پواد پایت

@mpavadpayat

62 دنبال شده

96 دنبال کننده

                      سلام خوبی؟
                    
peyvandha.ir
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                چندتایی مجموعه جستارخوانده‌ام و احتمالا الان بهتر از همیشه می‌دانم چه جستارهایی را بیشتر دوست دارم. جستار روایی برای من، یک خروجی ملموس و قابل درک از فکرهای عمیق روزمره است در مشاهده‌ی ساده‌ترین چیزها. مسیری برای بهتر نگاه‌کردن، قشنگ‌تر برداشت کردن و دوام آوردن در روتین‌ها و کارهای روزمره. جستار‌های محبوبم بهترین خوراک‌اند برای ذهن مهندسی من؛ بهترین راه برای وصل کردن معانی اتفاقات مختلف زندگی روزمره به هم و رسیدن به یک کل معنادارتر، به یک نگاه تازه. 
«به زبان مادری گریه می‌کنیم» دقیقا همان چیزی است که دوست دارم، یک نگاه تازه‌ی تازه. نویسنده‌ای که چیزهای به ظاهر بی‌ربط را به هم وصل می‌کند و یک معنای جدید از آن‌ها بیرون می‌کشد، همان کاری که خودم بعضی روزها انجامش می‌دهم. جستارهای دوصفحه‌ای که الکی‌حرفشان را کش نمی‌دهند و مجبورند در «موجزترین» حالت ممکن حرفشان را بزنند. حرف‌هایی که کاملا از فهم نویسنده آمده‌اند. برای من، جستار یعنی این، نه تکرار کردن حرف‌های یکسانی که «خودت را گم و گور کن» و «دلت را به ناشناخته بزن» و این صحبت‌های بعضا بی‌معنی و لوس.
من آنقدری طرفدار و دنبال‌کننده‌ی ادبیات صرف نیستم، برای همین بعضی جاها مخاطب اصلی این کتاب حساب نمی‌شوم. اما انقدر از نگاه نویسنده لذت می‌بردم که آن‌ها را هم با لذت تمام خواندم. 
ترجمه‌ی کتاب یکی از بهترین ترجمه‌هایی است که تا به حال دیده‌ام. بعضی جاهای متن اما ویرایش نیاز داشت. صفحه‌آرایی کتاب‌ خیلی خوب انجام شده اما طراحی جلد ایراداتی دارد  که امیدوارم ناشر در چاپ‌های بعدی برطرف‌ کند. 
        
                به عنوان کسی که مسخره‌بازی و دلقک‌بازی‌ بخش جدا نشدنیِ وجودش حساب می‌شود و احتمالا روزهایی بوده که تنها انگیزه‌ی ادامه دادنش به زندگی همان چهارتا شوخیِ مکالماتِ روزمره‌ست، هیچ موقع درست و حسابی به موضوع «طنز» فکر نکرده بودم. یعنی انگار، همه‌ی حال قضیه برایم به همان بداهه بودن و متناسب‌با‌موقعیت بروزداشتنِ طنز بود و می‌ترسیدم فکر کردنِ زیادی بهش، همان مزه‌‌ای که دارد را هم ببرد. «وای! ددم وای!» بهانه‌ای شد که یکبار جدی و درست و حسابی، به طنز و ساختارهای ذهنیم در مقابلش فکر‌کنم. کتابی که پیدا شدن و انتخاب کردنش هم ریشه در مسخره‌بازی داشت و احمقانه بودن اسمی که برایش انتخاب شده،  هنوز هم جزو مسخره‌ترین چیزهایی‌ست که این چندماه اخیر دیده‌ام.
«وای! ددم وای!» یک‌مجموعه داستان درهم و برهم حساب میشه. تقریبا هیچ نسبتی به جز «طنز بودن» داستان‌های کتاب رو به هم وصل نمی‌کنن و فرم داستان‌ها در هیچ الگوی ثابتی تعریف نمیشن، ولی به نظرم این چیز بدی نبود. تنوعی که داستان‌های کتاب داشت، هر‌چند کیفیت کلی کتاب رو پایین میاورد، اما باعث می‌شد با کنار هم قرار دادن داستان‌ها و نوع نگاهی که هر نویسنده به مفهوم طنز داره، به تجربه‌های بامزه‌تری برسم.
مترجم، با تأکیدی که روی قرن‌بیستمی‌بودن داستان ها داشته، عملا ناگزیر بوده داستان‌هایی رو انتخاب کنه که جنس طنزشون، بیشتر طنز ساختاری باشه (طنزهایی که توی پلات داستان شکوفا میشن) تا طنزهایی که ریشه‌اش بازی‌های زبانی و موضوعات روزمره است. (طبیعیه، چون نه زبان قرن بیستم هنوز جاریه، نه موضوعات روزمره‌ش برای خواننده الان قابل درکه)
همونجوری که از اسم کتاب مشخصه، مترجم علاقه‌ی خیلی زیادی به اصطلاحات مختص زبان محاوره‌ای فارسی داره و به نظرم بدون در نظر گرفتن بستر یک مجموعه‌داستان ترجمه، از اصطلاحاتی که به فضای متن نمی‌خوره خیلی زیاد استفاده می‌کنه و کاملا از متن خارج می‌زنه. ولی در کل ترجمه‌ای روون و ویرایشی قابل قبول داره کتاب. در مورد جلد و طراحی کتاب هم، همان باگ‌های همیشگی نیلوفر. 

کتاب را هدیه گرفتم. در روزی از روزهای خیلی سختِ زندگی. از دوستی که خاطرش خیلی عزیز است و دلقک‌بازی‌ درون و بیرونم را جدی می‌گیرد. دوستانی دارم که بهتر از هر کسی می‌دانند در روزهای سخت زندگی، هیچ چیز به اندازه‌ی یک مسخره‌بازی ۲۰۰ صفحه‌ای سرحالم نمی‌آورد.
        
                آخرین کتابی که تموم شدنش انقدر ناراحتم کرد یادم نیست. «یک مهمانی، یک رقص» احتمالا همیشه با من می‌مونه چون اتفاقات چندماه اخیر زندگی رو لابلای صفحاتش دفن کردم و شب‌های سخت‌ رو تونستم با داستان‌هاش، سالم رد کنم.‌
 کتاب رو اگر چند سال زودتر می‌خوندم قطعا انقدر باهاش حال نمی‌کردم. این در‌هم‌آمیختنی که فضای زندگی روزمره با نمودهای دینی و اعتقادات کاراکترهاش توی این کتاب داره، برای مایی که درام داستانیمون با فرهنگ دینی هیچ‌وقت درست جمع نشده و همیشه داستان‌های گل‌درشت آزارمون داده مثل یک معجزه‌ست. 
دوست داشتم وقت بود و خیلی خیلی بیشتر درموردش می‌نوشتم. در مورد دنیاسازی‌اش. که چطور داستان‌هایی که جغرافیایشان از روسیه تا لهستان و آمریکا می‌روند، انقدر دنیاهایی شبیه به هم دارند. یا در مورد شباهتش. که چقدر مسائل مشترکی بین یک خانواده یهودی و بک خانواده مسلمان وجود دارد.
پ.ن: ترجمه‌ی خوب واقعا نجات‌دهنده‌ست. بعضی داستان‌های کتاب پره از مراسم‌های عجیب و غریب یهودی‌ها و کلمات تخصصی مربوط به فرهنگشون اما نثر قوی یک‌جوری آدم رو همراه می‌کنه که اصلا احساس غریبگی بهش دست نمیده. 
        
                هر چی سنم بالاتر می‌ره، بیشتر می‌تونم کتابی که واقعا دوستش دارم رو از کتابی که کیفیت خوبی داره ولی سلیقه‌ی من نیست، تفکیک بدم. نووه چنتو متن قوی‌ایه. می‌تونم بفهمم چرا خیلیا دوستش دارن، اما جنسش سلیقه‌ی من نیست. حداقل این روزها، احتمالا توی این سن. 
توی متن‌های نمایشی‌ای که خوندم، فکر‌ می‌کنم نووه چنتو اولین متن نمایشی‌ای باشه که به نظرم اجرا شدنش روی صحنه میتونه خیلی کیفیت داستانش رو جلوتر ببره. فرم روایتش‌ یه جوریه که گره خورده با اجرا و عملا درست کار کردنِ داستانش خیلی به درست اجرا شدنش روی صحنه بستگی داره. (و طبعا یک دلیلی که با متن چاپ‌شده‌اش ارتباط نگرفتم همین وابستگی به اجرای زنده‌اش بوده و عملا فرم کتاب یک‌جورهایی برام ناقص بود)
احتمالا هنوز بارقه‌هایی از اون علاقه شدیدِ سال‌های قبلم به ساختار درام کلاسیک در من مونده و به نظرم اون‌هایی که با بامزگی و شخصیت‌های عجیب و شاعرانه سعی می‌کنن ازش فرار کنن، از روی ضعفشونه 😈 (تقریبا مطمئنم چند سال دیگه این نگاهم درست میشه و به صورت متعادل‌تری به درام و داستان نگاه می‌کنم، اما فعلا دوست دارم از آخرین سال‌های اکستریم زندگی‌ لذت ببرم. و یادداشت‌های اینجا هم بیشتر نظرات شخصی منه، تا نقد حرفه‌ای  ) 
        
                من تا چند سال پیش، هیچوقت هیچ‌جایی از نهج‌البلاغه را درست نخوانده بودم. یک‌روز‌هایی یا شب‌هایی ورق زده بودم اما هیچ‌وقت به خواندن نمی‌رسید. یک‌جورهایی انگار از خواندنش می‌ترسیدم. هر موقع بازش می‌کردم، بعد چند لحظه ترس برم می‌داشت. کلمه‌ها، توصیف‌ها، ساختار. یک آهنگی داشت که صلابتش میخکوبم می‌کرد. احتمالا تحت تاثیر همان خطبه‌هایی که در منبرها بخشی‌اش را گوش داده‌ بودم. شاید هم تاریخ اسلام‌ که از امام در ذهنم داشتم این تصویر را ساخته‌ بود. آهنگ کلماتش ترس و غم را با هم درونم زنده می‌کرد. هربار چند کلمه می‌خواندم و می‌بستمش. از فضایش‌ دور بودم. نمی‌فهمیدمش. انگار حرف‌ها از یک شخصی آمده بود که هیچ شباهتی به من نداشت. 

یکبار،‌ لابلای یک بحثی، بخشی از یک خطبه‌ را یک نفر خواند. آدرسش را حفظ کردم که بروم و چند خط این ور و آن ورش را بخوانم.‌ یکی دو خط جلوتر، رسیدم به اینجا؛ جمله‌ی قبل تمام شده بود و راوی داشت صحنه را توضیح می‌داد. «ضرب بیده على لحیته الشریفة الکریمة، فأطال البکاء،..» خیلی برایم عجیب بود. «آن‌گاه امام دست به محاسن شریف خود زد و مدت طولانى گریست...» همینجور چند دقیقه‌ زل زده بودم به صفحه‌ی کتاب. «فاطال البکا.» خیلی می‌فهمیدمش. دستم را می‌کشیدم روی کلمات. صدای گریه‌ را می‌شنیدم انگار. رفتم بالاتر تا اولش را بخوانم. «أَیْنَ إِخْوَانِی الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّریِقَ، وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟..» «کجایند برادران من؟ همانها که در مسیر تاختند و در راه حق پیش رفتند؟..» یک بغضی دلم را می‌گیرد. دلتنگی از لابلای کلمات خطبه بیرون می‌زند. تنهایی‌ انگار نزدیکمان می‌کند. آن گوینده‌ی ترسناک و بی‌شباهت به من را برایم نزدیک می‌کند. کم‌کم می‌توانم جمله‌ها را بخوانم. می‌توانم لطافت را لابلای همان خطابه‌های تند و توصیه‌ها پیدا کنم. دلسوزی را‌ بین همان حذرها و تشرها می‌بینم.

هنوز هم بعضی شب‌ها می‌روم سراغ کتاب. می‌گردم دنبال شباهت‌ها. دلم گرم می‌شود از بودنِ کسی که این حرف‌ها را زده. بیشتر شب‌ها نیاز دارم یک نفر‌ ساز و کار دنیا را برایم توضیح دهد و بی‌اهمیتی‌اش را حالی‌ام کند. چه جایی بهتر از این کتاب؟
        
                بچه که بودم، بین درس‌ها ریاضی را بیشتر از همه دوست داشتم. ذهنم حال می‌کرد مساله‌ها را حل کند و نظم بین چیزها را پیدا کند. از همان دو تا سیب و سه پرتقالی که برای حل مساله باید جمعشان می‌کردیم گرفته تا هندسه و آمار و مشتقات جلوترش. یادم می‌آید بعد از همان چند ماه اولِ مدرسه، سیب‌ها و پرتقال‌ها که تبدیل به عدد شدند، اکثر بچه‌ها دیگر از ریاضی فراری بودند. کسی برای زنگ ریاضی شوقی نداشت و معلم‌ها هم به زور تلاش می‌کردند عددها و روابطشان را  بکنند توی مغز بچه‌ها. انگار بقیه سر زنگ‌های ریاضی ناراحت بودند و دلشان همان درس‌های ساده‌تر و ملموس‌تر را می‌خواست. (آزمایش و الفبا و بقیه دلقک‌بازی‌هایی که بچه‌ی آن سنی برایش جذابتر بوده لابد) زنگ تفریح‌ها، با بقیه بچه‌ها که گعده می‌کردیم، هر وقت میگفتم با ریاضی حال می‌کنم، دستم می‌انداختند. با یک نگاهی که انگار می‌گفت «کی علوم را ول می‌کند و میچسبد به جمع و تفریق چهارتا عدد؟» هر چقدر تلاش می‌کردم لذتم از همان نظم و الگوهای بین عددها را برایشان توضیح بدهم، نمی‌شد.
"نمودار خانه ویمپل‌ها" را که دیدم، انگار دقیقا جواب آن سال‌هایم بود. دلم خواست برش دارم و برگردم به همان روزها و بکوبمش روی میز همان‌هایی که ریاضی برایشان چرت بود. با داستان "اوما ویمپل" همراهشان می‌کردم تا بفهمند دنیای ریاضی و نمودارها چقدر باحال است. بهشان می‌فهماندم که همان خط‌خطی‌هایی که سر کلاس نقاشی می‌کنند، چقدر با ترکیب شدن با نمودارها به‌درد‌بخور‌تر می‌شود. 
دوست خوبم حامد بهرنگی این کتاب را به من هدیه داد. با شناختی که از حامد داشتم مطمئن بودم دست روی کتابی گذاشته که برای بچه‌ها یک تغییری ایجاد می‌کند. و انصافا هم خوب از پس ترجمه‌ی کتاب برآمده. کیفیت چاپ کتاب هم قابل قبول و خوب است.
        
                برگشتن. کتاب‌هایی بوده‌ که برای من شده‌اند دلیل برگشتن؛ به خواندن، به ادبیات، به داستان. درست در روزهایی که در اعماق ذهنم فکر می‌کنم دیگر دوره‌ی کتاب‌خواندن و ادبیات گذشته و از هر متن و کلمه و حرفی نفرت دارم، یک کتابی پیدا می‌کنم که برم می‌گرداند. کتابی که حتی لزوما کیفیت بالایی ندارد و شاید اصلا در هیچ لیستی جا نگیرد، اما یک قلاب شخصی‌ای میفتد که برایم کتاب را عزیز می‌کند. خواب خوب بهشت را گذاشته‌ام در لیست همین کتاب‌ها. کتاب‌های برگشتن.
مجموعه‌ی 13 داستان کوتاه از سم شپارد. بعضی داستان‌هایش کیفیت سینمایی خیلی خفنی داشتند و بعضی‌هایشان هم انگار فقط برای این بود که نویسنده قدرتِ شخصیت‌پردازیش را بکند در چشم ما، به معنای مثبت‌اش. یعنی در سه‌صفحه‌ی کتابِ با قطع جیبی، جوری کاراکترش را پرورش می‌دهد که انگار ساعت‌ها همراهش بوده‌ای و وقتی هم بدون هیچ اتفاقی داستان را تمام می‌کند باز هم دلت پیش کاراکترهایش می‌ماند. 
شاید به همان دلیلی که اول گفتم، نظر من خیلی بی‌طرف نباشد و تجربه‌ی شخصی یک ماه اخیرم هم روی این یادداشت اثر گذاشته، اما مطمئنم کتاب به خاطر ریتم خوب داستان‌ها و فضاسازی‌شان ارزش خواندن دارد.🤝

"برگشتن به کتاب مثل برگشتن به شهرهایی است که فکر می‌کنیم شهر ما هستند ولی در واقع فراموش‌شان کرده‌ایم و فراموش‌مان کرده‌اند.در شهر-در کتاب- بیهوده به گذرگاه‌ها سر می‌زنیم و دنبال نوستالژی‌هایی می‌گردیم که دیگر مال ما نیست."
والریا لوییزلی، کتاب اگر به خودم برگردم
        
                یکی از آن فیلم‌های کند و کش‌دار اروپایی را تصور کنید که هر لحظه‌اش به خودت فحش می‌دهی چرا دارم این فیلم را می‌بینم. بعد شب‌ که می‌شود، قبل خواب، به خودت می‌آیی و می‌بینی داری به تمام کاراکترهای فیلم فکر می‌کنی. همان کاراکترهایی‌ که چند ساعت تحمل‌شان کرده بودی حالا جلوی چشم‌هایت رژه می‌روند. یک نوع اثرگذاری مخصوص خودش. این کتاب دقیقا برایم از همان جنس تجربه بود. ممواری کند و بدونِ تقریبا هیچ‌گونه اتفاق دراماتیک، اما با توصیفات خیلی زیادی که تو را در دنیایش ببرد. داستان زندگی نویسنده‌ای که مادرش را از دست می‌دهد، اما رابطه‌اش با مادرش تقریبا هر چیزی بوده به جز رابطه مادرفرزندی کلاسیک.
احتمالا یادداشتی که می‌نویسم برای قضاوت دیگران نباید ملاک باشد، چون چند شبی که داشتم کتاب را می‌خواندم تب بالا داشت داغونم می‌کرد و لابلای خواب شب‌هایم چندباری توهمی هم شدم.
دوست داشتم وقت کافی داشتم و به اندازه‌ای که باید، به ترجمه و ویرایش کتاب فحش می‌دادم. ویرایش که چه عرض کنم، تقریبا هر سه جمله یکبار احساس می‌کردم اولین نفری هستم که دارم این متن را می‌خوانم و هیچ کسی بعد از ترجمه‌ی اولیه نگاه هم بهش ننداخته. 
تقریبا اکثر فیلم‌های کند اروپایی‌ای که دیدم را نتوانستم تا آخر تحمل‌کنم. این کتاب هم همین‌طور. یکی دو فصلش را پریدم. در مکتب ما، بالاخره همان طور که تا وقتی هیچکاک هست، نباید درام و تعلیق را ول کنیم و خودمان را زجر بدهیم، نباید رمان درام‌محور را ول کنیم برای ژست فرهیختگی 🤝
        
                از آن کتاب‌هایی که بعد از خواندنش دیگر آدم سابق نمی شوی. حداقل برای من که این طور بود. دقیقا مثل یک سفر خوب، که بعد از برگشتن دیگر عوض شده‌ای، این‌جا سفر می‌کنی به درونیات یک نفری که تمام زندگی‌اش را سفر کرده. 
به نظرم برای ما محافظه‌کاران و صدباربه‌همه‌چیز‌فکرکنندگانِ روزگار، همین همراه شدن با نوشته‌های کسی که به هیچ حد و مرزی اهمیت نمی‌دهد (به معنای مثبتش) اثر عجیبی دارد. باعث می‌شود یک تکانی به خودمان بدهیم.
این حقیقت که جستجوی دائمی‌ای که این روزها تقریبا هرروز درگیرم کرده، وجه مشترک من است با کسی که ماه‌ها و سال‌ها را در سفر بوده، خوشحالم کرد و این حقیقت که کسی که احتمالا ده سال بیشتر از من دنبال جواب گشته و تجربیاتش ده ها برابر من بوده هنوز به جوابی نرسیده، من را ترساند.
اواسط کتاب، دوز منبر رفتن نویسنده کمی زیاد می‌شود و به نظرم کتاب به یک ویرایش جدی‌تر محتوایی، از جنس برقرار کردن تعادل بین روایت و حرف‌های شخصی نویسنده نیاز دارد. کم‌کاری ناشر متاسفانه.
دو فصل آخر اما پایان شکوهمندی هستند بر این مسیر و سفری که نویسنده ما را با خودش برده. همان جمع‌بندی‌ای که از فصل‌های آغازین کتاب دنبالش بودم.
        
                از روی جلد اگر شروع کنم، زیرِ تیترش نوشته "مروری بر شرح زیارت عاشورا". درست که می‌خو‌انم به نظرم معنی نمی‌دهد. مروری بر شرح؟ اسم و طرح جلد کتاب هم دقیقا همان چیزی هستند که نباید باشند. خیلی معمولی و مشابه همه‌ی کتاب‌های مذهبی دیگر. هیچ چیزی را مشخص نمی‌کنند. با چه کتابی طرف هستیم؟ من پای منبرهای زیادی نشسته‌ام و سخنرانی‌های زیادی را گوش داده‌ام، اما هنوز هم به کسی برنخورده‌ام که فرم و محتوا را اندازه عین صاد بلد باشد. این جلد و ظاهر واقعا تناسبی‌ با آن فرم و محتوا ندارد. 
و این سخنرانی‌های خاص، به نظرم برای کتاب‌شدن نیاز به چیزی بیشتر از یک‌سری میان‌تیتر نامنظم دارد. یا شاید اصلا نباید کتاب بشوند. همان فایل‌های صوتی را اگر جایی باشد که درست و حسابی و منظم کنارهم پیدا کنیم، چرا اصلا کتاب و متن پیاده‌شده‌اش را بخوانیم؟
اما بعضی‌جملات کتاب،‌ این ایرادات را کم‌رنگ می‌کند. بعضی جاها حرف‌ها تکراری‌ست ( بالاخره مقتضیات منبر هم همین حرفای تکراری و تذکره‌محور هست قطعا) ولی بعضی‌ حرف‌ها واقعا در دوره‌ای‌ که خواندمشان دیدم را عوض می‌کرد.
یک بخشی هم هست که یادداشت‌های نویسنده، به همان فرم بولت‌وار آمده که به نظرم بهترین بخش کتاب بود. مسیر ذهنی و فرآیندی که طی شده تا این منبر و سخنرانی شکل بگیرد خیلی چیز‌ها را مشخص می‌کرد.
اول متن از ناشر خیلی ایراد گرفتم، لذا یک تعریف هم بکنم. کتاب یک‌سری پانویس دارد که متن‌های مرتبط‌ با مضمون جمله را از کتاب‌های دیگر نویسنده را نوشته‌اند. خیلی حرکت درستی بود. یکسری از حرف‌ها و مفاهیم را بدون پیش‌زمینه‌ی قبلی نمی‌شد فهمید و پانویس‌ها خودش انگیزه‌ای می‌شد برای تعمیق در مفهوم 🤓
        
                همیشه در انتخاب‌هایم از کتاب‌هایی که در وصفش نوشته‌اند «داستان سیاسی» یا مثلا «چقدر شبیه امروز ماست!» فرار کرده‌بودم. در ایران، به اندازه‌ی کافی در طول روز سیاست تمام زندگی را گرفته و دنیای داستان برایم راه فراری بوده که نمی‌خواستم سیاست را واردش کنم. 
از طرفی، به نظرم تعریف‌هایی که از این داستان‌های سیاسی می‌کنند هم خیلی متاثر از همین نزدیک‌بودن شرایط و هم‌ذات‌پنداری ناخودآگاه با کاراکتری که سیاست دهنش را صاف کرده، است. انگار خواننده چشم‌هایش را روی درام ضعیف و شخصیت‌پردازی بسته باشد و صرفا شباهت فضا راضی‌اش کرده باشد.
نمی‌دانم تحت تاثیر یک‌سال اخیر، یا صرفا مقتضیات سن بود که یک روز یکهو دلم خواست داستان سیاسی را امتحان کنم. هنوز گاردم را داشتم و با داستان کوتاه شروع کردم که اگر وسطش پشیمان شدم، راحت‌تر ولش کنم. 
این کتاب اما واقعا خوب بود. چفت و بست هر داستان درست بود. برای من که این سال‌ها انگار درام از همه چیز اهمیتش بیشتر شده و ادبیات و شاعرانگی را سریع پس می‌زنم، ریتم درست و توصیف‌های به‌جای نویسنده خیلی جذاب بود. داستان اول، بررس، و داستان چهارم به نظرم واقعا خفن بودند. هم جنس سوژه‌ای که داشتند و هم روندی که طی می‌شد. 
نزدیک بودن فضا و اتفاقاتی که نویسنده ازش حرف می‌زد، واقعا اعتیاد‌آور بود. انگار با همان چند کلمه‌ی اول خودم را در شیلی و فضای اختناقی که حاکم بوده می‌دیدم. نیازی نبود نویسنده حرف خاصی بزند و نیازی هم نبود که من به قوه‌ی خیالم فشار بیاورم. کار خودش در می‌آمد. ترس، بدگمانی، فروپاشی و همزمان امید، تلاش و از خودگذشتگی.
نمی‌دانم چرا تا الان فرار کرده بودم. بعد از خواندنش، گوگل را باز می‌کنم، می‌نویسم «داستان سیاسی، دیکتاتوری، شبیه امروز ما» فکر کنم واقعا بهش معتاد شده‌ام.

پ.ن: ترجمه و ویرایش خیلی خوب بود. صفحه‌آرایی معمولی. 
        
                یک روز برای نوه‌ام تعریف می‌کنم که تنها کتابی که صرفا به خاطر جلد و اسمش از نمایشگاه خریدم، یکی از عجیب‌ترین و لذت‌بخش‌ترین تجربه‌های خواندن زندگی‌ام شد.برایش کادوی تولد بیست‌سالگی کتاب را می‌خرم و بهش می‌گویم یک‌سال کامل گوشه‌ی کتابخانه‌ام خاک خورد و یک شبی که برای درمان بی‌خوابی به درمان همیشگی، کتاب، پناه آوردم، یک‌نفس نصف کتاب را خواندم. 
فضاسازی و ساخت جهان «مرگ و پنگوئن» را در هیچ  کتاب دیگری تجربه نکرده‌ام، و مرزی که بین واقعیت و خیال در کل‌ کتاب نگه‌داشته هیچ جا برایم این‌قدر مبهم و هیجان‌انگیز نبوده. فضاسازی کتاب انقدر سینمایی و بصری است که می‌توانید مثل من هر روز از این که هنوز فیلمی/تئاتری از روی کتاب ساخته نشده تعجب کنید. و البته تشابه فضای سرد و سمی اوکراین آن سال‌ها با اوضاع الان ما قطعا در تجربه خواندنش موثر است.
شاید اگر قرار باشد ایرادی بگیرم به صفحات میانی باشد. شروع طوفانی و پایان قشنگ کتاب تا حدی تحت تاثیر بی‌اتفاقی و انتظار طولانی چند فصل میانی قرار می‌گیرند.
        

بریده‌های کتاب

نمایش همه

پست‌ها

فعالیت‌ها

پواد پایت پسندید.

هر صفحه، دلم برای اون‌هایی که فقط فیلم رو دیدن میسوزه. چقدر تمام این جزییات‌به ظاهر بی‌اهمیت برام جذابه. از معرفی‌ کژوال خانم فیگ گرفته (اسپویلر آلرت😈) تا گنگ دوست‌های دادلی. شخصیت‌ها واقعا در کتاب خیلی‌ مهمترن.

پواد پایت پسندید.
پواد پایت پسندید.