بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

مجتبی بنی‌اسدی

@mojtaba.baniasadi

11 دنبال شده

111 دنبال کننده

                      در تلاشم که منظم کتاب بخونم. صبح‌ها،معمولا کمتر از یه ساعت، کتابی می‌خونم که به فکر و اعتقادم کمک کنه. از شهید مطهری و دکتر شریعتی، تا عین‌صاد و شهیدان صدر. چرا این‌ها رو می‌خونم؟ چون خدا رو قبول دارم و مسلمونم. عصر و شب فقط داستان می‌خونم و هرچی که به داستان ربط پیدا کنه. ناسلامتی چند سالی می‌شه که داستان‌نوشتن رو جدی گرفتم. البته لابه‌لاش کتاب‌هایی می‌خونم که نه متونِ اعتقادی به حساب می‌آد نه داستان. ولی این مدل کتاب‌ها رو می‌خونم که برای اون دو تا بالایی نفس تازه کنم. شاید هم لازم بوده بخونم.
امشب، 7 بهمن 1400، بعد از صعود تیم ملی ایران به جام جهانی 2022 قطر، این صفحه رو ساختم. قراره جدی‌تر درباره‌ی کتاب‌هایی که از الآن می‌خونمش، بنویسم.
راستی، به پیشنهادِ یه دوستِ کتاب‌خون که اسمش مصطفاست، بعد از هر کتابی که خوندم یه یادداشت کوتاه برای خودم تویِ وُرد نوشتم. نمی‌خوام اون‌ها رو بیارم اینجا. فقط خواستم بگم از 29 تیر 97، هر کتابی که خوندم، یه چی درباره‌ش نوشتم. شاید تا آخرِ عمرم هم جز خودم کسی اون‌ها رو نخونه.
در ضمن، من معلمِ زیست‌شناسی‌ام و تویِ گراشِ استان فارس زندگی می‌کنم. متولد 18 اردبیهشت 74 هستم. 

                    
http://null
mojtaba.baniasadi/
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                رمانی برای همدان

از عزتی‌پاک «آواز بلند» را که خواندم، برای خودم نوشتم «همه‌چیز این داستان بلند سر جایی بود که باید می‌بود.» وقتی «تشریف»ش را شروع کردم هم همین را در ذهن داشتم و با شهریار و مصطفی جای‌جای همدان را سرک کشیدم و لحظاتی با امام‌زمانم هم‌نفس شدم.

احتمال لو رفتن داستان:
وقتی شهریار از حجله زد بیرون، هیچ‌ فکر نمی‌کردم این‌قدر همراه شوم با این آقامعلم دیوانه. شاید فقط یک دیوانه شب عروسی‌اش اینگونه از خانه می‌زند بیرون. شاید حرفی که تازه‌عروس به شهریار زد آنقدرها هولناک نبود (در نظر من) که شهریار را ترغیب کند شب عروسی‌اش را خراب کند. این را خود راوی داستان (نویسنده) هم به نظرم حس کرده بود. چون بارها به یاد شهریار آورد که «نکند بیرون زدن از خانه اشتباه بوده؟» و سعی بر توجیه آن داشت.
ولی داستان در داستان بودن تشریف هر لحظه من را با شهریار همراه می‌کرد که گوشه‌ای دیگری از پازل بزرگ تشریف را کشف کنم و روز یک و دو عید را وقت بگذارم برایش.
کتاب که با حس خوشایندش تمام شد، یک حسی بهم می‌گفت برخی شخصیت‌ها بلاتکلیف‌اند هنوز. ولی هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم کدام‌شان. بعضی شخصیت‌ها هم انگار اضافی وارد داستان شده بودند. اما عجیب است که به هر کدام‌شان فکر می‌کنم با خودم می‌گویم «نه! این شخصیت به‌درد رمان خورد و قصه را پیش برد.»

و شاید همدانی‌ترین کتابی بود که در عمر بیست‌وهشت‌نه‌ ساله‌ام خوانده بودم. این‌قدر ریزجزییات همدان تزریق شده بود به داستان که هر خواننده‌ی غیرهمدانی را مطمئن می‌کرد که اگر روزی گذرش به همدان بیفتد، عباس‌آباد و بوعلی و باباطاهر و میدان امام را مثل کف دستش بلد است.
عزتی‌پاک در این رمان نشان داد نویسنده‌ی باحوصله‌ای است.‌ خاطرش را می‌خواهم. خوشحالم تشریف‌ش را خوانده‌ام.
        
                یک زندگی‌نامه‌ی معمولی

خطبه اول: زندگی‌نامه و کتاب‌های داستانی شهدا کم‌ نخوانده‌ام. این کتاب زندگی‌نامه‌ داستانی را از کتابخانه برداشتم چون دید جدیدی داشت: «پشت جبهه، بیمارستان‌های صحرایی.» این سوژه حداقل برای من تازه بود. نخوانده بودم از این زاویه‌. ولی داستان ساده و معمولی بود. زاویه دید دانای کل مناسب نبود. یک دانش‌آموز که نمره‌اول است و پدر و مادرش هم فوت کرده، پزشکی قبول می‌شود. و بعد کم‌وبیش مبارزات انقلابی هم دارد. بعد جنگ می‌شود، می‌رود به خدمت بیمارستان‌های صحرایی ایام جنگ‌. 
داستان پراکنده‌ است؛ بریده بریده. اگر راوی اول شخص بود خواننده بیشتر ارتباط می‌گرفت. خدماتی که در راه‌اندازی بیمارستان‌های صحرایی داشته سطحی عبور کرده. و سرآخر شهادت... خدا رحمتش کند.
خطبه دوم: رفیقی دارم مهدی اسمش است. پدرش جانباز ۷۰ درصد است. چند بار گفته بیا زندگی‌نامه داستانی بابا رو بنویسیم. اما هر بار لابه‌لای کارهای روزانه فراموش شده. جدا از جانباز ۷۰ درصد، ما توی شهر کلی شهید داریم که زندگی معمولی نداشتند. سوژه‌های نابی دارند. یک مهدیِ سِمج‌تر اگر رفیقم بود، تا حالا چهارپنج‌تا از این کتاب‌ها آماده کرده بودیم. شاید روزی‌مان نشده! شاید...
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

میخوام زودتر این جلدرو تموم کنم، کلک شو بکنم.برم سراغ جلد۶ و سر تاریخ مقرر تمومش کنم و تحویل کتابخونه بدم و جلد پایانی:۷ روز بگیرم و پرونده آتش بدون دود بسته شه. شاید بگی روند آسه آسه اش قشنگه، همراه شدن باهاش و ازین ژیگولی بازیا، ولی نه، من میدونم بیشتر از این مطالعه این ۷ جلدی نوشیدنی طول بکشه، دیگه فرسودگی میاره برام، خسته و کلافه ام‌میکنه و زده میشم. باید زودتر تا آخر فروردین و قبل از شروع جدی و روتین دانشگاه ها تمومش کنم و برم سراغ جلد جدید.‌مغزم دیگه داره از آتش بدون دود سرریز میونه، و گنجایش و کشش رو نداره! حتی دارم‌فکر‌میکنم آیا بعد این مغزم توانایی شروع یک کتاب جدید رو داره؟ از نادر که نه، نادر دونی‌مغزم کم‌مونده لبریز شه عزیزم. غیرنادر رو میگم. مغزم از قلم غنی نادر سیرابِ ، اگاه بیشتر بخوره، دلدرد میگیره، و به استفراغ دچار میشه.

۸ جلد کتابش چی گرفتی؟ چرا لو نمی‌دی؟
برای مردی که دوستش دارم

وقتی به قاب عکسش را که زده‌ام جلوی رویم خیره می‌شوم با نفس عمیق به زبان می‌آورم: خدا رحمتت کند که الگویی دوست‌داشتنی و دست‌نیافتنی‌ای هستی برایم.

تو جیگری؛ با پیاز تفت داده شده‌.
برای مردی که دوستش دارم

وقتی به قاب عکسش را که زده‌ام جلوی رویم خیره می‌شوم با نفس عمیق به زبان می‌آورم: خدا رحمتت کند که الگویی دوست‌داشتنی و دست‌نیافتنی‌ای هستی برایم.

برای مردی که دوستش دارم

وقتی به قاب عکسش را که زده‌ام جلوی رویم خیره می‌شوم با نفس عمیق به زبان می‌آورم: خدا رحمتت کند که الگویی دوست‌داشتنی و دست‌نیافتنی‌ای هستی برایم.