشورمان کسی بود که یک روز نابودی داعش را اعلام کرد و کمتر از سه سال بعد ترور شد. 

«بی سرزمین» کتاب خوبی برای نوجوان هاست. برای اینکه بدانند آنچه از داعش شنیده می‌شد نه یک توهم که یک بحران جهانی بود و کتاب خوبی برای ماست که یادمان بیاورد داستانِ واقعی جنگ داعش هنوز روایت نشده است. قهرمان‌های داستان واقعی بنیادهای خیریه یا پسران نوجوانی مثل مکس نیستند که به پناهجویان خانه و موقعیت بدهند، بلکه کسانی هستند که داعش را از ریشه نابود می‌کنند تا دیگر در سوریه جنگی نباشد. احمدها هیچ‌وقت پناهنده نشوند و در حلب در کنار خانواده خود زندگی کنند.

اما هیچ کدام از این ها دلیلی بر این نیست که این کتاب لیاقت پنج ستاره را نداشته باشد. اگر بخواهیم آن را با کتاب «شاگرد ته کلاس» که به تازگی توسط نشر پیدایش ( دقیقا با چنین داستانی) منتشر شده مقایسه کنیم باید بگوییم بی سرزمین نه تنها کتابی قوی تر است که روایتی صادقانه تر هم دارد. چیزی که نوجوان ها برای شناخت بهتر دنیا به آن نیاز دارند.