بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

پرستو خلیلی

@parack

1 دنبال شده

9 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                ق.ن: اگه حوصله ندارید این ریویو رو نخونید.
---------------------------
دوستان!
بیاین واقع‌بین باشیم
چقدر احتمالش هست که تو ترجیح بدی کامل باشی ولی در آرامش نباشی و وقتی افراد باهات حال نمی‌کنن حس میکنی زندگیت جهنم شده و تو یاد گرفتی که زندگی بقیه رو جهنم کنی تا زندگیت‌ از جهنم بودن دربیاد؟
چقدر احتمال داره؟

دوستان؛
بیاین واقع‌بین باشیم.
چقدمون اینجوری مثل ایمی بزرگ شدیم؟ چندنفر از ما به دختری حسودی کردیم که خانواده‌مون بهمون گفتند ازش یاد بگیر. چندنفرمون هرجا رفتیم، هرکاری کردیم حس کردیم کم هستیم و کامل نیستیم؟ چند نفرمون به کسایی اعتماد کردیم که از همون اول چاقو رو پشتشون قایم کرده بودن؟ چند نفرمون لبخند زدیم وقتی داشتیم از درون گریه میکردیم؟ چند نفرمون احساساتمون رو قایم کردیم چون یاد نگرفتیم چجوری درباره‌شون صحبت کنیم؟ 
و در آخر با جمله‌ی «این زندگیه» این ماجرا هم آورده شده!
دوستان؛
بیاید واقع‌بین باشم!

نه؛
این زندگی نیست.
اتفاقا این دقیقا نقطه ی مقابل زندگیه.
چون تو، به تو یاد دادن که کامل باشی، ناقص نباشی، که با عقل عمل کنی نه با احساسات، که احساسات باید سرکوب بشن، که فقط حال خوب، خندیدن و خوشحال بودن قابل قبول هست و اگه تو ناراحتی،غم داری و دلت شکته مشکلی داری یا دیوونه‌ای.
ما توی زمانی به دنیا اومدیم که تقبلی بودن باب شده.
ایمی فقط نمی‌خواست تقلبی باشه، نمیخواست کول گرل باشه.
می‌خواست خودش باشه و ایمی  درون‌ش رو آزاد کرد.
و کیه که بدونه آزادی واقعی چه طعمی داره؟؟
        
                سلامي دوباره...

خب واقعيتش اينكه من گول فيلم قشنگ اين كتاب رو خوندم و بعدش كتاب رو خريدم و شروع كردم خوندنش :))
كه واقعا حس ميكنم بزرگترين اشتباهي بود كه توي عمرم سر كتاب خواني‌م اومده...

ميخواستم همون روزي كه تموم كردم ريويو بنويسم ولي خيلي عصبي بودم و تصميم گرفتم حداقل يك روز از تموم كردنش بگذره بعدش بيام درباره ش حرف بزنم...

خبب، اهم اهم..
اين كتاب درباره ي دو زوج چيني / سنگاپوري هست كه بعد از دوسال قرار گذاشتن، پسر داستان (نيك) تصميم ميگيره (ريچل) رو ببره سنگاپور تا با خانوادش اشنا بشه..
اولين نقطه ي منفي داستان، شخصيت پوچ و بي روح ريچل بود كه خورد تو ذوقم.. ريچل توي كتاب يه فرد بي‌خوده واي من خيلي خوبم، شماها قدرم رو نمي‌دونيد، من بهترين دوست دختري هستم كه نيك تاحالا داشته بود، ولي توي فيلم اين شخصيت دقيقا مثل سنش بزرگتر و عاقلانه تر رفتار ميكرد، واكنش هاي خوبي نشون ميداد و هيچ جا عقب نمي‌كشيد و از خودش دفاع ميكرد.
دومين نقطه ي منفي هم نيك، شخصيت مذكر داستان بود. وقتي ادم خرپول باشه، از مشكلات خرپولي خودش آگاهه. ولي نيك كاملا بي پرده و با پررويي كامل (به نظرم) آخر كتاب ميگه كه آخ اگه من ميدونستم ريچل قرار بود انقدر درد و عذاب رو تحمل كنه هيچوقت نمياوردمش سنگاپور!!! (توروخدا منو عذاب نده!)
سومين نكته ي منفي پايان بندي بدي كه داستان داشت. كتاب پايان باز داره كه تو مثلا مشتاق بشي براي كتاب دوم و سومش و اين موضوع واقعا روي مخ من بود :)) اخه چرا؟ (يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه، ولي متاسفانه نويسنده اينجا هم خيلي زرنگ عمل كرده و من احتمالا كتاب دوم رو بخونم و عصبي تر بشم)
كلا اين كتاب يه داستان الكي سيندرلايي داشت كه من به زور دوستاره دادم، اونم فقط به خاطر شخصيت اَستريد كه واقعا پسنديدمش و مشخص بود نويسنده ي اين كتاب يا واقعا روي شخصيت سازي استريد زمان و فكر گذاشته يا شانسا يه شخصيتي رو خلق كرده كه واقعا از هوش خوبي برخوردار بود..

همين ديگه، كتاب دوم رو هم احتمالا بخونم و بازم ميام غرغر كنم :)
باي
        
                بازهم سلام!
قبل از هرچیز باید بگم خواهشاً سمت ترجمه ی مزخرف (گیتا گرکانی) نرید چون کاملا افتضاحههههه!

ماجرای این کتاب درباره ی مردی‌ست با نام تام که یه فرد غیرعادی‌ست و زندگی غیرعادی و سختی داره
داستان توی حول محور این مشکل غیر عادی تام می‌چرخه! اون دنبال درمان این مشکل نمی‌گرده. تام این مشکل رو قبول کرده و الان داره دنبال چیزهایی می‌گرده که درزمان گذشته ازدست داده.

من واقعا کتاب رو دوست داشتم و داستان کتاب خیلی خوب بود، پر از ماجراهای مختلف و جزئیات قشنگ *_*
همیشه فکر می‌کردم اگه یه کتاب پر از جزئیات باشه حوصلم رو سرمی‌بره ولی وقتی درحال خوندن این کتاب بودم بیشتر روی جزئیاتش دقیق می‌شدم.
من این کتاب رو به این دلیل دوست داشتم که چیزهایی رو بهم فهموند: اینکه ما همیش فکر می‌کنیم، ما انسانهای عادی، تنها کسانی هستیم که امکان داره مشکلات مختلفی داشته باشیم.
اینکه به خودمون اجازه می‌دیم توی زندگی دیگران دخالت کنیم و بهشون القاب مختلفی نسبت میدیم.
شاید فقط باید چشامون رو بشوریم و جور دیگری به همه ی قضیها نگاه کنیم.
        
                خب سلام!!
اول خلاصه ی کوچیکی درباره ی این کتاب:
این کتاب درباره دو نفره. پاتریشیا، دختری امریکایی جامائیکایی با مشکلات خانوادگی، دنیل، پسری کره ای- امریکایی با مشکلات خانوادگی.
این دونفر بر حسب اتفاق توی شهر نیویورک هم دیگر رو می‌بینن و تصمیم می‌گیرن یه روزشون رو باهم بگذرونن.

نظر من درباره ی کتاب:
من این کتاب رو نپسندیدم، البته موضوع کتاب جالب و تازه بود. ولی یه حسی مثل کتای (النور و پارک) بهم میداد. چون جفت کتابا تقریبا یه حال و هوا دارن.
موضوع کتاب جالب بود، ولی کتاب خیلی وقت گیر بود. سیصد و پنجاه صفحه؟؟؟؟؟؟؟ بیخیاالل!!!! من بعضی از پارت ها رو نخونده رد کردم.

از این بگم که من هدف نویسنده رو از نوشتن این کتاب نفهمیدم. اینکه خانواده به درد نمی‌خورن؟ مرسی میدونم
اینکه خانواده نمیذارن بچهاشون چیزی که میخوان باشن؟ بازم میدونم
انکه سرنوشت و مقدر شدن الکیه؟ اینکه فاصله ی دور عشق رو از بین می‌بره؟ نژاد پرستی؟ حتی نژاد پرستیِ کسایی مثل کره ای ها؟ اینکه چون تو کره 
ای امریکایی هستی باید با کسی قرار بذاری که کره ای امریکایی عه؟؟
به نظرم نویسنده نظریه های فیزیک رو آورده بود که خواننده حوصله ش سرنره!! :)))) 

نویسنده هدف خاصی از نوشتن کتاب نداشت. هیچ هدفی!! فقط یه ایده ی گنگ داشت.
 سردرد گرفتم از دست کتاب و خیلی هم حرص خوردم.

اگه این کتاب فیلم هالیوودی میشد بهتر بود. می‌نشستی نگاه می‌کردی، تهشم حتی اگه ناامید می‌شدی میگفتی اوکی فقط یه فیلم بود!! ولی این یه کتاب بود که کاغذ داشت و از درخت درست شده!

همین
هنوز دارم حرص میخورم
این کتاب رو نخرید!!
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

            ق.ن: اگه حوصله ندارید این ریویو رو نخونید.
---------------------------
دوستان!
بیاین واقع‌بین باشیم
چقدر احتمالش هست که تو ترجیح بدی کامل باشی ولی در آرامش نباشی و وقتی افراد باهات حال نمی‌کنن حس میکنی زندگیت جهنم شده و تو یاد گرفتی که زندگی بقیه رو جهنم کنی تا زندگیت‌ از جهنم بودن دربیاد؟
چقدر احتمال داره؟

دوستان؛
بیاین واقع‌بین باشیم.
چقدمون اینجوری مثل ایمی بزرگ شدیم؟ چندنفر از ما به دختری حسودی کردیم که خانواده‌مون بهمون گفتند ازش یاد بگیر. چندنفرمون هرجا رفتیم، هرکاری کردیم حس کردیم کم هستیم و کامل نیستیم؟ چند نفرمون به کسایی اعتماد کردیم که از همون اول چاقو رو پشتشون قایم کرده بودن؟ چند نفرمون لبخند زدیم وقتی داشتیم از درون گریه میکردیم؟ چند نفرمون احساساتمون رو قایم کردیم چون یاد نگرفتیم چجوری درباره‌شون صحبت کنیم؟ 
و در آخر با جمله‌ی «این زندگیه» این ماجرا هم آورده شده!
دوستان؛
بیاید واقع‌بین باشم!

نه؛
این زندگی نیست.
اتفاقا این دقیقا نقطه ی مقابل زندگیه.
چون تو، به تو یاد دادن که کامل باشی، ناقص نباشی، که با عقل عمل کنی نه با احساسات، که احساسات باید سرکوب بشن، که فقط حال خوب، خندیدن و خوشحال بودن قابل قبول هست و اگه تو ناراحتی،غم داری و دلت شکته مشکلی داری یا دیوونه‌ای.
ما توی زمانی به دنیا اومدیم که تقبلی بودن باب شده.
ایمی فقط نمی‌خواست تقلبی باشه، نمیخواست کول گرل باشه.
می‌خواست خودش باشه و ایمی  درون‌ش رو آزاد کرد.
و کیه که بدونه آزادی واقعی چه طعمی داره؟؟
          
            سلامي دوباره...

خب واقعيتش اينكه من گول فيلم قشنگ اين كتاب رو خوندم و بعدش كتاب رو خريدم و شروع كردم خوندنش :))
كه واقعا حس ميكنم بزرگترين اشتباهي بود كه توي عمرم سر كتاب خواني‌م اومده...

ميخواستم همون روزي كه تموم كردم ريويو بنويسم ولي خيلي عصبي بودم و تصميم گرفتم حداقل يك روز از تموم كردنش بگذره بعدش بيام درباره ش حرف بزنم...

خبب، اهم اهم..
اين كتاب درباره ي دو زوج چيني / سنگاپوري هست كه بعد از دوسال قرار گذاشتن، پسر داستان (نيك) تصميم ميگيره (ريچل) رو ببره سنگاپور تا با خانوادش اشنا بشه..
اولين نقطه ي منفي داستان، شخصيت پوچ و بي روح ريچل بود كه خورد تو ذوقم.. ريچل توي كتاب يه فرد بي‌خوده واي من خيلي خوبم، شماها قدرم رو نمي‌دونيد، من بهترين دوست دختري هستم كه نيك تاحالا داشته بود، ولي توي فيلم اين شخصيت دقيقا مثل سنش بزرگتر و عاقلانه تر رفتار ميكرد، واكنش هاي خوبي نشون ميداد و هيچ جا عقب نمي‌كشيد و از خودش دفاع ميكرد.
دومين نقطه ي منفي هم نيك، شخصيت مذكر داستان بود. وقتي ادم خرپول باشه، از مشكلات خرپولي خودش آگاهه. ولي نيك كاملا بي پرده و با پررويي كامل (به نظرم) آخر كتاب ميگه كه آخ اگه من ميدونستم ريچل قرار بود انقدر درد و عذاب رو تحمل كنه هيچوقت نمياوردمش سنگاپور!!! (توروخدا منو عذاب نده!)
سومين نكته ي منفي پايان بندي بدي كه داستان داشت. كتاب پايان باز داره كه تو مثلا مشتاق بشي براي كتاب دوم و سومش و اين موضوع واقعا روي مخ من بود :)) اخه چرا؟ (يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه، ولي متاسفانه نويسنده اينجا هم خيلي زرنگ عمل كرده و من احتمالا كتاب دوم رو بخونم و عصبي تر بشم)
كلا اين كتاب يه داستان الكي سيندرلايي داشت كه من به زور دوستاره دادم، اونم فقط به خاطر شخصيت اَستريد كه واقعا پسنديدمش و مشخص بود نويسنده ي اين كتاب يا واقعا روي شخصيت سازي استريد زمان و فكر گذاشته يا شانسا يه شخصيتي رو خلق كرده كه واقعا از هوش خوبي برخوردار بود..

همين ديگه، كتاب دوم رو هم احتمالا بخونم و بازم ميام غرغر كنم :)
باي