بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فاطمه رجائی

@fatmh.rajaei

19 دنبال شده

91 دنبال کننده

                      گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...

دانش جوی دبیری زیست
سرگرم جست و جوی خودم...🍂
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                این کتاب داستان یه خانواده سرمایه‌دار رو روایت می‌کنه. پدربزرگ خانواده و مالک اصلی سرمایه خانواده جون خودشو از دست میده.
نوه او، سوفیا، معتقده این قتله و جست‌و‌جو‌ برای قاتل آغاز میشه.
.
به نظرم این کتاب معمای نسبتا متفاوتی با سایر کتاب‌های کریستی داشت. جالب بود.🧐
.
داستان فاش نمیشه.❗
«و اما تو سوفیا، با من ازدواج می‌کنی. اخیرا حکم ماموریتی در ایران به من ابلاغ شده است. ما با هم به آنجا می‌رویم و تو خانه وارونه را فراموش خواهی کرد.»
اگر سوفیا یه کم کوتاه میومد، شاید ادامه داستانو از ایران دنبال می‌کردیم.😁😅
ولی خب توی کتاب «خانه‌ای در شیراز» در یکی از فصل‌ها داستان در شیرازِ عزیزم روایت میشه.
.
📒_متن کتاب:
«به نظر من، آدم‌ها بیشتر کسانی را می‌کشند که دوست دارند، نه کسانی که از آنها متنفرند. چون احتمالا فقط کسانی که محبوب انسان هستند در حقیقت زندگی را برایش غیرقابل تحمل می‌سازند.»
.
عکس:
مربوط به فیلم crooked house است که از همین کتاب اقتباس شده و کاملا بر کتاب منطبقه. 
بعد از خوندن کتاب میتونید سراغش برید وگرنه داستان براتون اسپویل میشه.
.
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
        
                پانزدهمین کتاب  کریستی
.
توی آشپزخانه تخم‌مرغ‌ها را زیر آب گرفته بودم تا بتوانم راحت پوست‌شان را بکنم و احتمالا این جز نکات خاص پساآشپزی‌ام است که باید بهش ببالم، اینقدر خوبم!
خانواده در هال دور هم نشسته بودند، بحثی در گرفته بود حول یکی آشنای‌آشناها که زده دوتا فامیل‌هایش را کشته و متواری شده. یکی می‌گوید آخرین ردی که ازش هست اینه که از بانک__ پول گرفته و رفته. دیگری می‌گوید انگار به کوه و بیابان زده؟ و...
و من در همین حین فکر می‌کردم حالا که پرونده قتل راجر آکروید هم حل شد، کاش پوآرو فکری برای این ماجرا می‌کرد...
(در سرم می‌چرخد چطور بعد از کشتن دو آدم می‌توانند زندگی کنند؟ )
اضافه شده در چهارم اسفند:
همون روز خودش رو هم کشته و بعد از تقریبا دو هفته پیدا شده.
بدن انسان چند دقیقه بعد از مرگ شروع به تجزیه میکنه، چقدر غم‌انگیز بود سرنوشت این اشرف مخلوقات.
حالا بیشتر دلم برای اون آدم به درد اومده. جنون آنی!
.
در روستایی دو مرگ از پی هم اتفاق می‌افتد که بگونه‌ای به هم مرتبط هستند. یکی از آنها قتل است‌.
پوآرو که تصمیم به بازنشستگی گرفته نیز در این روستا سکنی گزیده و مثل کتاب‌های قبلی از بازنشستگی خسته شده و به دنبال قاتل می‌گردد.
.
۱. شخصیت‌‌های داستان‌های آگاتا کریستی برای من مجذوب کننده‌اند. حالات و احساسات‌شان برای خواننده قابل درک است. یکی از دلایل علاقه‌م به کتاب‌های وی همینه.
۲. این کتاب معما و پیچیدگی منطقی داره و مثل بعضی کتابهای دیگر صفحات آخر چند داستان و شخصیت جدید رو نمی‌کند که آدم نفهمد از کجا خورده🫠
به قول پوآرو با کمک سلول‌های خاکستری‌تان می‌توانید حدس‌های درستی بزنید.
۳. این کتاب به عنوان بهترین آثار کریستی معرفی میشه ولی چندتا از کتاب‌های قبلی که خواندم برای من جذاب‌تر بود. به نظرم انگیزه قتل کمی ناجالب بود.
.
نگاهِ زیستی🦠:
گاستریت به التهاب مخاط معده اشاره داره و یکی از دلایل اون هلیکوباکترپیلوری است.
از دلایل دیگه: مصرف الکل، استرس، داروهایی مثل آسپرین و...
علائم: درد معده، حالت تهوع، خونریزی شکمی و...
اگر فردی بطور طولانی مدت در معرض آرسنیک قرار بگیره دچار مسمومیت میشه و علائمی مشابه گاستریت داره.
.
📒_ از متن کتاب:
«مدت‌های مدید به خاطر هدفی معین کار روزانه خود را تعقیب می‌کنیم و وقتی که به هدف رسیدیم، دل‌مان برای همان کار روزانه تنگ می‌شود.»

«به نظرم مسخره است که آدم برای اینکه کس دیگری چیزی را پوشیده یا از آن استفاده کرده، از دیدنش احساس شعف کند. قلمی که مثلا جورج الیوت با آن آسیاب کنار فلوس را نوشته جز یک قلم معمولی چیزی نیست؛ اگر کسی الیوت را دوست دارد، بهتر است کتابش را بخرد و بخواند.»

«پوآرو ناگهان لهجه خارجی پیدا کرد. هر وقت کمی هیجان‌زده می‌شد نمی‌توانست لهجه‌اش را کنترل کند.»
وقتی در اوج هیجان( خشم، استرس، عشق، خوشحالی و...) به اصالت خودمون برمی‌گردیم.🌱

خواندنی نیست و اسپویل هم ندارد.
چندتا شخصیت‌ها:( چون کتاب رو در فیدیبو مطالعه کردم، می‌نویسم)
خانم فرارز
فلورا آکروید 
خانم آکروید (مادر)
دکتر شپرد
سرگرد بلانت
ریموند
رالف پیتون
پارکر
خانم راسل
اورسلا بورن
.
بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲
        
                این ابوراجح فقط دو عیب دارد و بزرگی گفته:«در بزرگواری یک فرد همین بس که عیب‌هایش را بشود شمرد.»
.
زندگی هاشم، یک جوان اهل سنت، در حدود ۵۰۰ سال بعد از پیامبر به تصویر کشیده شده.
هاشم دلباخته دختری شیعه شده است...
.
پیامبر اکرم(ص):🌱
«بدانید که مثال اهل‌بیت من در میان شما، مثال کشتی نوح است. کسی که بر آن سوار شود، نجات می‌یابد و کسی که از آن دوری کند، غرق خواهد شد.»
حدیث سفینه
.
به کسانی که دوست دارن، داستان تاریخی_اسلامی بخونن پیشنهاد می‌شه چون بخش‌هایی از داستان براساس واقعیته و نویسنده اون بخش‌هارو به اطلاع‌تون می‌رسونه...
در کل از خوندن این کتاب راضیم و برای یک‌بار خوندن پیشنهادش می‌کنم.
.
اسپویل دار❗

ایده کتاب واقعا عالیه؛ ولی:
📍نویسنده از همون اول خودش رو اسپویل می‌کنه، طبیعتاً این کتاب قراره پایان خوش داشته باشه و با اطلاعاتی که نویسنده اول کتاب میده، خواننده تا آخرش رو حدس می‌زنه.
📍هاشم به همسرش میگه: خوشحالم همسر باحیایی مثل تو دارم!
واقعا!... یعنی یه کتاب نوشته شده که آخرش هم باز با سطحی ترین ادبیات مفاهیم رو برسونه؟ اینو که میشه چاپ کرد رو در و دیوار هم چسبوند.
📍کتاب شخصیت پردازی خوبی داره ولی به تغییر دیدگاه شخصیت‌ها خوب پرداخته نشده.
میشه گفت تغییر با آشفتگی همراهه، انگار خودتو گم می‌کنی و دوباره در بُعد دیگه ای خودت رو پیدا می‌کنی... ولی در این کتاب خیلی شخصیت‌ها نظرشون رو راحت تغییر میدن!
📍چرا من حس کردم، امام زمان در سطح داستان قرار داره ولی درصورتی که حضور ایشون در تمام عمق و معنی زندگی ما باید باشه؟...
📍تشرف ابوراجح به محضر امام زمان(عج) و بهبودش به شکلی که در داستان آمده، واقعی است.( متن کتاب)
.
بیست و سوم بهمن۱۴۰۲
        
                «با خودم فکر می‌کنم داستان عمر و زندگی ما در این دنیا چنین است، اگر احساس می‌کردیم مسافریم از لحظه لحظه زندگی لذت می‌بردیم و از هر آنچه که می‌توانستیم بهره می‌گرفتیم؛ اما وقتی تصور می‌کنیم فرصت فراوان است به راحتی از کنار همه دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها و لذت‌های قابل دسترس اطراف‌مان می‌گذریم و می‌سپاریم شان به آینده نامعلوم و وقتی دیگر.»
جزئیات✨
.
این سفرنامه روایت زندگی و تجربه دو و ساله نیمه آقای دلاوری در بروکسل است؛ که به عنوان خبرنگار صداوسیما در آنجا فعال بوده ‌اند.
درمورد سفرشان به ایتالیا، موناکو و... هم می‌نویسند؛ ولی درصد کمی از کتاب به آنها اختصاص دارد.
.
قبلا سفرنامه «مارک و پلو» آقای ضابطیان را خواندم ولی حس می‌کردم اطلاعات زیادی از بعضی کشورهایی که سفر کرده بودن، دریافت نکردم.( دفعات دیگه، کتاب‌هایی از ایشون رو انتخاب می‌کنم که تجربه سفر به *یک* کشور باشه.)
این کتاب از این لحاظ برای من بهتر بود؛ دوست داشتم درمورد نگاه، نوع زندگی و... مردم بیشتر بدونم.
البته از لحاظ تاریخی فقط به استعمار کنگو اشاره کردند.
.
من این کتاب رو با صدای خود آقای دلاوری از فیدیبو شنیدم و لذت بردم.🌱
📕_از متن کتاب:
این چه رازی‌ست که ساکنان غرب هوای شرق را می‌کنند و ساکنان شرق هوای غرب را! رضایت از حضور را، رهایی را، آزادی و لذت بردن از نفسی را که می‌آید و می‌رود. کدام دست و تبر، در کجای جهان از بن برچیده است؟ شگفتا از آدمی که وقتی می ماند سودای رفتن دارد و وقتی می‌رود سودای بازگشت... پل لذت در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به روزگار خود دل خوش نیست؟
.
عکس: جشنواره گل در میدان اصلی شهر بروکسل؛ در کتاب اشاره شده.🪻
منبع عکس: نیویورک تایمز
.
هجدهم بهمن ۱۴۰۲
        
                حرکت از نو
_کتاب پنجم مجموعه آتش، بدون دود 

«زندگی، قبل از هرچیز زندگی است. گل می‌خواهد، موسیقی می‌خواهد، زیبایی می‌خواهد.
زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می‌خواهد. عطر شمعدانی‌ها را بوییدن می‌خواهد.» 
.
ساعت حدود ۸ بود. همراه دوستانم دنبال مغازه‌ای می‌گشتیم که لباس‌های مردانه بفروشد. حدود ده روز دیگر روز پدر بود و با ذوق و عشق دنبال هدیه می‌گشتیم. وسط امتحانات‌مان بود ولی دیگر نمی‌توانستیم در خوابگاه بند شویم. روح‌مان زیر فشار استرس و امتحان فشرده شده بود.
نمیدانم چرا فکر می‌کردیم می‌توانیم از میدان امام حسین(ع) یا ستاد سابق تا عفیف‌آباد پیاده برویم؛ آن‌هم در آن سرما. 
در مسیرمان یک کتابفروشی پیدا کردیم و من و یکی از دوستهایم خودمان را به آن دعوت کردیم و قید خرید لباس را زدیم؛ بعدا وقتی به خانه برگشتم با پدر عزیز به خرید رفتیم و هدیه‌اش را به سلیقه خودش(❤️) دادم.
بین قفسه‌ها حرکت می‌کردیم و کتاب‌ها را می‌دیدیم؛ مدتی ست بیشتر از نویسنده‌های ایرانی می‌خوانم. بین کتاب‌ها چشم می‌چرخاندم دنبال کتاب‌ نویسنده محبوبم.
ولی می‌دانی واقعا غم‌انگیز است که آتش، بدون دود را بین قفسه رمان‌های نویسنده‌های نود و هشتیا ببینی.
همین‌قدر شناخته نشده؟!
موقع حساب کردن، به خانم فروشنده گفتم: به نظرم کتاب‌های نادر ابراهیمی را بین کتاب‌های نویسنده‌های هم‌عصر خودش بگذارید. آتش، بدون دود کتاب بی‌نظیریه ولی در آن قفسه‌های بالایی بین کتاب‌های نه‌چندان محبوب خاک می‌خورد.
خانم فروشنده متوجه نشد، انگار نمی‌دانست درمورد چه کتاب و نویسنده‌ای حرف میزنم.
.
در این کتاب بیشتر سیر مکالمات و گفت‌‌وگوها مورد توجه است و اتفاق خاص کتاب مربوط به یاشاست؛ در ادامه کارهایی می‌کند که خودتان باید بخوانید...
یار محمد نقشینه‌بند بزرگترین زمین‌دار و گله‌دار صحراست.
عمده‌ی کارش پرونده‌سازی برای مخالفان حکومت است و سر به نیست کردن‌شان.(متن کتاب)
دختری هم دارد؛ به اسم کبتر که تنش به ناز طبیبان نیازمند شده. چه طبیبی بهتر از آلنی؟
‌.
جذابیت آتش، بدون دود به قوت برای من باقیست. در این کتاب داستان کمرنگ‌تر شده و شاهد صحنه‌های خاص همچون کتاب‌های قبلی نیستیم.
ولی دیالوگ‌ها و گفت‌و‌گوها عاااالی است. من به خواندن‌شان نیاز داشتم و باز هم برمیگردم و می‌خوانم‌شان.
.
زنان «آتش، بدون دود» همگی دلاورند، شجاعند، زیبایند و همدوش مردان میجنگند.(فقط یک استثنا در ذهنم دارم که در کتاب‌های بعدی متوجه می‌شوید.)
چون نادر ابراهیمی معتقد است:
«ریشه زنان‌اند، تنه مردان.»
«آلنی گفت: ... فقط یادت باشد که عصر مردان و زنان بزرگ آغاز شده‌است نه عصر مردان بزرگ.»
.
📕_ از متن کتاب:
«اگر چند هزار سال است که انسان زودباور مذهبی، به کمک مذهب، مشقات را تحمل کرده، یعنی مذهب وظیفه اش این بوده که انسان را به تحمل و قبول مشقت و ستم وادار کند. یعنی مذهب در خدمت ستمگران و علیه ستمدیدگان بوده و به من بگو که چندهزار سال است که همین انسان زودباور به کمک کدام نیرو، پیوسته علیه مشقت و ظلم قیام کرده، ایستاده، جنگیده، فریاد کشیده، خون دل خورده، داغان شده، سوخته، شکنجه شده و در همه حال کوشیده که ظلم را از پادرآورد؟»

«در برابر رأی دادگاه نظامی، مردم، گرفته خاطر و مبهوت بودند، و کاملا خاموش. هیچ حرکتی دیده نمی‌شد و هیچ فریاد اعتراضی برنمی‌خاست؛ و این خصلت جماعت‌های بی‌رهبری‌ست: بلاتکلیف، معطل، گیج، عصبی، منتظر، خشمگین، کلافه... جنگل بزرگ کبریت می‌خواهد.
نیروی بی‌رهبری، رودخانه‌یی‌ست که به کویر می‌ریزد.»

«این‌جا، انحراف، قانون است، اصل و اساس است. این‌جا، من کسانی را دیده‌ام که نامنحرف را، صراحتاً، عقب‌افتاده، ابله، دِهی، اُمُّل و مسخره می‌نامند.»
.
عکس‌ها:
مربوط به ترکمن صحرا هستن.🌱
نقشه رو هم گذاشتم چون خودم اوایل برام سوال بود که ترکمن صحرا کجاست؛ فکر کردم ممکنه برای دیگران هم سوال بشه.
منبع: گوگل ....
.
_دوازدهم بهمن ۱۴۰۲
        
                «با اینکه گه‌گاه تندمزاج می‌شوی و از کوره در می‌روی باز به نظرم دوستی من و تو شبیه کت کهنه‌ای است که با همه کلفتی و استحکام پارچه‌اش، راحت و گشاد هم هست... یعنی قالب بدن شده و آدم بدون ترس و نگرانی از اینکه نکند خراب بشود می‌تواند هروقت که دوست دارد آن را بپوشد. اما آقای لارنس مثل لباس نو بود، تر و‌ تمیز و آراسته، طوری‌که آدم خوشش می‌آید نگاهش کند. اما آستینش آن‌قدر تنگ است که آدم می‌ترسد با پوشیدنش درزهایش بشکافد.»
تعریف زیبایی از صمیمیت🌱
.
زندگی به روال همیشگی‌اش در جریان است تا اینکه بیوه جوانی به اسم هلن گراهام به دهکده میاد و توجه جوانی به اسم گیلبرت مارکهام رو به خودش جلب می‌کنه.
هلن از ارتباط با همسایگانش اجتناب می‌کنه و از آنها فاصله می‌گیره، در عین حال شخص بااراده و باهوشی به نظر میاد.
این مرموزی و اجتناب چه علتی داره؟
.
بخشی از داستان در قالب نامه‌های گیلبرت به دوستش است و بخش دیگر در قالب دفتر خاطرات هلن است.
.
فکر نمی‌کردم این‌قدر این کتابو دوست داشته باشم ولی آن برونته منو شگفت زده کرد. بعد از خوندن اگنس گری دیگه تصمیم نداشتم کتابی از «آن» بخونم ولی مستاجر وایلدفل هال مجذوب‌کننده بود.
میتونم بگم برای من جز بهترین کتاب‌های برونته‌ها بود.
(به جز شرلی کتاب‌های خواهران برونته تموم شده و شرلی هم هنوز نتونسته منو متقاعد کنه، بخونمش.)
.
چند نکته درمورد این کتاب:
⚪این کتابِ آن برونته نسبت به کتاب‌های خواهران دیگه ش توصیفات کمتری داره و بیشتر واقع‌گرایانه ست.
«هدف من نه صرفا سرگرم کردن خواننده بوده، نه ارضا کردن ذوقیات خودم، و نه البته جا باز کردن برای خودم نزد مطبوعات و مردم. فقط خواسته‌ام حقیقت را بگویم، چون حقیقت همواره برای کسانی که پذیرایش هستند نتیجه اخلاقی دارد.»
⚪در بخش دفتر خاطرات هلن، وقایع تکراری زیادی آورده شده و اگر کمتر بود شاید خواندن کتاب‌رو راحت می‌کرد و از تکرار مکررات هم جلوگیری می‌کرد. ولی آن برونته برای قانع کردن خواننده‌هاش در دوران خودش(*عصر ویکتوریایی) شاید نیاز به دلیل مستحکمی داشته؛ و علت توضیحات زیاد هم همین باشه.
⚪شخصیت مذهبی آن برونته در رمان کاملا مشهوده و صحبت‌های دینی زیادی داره؛ که البته برای من جالب و دوست‌داشتنی بود.
«اگر ببینم چنان غرق در عبادت می‌شوی که حتی لحظه‌ای به من نمی‌اندیشی. اصلا اگر چنین اتفاقی بیفتد من چیزی از دست نمی‌دهم، چون هرچه بیشتر خدا را دوست بداری معنی‌اش این است که عمیق‌تر و خالص‌تر مرا دوست می‌داری.»
.
📕_از متن کتاب:
«وقتی تبادل نظر و تبادل افکار نشود، وقتی نه خیری از کسی به آدم برسد و نه خیر آدم به کسی برسد، خب، چه لطفی دارد حرف زدن و ادامه دادن.»

«عنان دلت را به دست بگیر، تا روزی که عقل و منطق حکم کند عنان را رها کنی‌.»

«پدر عزیزم هفته پیش از دنیا رفت. ارثر ناراحت شد... ناراحت شد از اینکه من منقلب و سوگوار شده‌ام و ترسید که با این اوضاع و احوال آسایش و راحتی‌اش خدشه‌دار شود.»

«قلبش شبیه گیاه حساسی بود که یک لحظه در آفتاب می‌شکفد اما با کوچکترین تلنگر یا خفیف‌ترین نسیمی جمع می‌شود و می‌رود توی خودش.»
 .
خطر اسپویل:
بعضی وقتا از صبر زیاد و سکوت هلن در برابر ارثر اعصابم به هم میریخت.😶
.
عکس:
پرتره ای با آبرنگ که تصور می شود پرترهEdwin Landseer از خواهران برونته باشد. 
اولین نفر سمت راست: آن برونته
.
دهم بهمن ۱۴۰۲
        
                بالاخره بعد از مدتی وقت آزاد پیدا کردم که برای کتاب‌های این مدتم یادداشت بنویسم، تا ذهنم از آشفتگی کارهای انجام نشده در بیاد.🌱
.
این کتاب داستان یه گروه مستند ساز رو روایت می‌کنه که راهی تورینِ ایتالیا شدن تا درمورد ادواردو آنیلی مستند بسازن...

ادواردو آنیلی کیه؟
تک پسرِ جیانی آنیلی که مالک شرکت فیات، لامبورگینی، مازراتی، فراری و n تا شرکت، بانک و باشگاه ورزشی دیگه بوده ... و این خانواده بخاطر نقش مهمی که توی اقتصاد ایتالیا داشتن به عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا شناخته می‌شدند.

حالا چرا این گروه ایرانی تصمیم گرفتن مستند زندگی شاهزاده ایتالیایی رو بسازن؟
چون ایشون مسلمون شده بودن و...
.
چند نکته مهم:
🔻حضور گروه مستندسازی در ایتالیا و اتفاق‌هایی که رخ میده براساس واقعیته ولی شخصیت‌های گروه توسط نویسنده خلق شده‌ن.
🔻افرادی که باهاشون صحبت می‌شه یعنی آقای عبدالهی و... شخصیت‌های واقعی هستن.
🔻روزنامه نگار ایتالیایی هم شخصیت واقعی هست که کتاب‌هایی درمورد ادواردو نوشته.

برای اینکه بین مرزهای واقعیت و تخیلات نویسنده پا در هوا نمونید، پیشنهاد میکنم مستندرو هم ببینید.
به من کمک کرد تا وقایع رو بهتر درک کنم.
.
وقتی شروع به خوندن کتاب کردم، حس نمی‌کردم یه نویسنده ایرانی این کتاب رو نوشته👀... شاید چون من از نویسنده‌های ایرانی کمتر کتاب خوندم و حداقل  این سبکی نخونده بودم.
«ساختمان‌هایی دود زده و سیاه با بلوک‌بندی‌های بی‌قواره که مثل قفس‌هایی سیمانی شب‌ها آدم‌های خسته و بی‌حوصله توی خیابان را می‌بلعند‌. صبح دوباره تف می‌کنندشان بیرون، عصبی و آشفته. جنگل بتنی و بی‌قواره‌ای که دیوارهایش می‌خواهد خفه‌ات کند.»
.
«قرم‌قاط» اینقدر توسط نویسنده استفاده می‌شه که واقعا اعصاب آدم رو به‌هم می‌ریزه، حتی اگر تکیه‌کلام شخصیت داستان هم باشه، باز هم غیرقابل تحمل است.🙁
.
💭 از متن کتاب:

«_رسانه‌ها همان چیزی را منتشر می‌کنند که مردم می‌خواهند.
_اما قرار بود رسانه‌ها جامعه و مردم را جلو ببرند، نه اینکه دنبال مردم راه بیفتند.»

«سیاست کار کسی است که شطرنج بلد باشد؛ ابایی نداشته باشد که سربازش را بدهد تا وزیرش زنده بشود. ترسی نداشته باشد که اسبش را فدا کند، چون می‌تواند رخ حریفش را بگیرد. سیاست کار آدم‌های احساساتی نیست. کار تو نیست که اگر عینکت نباشد دو قدم جلوتر خودت را هم به زحمت می‌بینی و قرم‌قاط می‌شوی.»

«سرش را تکیه می‌دهد به دستش. می‌گوید: یک رفیقی داشتم که می‌گفت ارزش هر آدمی به باورهایش است. توی این سفر یک چیز دیگر را هم فهمیدم. برای هر آدمی یک روزی پیش می‌آید که باید چیزهای مهمی را برای آن باورهایش هزینه کند؛ از خودش یا زندگی‌اش. آن روز است که نسبت آن فرد با باورهایش معلوم می‌شود.»
.
🔻عکس های بالا: خانواده آنیلی رو نشون میده.
_جیانی آنیلی(پدر)
_مارلا کاراچولو دی کاستانیتو (مادر ادواردو، سخته منم اسمشو کپی پیست کردم، نمیخواد بخونی🙄😅)
_مارگریتا آنیلی( خواهر)
_ادواردو آنیلی 

🔻عکس های پایین:
عکس بچگی و بزرگسالی ادواردو در کنار مادرش.
.
_ هفتم بهمن ۱۴۰۲
        
                می‌گفتند که کاپیتان ترویلیان مرد ثروتمندی بود. ولی با وجود ثروت فراوان_ و شاید به دلیل ثروت فراوان_ مرد بسیار پول دوستی بود.
.
سیتافورد دهکده کوچکی‌ست که افراد محدودی در اون زندگی می‌کنن. یک روز عصر، یکی از ساکنان جدید دهکده، مهمانی برگزار می‌کنه و برای سرگرمی احضار روح انجام میدن. این روح خبر مرگ کاپیتان ترویلیان رو به اونها میده...

ولی روح!؟ چی کسی پشت ماجرای روح و قتله؟
.
اوایل ترم، پشت سر هم کتاب‌های آگاتا کریستی می‌خوندم.
انگار ذهنم آمادگی به چالش کشیده شدن توسط یه سبک جدید یا نویسنده جدید رو نداشت.
و راز سیتافورد هم جز کتاب‌هاییه که تو همین بازه خوندم و دوستش داشتم.💙
.
چند نکته مثبت کتاب:
❄️در این کتاب پوآرو و خانم مارپل حضور ندارن. ولی سروان ناراکوت جاشون رو پر کرده:
«سروان ناراکوت افسر لایقی بود. ذهن منطقی و روحیه آرام و پیگیری داشت که باعث می‌شد در خیلی از مواردی که دیگران ناکام می‌ماندند، به موفقیت برسد.»
❄️شخصیت های متعدد با داستانی منحصر به خودشون با روایت کتاب جلو می‌اومدن و یه جایی به هم پیوند میخوردن.
❄️محیط برفی کتاب هم قشنگه، حس زمستونی میده.☃️
.
هفتم دی ماه ۱۴۰۲
        
                امروز هوا مرطوب بود. باد می‌وزید. باران می‌بارید. مِه هم همه‌جا را گرفته‌ بود، طوری که آدم هیچ‌جا را نمی‌دید. ولی الآن چی؟
الآن مِه ناپدید شده. آسمان صاف است و ستاره‌ها می‌درخشند. زندگی هم این‌طوری است، مادام.🌱
.
هرکول پوآرو برای تعطیلات به جزیره ای میره و در هتلی ساکن میشه که مهمان های متفاوتی در اون حضور دارن؛ یکی از این افراد آرلنا استوارت، همسر کنت مارشال، هستش که بخاطر زیباییش خیلی مورد توجهه.
ولی  یه روز جسدش رو کنار ساحل پیدا می‌کنن...
یعنی کدوم یکی از مهمون‌ها قاتله؟
انگیزه‌ش چیه؟
.
داستان نسبتا جالبی داشت، ولی من پایان‌بندی کتاب رو دوست نداشتم. بیش از حد برنامه‌ریزی شده بود.
.
مثل سایر کتاب‌های کریستی که خوندم، شخصیت‌پردازی خوبی داشت :
«تا حالا کمتر احساس کرده بود که به او به چشم آدم نگاه کنند؛ به همین‌دلیل وقتی حس می‌کرد کسی به چشم آدم نگاهش می‌کند، از صمیم قلب ممنون می‌شد.»

«هنوز بچه بود و درک درستی از ابعاد و اندازه‌ها نداشت. یک‌ سال برایش به اندازه ابدیت طول می‌کشید.»
‌.
پنجم دی ماه ۴۰۲
        
                حالا که برای فکر کردن وقت داشتم، زیاد فکر می‌کردم. مثل سگی بودم که زخمش را می‌لیسد تا تمیز کند ولی آن را دردناک‌تر می‌کرد.
.
این کتاب، داستان تابلوی دختری با گوشواره مروارید رو روایت می‌کنه. دختری که بخاطر وضعیت مالی ضعیف خانواده ش، به عنوان خدمتکار در خونه یوهانس فرمیر، نقاش معروف هلندی، مشغول به کار میشه...
خوبه که بدونید این رمان براساس واقعیت نیست. 
بلکه با حدس‌هایی که درمورد این تابلو میزدن و تخیل نویسنده رو به رو هستید.
و گذشته این تابلو نامعلومه.
.
این کتاب رو با تصور اینکه براساس واقعیته شروع کردم، بعدا متوجه شدم اینطور نیست ولی سبک نگارش نویسنده برام جالب بود؛ پس ادامه دادم:
«در آشپزخانه مشغول خُرد کردن سبزیجات بودم که صداها را از جلو در خانه شنیدم؛ صدای زن، به صافی سطح برنج، و صدای مرد بم و خفه، همانند تخته میزی که رویش مشغول کار بودم.»
کتاب که جلوتر رفت، سبک نوشتن نویسنده قدری تغییر کرد و جذابیت کتاب کمتر شد.
.
یه جاهایی از کتاب هم همذات پنداری می‌کردم: 
«متوجه شدم پس از خانه نرفتن در چند یکشنبه در دوران قرنطینه، منزل‌مان برایم جای غریبی شده بود. به تدریج فراموش کرده بودم مادرم چیزها را کجا می‌گذارد، یا کاشی‌های کنار بخاری دیواری چه شکلی بودند، و یا نور آفتاب چگونه در ساعات گوناگون به درون اتاق می‌تابید.»
هیچ وقت دوست ندارم اونقدر دور از خونه بمونم که کوچکترین جزئیاتش برام کمرنگ بشه💛...
.
در مجموع از خوندن این کتاب راضیم.
.
از این کتاب یه فیلم هم با بازی اسکارلت جانسون، کیلین مورفی و... ساخته شده.
بعد از خوندن کتاب، دیدن این فیلم می‌تونه جالب باشه چون مطابقت خیلی زیادی دارن... 
.
عکس‌ها🌱
چهار نقاشی که توسط فرمیر کشیده شدن و توی این کتاب هم بهشون اشاره میشه:
🔻بالا سمت راست: دختری با گوشواره مروارید ( در کتاب: گریت، اینجا شخصیت اول داستانه)
🔻بالا سمت چپ: زنی با کوزه آب( در کتاب: ایده این تابلو با دیدن گریتِ مشغول به کار، در ذهن فرمیر بوجود آمد.)
🔻پایین سمت راست: زن شیردوش ( در کتاب: تانکه، خدمتکار خانه)
🔻پایین سمت چپ: جام می ( در کتاب: وان‌ روی‌ون و خدمتکارش)
.
یکم دی ماه ۰۲

        
                « از آن آدم‌هایی است که استعداد دارند و درس می‌خوانند و موفق می‌شوند، ولی امکان دارد با عمل‌شان نصف این کره خاکی را نابود کنند.»
.
خانم آریادنه الیور، نویسنده معروف رمان‌های جنایی، به جشن هالوین که برای بچه ها تدارک داده شده، دعوت میشه؛
دختری به اسم جویس ادعا میکنه که یه قتلو با چشمای خودش دیده اما اون موقع نمیدونسته این قتله. کسی حرفشو باور نمی‌کنه. شب، حین جشن هالوین، اون کشته می‌شه.
اینجا پوارو به درخواست خانم آریادنه وارد داستان میشه تا رازی که پشت این جنایته رو برملا کنه...
.
همین تازگی فیلم "A Haunting in Venice" با اقتباس از این کتاب آگاتا کریستی ساخته شده ولی همونطور که توی اسم شون شباهتی وجود نداره، داستان‌ هم خیلی متفاوته:
پوآرو به درخواست خانم آریادنه به خونه‌ای میاد که قراره مراسم هالوین در اون برگزار بشه ولی هدف اصلی اینه که بعد از جشن در مراسم احضار روح شرکت کنه و از راز جادوگر سر در بیاره و در ادامه، داستان با قتل پیوند می‌خوره...
.
من خیلی به فیلم های ترسناک علاقه ای ندارم، بخاطر همین، انتخابم نیستن. ولی فکر کنم این فیلم انتظار هر دو گروه ترسناک دوست ها و ترسناک‌ ندوست هارو( مثه من😅) برآورده می‌کنه.
.
عکس‌ها هم مربوط به فیلم هستن.

        

فعالیت‌ها

            داستان جوان قماربازی که به عنوان معلم سرخانه خانواده سرشناس روسی در سفر به فرانسه، در  قمارخانه‌ آن‌ها را همراهی می‌کند. 
بیان جزییات فنی این نوع بازی قمار (گردونه بخت) به همراه سیرِ جنون‌آمیزِ دنبال کردنِ آن، آمیخته با احساسات  گاه متناقض، گاه عقلانی و فلسفی این جوان که در سر هم شور دخترخوانده خانواده را دارد، خاص داستایوفسکی است. 
انتخاب بین این شور و آن جنون و تأثیر قمار در سرنوشت، ماجرای این داستان است. 
در مورد ترجمه آقای حبیبی دیدم که نسبت به جملات فرانسوی یا عبارات زیرنویس شده، انتقاداتی شده بود. به نظرم هدف مترجم وفاداری به متن بوده که هر جا شخصیت‌ها حین گفت‌وگو  با این خانواده روسی، در وسط هم به زبان خودشان صحبت می‌کردند، ایشان برای نشان دادن این تغییر زبان مجبور به آوردن جمله به زبان اصلی (فرانسوی یا آلمانی) شده‌اند.  برای من آزاردهنده نبود. 
من فقط دو جا از ترجمه برایم کمی ثقیل بود و آن استفاده از کلمه «رسمانه»به جای «رسمی» بود. به طور تخصصی اطلاعی از علت فنی کاربرد این کلمه به دلیل نداشتن آگاهی از زبان اصلی، ندارم. به ترجمه نمره ۴.۹ از ۵ می‌دهم.