اسب

@horse

248 دنبال شده

250 دنبال کننده

                      دونده در میان کتاب‌ها


                    
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                فوکو در این کتابش میاد بحث تعذیب و تنبیه رو تبارشناسی می‌کنه و میاد می‌گه از قرن ۱۸ به بعد که در قانون مجازات انسانیت رو سنجه خود قرار داد تغییراتی در کیفرها ایجاد شد. 
حالا چه اتفاقی افتاد؟ بدن مجرم که داغ می‌خورد و شکنجه می‌شد جای خودش رو به روح داد و هدف از حذف مجرم به اصلاح اون تغییر پیدا کرد.
بعد استاد میان انضباط رو توضیح می‌دن که چه معنا و ابعادی داره و در آخر از قدرت انضباطی بهمون می‌گه. حالا قدرت انضباطی چی هست؟ قدرت انضباطی نیرویی است که برای آموزش و پرورش هر فرد به کار بسته می‌شه. قدرت انضباطی فرد خام بدون مهارت و دانش را به نیروی فعال و سازنده تبدیل می‌کند که می‌تواند در جامعه نقشی سودآور داشته باشد.
بعد در ادامه میاد از نقش امتحان به عنوان ابزاری برای انضباط‌بخشی می‌گه...
و یکی از نکاتی که دیگه به نظرم بهتره کتاب رو بخونید تا بهتر متوجهش بشید که چیه «سراسربینی» است که شاید نظام انضباطی حاضر رو بتوان یک سره از همین دریچه دید و نقد کرد.
و در آخر با همه‌ی این توضیحات و تبارشناسی تعذیب و تنبیه و انضباط می‌رسیم به تولد زندان و کاکردها و نقدهایش.
        
                راستش هیچ از این کتاب خاطرات شهدا و همسرانشان و دفاع مقدس و این حرفا خوشم نمیاد اما پستی خواندم چند روز پیش در همین بهخوان از حبیبه جعفریان و با کتاب «چمران به روایت غاده جابر همسر شهید» آشنا شدم. حجم کم کتاب و نویسنده‌ی آن مشوق خوبی برای خواندن بود. کتاب را برداشتم و در یک نشست خواندم. تمام شد و «نمی‌فهمیدم چرا مردم باید هم را بکشند. حتی نمی‌فهمیدم چه می‌شود کرد که اینطور نباشد. فقط غمگین بودم از جنگ داخلی، از مصیبت. خانهٔ ما در صور زیبا بود، دو طبقه با حیاط و یک بالکن رو به دریا که بعدها که اسرائیل خرابش کرد. شب‌ها در این بالکن می‌نشستم، گریه می‌کردم  و می‌نوشتم. از این جنگ که از اسلام فقط نامش را داشت با دریا حرف می‌زدم. با ماهی‌ها، با آسمان. این‌ها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ می‌شد. مصطفی اسم مرا پای همین نوشته‌ها دیده بود. من هم اسم او را شنیده بودم، اما فقط همین. درباره‌‌اش هیچ چیز نمی‌دانستم. ندیده بودمش، اما تصورم از او آدم جنگجوی خشنی بود که شریک این جنگ است» من هم چنین تصوری داشتم. تصوری که حال با تجربه‌ی زندگی‌ای کوتاه با چمران در کنار غاده جابر شکل دیگری به خود گرفته است.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

اسب پسندید.
            به نام او

در ادامه اشتاین‌بک‌خوانی به سراغ کتابی از او رفتم که سالها در کتابخانه نخوانده مانده بود؛ «مروارید»
نسخه‌ای که من از این کتاب کوچک داشتم به ترجمه آقای سروش حبیبی بود پس با آن شروع به خواندن کردم، بعد یادم آمد که نسخه الکترونیکی ترجمه محمدجعفر محجوب را هم دارم. ترجمه‌ای که در سال ۱۳۴۰ برای اولین‌بار این کتاب جان اشتاین‌بک را به مخاطبان معرفی کرد. گفتم بگذار فصلی از این کتاب را به ترجمه فاضل ارجمند، دکتر محجوب، بخوانم. چنان مجذوب ترجمه محجوب شدم که دیگر نسخه حبیبی را کنار گذاشتم و تنها گه‌گاه من‌باب مقایسه و اثبات مجدد و مکرر به خود که چقدر ترجمه محجوب بهتر است به آن گریز می‌زدم. علاوه‌بر نثر بهتری که ترجمه محجوب داشت مقدمه خواندنیش هم به کارم آمد مقدمه‌ای که بیش از شش دهه پیش از اولین نوشته‌هایی بود که اشتاین‌بک را به مخاطب فارسی‌زبان معرفی می‌کرد در زمانی که او زنده بود و هنوز نوبل ادبیات را از آن خود نکرده بود.

به نظر بنده سروش حبیبی در مقام مترجم دو نوع اثر دارد؛ ترجمه و بازترجمه. ترجمه‌هایش خوب است و خواندنی، آثاری که برای اول‌بار ترجمه کرده؛ «خداحافظ گری کوپر»، «طبل حلبی»، «بیابان تاتارها»، «ژرمینال» و آثاری از هرمان هسه و آنتونی تابوکی ایتالیایی و چندین کتاب دیگر. کتابهای بازترجمه‌اش آنهایی هستند که پیش از او دیگرانی و یا حتی خودش ترجمه کرده‌اند و او باز آنها را ترجمه کرده و راهی بازار کرده است و علی‌اغلب آثاری هستند که اگرچه آبرومند و خواندنی هستند ولی به کیفیت آثار پیش از آن نیستند. به‌عنوان مثال ترجمه «آبلوموف» خود او در پیش از انقلاب بهتر از ترجمه او در بعد از انقلاب است، هرچند که ادعا می‌کند ترجمه پس از انقلابش بعد از آشنایی او با زبان روسی است. شاید این حرف کمی متهورانه باشد ولی من می‌گویم او حتما متن ترجمه‌های پیشین را پیش رو می‌گذارد و بعد ترجمه می‌کند یعنی اگر بخواهد متن اصلی را معیار قرار دهد حتما متن ترجمه موفق پیشینش به فارسی را نیز می‌بیند وگرنه این‌همه تمهید و تلاش برای متفاوت سخن‌گفتن با ترجمه پیشین چه معنایی دارد؟ این ادعا هم که همیشه از سمت او مطرح می‌شود که باید آثار کلاسیک را دوباره ترجمه کنیم چون زبان درحال تغییر است و باید بروزتر سخن بگوییم هم سخن بی‌اساسی است. در همین کتاب «مروارید» محجوب از معادل «مغازه» استفاده می‌کند و جناب حبیبی قریب نیم‌قرن بعد از لفظ «حجره». چرا؟ چون باید متفاوت از محجوب ترجمه کند. محجوب می‌گوید: «خریدار مروارید» و حبیبی می‌گوید: «مرواریدخر». یا این تلاش برای متفاوت سخن‌گفتن سبب می‌شود که او نحو طبیعی زبان فارسی را بشکند و از ساده سخن گفتن فاصله بگیرد و کارهای عجیب و غریبی بکند مثل قید ساختن، فی‌المثل به «رسمی» بگوید «رسمانه» یا به جای آنکه بگوید «در حالی که از پله پایین می‌رفت، گفت: ...» بگوید: «از پله پایین‌روان گفت: ...» (البته این دو مورد اخیر در ترجمه «مروارید» نیست) شما با این دقتی که عرض کردم ترجمه «جنگ و صلح» و «مرگ ایوان ایلیچ» جناب کاظم انصاری را با ترجمه‌های سروش حبیبی از این کتابها مقایسه کنید.

سخن درباره ترجمه جناب حبیبی به درازا کشید بر من ببخشایید. کوتاه درباره کتاب بگویم و بعد بندی از کتاب را از هر دو ترجمه با شما به اشتراک بگذارم تا خودتان قضاوت کنید.

«مروارید» داستان بلندی است که اشتاین‌بک آن را در میانه عمر هنری خود نوشته است. داستان مهمی است و مولفه‌های سبکی این نویسنده را دارد یکی از این مولفه‌های جلوه‌های ناتورالیسمی در این اثر است. «جبرگرایی» و «زشت‌نویسی» یکی از مهمترین مولفه‌های ناتورالیسم است که در این اثر به حد کمال به چشم می‌خورد. داستان در مکزیک می‌گذرد و چنان که اشتاین‌بک در پیشانی‌نوشت اثر یادآور می‌شود براساس افسانه‌ای محلی آن را نوشته است. مرد و زنی فقیر مرواریدی درشت را صید می‌کنند و ... . فضای داستان و کوتاهی‌اش «پیرمرد و دریا»ی همینگوی را فرایاد می‌آورد ولی آن کجا و این کجا؟ رئالیسم ساده و بی‌تکلف همینگوی با ناتورالیسم پرتکلف و شلوغ اشتاین‌بک قابل قیاس نیست. ولی در کنار هم خواندنشان می‌تواند فهم ما را نسبت به آثار این دو نویسنده بزرگ هم‌وطن و هم‌روزگار ارتقا دهد. من اگر مروارید را در جوانی می‌خواندم مطمئنا برایم تاثیرگذارتر بود. ولی الان آن را اثری تقریبا معمولی از این نویسنده بزرگ می‌دانم.

و اما یک بند از دو ترجمه؛ البته پیش از آن بگویم که به احتمال زیاد محجوب این اثر را از فرانسه ترجمه کرده چرا که هم فصل‌بندی ترجمه‌اش اندکی متفاوت است و هم اسم‌ها را به‌صورت فرانسوی آورده مثلا «خووآنا» را «ژوآنا» ترجمه کرده، البته این مورد برای من چندان مهم نیست: 

«کینو در منزل خود، روی حصیر چمباتمه زده و افکار تاریکی مغزش را فراگرفته بود. مروارید را زیر یکی از سنگ‌های اجاق پنهان کرده و چنان به نقش حصیر خیره شده بود که بافت‌های جناقی‌شکل حصیر جلوی چشمش می‌رقصید. او دنیای سابق خود را از دست داده و به دنیای جدیدی نرسیده بود. کینو می‌ترسید. حتی یک دفعه نیز در تمام دوران زندگی خود از منزلش دور نشده بود. از خارجی‌ها و جاهای غریب وحشت داشت. از این غول عجیب و ناشناس که پایتختش می‌نامیدند، می‌ترسید.»
(ص 95، مروارید به ترجمه محمدجعفر محجوب، چاپ ششم (1401)، انتشارات علمی و فرهنگی)

«کینو در کپر خود روی حصیرش چندک زده بود و فکر می‌کرد. مرواریدش را زیر سنگی پای اجاق چال کرده بود و به الیاف بافته حصیر ماتش برده بود. به قدری به آن‌ها چشم دوخت که عاقبت نقش حصیر در نظرش به رقص آمد. دنیا و آخرت هردو را باخته بود و می‌ترسید. به عمر خود از گوشه‌اش دور نشده بود. از بیگانگان و جاهای ناشناخته می‌ترسید. از آن دیو بیگانگی که پایتخت بود وحشت داشت.»
(ص 74 ،  مروارید ترجمه سروش حبیبی ، چاپ اول (۱۳۸۹)، نشر فرهنگ معاصر)
          
اسب پسندید.
اسب پسندید.
            راهی به گورستان*

پیپسام حقیر ملفوکی است که در مسیر گورستانی در حرکت است. میرود به مزار زن و فرزندش که شش ماه پیش هر دو سر زا مرده‌اند. دائم الخمر است و به همین خاطر از کارش اخراج شده. آهی هم در بساط ندارد. پیپسام به معنای واقعی موجودی اضافی است. تیپا خورده‌ای از دنیا.
در حین طی مسیر، ناگهان زندگی در قامت پسری دوچرخه سوار که چشمانش به رنگ دریاست و موهایش به رنگ آفتاب، سر راهش ظاهر می‌شود.** پیپسام گیر احمقانه‌ای به پسرک میدهد و با او به صورت لفظی درگیر میشود. گویی تنها همین برایش مانده، گیر دادن به زندگی که شاید برایش شمه‌ای از حیات است. درگیری ادامه پیدا می‌کند و مردم جمع میشوند. دیگر مخاطب مان تنها پسرک نیست بلکه دنیا و ما فیها را به فحش میبندد. طولی نمیکند که دهانش کف میکند و می‌افتد. آمبولانسی هم می‌آید و در کسری از ثانیه جمعش می‌کند و می‌برد. 
پیپسام تیپا خورده‌ای است که سعی می‌کند به نزدیک‌ترین چیزی که نماد زندگی به نظرش می‌آید، تیپایی بزند. اما نمیداند که زندگی غیر از خودش را بر نمی‌تابد و محوت می‌کند. این دنیا جایی برای تیپا خوردگان نیست.



* از کتاب حاضر تنها همین داستان از مان بود و حقیر هم تنها این داستان را خواندم. امتیازم نیز تنها به همین داستان است و نه کل کتاب.
   داستان حاضر با ترجمه آقای محمد صادق رئیسی نیز به صورت مستقل در انتشارات سولار چاپ شده‌ است.
* * در داستان‌های مان همیشه اوج زیبایی یا به عبارت بهتر «تکامل» به همین شکل است. انسانی بور و سفید با چشمانی آبی. رجوع کنید به اواسط کوه جادو و مشخصا تونیو کروگر.
          
اسب پسندید.
چالش روی دیگر زندگی

روزهای بلند و کشدار آخر بهار و اول تابستان، خنکای باد کولر... بی‌شک موسم چهارمین چالش جمعی بهخوان فرا رسیده است!

اسب پسندید.
اسب پسندید.
اسب پسندید.
یک دیوانِ سی و شش جلدی

حق داریم که رهاکنندگان را دربندکنندگان می‌بینیم.

کتاب‌های مرتبط 30

اسب پسندید.
بریدۀ کتاب

صفحۀ 9

غیر از اضطراب و تنش مداوم و شکلکهای صورتش، دیوانگی اش در یک چیز دیگر هم نمودار می.شود بعضی شبها خودش را محکم در لباسش می پیچد و در حالی که سراپا میلرزد و دندانهایش به هم میخورد، بسرعت از یک گوشه به گوشه دیگر می رود و لابه لای تخت ها به قدم زدن میافتد. به آن میماند که انگار تب شدیدی دارد. از اینکه چطور ناگهان می ایستد و به رفقایش خیره میشود معلوم است که میخواهد حرف خیلی خیلی مهمی بزند، ولی ظاهراً وقتی دستگیرش می شود که کسی به حرفش گوش نمیکند یا از آن سر درن نمی آورد، بی حوصله سر تکان میدهد و قدم زدن را از سر میگیرد. ولی بزودی میل به حرف زدن بر همۀ ملاحظات دیگر غلبه میکند، او دیگر جلو خودش را نمیگیرد و با شور و حرارت به حرف زدن میافتد. گفتارش مغشوش و مثل هذیان پرالتهاب و بریده بریده است و تمامش هـم قابل فهم نیست، ولی در عوض هم در کلمات و هم در صدایش چیزی فوق العاده خوشایند احساس میشود. وقتی حرف می زند، می توانید در او هم دیوانگی ببینید و هـم انسانیت. به سختی می توان گفتار دیوانه وار او را روی کاغذ آورد. از پستی انسان میگوید، از زوری که حقیقت را از بین میبرد، از زندگی زیبایی که با گذشت زمان روی زمین برقرار خواهد شد از میله های پنجره که هر لحظه حماقت و بی رحمی زورگویان را به یاد او می آورد. ملغمه ای میشود درهم برهم و ناهماهنگ از ترانه های قدیمی که هنوز عمرشان به سر نیامده است.

اسب پسندید.
            بذارین مرور این کتاب رو با بخشی از پیش‌گفتار آقای گیمن شروع کنم:

«می‌خواستم کتابی بنویسم که برای بزرگسالان کاری را بکند که وقتی کوچک‌تر بودم، کتاب‌های موردعلاقه‌ام برای من می‌کردند. کاری که کتاب‌هایی مثل آلیس در سرزمین عجایب، کتاب‌های نارنیا یا جادوگر شهر از در کودکی برای من کرده بودند. می‌خواستم در مورد مردمی بنویسم که در شکاف سقوط می‌کنند. در مورد مخلوع‌ها و محروم‌شده‌ها و نفی‌بلدشده‌ها. آن هم با آینۀ فانتزی، که گاهی می‌تواند چیزهایی را که تا به حال بارها دیده‌ایم، طوری به ما نشان بدهد که انگار به عمرمان اصلاً آن‌ها را ندیده‌ایم.»

راستش نمی‌تونم بگم چقدر توی این کار موفق بود. این کتاب نتونست کاری رو با من بکنه که مثلاً نارنیا در کودکی با من کرده بود، اما تقصیر صرفاً متوجه این کتاب نیست. به نظرم کودکی با بزرگسالی اون‌قدر متفاوته که تلاش برای رسیدن به حس‌وحال اون زمان، هرچقدر هم که زیاد باشه، در نهایت تلاشی کم‌حاصله. اون دورۀ ناب که گذشت، دیگه برنمی‌گرده.

اما خود کتاب. این کتاب قبل از اینکه تبدیل به رمان بشه، فیلمنامه‌ای بوده که گیمن برای سریالی به همین اسم نوشته. بعد از ساخت سریال، رمانش رو منتشر می‌کنه. البته وقتی کتاب رو بخونین متوجه می‌شین که چقدر ارجاعاتش به لندن و بریتانیا زیاده، به همین دلیل ویرایش ثانویه‌ای برای بازار آمریکا منتشر می‌شه و در نهایت ویرایش سوم (که نسخۀ فارسی بر اساس این ویرایشه) از ترکیب نسخه‌های قبلی و چیزهای اضافه‌تر.

قبلاً نوشته بودم که گیمن چه قصه‌گوی فوق‌العاده‌ایه. البته قطعاً قبل از من هم افراد زیادی بارها بهش اشاره کردن. کوچک‌ترین چیزها رو بهش بدین تا از داخلش براتون قصه در بیاره. فاصلۀ بین لبۀ سکوی مترو با ریل و اون خط زرد روی سکو رو تصور کنین. از چیزی به همین سادگی و به چشم میلیاردها آدم بی‌جان و بی‌داستان، یه ماجرای جالب بیرون می‌کشه. یا مثلاً اسم ایستگاه‌های مترو. برای هر کدومش قصه‌سرایی می‌کنه. به قول خودش: «چیزهایی را که تا به حال بارها دیده‌ایم، طوری به ما نشان می‌دهد که انگار به عمرمان اصلاً آن‌ها را ندیده‌ایم». این رو توی نوشته‌ها و داستان‌هاش دوست دارم. اما چیزی که توی این کتاب اذیتم می‌کرد، بیش از حد بزرگ بودن جهان داستانش و گنگ بودن سیستم فانتزی حاکم بر اونه. به‌خصوص توی نیمۀ اول کتاب. البته هرچی جلوتر می‌ریم، هم داستان بیشتر سروشکل می‌گیره، هم دنیای لندن زیرین، اما باز هم بارها پیش می‌آد که سوالاتی برای ریچارد (و قاعدتاً خواننده) پیش می‌آد و می‌پرسه و کسی براش جواب نداره. به‌نظرم میزان این گنگی کمی از دست آقای گیمن در رفته بود. یا باید کمترش می‌کرد، یا جواب‌های بهتری به سوالات ریچارد می‌داد یا اینکه داستان رو به بیش از یک جلد بسط می‌داد (البته پیرنگ خود این کتاب قابلیت بسط پیدا کردن نداشت).

موقع خوندن کتاب، به‌خصوص اوایلش، مدام یاد آرچیبالد لاکسِ دارن شان می‌افتادم. چه شخصیت «در»، چه آقای وندمار و کروپ و احتمال زیادی می‌دم که دارن شان الهام زیادی از این داستان گرفته باشه. البته که توی یکی از مصاحبه‌هاش هم به این اشاره کرده بود. هرچند داستان که پیش می‌ره این شباهت دیگه از بین می‌ره.

گفتم آقای وندمار و کروپ! عجب زوج منفی جذابی بودن! دوتا شخصیت خبیث و در عین حال بامزه، که یکی‌شون زبون‌بازه و دیگری خنگ. اون بخش مربوط به رویارویی اولیۀ مارکی و این دو شخصیت و سوال‌جواب‌هاشون رو خیلی دوست داشتم.

تصویرسازی‌های کریس ریدل هم عالی بود و به درک بهتر فضای داستان کمک می‌کرد. قطعاً کتاب برای کسی که توی لندن زندگی می‌کنی یا باهاش آشنایی بیشتری داره، جذابیت خیلی خیلی بیشتری خواهد داشت، اما این‌جوری نیست که خوانندگان نقاط دیگۀ دنیا ازش لذت نبرن. با خودم فکر می‌کردم اگر چنین نویسندۀ قهاری در جامعۀ ما بود که به سبک آقای گیمن دست به آشنایی‌زدایی از مکان‌هایی می‌زد که می‌شناسیم، چه کار جذابی می‌شد.

+ امیدوارم روزی زندگی در لندن رو تجربه کنم.

+ سانسور که همیشه آزاردهنده است و در این شکی نیست، اما توی شیوۀ سانسور هم ظرافت به خرج نداده بودن. یه جاهایی واقعاً داستان گنگ می‌شد و وقتی به متن اصلی مراجعه می‌کردم، می‌فهمیدم علتش این بوده که جملاتی کاملاً از متن حذف شده. انگار که اصلاحیه‌های ارشاد بدون تلاش برای اصلاح جملات، صرفاً حذف شده بودن که مجوز گرفته بشه.

+ یه داستان کوتاه توی این دنیا نوشته شده که حتماً می‌خونم. سراغ کمیک اقتباسیش هم می‌رم. گیمن چهار پنج سال پیش گفته بود که پنج فصل از کتاب دیگه‌ای توی این دنیا به اسم «هفت خواهران» نوشته، اما انگار هنوز خبری از اتمامش نیست.

+ تا اواسط کتاب با توجه به انتظاری که داشتم، ازش ناامید شده بودم، اما نیمۀ دوم کتاب رو خیلی بیشتر دوست داشتم. با اون پایانش؛ دلتنگی امضای پایان‌های گیمنه.

«تا به حال چیزی بوده که دلت بخواد؟ بعد بفهمی اون چیزی نبوده که واقعاً دلت می‌خواسته؟»
          
اسب پسندید.
اسب پسندید.
اسب پسندید.
اسب پسندید.
            چندتایی مجموعه جستارخوانده‌ام و احتمالا الان بهتر از همیشه می‌دانم چه جستارهایی را بیشتر دوست دارم. جستار روایی برای من، یک خروجی ملموس و قابل درک از فکرهای عمیق روزمره است در مشاهده‌ی ساده‌ترین چیزها. مسیری برای بهتر نگاه‌کردن، قشنگ‌تر برداشت کردن و دوام آوردن در روتین‌ها و کارهای روزمره. جستار‌های محبوبم بهترین خوراک‌اند برای ذهن مهندسی من؛ بهترین راه برای وصل کردن معانی اتفاقات مختلف زندگی روزمره به هم و رسیدن به یک کل معنادارتر، به یک نگاه تازه. 
«به زبان مادری گریه می‌کنیم» دقیقا همان چیزی است که دوست دارم، یک نگاه تازه‌ی تازه. نویسنده‌ای که چیزهای به ظاهر بی‌ربط را به هم وصل می‌کند و یک معنای جدید از آن‌ها بیرون می‌کشد، همان کاری که خودم بعضی روزها انجامش می‌دهم. جستارهای دوصفحه‌ای که الکی‌حرفشان را کش نمی‌دهند و مجبورند در «موجزترین» حالت ممکن حرفشان را بزنند. حرف‌هایی که کاملا از فهم نویسنده آمده‌اند. برای من، جستار یعنی این، نه تکرار کردن حرف‌های یکسانی که «خودت را گم و گور کن» و «دلت را به ناشناخته بزن» و این صحبت‌های بعضا بی‌معنی و لوس.
من آنقدری طرفدار و دنبال‌کننده‌ی ادبیات صرف نیستم، برای همین بعضی جاها مخاطب اصلی این کتاب حساب نمی‌شوم. اما انقدر از نگاه نویسنده لذت می‌بردم که آن‌ها را هم با لذت تمام خواندم. 
ترجمه‌ی کتاب یکی از بهترین ترجمه‌هایی است که تا به حال دیده‌ام. بعضی جاهای متن اما ویرایش نیاز داشت. صفحه‌آرایی کتاب‌ خیلی خوب انجام شده اما طراحی جلد ایراداتی دارد  که امیدوارم ناشر در چاپ‌های بعدی برطرف‌ کند. 
          
اسب پسندید.
اسب پسندید.
            اول از همه بگم این کتاب یکی از تاثیر گذار ترین و خفن ترین کتابایی که خوندم و به عنوان یه دانشجوی روانشناسی خیلی چیز ازش یاد گرفتم حیف که پنج ستاره بیشتر نمیشه داد 
نکته بعد ، گویا از هر کتاب یک یاد داشت بیشتر نمیشه منتشر چند چنتا  متن میزارم  و چون این کتاب و یک سال و خورده ای پیش خوندم اجبارا از دفترچه ای که برای کتابام دارم مینویسم پس دقیقا نمیدونم کدوم صفحه از کتاب هست. بریم باهم  تیکه ممتن ها رو چندتاشو بخونیم:

*سوالی که پرسیده نشود جوابش همیشه منفی است*

*داروی صداقت موثرتر از داروی دلسوزی است دلسوزی ممکن است تسلی بخش باشد ولی اغلب  باعث کتمان واقعیت می‌شود*

*قدرتمندترین حقایقی که مردم آنها را خیلی جدی می‌گیرند حقایقی هستند که خودشان کم کم با آن پی می‌برند*

*بار که می‌شنوم کسی می‌گوید پدر مادرم فرشته بودند شک می‌کنم موضوعی نیست که دنبال مشکل می‌گردم مسئله اینجاست هیچ پدر مادری فرشته نیست بیشتر ما در نهایت والدین خوبی باشیم و این خوب بودن برای تربیت فرزند متعادل کافیست. فیلیپ لارکین شاعر، به درستی گفته است: پدر مادرت تو را نابود می‌کنند شاید نخواهند ولی این کارا. یوهان فون گوته گفته است بسیاری از والدین تلاش غیورانه برای آسان کردن زندگی فرزندانشان زندگی را برای آنها کنند*
* خوشبختی از خوب بودن اوضاع نشات نمی‌گیرد بلکه زمانی این حس دست می‌دهد که اوضاع از چیزی که انتظار داشتیم بهتر باشد*
* انتقاد از قضاوت می‌آید ولی شکایت از درخواست. شکایت می‌تواند یک جور تعریف و تمجید خاموش هم باشد مثلاً فردی که از مشغله همسرش شکایت می‌کند می‌تواند این معنا را داشته باشد که وقت گذراندن با همسرش برایش لذت بخش است و از اینکه این فرصت مهیا نمی‌شود ناراحت است*

* پشیمانی می‌تواند فرد را به دو مسیر بکشاند اول، یا او را به گذشته زنجیر می‌کند.
دوم، یا به عنوان نیرویی محرکه برای ایجاد تغییر عمل می‌کند.* 

*مردم از وسایل الکترونیک برای فرار از احساس تنهایی و حواس پرتی استفاده می‌کنند و تا وقتی که درگیر این حواس پرتی هستند قادر به برقراری ارتباط با یکدیگر و حتی با خودشان هم نیستند*

* گاهی اوقات تغییراتی که می‌خواهیم در یک فرد اتفاق بیفتد جز خواسته‌های آن فرد نیست حتی اگر به ما بگوید که هست. پس وقتی او تغییر نمی‌کند ما مجبوریم تغییر کنیم. وقتی این کار را کردیم دو اتفاق می‌افتد:
۱. فرد برای اینکه زمین نخورد هایش را تغییر می‌دهد(خودش را با ما تنظیم میکند.)
۲. یا آن ارتباط را ترک می‌کند و به سراغ کسی دیگری می‌رود تا آن را آزار دهد*
* طبیعت زندگی تغییر کردن است و طبیعت انسان مقاومت در برابر تغییر*

تیکه متن از این کتاب زیاد دارم اما فکر میکنم بیشتر از این حوصله سر بر میشه و  حس کنجکاوی رو در مخاطب برای مطالعه از بین میبره 
امیدوارم که اگر این کتاب رو نخوندید مشتاق خوندش بشید و ازش لذت ببرید 
پ.ن : این کتاب با عناوین مختلف و ترجمه های متفاوتی تو بازار وجود داره اما من بهتون همین عنوان و همین انتشارات رو  پیشنهاد میکنم بهتون .