فاطمه نقوی

@fatemehnaghavi

12 دنبال شده

48 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

                سوزان سانتاک هوشیارانه نوشته است، در جهانی که تحت سیطره‌ی «تصویرسازی بی‌وقفه» است، عکس «گزندگی عمیق‌تری» دارد. در عصری اشباع شده از اطلاعات، عکس راهی سریع برای درک هر چیز و قالبی فشرده برای سپردن آن به حافظه است. 
به گفته‌ای «امروزه عکس‌ همان سلطه‌ای را بر تخیل دارد که دیروز نوشتار چاپی و پیش از آن بیان شفاهی داشتند.» تاریخ را می‌توان با عکس‌ها مرور کرد و آن را بازسازی کرد. فتوژورنالیست‌ها برای ما تاریخی دیداری می‌سازند که به حافظه‌ی تاریخی ما کمک می‌‎کند تا با یادآوری قاب‌های ثابت تاریخ را راحت‌تر به یاد بیاوریم. 
کاوه کاظمی یکی از این فتوژورنالیست‌هاست که در 25 مهرماه 1331 در تهران به دنیا آمد. آنطور که کتاب می‌گوید؛ زندگی حرفه‌ای او با عکاسی از انقلاب ایران در سال 1357 شروع شد. در چهار دهه‌ی گذشته او به عنوان عکاس روزنامه‌نگار آزاد با رسانه‌های چاپی بین‌المللی معتبر جهان همکاری کرده و از ایران، خاورمیانه، و نقاط دیگر جهان عکس گرفته است. 
می‌گویند «جنگ‌ها هم به سبب ویرانگری‌شان و هم به رغم آن به شدت فتوژنیک هستند.» این کتاب پوشش خبری سه‌هفته‌ای کاظمی از جنگ خلیج فارس است، در قالب تصویر. تصاویری چون تصویر بزرگ صدام که فاتحانه دست بالا برده است بر دیوارِ ساختمانی در بغداد، تصاویری از بازار، خانمی کت ‌و دامن‌پوش دست در دست دختر کوچکش، خانمی چادر به سر در حال دادن سهمیه‌ی نان به دختر، ساختمان‌های ویران، جنازه‎‌های پشت کامیون در احاطه‌ی جمعیت، حیاط هتل الرشید بغداد و حضور خبرنگاران، بی‌برقی در هتل و کار در زیر نور چراغ اضطراری، بمب کار نکرده در کربلا، نماز بر بالای جنازه در حرم امام علی‌ع، حرم امام حسین‌ع و پوستر صدام در حال دعا به دیوار آن، مجسمه‌ی صدام در وسط ساحه الرصافی بغداد از نمای پشت، مردان شیک‌پوش در حال کشیدن قلیان در قهوه خانه، مادری با بچه‌ی زیر سرم، دکل افتاده، کِل کشیدن دختر عراقی، برانکارد خونین، مجسمه‌ی صدام که راه را نشان می‌دهد و تصاویری از آوارگان کُرد؛ خون و گریه و مرگ.
کاظمی می‌گوید موقعی که در شورای امنیت سازمان ملل ضرب‌الاجل 15 ژانویه را آخرین مهلت صدام برای خروج از کویت تعیین کردند حس ششم به او ندا داد به طریقی به بغداد خواهد رفت. زمانی بود که روابط ایران با عراق اندکی بهبود یافته بود. نخست وزیر وقت عراق به ایران آمده بود و بعد از ملاقاتش با مقامات ایرانی اعلام کردند که گروهی از مخبران ایرانی می‌توانند به بغداد سفر کنند. حالا بعد از سپری شدن چند سال از جنگ ایران و عراق بار اولی بود که خبرنگاران و عکاسان ایرانی می‌توانستند برای ثبت رویدادی که از قضا جنگ دیگری در منطقه بود در عراق حاضر باشند؛ اما ظاهرا این عده‌ی انگشت‌شمار که می‌توانستند به بغداد سفر کنند از مطبوعات داخلی و دولتی بودند و کاظمی عکاسی آزاد و مستقل بود که با بودجه و امکانات شخصی سفر می‌کرد. تلاش‌هایش بالاخره نتیجه داد و او سفر پرمخاطره‌اش را شروع کرد. او از معدود خبرنگارانی بود که موفق می‌شد در آن لحظات تاریخی در صحنه حاضر باشد. نه تنها از ایران بلکه از سراسر دنیا. 
خودش می‌گوید؛ مناطق بمباران شده، کودکان سوار بر گاری حامل کپسول‌های خالی گاز، پسر روزنامه فروشی با عکس صدام در صفحه‌ی اول روزنامه و سربازان اولین تصاویری بود که در بغداد دید و از آن‌ها عکاسی کرد.
 به پناهگاهی رفت که روز قبل از ورودش مورد حمله‌ی هواپیمای متحدین قرار گرفته بود. ظاهرا در این پناهگاه فقط زن‌ها و بچه‌ها جای داده شده بودند و تمام قربانیان هم از این عده بودند. گروه امداد اجساد را از زیر آوار بیرون می‌آورد. بوی تعفن زیاد بود و از ترکیدن لوله‌ها آب در کف پناهگاه جمع شده بود و گرما زیاد بود. او که روزهای جنگ ایران و عراق در جبهه‌ی غرب عکاسی کرده بود باز هم رو در روی چهره‌ی کثیف جنگ و واقعیت تلخ آن قرار گرفت. 
روزی که قشون شکست‌خورده‌ی عراقی از کویت بازمی‌گشتند برای عکاسی راه جاده‌ی کربلا را پیش گرفت. ولی آن‌ها نمی‌خواستند او این لحظه‌ی شکست را ثبت کند و به او هجوم بردند. تصاویر آن روز فقط در حافظه‌اش نقش بسته است.
در روز 16 اسفند (7 مارس) پس از اقامت سه هفته‌ای از عراق خارج شد. جنگ پایان یافته بود، بدون نتیجه و مثل همیشه با تلفات و خسارات فراوان.
کاظمی در این کتاب از فاجعه‌ای دیگر هم عکاسی کرده است: سیل آوارگان کُرد به داخل کشور، صف آوارگان منتظر برای ورود به ایران. از شمال و غرب کشور کردها و از جنوب شیعیان عراق به مبارزه با حکومت مرکزی پرداخته بودند به تصور اینکه صدام رفتنی است اما نبود.
کاظمی رخدادهای تاریخی واقعی آن روز را مستندنگارانه، چون هر عکاس خبری دیگری، مثل تابلوی نقاشی پیش روی ما قرار داده است تا شاید در گذشته و اکنونمان اندکی بیندیشیم و شرم کنیم و همزمان به یاد این سوال بیفتیم که: «هنگامی که ما به جهان می‌اندیشیم آیا به یک عکس نمی‌اندیشیم؟»

منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب
        
                «چگونه باید خانه را فهمید؟ فهم خانه مستلزم فهم «زندگی در خانه» است.» به بیان زهره تفضلی، استادیار دانشکده‌ی معماری دانشگاه شهید بهشتی، معنای واژه‌ی «خانه» با معنای خانه در عبارت «خانه‌ی من» بسیار متفاوت است. «در تجربه‌ی زندگی و در امتداد سالیان سکونت، خانه طوری خود را بر ساکنانش آشکار می‌کند که برای هیچ چشم دیگری دیدنی نیست. زندگی در خانه و با خانه یعنی تاثیر و تاثر مدام.»
کتاب خانه‌خوانی، که بر مبنای یک پایان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی ارشد شکل گرفته، معنای در‌خانه‌بودن را در قاب روایت می‌نشاند. علی طباطبایی تجربه و خاطرات ساکنان خانه‌های آجربهمنی و سیمانی برهه‌ی گذار، حدود دهه‌های سی و چهل، را، با طرح پرسش‌هایی درباره‌ی معنای «خوب» بودن خانه‌ها از ساکنان هر خانه، بررسی کرده است؛ خانه‌های معمولی اما خوب.
محقق با فضای خانه‌ها آشنا بوده است. در چندتایشان زندگی کرده است. خانه‌ها رفقایی بودند که بارها حس غریب جدایی از آن‌ها را تجربه کرده است.
با پیدا کردن چند نمونه از این خانه‌ها و رفتن سراغ ساکنان بلندمدتشان؛ کسانی که حضور فضاهای خانه در خاطره‌شان پررنگ است، نگارش متن آغاز شده است. 
این خاطره‌ی پررنگ از کجا می‌آید؟ آیا این خاطره، فارغ از ساختمان خانه، در هر جایی پدید می‌آید و صرفا به ماجراهای شخصی زندگی ساکنان و زمانه‌ی آن‌ها مربوط است یا در و دیوار و سقف و پله‌ای که معمار طراحی کرده و ساخته هم در ایجاد این خاطره‌ی زنده سهیم‌اند؟ می‌‌شود نسبت عمیق‌تری بین خاطرات و جای اتفاق افتادن آن‌ها یافت؟
علی طباطبایی برای پیدا کردن ساکنانی که از تجربیاتشان حرف بزنند، زنگ درهای زیادی را زده است؛ مصاحبه با شانزده نفر و حضور در بیست‌ویک خانه. خیلی از این خانه‌ها به دفتر کار، انبار، کافه و رستوران یا حتی لوکیشن فیلم‌برداری تبدیل شده بودند. خیلی‌هایشان نه فرم چندان ویژه‌ای داشتند و نه عناصر خاص نوستالژیکی در آن‌ها بود. معیار انتخاب فقط همین «خوب بودن» از نگاه ساکنان و امکان مصاحبه بود و هدف این مجموعه توصیف و تفسیر کیفیت این مطلوبیت برای آن‌ها. در آخر محقق دوازده متن نوشته که هر کدام بر یکی از کیفیت‌های «در خانه بودن» متمرکز است. 
منظور از خانه‌ی «خوب» چیست؟ علی طباطبایی با وجود آشنایی با خانه‌های مهم تاریخ معماری، آثاری زیبا و هنرمندانه از معماران بزرگ، در طول تحصیل حرف چندان روشن و واضحی درباره‌ی چرایی و چگونگی خوبی و مطلوبیت خانه برای ساکنان و از زاویه دید آن‌ها نشنیده است. 
خانه‌ی خوب و هنرمندانه از نظر او چیزی دارد که همان نقشی است که ساختمان در رویدادهای زندگی ساکنانش بازی می‌کند. متفکرانی آن را وجه بوطیقایی خانه می‌نامند. او موقع نوشتن درباره‌ی خانه دوست دارد بداهه‌نوازی محمدرضا لطفی در کاخ نیاوران را گوش کند. شاید چون می‌داند وقتی بعد از سال‌ها دوری از خانه به ایران برگشته این قطعه را زده.
«ساختمان خانه همچون بدن ما بر خاطرات‌مان از زندگی اثر می‌گذارد.» «میان خانه و زندگی پدیدآمده در آن نسبتی هست.» «گاه بالکنی به آن اضافه می‌شود، گاه آشپزخانه‌ای فرومی‌ریزد، و گاه حیاطی از بین می‌رود و یاد پابرهنه دویدن بر موزاییک‌های داغ و آفتاب‌دیده‌ فقط در خاطره باقی می‌ماند.»
«همه‌ی ماجراهای زندگی جایی اتفاق می‌افتند» «و هر فضا جای مجموعه‌ی مشخصی از خاطرات می‌شود و تفاوت جاها جنس خاطره‌ها را تغییر می‌دهد. فکر می‌کنید اینکه اتاقی در زیرزمین باشد یا در طبقه‌ی بالا چه تاثیری بر خاطره‌های آن‌جا خواهد گذاشت؟»
می‌شود خانه جایی تمام شود؟ یا خانه هم باید مثل تخیل ساکنانش بی‌انتها باشد؟ در بعضی از خانه‌هایی که محقق دیده است، چنین تجربه‌ای روی پشت‌بام یا در بهارخواب ممکن بوده است؛ فضاهایی که با اتصال‌شان به جاهای دیگر خانه، حضوری موثر در اتفاق‌های روزمره داشتند. وقتی ساکنان، بی‌دغدغه و با لباس راحت، بر بام می‌ایستادند و شهر را تماشا می‌کردند، انگار به جای آن‌که خانه در شهر باشد، شهر در خانه بوده است. گاهی باید چیزی بزرگی جهان را پیش چشم‌مان بگذارد مثل حضور زیر آسمان پرستاره‌ی شب. 
«تجربه‌ی سال‌ها زندگی در خانه به عناصرش معنا می‌دهد و دیوارها، سقف‌ها، پنجره‌ها و تمام اجزای دیگر ساختمان با نام‌هایی مرتبط با فضا در روایت زندگی ساکنان حاضر می‌شوند. یکی دیوار اتاق نشیمن خوانده می‌شود و خاطرات و اتفاق‌های آنجا را پیش چشم می‌آورد و دیگری پله‌ی طبقه‌ی بالا. اما همه‌ی این‌ها نهایتا در یک واژه -خانه- جمع می‌شوند.» «نقش‌های پرپیچ‌وتاب و رنگ‌های گرم فرش‌ها که مثل آتشی در خانه‌های بسیاری از ما حاضرند و گرمای همیشگی پختن غذا، گاهی خاطره‌ای دور از اولین ساعات و روزهای زندگی در آغوش مادر را زنده می‌کند.»
در متن می‌خوانیم بخشی از دلبستگی به خانه زاییده‌ی پیوندی است که کالبد خانه با خواست‌ها و خیال‌های ما دارد: مثلا جاهای کوچک و خلوت؛ گوشه‌هایی از اتاق خواب که پشتی یا صندلی‌ای برای نشستن دارند و اوقاتی از روز نور کم‌رمقی روی‌شان می‌افتد. گاهی چنین فضاهایی در خانه سفر فرد به لایه‌های درونش را آسان می‌کنند. این گوشه‌های تنهایی، مثل سایه‌سار درخت انجیر معابدی که بودا در آن نشست، درد درونی را پیش چشم می‌آورند. با کوچکی مطبوع‌شان کیفیتی التیام‌بخش پیدا می‌کنند و دروازه‌ای به درون می‌گشایند.
«تجربه‌ی زندگی در هر خانه‌ای بالاخره روزی تمام می‌شود. یا چون ساکنانش از آن‌‌جا می‌روند یا چون سرنوشت بیشتر خانه‌های این شهر است که بعد از چند سال تخریب شوند و جایشان را به ساختمانی دیگر بدهند. خانه‌های آجربهمنی و سیمانی برهه‌ی گذار هم چنین روزهایی را از سر گذرانده‌اند.» کتاب خانه‌خوانی تلاشی است برای بازنمایی تصویری از کیفیت زندگی در این خانه‌ها. 
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب.
        
                «چگونه می‌توانیم مردم را به کشف یا کشف دوباره‌ی ریاضیات، و سخت‌تر از آن، به عشق‌ورزی به ریاضیات ترغیب کنیم؟»
بدیو در کتاب در ستایش ریاضیات به این سوال اینگونه پاسخ می‌دهد: «کارکرد ریاضیات در حرفه‌ی آموزش چیزی نیست که باید باشد، و شاید هرگز چیزی نبوده است که باید می‌بود. وقتی ریاضیات تدریس می‌کنید ابتدا باید دانش‌آموزان را متقاعد کنید که درس جالبی است.» او مجاب شده ‌است که «کودک، حتی کودکی بسیار کم سن و سال، می‌تواند به ایده‌ی حل مسئله علاقه‌مند شود. چون کودکان طبیعتا عاشق معماها هستند.» 
آلن بدیو یکی از فیلسوفان معاصر نایابی است که ریاضیات را واقعا جدی می‌گیرند. به علاوه او صرفا در مقام فیلسوف از ریاضی سخن نمی‌گوید بلکه تقریبا هر روز کار ریاضی انجام می‌دهد. او در پاسخ به ژیل حائری می‌گوید: «اکثریت مردم همین که چندامتحان نسبتا آسان در مدرسه می‌دهند دیگر هیچ رابطه‌ی واقعی با ریاضیات ندارند.» «ریاضیات را ابدا نباید رشته‌ای دانشگاهی انگاشت که وظیفه‌اش گزینش افرادی است که مهندس یا وزیر کشور خواهند شد.» «مخاطب باید به ریاضیات -و به هر دانش دیگر- نه به خاطر پیشرفت اجتماعی که وعده می‌دهد بلکه به خاطر خود آن، به خاطر غذایی که برای اندیشه فراهم می‌کند، علاقه‌مند باشد.» 
از نظر بدیو در کنار روش‌های متفاوت برای ایجاد علاقه و انگیزه برای دانش‌آموزان، دو روش ترغیب دیگر نیز در بیرون از ریاضیات وجود دارد. نخست، تاریخ ریاضیات، که باید به شیوه‌ای زنده و به عنوان زنگ تفریح ارائه شود، دوم، مسلح شدن با فلسفه، زیرا در تحلیل نهایی یکی از مسائل جالب و مهم ریاضیات پرسش از چیستی آن است. 
بدیو در کتاب توضیح می‌دهد که چرا بین ریاضیات و فلسفه جدایی افتاده است: «امروز با درجه‌ای از جدایی بین ریاضیات و فلسفه سر و کار داریم که چه بسا اجداد بزرگ کلاسیک یا مدرن‌مان را حیرت زده می‌کرد»؛ از جمله دکارت که خود ریاضی‌دان بزرگی بوده است.
در وهله‌ی اول او می‌گوید که مسئله‌ی تعریف ریاضیات مسئله‌ای ریاضیاتی نیست. همین که درگیر پرسش «ریاضیات چیست؟» می‌شوید به فلسفه روی می‌آوردید و کار فلسفی می‌کنید. ریاضیات ارتباط دیالکتیکی بسیار تنگاتنگی با فلسفه دارد - دست‌کم برداشت بدیو این است. ریاضیات شهود و اثبات را به شیوه‌ای بی‌همتا ترکیب می‌کند کاری که متن فلسفی نیز تا جایی که ممکن است باید انجام دهد.
راوی در شش فصل با پرسش‌هایی که از آلن بدیو می‌کند می‌خواهد نشان دهد چرا او فکر می‌کند که امروز ستایش ریاضیات ضروری است؟ چطور ریاضیات بخشی از اندیشه‌ی دموکراتیک است؟ چه رابطه‌ی تنگاتنگی بین فلسفه و ریاضیات وجود دارد؟ آیا ریاضیات مقدم بر فلسفه است؟ چگونه ریاضیات از همان آغاز بیرون از جزئیت زبان‌ها کار می‌کرده است و آیا انترناسیونال حقیقی، اگر وجود داشته باشد، انترناسیونال ریاضی نیست؟ ریاضیات چگونه توافق بر سر تصمیم‌های دشوار را برای ما میسر می‌سازد؟ و چگونه «زندگی حقیقی»، به بیان دیگر، زندگی شاد می‌آفریند؟ و آیا ریاضیات هستی‌شناسی است یا یک بازی زبانی؟ هر چند که ریاضی‌دان‌ها می‌توانند عمیقا خود را در حل مسئله‌ای دشوار غرقه سازند بی آنکه هر بار از خود این سوال‌ها را بپرسند. 
 پاسخ به این پرسش‌ها در شش فصل گرد آمده است که عبارت‌اند از: «ریاضیات را باید نجات داد»، «فلسفه و ریاضیات، یا داستان یک زوج دیرینه»، «ریاضیات درباره‌ی چیست؟»، «تلاشی برای احیای متافیزیک ریاضی بنیاد»، «آیا ریاضیات نیک‌بختی می‌آورد؟»، «نتیجه‌گیری».
بدیو هیچ مخالفتی با ارزیابی‌های جدی گوناگون در مورد اهمیت ریاضیات ندارد اما به شدت با بی‌اعتنایی به ریاضیات و جهالت از آن مخالفت می‌کند. او غالبا ریاضیات را با کوهنوردی مقایسه کرده است: «راه طولانی و دشوار است، با هزاران پیچ و چرخش و فراز و نشیب. گمان می‌کنید که سرانجام به پایان راه رسیده‌اید، اما باز هم باید پیچی دیگر را باید پشت سر بگذارید... حسابی عرق می‌ریزید و زور می‌زنید، اما وقتی به اوج مسیر می‌رسید، پاداش غیر قابل مقایسه است: آن شگفتی، آن زیبایی غایی ریاضیات، آن زیبایی نایاب و تماما بی‌همتا.» ارسطو ادعا می‌کرد که عظمت ریاضیات بیش از آنکه هستی‌شناختی یا متافیزیکی باشد زیبایی‌شناختی است و بدیو همچنان با لذت وافر به کار ریاضی ادامه می‌دهد.
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب.
        
                کتاب به بیان خود نویسنده زیست‌نامه‌ای است به قلم استادی بازنشسته که از کودکی تا کهنسالی با کتاب‌ها و نویسنده‌هایشان ماجراها داشته است. زندگی او از خانه‌ای شروع می‌شود با دیوارهایی پوشیده از کتاب، خانه‌ای دنج بر فراز کوه مُکبر، مشرف به بیت‌المقدس، و پدر و مادری که بیشترین خاطرات دوران کودکی‌ نویسنده از کتابخوانیِ آن‌هاست. از عنفوان کودکی کتاب گرداگرد طریف خالدی را گرفته و به کتاب آسان‌تر دست می‌یافته تا بوسه‌های پدر. گوشِ کودکیِ او هم مثل همه‌ی مردم فلسطین، پیش و پس از نابودی وطن، پر بوده از نصیحت به فراگیری دانش.
خالدی در طول عمر خود، مدت زمانی را که با کتاب سرکرده‌ خیلی بیش از زمانی بوده که با مردم گذرانده‌؛ دلیلش شاید این باشد که در کتاب به آرامشی رسیده‌ که با بیشتر مردم به آن دست نیافته ‌است. بنابراین، اکنون دوستانی اندک اما کتاب‌های بسیار دارد که به آن‌ها عشق می‌ورزد. سال‌های عمر او سپری شده و جهان حقیقی او جهان خواندن بوده و نوشتن. در زیستن با کتاب طریف خالدی به شیوه‌ی کتاب‌هایی چون پروفسور غیرمنتظره نوشته‌ی جان کاری، منتقد انگلیسی، زندگی ادبی خود را شرح داده و کتاب‌هایی را که در اندیشه‌ورزی و ژرف‌بینی او تاثیر گذاشته معرفی کرده است؛ کتاب‌های شایانی که در طول زندگی علمی خود با آن‌ها روبرو بوده. او می‌خواهد میراثی را که امروز در نتیجه‌ی بی‌توجهی و فراموشی و جهل ادبی و زبانی در معرض نابودی قرار گرفته است بیشتر به ما بشناساند.
خالدی پنج‌ساله بوده که آموزش خواندن را شروع می‌کند. به فاصله‌ی اندکی، خواندن به شیرین‌ترین لذت او بدل می‌شود، به خصوص وقتی به نخستین داستان کتابی که از آن الفبا یاد می‌گرفته می‌رسد و در آن می‌خوانَد: «آه... زولبیای حلب چه خوشمزه است!»، «از آن‌ها خورده‌ای؟»، «نه، ولی معلم من خورده و گفته که مزه‌ی خوبی دارد.» لذت او وقتی بیشتر می‌شود که می‌تواند تیتر روزنامه‌های فلسطین و الدفاع را که به خانه می‌آوردند بخواند.
اولین کتابی که می‌خواند داستان‌های کامل کیلانی نویسنده‌ی مصری است که از پیشگامان داستان‌نویسی کودکان در جهان عرب است و با پدر خالدی دوستی داشته است. دلبستگی‌اش به تاریخ سبب می‌شود از کامل کیلانی به جرجی زیدان روبیاورد. رمان‌هایی که حتی در وقت ناهار وخواب هم کسی نمی‌تواند آن‌ها را رها کند. 
ده سال دارد که از خانه‌شان در قدس آواره می‌شوند مانند صدها هزار تن از مردم فلسطین، گریزان از تروریسم صهیونیستی، به کشورهای دیگر پناه می‌برند. این بدبختی ذره‌ذره هریک از اعضای خانواده‌ را به پیری می‌کشاند. پدر خیلی زود به پیری می‌رسد و اندک زمانی بعد از آنکه فلسطین از کف رفت درمی‌گذرد. 
از جرجی زیدان به پیگیری ماجراهای آرسن لوپن که آن ایام ترجمه‌ی عربی آن‌ها در بیروت رواج یافته روی می‌آورد. خانواده بر آن می‌شود که سطح مطالعه‌ی او را بالا ببرد و به شعر کهن عرب سوقش می‌دهد. اولین بحر عروضی دلنشینی که از بر می‌کند، «بحر وافر» بر وزن «مُفاعلتن مُفاعلتن فَعول» است و اولین شعری که حفظ می‌کند قصیده‌ی متنبی در رثای سیف‌الدوله است. بعد از آن به ابوتمام و ابوفِراس می‌پردازد، بعد به «حُطَیئه» و شعر «سه شب گرسنگی» و سرانجام چکامه‌هایی که نامشان در خاطرش نمانده است اما هر چه زمان گذشته دلدادگی او را به شعر بیشتر و بیشتر کرده‌اند. از نظر او شعر برای یک تاریخ‌نگار به منزله‌ی دروازه‌ای برای ورود به هر دوره‌ای از تاریخ است. 
خانواده او را به یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی در انگلستان می‌فرستند. در آن چهار سال و به دنبالش سه سالی که در دانشگاه آکسفورد سپری می‌شود زبان عربی از صحنه‌ی ذهن او می‌پرد و جای خودش را به زبان انگلیسی می‌دهد.
فارغ‌التحصیل که می‌شود در پی کار می‌افتد. در دانشگاه آمریکایی بیروت به تدریس هومر می‌پردازد. ادیسه حماسه‌ی مویه بر وطن است. او هنوز هم در آن سیمای حماسی هموطنان فلسطینی خود و امیدهای جاودانه‌ی آنان به بازگشت را می‌نگرد.
از نظر خالدی، گزافه نیست اگر جاحظ را جهانی بخوانیم بنشسته در گوشه‌ای، چرا که او زیربنای فکری ژرفی را در فرهنگ عربی پایه‌ریزی کرده و چه بسا بتوان گفت مفاهیمی با تفاوت بنیادین از گذشته را در آن جای داده است. باید بگوید «جاحظ آمیخته‌ای از سقراط و مونتنی با اندکی چاشنی از ولتر است.» جاحظ همان نویسنده‌ای است که او را به جهان مسعودی رهنمون شده است تا تحقیق پیرامون او را موضوع پایان‌نامه‌اش کند.
برای او کاملا روشن شده است که این روزها در مطالعه‌ی تاریخ اندیشه‌ی خود می‌کوشیم تا اندیشمندان سنتی را در محدوده‌ی فکری بسته‌ای بگذاریم و یکی را شیعی، یکی را سنی، یکی را معتزلی، یکی را اشعری، یکی را حنفی، یکی را شافعی، یکی را صوفی، یکی را متکلم، یکی را فیلسوف، یکی را فقیه، یکی را اصولی، یکی را اخباری و دیگران را چه و چه بنامیم و هر کدام را در محدوده‌ای تنگ قرار دهیم و اصلا به این توجه نداشته باشیم که عده‌ای از ایشان در اندیشه‌ورزی خود بسیار گزیده و سنجیده عمل کرده‌اند و شمار زیادی از آن‌ها از چشمه‌ی ادب نوشیده‌اند و به دانش‌های بشری نگاهی دایره‌المعارفی و چندوجهی داشته‌اند.
 طریف خالدی در  آثار کلاسیک یک نقطه‌ی مشترک می‌یابد و آن عبور از مرزهای تقلید و سنت‌ستیزی و ورود به حوزه‌های ممنوعه و بازگذاشتن مجال پرسشگری در همه‌ی عرصه‌هاست، هر چند هیچ پرسشی به پاسخ نهایی نخواهد انجامید.
ایتالو کالوینو نویسنده‌ی ایتالیایی می‌گوید که کتاب کلاسیک اثری است که «هیچ‌گاه از گفتن آنچه قصد گفتنش را دارد، باز نایستد». این همان نکته‌ای است که به انسان انگیزه می‌دهد تا حتی اگر چاه آبی پر از سطل‌های مردم باشد، او نیز به سودای برکشیدن آب، سطلش را به درون چاه رها کند. حال اینکه کتاب خالدی می‌تواند مقدمه‌ای باشد برای پی‌بردن به مزایای متون کلاسیک و سرک کشیدن در آن‌ها و انگیزه‌ای برای رفتن به سراغ کلاسیک‌هایی که بیهوده رهایشان کرده‌ایم.
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب
        
                دو نمایش‌نامه‌ی «چهار دقیقه» و «همان چهار دقیقه» به قلم نغمه ثمینی متن دو نمایش اجرا شده‌ای است که هر دو در تابستان 98، اولی به کارگردانی الهام کردا و دومی به کارگردانی صابر ابر، به روی صحنه رفته است. دو نمایش‌نامه ماجرایی یکسان را از دو زاویه‌ی دید روایت می‌کند و البته هر کدام به تنهایی اثری مستقل است. 
چهار دقیقه نمایش‌نامه‌ای است مربوط به استانبول؛ شهری که برای نویسنده در جهان بی‌مانند است. «شهری که شادی و حزن در آن به توازنی غریب می‌رسند، شهر صداها و طعم‌ها و عکس‌ها، شهر رنگ‌ها و آواها.» «شهری با دروازه‌های گشوده به روی ما که تمام شهرهای زیبای جهان دروازه‌های‌شان را به روی‌مان بسته‌اند.» استانبول از نظر او شهر دوپاره‌هاست.«آسیا و اروپا، آب و خشکی، تاریخ و جغرافیا، اسلام و مسیحیت، حزن و شادی، مهاجران بی‌پناه و پناهگاه مهاجران.» 
استانبول شهری است که موقعیت جغرافیایی آن همواره در مسیر مهاجرت قرارش داده، مهاجرت کسانی که یا از آن گذر کرده یا در آن استقرار یافته‌اند و چهار دقیقه ماجرای این آدم‌هاست. و حالا آوا و یونس به استانبول آمده‌اند. آوا می‌گوید: «می‌دونی می‌شه روی پل گالاتا ایستاد و به دو تا قاره نگاه کرد؟ این طرف آسیا، گرم و دیوونه و باز و سرگردون، و اون طرف اروپا، ترسیده با مرزهای بسته رو غریبه‌ها.» آوا همینطور صحبت می‌کند: «و می‌رسیم به اون حرفش که می‌گه شبانه‌روز بیست و سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه است و اگه مرغ‌ها رو تو شرایط شبانه‌روزی بیست و سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه‌ای قرار بدیم، هیچ‌وقت پیر نمی‌شن، و جوون می‌مونن. تا یهو می‌میرن. (...) می‌گم پس ما تو چهار دقیقه پیر می‌شیم.» یونس می‌گوید: «می‌شه خاطره‌مو از چهار دقیقه بگم؟»
اولین بار ایده‌ی چهار دقیقه در استانبول به ذهن نویسنده رسیده و مکان برای این نمایش‌نامه دراماتیک است و نمی‌شود با هیچ‌جای دیگر عوضش کرد. «کجا هستیم؟ استانبول.» استانبولی که از زبان یکی از شخصیت‌های نمایش زیبایی‌اش را فقط برای توریست‌ آشکار می‌کند. عین عروس خسته‌ی پیری که سال‌ها منتظر معشوقش مانده و چون منتظر مانده زیبا مانده، وگرنه سال‌ها منتظر ماندن سخت است و رنج‌ و لاجرم زشت. اما ما از آن زشتی خبر نداریم و فقط زیبایی را می‌بینیم. رویا و واقعیت ذهن آوا و استانبول انگار به یک موجود بدل شده‌اند.
نمایشنامه‌های خانم ثمینی همیشه در دو فضا روایت می‌شوند، در خواب و بیداری، در گذشته و حال، در قدیم و جدید، در واقعیت و در ذهن. درست مثل استانبول محبوبش دو رو دارند. 
و اما همان چهار دقیقه داستانی است که زیر آب می‌گذرد، در یک خیسی ناتمام، در اعماق بوسفور، که یونس دوست می‌داشته خودش را در مرز نامشخصی از آن گم می‌کرده است. شخصیت‌ها در پی اتوپیا می‌گردند «می‌خندی؟ تو خودت ننوشتی اتوپیا هست، و همون‌جا هست، زیر پل گالاتا، تو آب که آسیا و اروپا از هم جدا می‌شن؟» همان چهار دقیقه به زعم نویسنده «به استانبول محدود نمی‌شود. فضایش هرجایی است که آدم‌ها گیر افتاده‌اند و اسیر شده‌اند و نه راه پس دارند و نه راه پیش.» به کجای جهان می‌شود پناه برد؟ «کجا مثلا؟» حتی تاج محل با آن‌همه زیبایی، جادویش در دیدن و گذشتن است، نه ماندن و زندگی کردن. و کیوتو، که سکوت معابد چوبی‌اش به نظر نجات‌بخش است، این‌طور نیست، سکوتش سرماست. و حالا یک سوال باقی مانده است: آیا اتوپیایی که در ذهن یونس است جا دارد برای همه‌ی درمانده‌ها و ازپای‌افتاده‌ها و کشتی‌شکسته‌ها و گریبان‌دریده‌ها و شکنجه‌شده‌ها و پای چوبه‌ی دار رفته‌ها؟ 
می‌شود چند ساعتی در دنیای نمایش‌نامه به اتوپیایی در اعماق آب سفر کنیم و نفس بگیریم و دوباره برگردیم. جادوی کلمات نغمه ثمینی دوپاره‌‌ی‌مان می‌کند همزمان طعم شور دریا و طعم شیرین اتوپیای وسط آب به جانمان می‌نشیند. با خواندن کتاب چند لحظه به ناکجاآباد ذهن نویسنده سفر کرده‌ایم.
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب،  ش 381-382، بهمن و اسفند 1399
        
                جعفریان یک عادتی دارد که خودش را افشا می‌کند مقابل آدم‌ها و انگار لذت هم می‌برد از این کار. در نوشته‌ها یک جور صداقت ورزیدن با خواننده هست. «متن خون می‌خواهد و خودت را قاطی کردن و افشا کردن خون متن است.»
به نظر نویسنده برای متن درجه یک بودن یا شدن فقط یک راه وجود دارد: این که به درجه‌ای از افشاگری درباره‌ی چیزی وفادار باشی، این که از خودت خرج کنی و مایه بگذاری. «سفرنامه‌هایی را که از زاویه‌ی دانای کل به افق خیره می‌شوند دیده‌اید؟ واقعا اعصابتان از خواندنشان به هم نمی‌ریزد؟» «از توِ آفریننده باید چیزی در متن جا بماند و جدا شود و آن دیگری مخاطب باید احساس کند معتمد بوده و امری باارزش، نفیس و محرمانه با او تقسیم شده.» 
در همه‌ی سیزده جستار کتاب «حدی و رنگی از افشاگری و خودشیفتگی هست.» به نظر نویسنده اصل کار همین است. «در مستند یا داستان فرقی نمی‌کند. مهم درگیر شدن است.» «در درگیری است که انرژ‌ی‌ها رها می‌شوند و چیزهایی را در جاهایی تکان می‌دهند.» و ما با این متن‌ها درگیر می‌شویم. این سیزده جستار پیش از این در مجله‌ی داستان به چاپ رسیده و با استقبال مخاطبان روبه‌رو شده، از جمله مورد توجه سالار عبده، مدرس نویسندگی خلاق دانشگاه سیتی نیویورک، بوده است.
نویسنده، همانطور که درباره‌ی یکی از شخصیت‌های نوشته‌اش می‌گوید، کلمه‌ها را انگار از حافظه‌ی ذخیره‌ی لغاتش برنمی‌دارد، مستقیم از لحظه‌ها و مکان‌هایی که برای او دارند الان اتفاق می‌افتند درک، انتخاب و ادا می‌کند.
این جستارها «مثل زندگی‌ای است که یک‌بار زندگی‌اش کرده باشی.» جستارنویس در جهانی که خلق کرده زیسته است و هوایش را به ریه‌هایش کشیده‌. درگیر شده و فاصله گرفته. «به قول سامرست موام، نویسنده مثل خداست در جهانش. در عین این که حضور ندارد، هست و در عین این که نیست، حضور دارد.»
جعفریان روزنامه‌نگاری است که تلاش می‌کند «بنویسد». قصه‌هایی بنویسد که مستندند و مستندهایی بنویسد که قصه‌اند. کاری که طول کشیده و مشق فراوان کرده تا یادش بگیرد و وقتی آن را انجام می‌دهد احساس می‌کند خودش است. 
او در خانه‌ی کوچک یک کارگر ساده که پدرش باشد در محله‌ای در پایین شهر مشهد زیسته. محله‌ی بچگی و نوجوانی او، محله‌ای است شبیه شهر رمان‌های فاکنر و آدم‌ها گیر نان شبشان‌اند و زندگی‌شان از راه عرق جبین و کد یمین می‌گذرد، نه از شیارهای پیچ‌در‌پیچ قشر مخ. محله‌ای که کتاب در آن یک شیﺀ تزیینی است.
در سال‌هایی که همه‌مان بعد از جنگی هشت ساله هنوز کمر راست نکرده‌ایم، ساعت‌ها گوشه‌ای کز می‌کند به کتاب خواندن. «از آن خانه‌ی کوچک، محله‌ی شلوغ و شهری که خیابان‌ها، صداها و خانه‌هایش خیال‌انگیز نبود کنده می‌شدیم و فرو می‌رفتیم در جهانی که نمی‌شناختیم و چیزی از آن نمی‌دانستیم و شورانگیز بود. خود بهشت بود.» 
کتاب‌ها نگاه قطعی را از او گرفته‌اند و به جایش شک را پیشکش کرده‌اند و ملال. «هیچی قطعی نیست. سیاه و سفید وجود ندارد و مطلق وجود ندارد و هیچی فقط همانی که نشان می‌دهد نیست.»
حبیبه جعفریان زندگی‌نامه‌نویس است. دکترش می‌گوید به این دلیل سراغ این کار رفته که از مرگ می‌ترسد. «کیست که نترسد؟» چمران اولین کار زندگی‌نامه‌وار او بوده: «فکر کردم با نوشتنش مشق قصه‌نویسی می‌کنم و بعد با دست پر می‌روم سراغ کار اصلی‌ام.» اما آدم‌ها یکی پس از دیگری آمده‌اند. راه خودش را به او نشان داده انگار. بعد از مرگ پدر زندگی‌نامه‌ای ننوشته. در جستارِ فراموشی می‌گوید دقیقا چه کار کرده وقتی حقیقت مرگ پدر به زندگی‌اش اصابت کرده.
او عاشق آدم‌هایی است که اگر ولشان کنی یک شب در سال را هم زیر سقف خانه‌ی خودشان صبح نمی‌کنند. آدم‌هایی که می‌روند سفر فقط چون فکر می‌کنند باید بروند سفر و چون اگر نروند سفر ممکن است بمیرند. آدم‌هایی که سفر از یادشان می‌برد زندگی می‌تواند چقدر ملال‌انگیز باشد و در عین حال به یادشان می‌آورد زندگی می‌تواند چقدر کوتاه و خواستنی باشد. 
می‌خواهد برایمان تعریف کند که در استانبول چقدر به او خوش گذشته. استانبول: مظهر دوپارگی. پاره‌های متضادی که آموخته‌اند در کنار هم با صلح زندگی کنند. شهر صداها: صدای مرغ‌های دریایی، صدای بوق کشتی‌ها، صدای دینگ مطبوع و دوچرخه‌وار تراموا و صدای دستفروش‌ها. به نظرش به مالیخولیا دچار شده است. 
بعد از کلنجاررفتن‌های بسیار با خودش درباره‌ی اینکه «مکه چطور بود؟» جستاری نوشته. نمی‌داند سفرنامه است یا حدیث نفس. ولی هرچه هست نوشتنش پدرش را درآورده. پدرش اولین کسی بوده که آنجا خوابش را می‌دیده و اولین باری بوده بعد از مرگش خوابش را می‌دیده و می‌دانسته مرده است. به نظرش مکه جایی است که تصویر آدم را از مرگ فوکوس می‌کند. جایی است که مرگ را برای آدم قابل تحمل می‌کند. مرگ خودش و دیگران را.
جستاری دارد به یاد و افتخار همه‌ی آن‌ها که به تکه تکه نشدن و بی‌عقبه بودنشان افتخار می‌کنند و فکر می‌کنند اینطوری است که قدرتمندند. جستارهای او «نفس می‌کشند.» از سارا می‌نویسد: دوستی که قرار بوده با او برود لیبی. اصلا اولین بار کی سارا را دیده؟ بین اولین باری که سارا را دیده با اولین‌باری که جدی‌اش گرفته و وارد زندگی‌اش کرده، به عنوان دوست، فاصله‌ای بوده است. 
از شبی می‌گوید که در سانتیاگوبرنابئو اولین بازی رئال را که زیدان مربی‌گری‌اش می‌کرده دیده. چیزی تکرار نمی‌شده و چیزی آهسته نمی‌شده و تند نمی‌شده و بولد نمی‌شده و چقدر بی‌رحمانه و باورنکردنی بوده همه‌ی این‌ها. فوتبال می‌بیند چون می‌خواهد به مرگ فکر نکند.
کتاب‌ها محبوب‌های اویند یا دشمنانش؟ هیچ‌وقت نخواهد فهمید. هیچ‌وقت از فکرشان رها نخواهد شد و هیچ‌وقت آن‌ها را نخواهد بخشید. هیچ‌وقت آن‌ها را به کسی توصیه نخواهد کرد و هیچ‌وقت کسی را از آن‌ها منع نخواهد کرد. کتاب‌ها از آن چیزهایی‌اند که زندگی آدم را به قبل و بعد خودشان تقسیم می‌کنند. زندگی با وجود آن‌ها سخت و بدون آن‌ها ساده اما بی‌بو و خاصیت است.
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، ش 400، مرداد و شهریور 1402
        
                آنچه خود گفت(روایت امام موسی صدر از زندگی و اندیشه‌های خود)
ترجمه‌ی مهدی فرخیان
تهران: موسسه‌ی فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، 1399
97 ص، 17500 تومان.
در سال 1958 میلادی سید موسی صدر نامه‌ای از اهالی صور دریافت کرد که از او خواسته بودند برای در اختیار گرفتن مرکز سید عبدالحسین شرف‌الدین راهی صور شود. به صور آمد و خانه‌ای اجاره کرد و به طور دقیق از ابتدای سال 1960 ساکن صور شد و فعالیتش را آغاز کرد. این روایتی است که خود او، با جزییات بیشتر، از رفتنش به لبنان تعریف می‌کند. «این انتقال به انتخاب اهالی صور و با توصیه‌ی عبدالحسین شرف‌الدین و مرجع اعلای آن دوران، سید بروجردی، و سید محسن حکیم صورت گرفت.» 
امام موسی صدر در مصاحبه‌ای 110 دقیقه‌ای که در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد میلادی با مونا مکی انجام داده از خانواده و کودکی و تحصیلات حوزوی و دانشگاهی و هجرت به لبنان و وضعیت آن زمان ایران و لبنان و تلاش‌ها و اقدامات و دستاوردهای خود سخن می‌گوید. صحبت‌هایی که سند دقیق و محکمی است برای درک ساختار و شالوده‌های رهبری او.
تقریبا 26 ساله بود که ایران را ترک کرد. آن زمان، ایام جنبش مصدق بود: «من هم مانند هر جوان دیگری به جنبش مصدق توجه تام داشتم و از حامیان این جنبش بودم.» «باید بگویم که من به سبب انتسابم به خانواده‌ا‌ی اهل دین روحانی نشدم. علت این کارم نوعی فداکاری بود که پدرم مقرر فرمود»؛«زیرا این وظیفه و رسالت به نظر او در ایران رو به خاموشی بود.» در ابتدای کار به سبب امر پدرش و اعتقاد به سخن او بود که روحانی شد. اما پس از رفع تنگناها و فارغ‌التحصیلی از دانشکده‌ی حقوق و همزمان سپری کردن مقدار شایان توجهی از دروس دینی پیشنهاد مشاغل بالای قضایی را نپذیرفت و روحانی ماند چون تلقی‌اش این بود که امکانات دین برای ادای رهبری در راه خدمت به جامعه بیشتر و برتر است:
«اعتقادم و احساسم از آن هنگام که تحصیلات دینی و بعد از آن فعالیت دینی را آغاز کردم، بر اصلی استوار بود که چه بسا امر جدیدی در اسلام نبود؛ اما در میدان عمل نو بود. این اصل همان اصل «دین برای زندگی» است.» او کوشیده است که دین را به زندگی انسان وارد کند و از دین در راه تصحیح حیات و کاهش آلام انسان یاری جوید. می‌داند که «بالطبع، بخشی از مسائل زندگی انسان با حکومت پیوند دارد.» اما می‌گوید که تا به آن‌روز نتوانسته ‌است حکومتی بر پایه‌ی اسلام بنا کند و این امر مشخصا در لبنان امری ناممکن است. در لبنان با وجود شانزده فرقه، هیچ دین و مذهبی نمی‌تواند اعتقادات خود را در حکومتداری تحمیل کند. از طرفی مبنای حکومتداری اسرائیل، به مثابه‌ی حکومتی نژادپرست، اندیشه‌ی دینی است. از این رو هر نوع پایه‌ریزی دولت بر اساس اندیشه‌ی دینی به تحکیم پایه‌های اسرائیل کمک می‌کند. او وجود فرقه‌های مختلف در لبنان را از نعمات خدا می‌داند: «رسالت تمدنی لبنان این است که همواره تجربه‌هایش را از همزیستی فرقه‌های مختلف تقدیم جهان کند. دوست داریم لبنان کشور همزیستی و همکاری فرقه‌ها بماند و به مثابه‌ی نمونه‌ی کوچکی از جهان باشد.»
در کتاب آنچه خود گفت با افکار و عقاید کسی مواجهیم که فرقه‌های دیگر دائما او را به سخنرانی دعوت می‌کردند. در کلیساها و دیرها سخنرانی می‌کرد؛ حتی در دیرهای راهبه‌هایی که مردان وارد آن نمی‌شدند. در تصاویر کتاب بخشی از ارتباط او با ادیان و مذاهب دیگر را می‌بینیم. او اوضاع و احوال شیعیان را در عرصه‌های مختلف لبنان بررسی کرد. دریافت که اوضاع شیعیان اهتمام بزرگی می‌طلبد که فراتر از توان فرد است. از این رو ایده‌ی تاسیس مجلس اعلای شیعیان را پی گرفت. این ضرورت به منظور کار تبلیغی(تبشیری) نبود، چون به گفته‌ی خودش «من اعتقادی به این کار ندارم» ؛ بلکه برای تصحیح روابط بود و اینکه جهان عرب متقاعد شود که شیعیان عرب نیز در هویت عربی و در اسلامشان مخلص هستند. تعامل با جهان عرب را به منظور ارائه‌ی تصویری درست از شیعیان آغاز کرد.
در این کتاب کوچک، غیر از عقیده و فکر امام موسی صدر و شرایط لبنانی که در آن زیسته، با فعالیت‌های او نیز از قول خودش آشنا می‌شویم. او فعالیت‌های متعددی را در جمعیت احسان و نیکوکاری شهر صور آغاز کرد: «با گدایی مبارزه کردیم و توانستیم بر آن چیره شویم.»؛ «به مسائل زنان در شهر صور هم پرداختم.» موسساتی ایجاد کرد که تا امروز هم فعال‌اند، از آن جمله: مدرسه‌ی دخترانه، آموزشکده‌ی پرستاری(مخصوص خانم‌ها)، آموزش قالی‌بافی و مبارزه با بی‌سوادی و مانند این‌ها. او «جنبش محرومان» را به راه انداخت. جنبشی که حرکتی دینی نبود؛ حرکتی سیاسی و اجتماعیِ ضد فرقه‌گرایی بود و در کتاب به تفصیل از آن سخن گفته است. واقعیت این است که اهتمام او به احوال مردم جزئی از ایمان اسلامی او بوده است و این کتاب کم حجم 97 صفحه‌ای، شامل تصاویر و نمایه، که از روی کتاب عربی کلمه هو قائلها به فارسی برگردانده شده می‌تواند ابهاماتی را که درباره‌ی این شخصیت‌ مطرح معاصر وجود دارد برطرف کند؛ به خصوص که راهی است برای شناخت او از زبان خودش.
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 389، مهر و آبان 1400
        
                یک روز صبح وکیل اِزنگرینی، زبردست‌ترین و شایسته‌ترین حقوقدان جرم‌شناس محل، بعد از دفاع از دارودسته‌ی دزدان در دادسرا سراغ دکتر شانکالِپره، مامور تحقیق آگاهی، می‌رود و به او می‌گوید: «زنم، دکتر! زنم از خانه فرار کرده.» روز پنج‌شنبه است روزی است که مثل پنج‌شنبه‌‌های قبل خانم جولیا برای دیدن دخترش با قطار ساعت 2 رفته است به میلانو اما این بار برنگشته است. شانکالِپره بعد از تحقیقات با خود می‌اندیشد که کلمه‌ی «فرار» را از روی پرونده پاک کند و بنویسد«ناپدید شدن.» خانم جولیا گم شده است. 
خط اصلی داستان و نوع روایت بیشتر از هرچیز رمان‌های معمایی- پلیسی واقع‌گرا را به یادمان می‌اندازد که دشیل همت و ریموند چندلر سردمداران آن بودند. در «شاهین مالت»، اثر هَمِت، زنی که خود را خانم واندرلی معرفی می‌کند به سراغ دفتر کارآگاهی «سام اسپید» می‌رود و می‌خواهد که او خواهرش را پیدا کند. در «خانمی در دریاچه»، اثر چندلر، خانمی به نام ایدریان فرامست که ویراستار انتشارات است از کارآگاه «فیلیپ مارلو» می‌خواهد که شوهر گمشده‌اش را پیدا کند تا بتواند با مرد دلخواه خود ازدواج کند. چندلر می‌گفت «داستان معمایی باید درباره‌ی آدم‌های واقعی در دنیای واقعی باشد.» 
«پنج‌شنبه‌های خانم جولیا» با همان مولفه‌های داستانی و در ادامه‌ی همان سنت داستان ‌پلیسی‌نویسی‌ای است که از داستان‌های صرفا معمایی کانن دایل و آگاتا کریستی آگاهانه فاصله می‌گیرد تا به قول چندلر «درباره‌ی حوادث باورپذیر از مردمان باورپذیر در شرایط باورپذیر باشد.» ماجرا از دهکده‌های انگلیسی و خانه‌ها و خانواده‌های اشرافی به خیابان کشانده می‌شود، به میان آدم‌های واقعی. شخصیت‌ها به زبان مردم حرف می‌زنند نه با زبانی مطنطن و ثقیل. از کارآگاه فرهیخته خبری نیست. دکتر شانکالِپره با لهجه‌ی ناپلی، که با آن بیشتر از لهجه‌ی زادگاهش پالرمویی اخت است، بلبل زبانی می‌کند: «خب دیگه چاره چیه؟ چه کنیم زیاتی از جانی‌ها خوشمون میاد.»
پیه‌رو کیارا(1913-1986)، آنطور که در زندگی‌نامه‌ی انتهای کتاب و گفتگویی که با او شده و در کتاب هست آمده، خود در شهر کوچک لوئینوی ایتالیا به دنیا آمده است. در یک خانه‌ی قرن هفدهمی، جلوی اسکله‌ی قایق‌ها، جایی که با بچه‌های قایقران‌ها و باربرها بزرگ شده، در لوئینوی پر از مسافرخانه. به گفته‌ی خودش میان بچه‌های ولگرد بی پدر و مادر بندر لوئینو بزرگ شده است. همواره خواب لوئینو را می‌بیند، از همان بچگی، از همان وقتی که حدودا ده سالی داشته.
در سال‌های 1930، در اوج فاشیسم، زندگی در شهرستان به او اجازه می‌دهد، بدون فشارهای وارده، بیندیشد و فعالیت کند. کیارا وقت زیادی را در کافه‌ها، بین میزهای قمار ورق و بیلیارد می‌گذراند و تجربه‌ای عمیق از محیط و شخصیت‌ها می‌اندوزد که بعدها در نوشتن به کارش می‌آید. در مهمانی شامی بنا می‌کند به تعریف کردن داستان‌های سرگرم‌کننده‌ای در ارتباط با شهرش: لوئینو. حاضران مجذوب فوران داستان‌گویی‌اش می‌شوند و به او می‌گویند چرا داستان نمی‌نویسد؟ او شغل‌هایی را آزموده است؛ در یک کارگاه عکاسی در میلانو مشغول به کار شده است و مدتی به شغل کارمندی دادگستری درآمده است و دست آخر نویسنده شده. اولین اثرش مجموعه‌ی شعر است اما در سن پنجاه سالگی با داستان‌هایش به موفقیت می‌رسد. پیه‌رو کیارا از قصه‌گویی شفاهی پلی می‌زند به روایت نوشتاری و در داستان نئورئالیست بیش از پیش می‌درخشد. 
کتاب «پنج‌شنبه‌های خانم جولیا» را آقای محسن طاهرنوکنده، مترجم آثاری از بورخس و پاوه‌زه و الساندرو باریکو و سردبیر گاه‌نامه‌ی «این شماره با تاخیر»، از متن ایتالیاییِ آن به دقت وسواس‌گونه‌ای ترجمه کرده است و پانوشت‌هایی به آن افزوده که ابهامات متن را پاسخگوست. ترجمه به گونه‌ای است که شکافی در انتقال مفهوم و حسی که قرار است به خواننده منتقل کند احساس نمی‌کنیم. کلمه به کلمه‌ی آن دلچسب و به فارسی سلیس است. 
ناشر ایتالیایی در یادداشتی بر کتاب افزوده است که این اثرِ کیارا پیش‌نویس فیلمنامه‌ای تلویزیونی بوده که با همین نام و در پنج قسمت در آپریل 1970 برای رادیو-تلویزیون ایتالیا ساخته شده است. 
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 381-382، بهمن و اسفند 1399
        
                «ما را گریزی از آموختن مرگ نیست.» این گفتار ریلکه است در کتابی که پیش‌رو داریم. او در نامه‌ای به سیدُنی نادِرنا فن بُروتن می‌نویسد: «و ما باید در هر دو، در زندگی و در مرگ، زنده بمانیم و باید به هر دو چون خانه خو بگیریم.» 
«سوگ خصلتی غریب دارد.» پدر ریلکه چنان برایش عزیز بوده که در تمام کودکی‌ صِرف این فکر که ممکن است پدر روزی دیگر نباشد همه‌ی طبیعت، چه طبیعت بیرون و چه طبیعت درونش، را صامت و ساکن می‌کرده است. با این حال او برای دوستِ «پدر از دست ‌داده» می‌نویسد: «مگر خود تو هزار بار حضور و شفقت پدرت را از آن جهان حس نکرده‌ای؛ از آن جهانِ به راستی ورای فقدان؟ گمان نکن چیزی که جزئی از واقعیت محض ما بوده می‌تواند یکباره ناپدید شود و دیگر نباشد.» در تجربه‌ی او، هر که به اصطلاح مرده، با مرگش در قلب او خانه کرده است و «مگر مرگ می‌تواند کسی را که چنین وصف‌ناپذیر در قلبمان نشانده‌ایم به جایی جز درون همین قلب ببرد؟» 
در کتاب لنگرگاهی در شن روان با روایت‌هایی از شش نویسنده‌ی سوگ‌دیده مواجهیم. در دوره‌ای که «کرونا احتمال مرگ، عمومیت مردن، را به ما نزدیک‌تر کرده»، «تجربه‌ی شخصی و تقدیر ماست که تعیین می‌کند هنگام مصیبت تسلای خاطرمان را در کجا می‌یابیم.» اما «واژه‌ها... آیا واژه‌هایی وجود دارند که تسلا‌بخش باشند؟ مطمئن نیستم.»
«قطعا باید سوگواری کنی، باید درباره‌اش حرف بزنی، باید با غمت رودررو شوی، باید از غمت عبور کنی؛» از نظر چیماماندا انگزی آدیچی، یکی از نویسنده‌های کتاب، این‌ها «بایدها»ی آدم کوته‌بینی است که خودش هیچ‌وقت با سوگ سروکار نداشته. آدیچی دهم ژوئن پدرش را از دست داده. آخرین باری که پدرش را از نزدیک دیده پنجم مارس بوده، کمی قبل از این‌که ویروس کرونا دنیا را زیرورو کند. برادرش تلفن کرده تا خبر را به او بدهد. خبر بی‌رحمانه از دنیایی که از بچگی می‌شناخته‌ پرتش کرده بیرون و بی‌خانمانش کرده. «نفس کشیدن سخت است. شوک همین است؟ همین سنگین و چسبناک شدن هوا؟» «آخر چطور می‌شود صبح، شوخی کند و حرف بزند، و شبش برای همیشه رفته باشد؟» 
«همه‌ی ما، در رویارویی با مصیبتی ناگهانی، مدام به این فکر می‌کنیم که وقتی آن اتفاقِ تصور‌ناپذیر رخ داد همه‌چیز چقدر معمولی بود. «داشت از سر کار به خانه برمی‌گشت، خوشحال، موفق، سالم. و بعدش دیگر نبود.»» از نظر جون دیدیون، نویسنده‌ای که اصلا برای پذیرش قطعیت خبر مرگ همسرش آماده نبوده، «ما در گرماگرم زندگی در دل مرگیم.» اما باز «سوگ که از راه می‌رسد، آن چیزی نیست که انتظارش را داریم.» دیدیون، جایی از وجودش، فکر می‌کرده آنچه اتفاق افتاده برگشت‌پذیر است. «سوگ در هیبت امواج، حمله‌ها و ادراک‌های ناگهانی‌ای می‌آید که زانوهایت را می‌لرزانند و سوی چشم‌هایت را می‌گیرند و روزمرگی زندگی‌ات را نیست‌ونابود می‌کنند.»
«سوگوار که می‌شوی، می‌فهمی سوگ جایی است که هیچ‌کدام‌مان، تا وقتی به آن نرسیده‌ایم، نمی‌شناسیمش. دلهره داریم یکی از نزدیکانمان بمیرد (و می‌دانیم چنین اتفاقی خواهد افتاد) اما دورتر از چند روز یا چند هفته بعد از این مرگ تصورشده را نمی‌بینیم.» «شاید انتظار داشته باشیم که فقدان، ما را از پا بیندازد و آرام و قرارمان را بگیرد و دیوانه‌مان کند. اما انتظار نداریم خانم خوددارِ (به معنای واقعی کلمه) دیوانه‌ای شویم که خیال می‌کند شوهرش برمی‌گردد.»
««مرگ» روی هر چیزی که زندگی را می‌سازد حک شده و هر لحظه از هستی ما فقط یک نفس با آخرین لحظه‌مان فاصله دارد. با این همه، وقتی پخته‌تر می‌شویم و میرایی‌مان را می‌پذیریم، محتاط و وحشت‌زده، به آن فضای خالی سرک می‌کشیم و دل‌ خوش می‌کنیم که مغزمان به نحوی با مرگ کنار می‌آید. اما چطور می‌توانی با مرگ فرزندت کنار بیایی؟» این سوالی است که الکساندر همن می‌کند، درست زمانی که دختر کوچکش ایزابل را دارد برای همیشه از دست می‌دهد. 
«نمی‌دانم برای فهم مرگ چه ظرفیت ذهنی‌ای لازم است و نمی‌دانم آدم‌ها در چه سنی به چنین ظرفیتی می‌رسند، اگر اصلا رسیدن به آن ممکن باشد.»
کتاب با روایت جویس کارول اوتس از مرگ شوهرش پایان می‌یابد، درحالی‌که سرمای بی‌امانِ فصل مرگ رِی، همسری که چهل و هفت سال و بیست و پنج روز تقریبا هر صبح و هر شب با او بوده، آهسته آهسته تسلیم بهار می‌شود. کارول اوتس ایستاده در درگاه خانه، لرزان، خیره به جوانه‌های ریز و سبز لاله در حیاط، لاله‌هایی که بذرشان را شوهرش پیش از مرگ کاشته، مثل آدمی افسون شده به این‌ فکر می‌کند که «نمی‌خواهد بگوید جهان زیبا نیست؛ چیزهای زیبا هم در جهان هستند. اما این جهان برای او، دور و دسترسی‌ناپذیر شده است.» 
توصیه‌ی ریلکه صبر پیشه کردن است. «حالا، در مواجهه با گشاده‌دستیِ وصف‌ناپذیر و بی‌پایان درد، ناگزیری که مرگ را، همه‌ی مرگ را، جزئی از زندگی بدانی، چرا که مرگ به واسطه‌ی شخصی که برایت عزیز بوده به تو نزدیک شده (و تو پیوندی با مرگ یافته‌ای).»
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 392، فروردین و اردی‌بهشت 1401
        
                منظور از «جنگل‌های بُرِش نوبتی» یعنی چه؟ قطعه‌هایی از جنگل که هر چند سال یک‌بار درختان آن را برای تهیه‌ی هیزم یا زغال می‌بُرند؛ آن‌گاه مدتی آن را رها می‌کنند تا بُرِش آینده.  بُرش جنگل حکایت زندگی روزمره‌ی پنج مرد هیزم‌شکن در جنگل توسکاناست که با اشتیاق به محل برش درختان رسیده‌اند و آن را به تملک خود درآورده‌اند و شروع کرده‌اند به کار. آن‌ها دست به کار بریدن تنه‌های جوان و شاخه‌های کلفت می‌شوند و دو روز را اختصاص می‌دهند به ساختن کلبه. تمام شب عادت دارند یکی دو ساعتی شب‌زنده‌داری کنند. همین که شام خوردن تمام می‌شود شمع را خاموش می‌کنند و فقط آتش وسط روشن می‌ماند. روی بستر پُر شده از برگ خشک بهتر جا خوش می‌‎کنند و سیگارشان را می‌کشند. اغلب، شب‌ها، ورق‌بازی می‌کنند. برای خریدهای ضروری به شهر می‌روند. به زغالی‌ها چوب می‌فروشند. این رمان کوتاه که نگارش آن در 1948 آغاز شد، به گفته‌ی خود نویسنده، حکایتی بی‌روایت است؛ ماجرای زندگی روزمره به صورت‌های تکراری‌اش. 
کاسولا در ابتدای کار به شیوه‌ای بسیار ساده آن را در نظر گرفته بود: «ماجرای گروهی هیزم‌شکن متعهد به بریدن درختان جنگلی.» اولین نطفه‌ی برش نوبتی جنگل به دوره‌ای برمی‌گردد که ایتالیا به اشغال نازی‌ها درآمد؛ و نهضت مقاومت آغاز شد. کاسولا مشغول تشکیل هسته‌ای پارتیزانی بود. به وقت معینی به منظورش رسید: در بِری‌نیونه. تجربه‌های آن زمان، بعدها، او را به نوشتن داستان‌های کوتاه فراوان و دو رمان واداشتند. از توده‌ی خلق، کارگران، صنعتکاران، دهقان‌ها در آن رمان‌ها حرف زده‌ است؛ و از کشمکش‌های وجدان، که در آن وقت و در سال‌های پشت‌بند جنگ، او را از این رو به آن رو کرده بودند. در بری‌نیونه برای اولین بار با هیزم‌شکنان جنگل روبه‌رو شده بود. حتی فرصت پیدا کرد با بعضی از آن‌ها آشنا شود، برای اینکه می‌آمدند تا آلونک‌های چوبی را برای‌شان درست کنند.
مکان داستان را مانند یکی از همان جاهائی به تصور درآورد که به عنوان پارتیزان گذرانده بود. یک سراشیبی که به جویباری منتهی می‌شود. شخصیت‌ها را از خودش درآورد؛ در توصیف کردنشان، هیچ شخص آشنایی در ذهنش نبود. بعد عنصر دیگری را داخل کرد؛ آلام یکی از هیزم‌شکنان به خاطر مرگ همسرش. برش نوبتی جنگل اینطور شد که شد زمینه‌ای برای احساسات قهرمان داستان؛ گولی‌یلمو. 
کاسولا تجربیات شخصی خود را در داستان وارد کرد. در جریان نگارش این رمان است که زن کاسولا می‌میرد؛ چیزی که زندگی نویسنده و نگاه او را به گذشته و فعالیت ادبی‌اش دگرگون می‌سازد. زندگی‌ کاسولا، از نگاه خودش، خیلی پیش پا افتاده بود، بدون حادثه‌ای استثنائی. بااین‌همه، احساس می‌کرد، لازم است از آن در کتاب‌هایی که می‌نویسد حرف بزند. او این روزهای طولانی، یکنواخت، را که در داستان توصیف کرده به خوبی می‌‌شناخت. «وقتی باران بدون آتش‌بس بر سقف قیراندود می‌کوبد؛ و در داخل کلبه مردان خمیازه می‌کشند و هر پنج دقیقه به ساعت نگاه می‌کنند؛ اما مهم‌تر از آن دچار دلتنگی شدن برای خانه است.» در حین کار ذهنش به سوی خانه می‌شتافت. «این بار نیز فکرش به سوی خانه دُور برمی‌داشت؛ اما، ای وای! دیگر همسری در بین نبود؛ مرده بود؛ برای همیشه ناپدید شده بود.»
کاسولا از گرایش به زمینه‌های تجربه‌های تاویل‌گرائی سده‌ی بیستم ایتالیا فاصله گرفت و کوشید تا بر پایه‌ی معیارهای جهانی بنویسد. شخصیت‌های او به ظاهر شهرستانی‌ها یا روستائی‌ها یا کارگران و کارمندان خشکیِ باریکی از حاشیه‌ی لب دریای توسکانا هستند و همین‌طور کم نیستند قهرمانانی که در نوشته‌های او با رفتار و گویش محلی‌شان زندگی یکنواخت همه‌روزه‌شان را به نمایش می‌گذارند.
فیوره، سرکارگر گروه، نزدیک پنجاه سالش است. آدمی است با رفتاری ساده که به خاطر تجربه‌ی زیاد و سابقه‌ی کاری حرمتش را نگه می‌دارند. اندکی سالمندتر از او فرانچسکوست که حتی به نظر پیرتر می‌آید. همیشه کارش هیزم‌شکنی نبوده: فروشنده‌ی دوره‌گره بوده، آشپز، گاریچي، صنعتکار. نقل قصه‌ها و حکایت‌های پایان‌ناپذیرش، در شب‌های دراز زمستانی و روزهای بارانی، کمک می‌کند تا کم‌تر بد بگذرد، وقتی که هیزم‌شکن‌ها مجبور می‌شوند در کلبه بیکار بمانند. آمادِئو، هم سن و سال گولی‌یلمو، افزون بر این، عموزاده‌ی بزرگش است. ویژگی‌های رفتاری و شخصیت خاصی ندارد. دست آخر جرمانو است، تازه بیست ساله، با سابقه‌ی طولانی، جوان‌ترین فرد گروه، ولایت‌دوست. در جائی به دنیا آمده که، جز کشاورزی و هیزم‌شکنی، کار دیگری نمی‌توانسته پیشه کند.
برش جنگل رمانی بی‌روایت باقی می‌ماند که در آن وصف زندگی روزمره به تدریج منش چهره‌های داستانی را ترسیم می‌کند. بازتاب واقعیت‌های عینی زندگی روزانه‌ای است که بازتابی است از درد و رنج زیست-محیطی شخصیت‌های داستان‌. فضائی یکنواخت و کسالت‌بار از زندگی روزانه؛ خالی از هر گونه بحث‌های انتزاعی روشنفکرانه.
خورشید دیگر غروب کرده بود. گولی‌یلمو از جا برخاست: گفت: «و امروز هم گذشت...»
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 392، فروردین و اردی‌بهشت 1401
        
                صحنه وسیع است. نمایشگر قسمتی از یک اتاق حتی وسیع‌تر. نور، نور صبحگاهی‌ست. جعبه‌ی سیگار میان مرد و زن کف اتاق افتاده. هر دو به آن نگاه می‌کنند. زن به جعبه‌ی سیگار اشاره می‌کند. مرد جای اینکه جعبه را از روی زمین بردارد و به زن بدهد اشاره‌ی زن را عوضی می‌فهمد، انگار چیزی دیدنی روی جعبه‌ی سیگار است. زن طوری‌که انگار واقعا چیزی نشان بدهد: «اون آسمون آبی‌ی رو برچسبو می‌بینی، عزیز من، واقعا وجود داره اون رو.» در حالی که می‌خواسته بگوید: «همین دم سرپا بودی: میشه لطف کنی اون جعبه سیگارو از رو زمین بدی من؟»
تمامی گفت‌وگوهای بازیگران چیزی جز بدفهمی و حرکاتشان چیزی جز غلط‌کاری نیست. بازیگرانی که سرانجام تسلط بر واقعیت را از دست می‌دهند. مثلا در برابر کشوی گنجه‌ای که سفت شده است دچار اضطراب تحمل‌ناپذیر می‌شوند: «و چرا نمیشه کشوی گنجه‌رو واز کرد؟» «گیر کرده!» «خب، چرا گیر کرده؟» دو نفر از شخصیت‌ها جست‌زنان و رقص‌کنان دور همدیگر، پاهاشان را مثل خرس هی رقصان بلند می‌کنند: «بذار گیر کنه!» و بعد سه‌تایی: «بذار گیر کنه! بذار گیر کنه!» سه‌تایی دور هم رقص‌کنان: «بذار گیر کنه، این کشو، آم، بذار گیر کنه! بذار کشو، بذار، آه، بذار گیر کنه! (هماهنگ می‌خوانند.) آه، کشو گیر کنه، آه، آه، بذار کشو گیر کنه.» 
هیچ چیز اثبات‌شدنی وجود ندارد. دو بازیگر روبروی همدیگر ‌ایستاده‌اند: «یک نفر موقع راه رفتن نگران عقب سرشه آیا وجدانش ناراحته؟» «نه، فقط گهگاهی داره عقب سرشو نگاه می‌کنه.» «یک نفر با سر خمیده نشسته اونجا--- آیا غمگینه؟» «نه، فقط کز کرده.» «دو نفر نشسته‌اند اونجا، بهم نگاه نمی‌کنند و ساکتند--- آیا با هم قهرند؟» «نه، فقط نشسته‌اند اونجا، بهم نگاه نمی‌کنند و ساکتند؟» پتر هندکه، «به تبعیت از اصول نگارشی خود، توصیف ساده‌ی حرکات و محیط روزانه را به جای توضیح آشکار روان‌کاوانه می‌نشاند.» 
از نظر خود هندکه ما در حال خواندن «یک کمدی ناکجاآبادی» هستیم. «آنچه روشن بوده یا دست‌کم در آغاز به نظر روشن می‌آمده، با هر عبارت و هر حرکت در طی نمایش‌نامه مبهم‌تر می‌گردد»، اما سعی نویسنده بر آن بوده است «تا این کار را، جمله به جمله و حرکت به حرکت، با وضوح هر چه بیشتر و به خامی هر چه بیشتر» انجام دهد. 
دو مضمون اساسی جهان داستانی هندکه مطرح می‌شود «که عبارت است از قطع رابطه با امر روزمره و سرگردانی». شخصیت‌ها کلماتشان را فراموش می‌کنند: «یکدفعه که من رومیزی رو پهن کردم روی--- (کلمه یادش نمی‌آید و دوباره هراسان می‌شود) لطفا کمکم کن.» و حتی خودشان را: «مطلقا بی‌حرکت واساده‌م و دارم تماشا می‌کنم که چطوری ریزه ریزه فراموش می‌کنم. سعی می‌کنم یادم بیاد، اما همین‌طور که سعی می‌کنم یادم بیاد، متوجه میشم داره هی ته‌نشین میشه-- مثل این می‌مونه که چیزی بلعیده باشم و هر چی سعی می‌کنم بالا بیارمش پائین‌تر و پائین‌تر میغلطه. این فرو نشستنه و تو برجسته‌تر و برجسته‌تر نمایان میشی! کجا بودی، داشتم عقبت می‌گشتم؟ شما کی هستین؟ میشناسمتون من؟» 
سواری روی دریاچه‌ی کُنستانس نخستین بار در 23 ژانویه‌ی 1971 در برلین بر صحنه آمد. این نمایش‌نامه در روزهایی نوشته شد که شکل تئاتر ظاهرا خود را از قید قصه رها کرده بود تا آنجا که تبدیل به ادا (pose) شده بود. قصد هندکه به نمایش درآوردن اداهای تئاتری بود و در عین حال کوششی بود برای نمایشگر کردن رفتار روزمره در قالب ادا. هاندکه در نخستین نمایشنامه‌هایش تئاتری ابداع کرد که بدون شخصیت بود. برعکس، سواری روی دریاچه‌ی کنستانس چیزی جز نقش ندارد.
عنوان کتاب اشاره‌ای است به شعر معروف سوارکار و دریاچه‌ی کُنستانس، سروده‌ی گوستاو شواب، درباره‌ی سرگذشت مردی که بی‌خیال از روی دریاچه‌ی یخ‌زده با اسب می‌گذرد و چون می‌شنود که چه خطری را از سر گذرانده در دم جان می‌دهد. در متن نمایشنامه هیچ اشاره‌ای به شعر مذکور نشده اما استعاره‌ای است از شک و تردید و سرانجام تلاش شخصیت‌ها که ناچار باید، از خلال زبان که در آن محبوس شده‌اند، شاهد باشند که واقعیت از زیر پایشان در می‌رود و روی خلاﺀ زندگی می‌کنند: «یه چیزی بگو.» «قادر نیستم، مثل این میمونه که یه قالب صابونو بخوای زیر آب بگیری.»
شخصیت‌ها در زیر فشار وحشت‌آور زبان دچار خفقان می‌شوند و تماشاگر بی‌موجبی و بیهودگی زبان را شاهد است. مضحکه‌ای مقاومت‌ناپذیر در موقعیت و در زبان احساس می‌شود.
(مکث.) «چیزی نداری بگی؟» «احتیاجی به گفتن حس نمی‌کنم.» «همینقدر کافیه که من احتیاج به شنیدن از جانب تو حس بکنم.» «اما اگه من احتیاج به ساکت موندن حس بکنم چی؟» «پس به خودت باید بگی که با توجه به احتیاجاتت، اونچه برا من مهمه اینه که احتیاج دارم کاری‌رو که باید بکنی در هر صورت بکنی.» (مکث)
به بیان نویسنده «سواری روی دریاچه نه یک تراژدی‌ست، نه یک کمدی. نه آموزنده است نه سرگرمی برای عموم. تجسمی‌ست از همه‌ی این نوع(genre)‌ها.» 
قاسم هاشمی‌نژاد سواری روی دریاچه‌ی کنستانس را به سفارش بهرام بیضائی و به عنوان یک ماده‌ی درسی برای دانشجویان هنرهای نمایشی دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران ترجمه کرد و قرار بود در تابستان 1357 انتشار یابد که حوادث بعد از آن تاریخ نشر آن را به تعویق انداخت.
«این‌جا چکار می‌کنین؟»
خوشحال از این که می‌تواند جواب روشنی بدهد: «حرف می‌زنیم.»
«و حالا نمی‌دونین چطور ادامه‌ش بدین؟»
«شاید (به من و من می‌افتد.) آره، آره!»
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 392، فروردین و اردی‌بهشت 1401
        
                در ژوئن 1941، دوستِ گوستاو تیبون، پدر پِرَن که کشیش دومینیکن بود و آن موقع در مارسی زندگی می‌کرد نامه‌ای برایش فرستاد که مضمونش کمابیش چنین بود: «یک دختر جوان یهودی این‌جاست که دانش‌آموخته‌ی فلسفه و هوادار دوآتشه‌ی چپ افراطی است. به خاطر قوانین جدید از دانشگاه محروم شده و می‌خواهد مدتی دور از شهر باشد و در مزرعه کار کند. احساس می‌کنم چنین تجربه‌ای نیاز به مراقبت و نظارت دارد و خیالم آسوده می‌شد اگر می‌توانستید در منزلتان جایی به او بدهید.» تیبون اول نمی‌خواست بپذیرد اما از روی کنجکاوی عقیده‌اش را تغییر داد.
چند روز بعد سیمون وی ‌آمد. «در او ترتیب ظاهر و باطن وارونه بود: او بر خلاف اکثریت مردم [خیلی زود] صمیمی ‌شد و به شکلی خودخواسته و نگران‌کننده همه‌ی ناخوشایندی‌های وجودش را عیان ‌ساخت، ولی گذر زمان و تعمیق دوستی و البته غلبه بر ملاحظات فراوان لازم بود تا جنبه‌های والای شخصیتش را بروز دهد. این زمانی بود که تازه داشت به روی مسیحیت آغوش می‌گشود.»
از آن روز تیبون بارها شاهد بوده که سیمون هر روز، بی‌هیچ تردیدی، به روی حقانیت رسالت معنوی‌اش آغوش گشوده است: ایمان و وارستگیِ او را در همه‌ی کارهایش دیده. سیمون به‌راستی فاصله‌ی دردناک میان «دانستن» و «دانستن با تمام وجود» را آزموده است و یکی از اهداف زندگی‌اش ازمیان‌بردن این فاصله است. 
جاذبه و رحمت اثری است از سیمون وی، نویسنده‌ی فرانسوی، که پس از مرگ او در سی و چهار سالگی، به همت گوستاو تیبون در 1948 انتشار یافت و نخستین بار مردم را با افکار این جست‌وجوگر سترگ آشنا ‌ساخت. 
این نوشته‌ها نه تاریخ دارد و نه اشاره به رویدادهای معاصر و نه هیچ خصیصه‌ای که مستقیما به زندگی شخصی فیلسوف جوان مربوط باشد. نتایج نوعی تامل است که به طور منظم، به صورت غیرشخصی و مجرد، و بی‌آنکه نویسنده ذره‌ای در بند انتشار احتمالی آن باشد نوشته شده است. 
از دیدگاه تیبون نوشته‌های سیمون وی در رده‌ی آثار بزرگی قرار دارند که تفسیر نوشتن بر آن‌ها صرفا باعث تخریب و تضعیف متن می‌شود. این نوشته‌ها ساده و بی‌تکلف‌اند. هیچ حشو و زوائدی میان زندگی و کلام او حائل نمی‌شود؛ روح، اندیشه و بیان او واحدی است یکپارچه. چنان‌که گویی ترجمه می‌کند. دنبال این نیست که چیزی به متنِ هنوز نانوشته بیفزاید؛ برعکس، با وسواس مراقب است که چیزی به آن نیفزاید. او غالبا مطلب را بی‌اندازه مختصر و اشاره‌وار بیان می‌کند.
از نظر تیبون واژگان او واژگان عارفان است نه الهی‌دانان نظری؛ واژگانش در پی تبیین نظام ابدی هستی نیستند بلکه سفر روح است در جست‌وجوی خداوند. «عشق به خداوند تنها وقتی خالص است که شادی و رنج، به یک اندازه در ما احساس سپاسگزاری برانگیزند.»
او پیامبر یا قدیسه نبود اما به سنت آنان رفتار می‌کرد و به دامان محنت فرو افتاده بود.
بخش‌های فراطبیعی رسالت مسیح عبارت‌اند از رنج، قطرات خون، صلیب و نداهای بی‌حاصلش رو به آسمانی که پاسخ نمی‌دهد. کلمات منجی: «خدای من، خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» که خلاصه‌ای است از تمامی رنج مخلوقی که به بطن زمان و شر پرتاب شده است و پاسخ پدر به او که فقط سکوت است- این کلمات به تنهایی برای سیمون وی دلیل کافی بر الهی بودن مسیحیت است.
برای رساندن انسان به پاکی مطلق است که خداوند انسان را وامی‌نهد تا مطرود و تنها از گستره‌ی رنج و تاریکی عبور کند.
به گفته‌ی تیبون او از این‌که برایش مزیتی قائل شوند وحشت داشت و از هر مراقبت دقیقی که او را از سطح مردم عادی فراتر بنشاند به شدت گریزان بود. فقط زمانی احساس راحتی می‌کرد که در پایین‌ترین پله‌ی نردبان جامعه باشد و در میان توده‌ی مردمان فقیر و رانده‌شدگان این جهان محو گردد. «ما از طریق تجربه و با رنج‌کشیدن از پوچی جهانی که در آن نیک و بد به‌هم درآمیخته‌اند به خیر ناب، که پادشاهی‌اش از این جهان نیست، دست می‌یابیم.»
تیبون می‌گوید: از آنتیگونه تا خود سیمون وی که تا هنگام آرمیدن در گور، مصلوب بیداد بشری بود، محنت سرنوشت مشترک همه‌ی آن عاشقان امر مطلق است که در این جهان امور نسبی سرگردان‌اند. به راستی اگر بنا باشد چیزها برای ما وجود داشته باشند باید به درون ما نفوذ کنند. و از این رو باید برهنه بود؛ اگر زرهی ما را هم از زخم‌ها و هم از شکاف‌هایی که این زخم‌ها ایجاد می‌کنند محافظت کند آن‌گاه هیچ‌چیزی نمی‌تواند به درون ما راه یابد. «باید به نیک و بد بی‌اعتنا باشیم، به راستی بی‌اعتنا؛ یعنی باید پرتو توجه را به یکسان بر هر یک از آن دو بتابانیم. آن‌گاه امر نیک خودبه‌خود پیروز خواهد شد.»
سیمون وی در صف چپ افراطی می‌جنگید اما هرگز به حزبی سیاسی نپیوست و فارغ از حزب و نژاد، به دفاع از ضعفا و ستم‌دیدگان عنایت می‌کرد. از آنجا که شدیدا آرزو داشت در سرنوشت فقرا سهیم باشد مرخصی گرفت و در کارخانجات رنو شغلی دست‌وپا کرد. در محله‌ای کارگرنشین اتاقی اجاره کرد و با عایدی ناچیز خود گذران می‌کرد که بیماری ذات‌الجنب به این تجربه‌اش پایان داد. در دوران جنگ اسپانیا به صف کمونیست‌ها پیوست اما سعی کرد هرگز از سلاح‌هایش استفاده نکند و بیشتر یک الهام‌بخش بود تا یک مبارز. هیچ جناح و هیچ ایدئولوژی اجتماعی حق ندارد مدعی او شود. 
از نظر تیبون فقط زمانی می‌توان سیمون وی را درک کرد که در همان مرتبه‌ای قرار بگیریم که او از آن سخن می‌گوید. مخاطبان اثر او کسانی هستند که اگر نه مانند او عاری از دلبستگی‌ها باشند، دست‌کم اشتیاق به نیکی ناب را در اعماق وجودشان حفظ کرده باشند، اشتیاقی که سیمون وی زندگی و مرگش را وقف آن کرد. و فقط این را به خوبی می‌دانست که بزرگی حقیقی در این است که هیچ‌بودن را بیاموزی.
این زن عارف بزرگ که ناشناس و در سکوت و در فقر خودخواسته در میان ما زندگی کرد، در زمانی که امور اجتماعی مورد پرستش بود حس از دست‌رفته‌ی تعالی‌خواهی و آمادگی پذیرش امور فوق طبیعی را به اذهان بازگرداند و بی‌خودوار، با عشق به مطلق، زندگی را به سر آورد.
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 399، خرداد و تیر 1402
        
                جومپا لاهیری پیش از همین حوالی دو اثر غیرداستانی هم به زبان ایتالیایی نوشته است؛ به عبارت دیگر و تن‌پوش کتاب‌ها. این اثر به شیوه‌ی دیگر آثار داستانی نویسنده، که به زبان انگلیسی است، داستانی رمان‌گونه نمی‌نماید. همین حوالی، با تکیه بر مکان‌های زندگی روزمره، به سبک رئالیسم، گونه‌ی داستان‌نویسی محبوب ایتالیایی، نزدیک شده است و یادآور آثار برخی نویسندگان ایتالیایی زبان است که از روزمرگی‌ها می‌نوشتند. زبان در اثر تاثیر کرده است.
کتاب با جمله‌ای از ایتالو اسوو آغاز می‌شود: «هر بار محیط پیرامونم تغییر می‌کند، غم بزرگی بر دلم می‌نشیند، غمی بزرگ‌تر از اندوه ترک مکانی گره‌خورده با خاطرات تلخ و شیرین.»
همین حوالی انگار دفتر یادداشتی است که روزانه نوشته شده باشد برای ثبت خاطرات سفری دراز به کشوری دیگر. لاهیریِ هندی‌تبار بعد از موفقیت در نوشتن به زبان انگلیسی باز در کشور دیگری جز وطن خود است در محاصره‌ی زبان نفوذناپذیری دیگر. کتاب روایتی است از ارتباط یک زن با محیط پیرامونش، از آدم‌ها گرفته تا اشیا و مکان‌ها. این زن بیش‌تر وقت‌ها در تراتوریایی(در اصطلاح ایتالیایی رستوران) نزدیک خانه‌اش ناهار می‌خورد؛ جایی دنج و کوچک. اگر تا ظهر به آن‌جا نرسد جا گیرش نمی‌آید و باید تا ساعت دو صبر کند. تنها غذا می‌خورد، کنار دیگرانی که تنها غذا می‌خورند. بهار برایش جز عذاب چیزی ندارد. عوض اینکه جان تازه‌ای به او ببخشد، رمقش را می‌گیرد. نور تازه گیجش می‌کند، نور تازه از پا می‌اندازدش و هوای سنگین از گَرده‌ی درختان چشم‌هایش را می‌آزارد. در بهار تمام روز عرق می‌ریزد و شب‌ها از سرما یخ می‌زند. بیزار است از اینکه صبح‌ها بیدار شود و حس کند به زور به جلو هلش می‌دهند. 
کم کم با پلان‌هایی از زندگی شخصیت آشنا می‌شویم اما این کتاب قرار نیست داستان پر افت و خیزی روایت کند. از توصیف مکان‌ها به آگاهی‌هایی درباره‌ی شخصیت می‌رسیم، مثلا در اتاق انتظار پزشک متوجه سن و سال راوی می‌شویم. اتاق انتظار کمی تاریک است و چراغ‌ها خاموشند. فقط یک بیمار دیگر در نوبت است تا نوبت به او برسد. بعد از چهل و پنج سالگی، بعد از مرحله‌ی طولانی و سعادتمندانه‌ای که تقریبا هیچ‌وقت به دکتر نمی‌رفته، کم کم با بیماری انس گرفته است.
آنچه در سرش است می‌نویسد. تنهایی به حرفه‌اش بدل شده. تنهایی موقعیت خاصی است که می‌کوشد در آن به درجه‌ی استادی برسد. مادرش همیشه از تنهایی می‌ترسیده. حالا هم که پیر شده، چنان از زندگی‌اش عذاب می‌کشد که هر وقت دختر زنگ می‌زند حالش را بپرسد، فقط می‌گوید: «خیلی تنهام.» سال‌هاست که هر دو تنها هستند. با این حال راوی خوشحال است که اختیار زمان و مکان خودش را دارد. فکر می‌کند مادرش از لذت‌های کوچکی که تنهایی برایش به ارمغان می‌آورد هیچ درکی ندارد. 
در میان داستان به برخی تجربیات زندگی خودمان برمی‌خوریم: در استخر همه‌ی فکر و ذکر راوی دست‌وپازدن است. در استخر خودش را گم می‌کند. افکارش در هم می‌ریزد و جریان می‌یابند. در پناه آب، هیچ‌چیز دستش به او نمی‌رسد و انگار همه‌چیز تحمل‌پذیر می‌شود: بدن، قلب، کائنات. با خلقیات شخصیت آشنا می‌شویم.
کتاب از «تعطیلات طولانی آخر هفته‌ای پاییزی» می‌گوید، بازگشت‌هایی به عقب دارد. صحبت‌هایی از پدر و مادر، کودکی، ردپای بعضی عادات. «من به کدامشان رفته‌ام؟ به پدرم که اگر بود مثل من در اتاق می‌ماند و مطالعه می‌کرد؟ یا مادرم که دلش می‌خواست برود برقصد؟» اشاره‌هایی به گذشته، تک و توک، ناپیوسته، گاه و بیگاه، نه برای تکمیل زنجیره‌ی رخداد داستانی که منتظریم چه خواهد شد. 
هر بخش از کتاب مثل هر جلسه‌‌ حضور در اتاق روان‌درمانگری است که راوی چهار سال پیش او می‌رفته است؛ به شروع رمانی می‌ماند که بعد از فصل اول رها شده باشد. با ما از چه حرف می‌زند؟ رویاها، کابوس‌ها، پرت‌وپلا. بعضی وقت‌ها از عصبانیت‌های گاه و بیگاه مادرش می‌گوید. از کنار آدم‌هایی می‌گذرد که تصمیم گرفته‌اند چند دقیقه‌ای جلو مغازه‌ها بپلکند: خانواده‌ها، زن و شوهرها، دخترها و پسرهای نوجوان و گردشگران. در سوپرمارکت کمی خرت و پرت در سبدش می‌گذارد، مایحتاج معمولی زنی تنها. بعد از خرید، از موسیقی بازاری، چراغ‌های نئون، بوی غذا و خرخر دستگاه تهویه فرار می‌کند. به همه‌ی آن مکان‌هایی می‌اندیشد که هنوز فرصت دیدنشان را دارد، به این‌که زندگی آدم در چه مسیر بی‌حساب و کتابی پیش می‌رود. 
قرار است در زندگی این آدم‌ چه اتفاقی بیفتد؟ این آفتاب است که بیدارش می‌کند و او را به سوی میز فرامی‌خواند تا روب‌دوشامبر به تن بنشیند و بنویسد. لذت نوشتن به زبانی نو. کشف کلمات. «این آفتاب است که پایم را به پیاتزا (در اصطلاح ایتالیایی میدان) می‌کشاند، جایی که غوغای مهار شده‌ی محله به استقبالم می‌آید.» زنی که با او در صف ساندویچ‌فروشی ایستاده است می‌گوید: «چه روز معرکه‌ای.» و مردی که پشت سرش است جواب می‌دهد: «این محله همیشه معرکه‌س.» انگار لاهیری تازه دارد واژه‌ها را می‌شناسد. مزه مزه‌ی کلمات این بار به زبانی تازه. کشف مکان و زمان با زبانی که نو به نو می‌آموزد. گاهی چیزی که می‌نویسد به نظر خودش تعریفی ندارد و زیادی پر آب و تاب به نظر می‌رسد. 
کتاب را باید ظهرها بر تخت درازکشیده خواند و به خواب خوش رفت. مثل نویسنده که در یکی از روزها سر صبر برای یک روز کاملا عادی آماده می‌شود خواننده هم موقع خواب برای یک کتاب کاملا عادی آماده می‌شود. کتابی سرشار از وصف لحظه و احساس زیستن در مکانی آشنا هر چند که در آن زندگی نکرده باشیم. 
میل غریزی ما آدم‌ها برای بیان احساسات و توضیح نظرات خود و قصه گفتن برای یکدیگر داستان این کتاب است. از چه می‌گوید؟ «تمام سوراخ‌سنبه‌های مغفول مانده، هره‌ی پنجره‌ها، کف خانه و حباب چراغ‌ها.» این‌ها اثاثیه‌ی ثابت ذهن نویسنده‌اند، تنیده در تار و پود محله، درست مانند ساختمان‌ها و درختان.
همین حوالی در 2018 به ایتالیایی و در 2021، با ترجمه‌ی خود نویسنده، به انگلیسی منتشر شده است. 
منبع: نشریه‌ی جهان کتاب
        
                تبر عنوان نامتعارفی برای یک کتاب نیست. عنوانی است که دو مرﺗبه‌ی دیگر هم در تاریخ ادبیات جهان سابقه دارد. یک بار عنوانِ سرگذشتی از میهائیل سادوویانو، نویسندﮤ رومانیایی، بوده است و بار دیگر عنوان رمانی از لودویک واتسولیک نویسندﮤ چک؛ رمانی در شمار شاخص‌ترین آثار «موج نو» در نثر چک.  با این تفاوت که واژﮤ The ax (تبر) در انگلیسی معنای دیگری نیز دارد و آن «تعدیل نیرو» است و داستان حول هر دو معنی می‌چرخد. اگر واتسولیک «از تاثیر منفی کمونیسم در زﻣﯿنه‌ی تمامیت انسان و طبیعت انتقاد می کند»، دانلد ای.وست لیک همین انتقاد را به امپریالیسم دارد و درست مثل رمان واتسولیک با بیانی «طنزآلود و جدی». وست لیک(1933-2008)؛ نویسندﮤ محبوب آمریکایی است که طی شش دهه نگارش بیش از صد رمان علمی‌تخیلی، جنایی، کمیک و همینطور آثار غیرداستانی نوشته است. 
تبر داستانی معمایی-جنایی است که از معضل بیکاری کمدی سیاه هجوآمیزی می‌سازد؛ طنز سیاهی که یادآور فیلم‌های پرکشش آمریکایی در این ژانر است. فردی که سال‌ها در صنعت کاغذ مشغول به کار بوده و «ﻫﻤه‌ی خم و چم و پیچیدگی های بی‌در و پیکر صنعت کاغذ را فوت آب» است، مشمول تعدیل نیرو و از کار اخراج می‌شود. کتاب در موضوع اعتراض است؛ کسی که حرف نمی‌زند و عمل می کند. کتابی است خونبار که شخصیت آسیب‌دیدﮤ اجتماعش با شوخی کارش را پیش می‌برد. او می‌گوید«می‌دانم خیلی‌ها فکر می‌کنندکاغذ موضوع خسته‌کننده ای است، پس درباره‌اش چیزی نمی‌گویم، ولی راستش کاغذ اصلاً هم خسته‌کننده نیست.» او به قدری در کارش ماهر است که مدعی است چیزهایی می‌داند که ما نمی‌دانیم؛ «می‌دانستید کاغذ خوردنی هم داریم؟» و حالا کارمندی که اینقدر به ﺣﯿﻄﮥ تخصصی خودش مسلط است از کار کنار گذاشته می‌شود تا شاید فرد بهتری جای او را بگیرد. از اینجاست که مواﺟﻬﮥ ما با شش رزومه‌ای که او با آن‌ها پدرکشتگی دارد آغاز می شود. روایت خالی از طنز و ریشخند نیست و همین خواندنی‌اش کرده است. وست لیک، در کمال خونسردی، کمدی خونینی را رقم می‌زند؛ جنایتی که گرچه ضد قهرمانش قربانی شرایط حاکم است اما سرخوشانه اتفاق می‌افتد و با آرامش تعریف می‌شود.
«بسیاری از نویسندگان امروز- به‌ویژه آمریکاییان چند دﻫﮥ گذشته- متاثر از احساس فروپاشی فرهنگی و این ادراک‌اند که قراردادهای داستانی قدیم برای بیان آن کفایت نمی‌کند. حساسیت اینان [...] به دنیای ریاکاری است که در آن صلح جنگ است و دروغ صرفاً به دلیل «بی‌اثر» بودنش قبیح است و قانون‌شکنی‌های دولت‌مردان صرفاً «نابجا» توصیف می‌گردد.»  تبر در امتداد سنت داستان نویسی آمریکا آنچنان خشونت لُخت و نزدیک به زندگی ای عادی را به مخاطب نشان می‌دهد که گاهی در حین خواندن چند صفحه به عقب برمی‌گردیم و فکر می‌کنیم درست فهمیدم؟ چند سطری را جا نینداخته‌ام؟ فکر می‌کنیم همین حالاست که شخصیت داستان از خواب بپرد. 
این کتاب را بعد از خواندن یک کتاب کلاسیک آمریکایی، که صبوری می خواست و بی‌توقعی، دست گرفتم. کتابی بود که مثل دیگر ادبیات روز آمریکا، با شوک‌های داستانی غیرقابل انکار، توقعم را برآورد. اگر چه کتاب در ترجمه شتاب کرده است اما داستان آنچنان پیش‌برنده است که اواسط کتاب فراموش می کنی بعضی جمله‌ها ویرایش بهتری می‌طلبید. 
ادبیات معاصر آمریکا را چنان که گفته‌اند «باید به دقت مورد توجه قرار دهیم، ولو بیانگر تجربه‌هایی باشند که به راحتی نتوانیم خود را در آن‌ها سهیم بدانیم.[...] همین قدر می‌توان گفت که چیزی را بیان می کنند که بدون شک در تمدن ما حضور دارد: احساس ناامیدی، فروپاشی، دلهره، پوچی، خشونت و غالباً همچنین شوخ‌طبعی رهایی‌بخش. »  بنابراین نگاه به آثار دانلد ای.وست لیک فرصت مغتنمی است برای آشنایی با یک نویسندﮤ پرفروش که آثارش انعکاس دهندﮤ ادبیات معاصر روبه‌جلوی آمریکاست؛ خاصه اینکه این نخستین بار است که اثری از او به فارسی ترجمه می شود. از این کتاب فیلمی هم به همین نام به کارگردانی گوستاگاوراس و تهیه کنندگی برادران داردن در سال 2005 ساخته شده است اما از نظر من اکنون عصر داستان است و بهتر آنکه لذت این مطاﻟﻌه‌ی سرخوشانه را از دست ندهیم. 
منتشر شده در نشریه‌ی جهان کتاب، شماره‌ی 378-377، مهر و آبان 1399
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

            به نام او

جان اشتاین‌بک «شرق بهشت» (East of Eden) را بهترین رمان خود می‌دانست. او تمام رمان‌ها و داستان‌هایی را که پیش از این کتاب نوشته بود تمرینی برای نوشتن این اثر می‌دانست و البته بعد از این هم، اثر شاخصی از او منتشر نشد در واقع «شرق بهشت» آخرین شاهکار و بهترین کتاب جان اشتاین‌بک است. کتابی که او در پنجاه سالگی و در اوج پختگی‌اش نوشت. برای فهمیدن عظمت این رمان و اهمیت حرف اشتاین‌بک همین بس که او کتابهایی چون «خوشه‌های خشم»، «موش‌ها و آدم‌ها»، «مروارید» و «ماه پنهان است» را در مقابل «شرق بهشت» اثر تمرینی برمی‌شمرد. کتابهایی که هرکدام برای اعتباربخشیدن به یک نویسنده کافی است.

«شرق بهشت» در ۱۹۵2 شانزده سال پیش از مرگ نویسنده‌اش منتشر شد و به‌سرعت مورد اقبال مخاطبان قرار گرفت و سه سال بعد توسط کارگردان مشهور امریکایی؛ الیا کازان، نسخه سینمایی‌اش هم ساخته شد که در انتهای یادداشت به آن اشاره خواهم کرد، فیلمی که به‌مانند رمان، مشهور و پرمخاطب شد. اشتاین‌بک نام رمان را از آیه 16 فصل چهارم سِفر پیدایش اقتباس کرد؛ «قایِن از حضور یَهُوَه برفت و در سرزمین نود در شرق عَدْن، مقیم گشت.» (صفحه ۱۴۱ جلد اول عهد عتیق به‌ترجمه پیروز سیار). قایِن نام قابیل در عهد عتیق است و شانزده آیه فصل چهارم به داستان هابیل و قابیل اختصاص دارد. اشتاین‌بک در «شرق بهشت» ارجاعات داستانی فراوانی به ماجرای هابیل و قابیل دارد و عین این فصل از عهد عتیق را در رمان خود می‌آورد. البته اقتباس او از این داستان پیچیده و هنرمندانه است نه اینکه او بخواهد نعل‌به‌نعل این داستان کهن را در رمان خود پیاده کند.

داستان «شرق بهشت» در دهکده سالیناسِ ایالت کالیفرنیا می‌گذرد و به زندگی دو نسل از خانواده تراسک اختصاص دارد. سایروس (یا همان سیروس یا کوروش خودمان) پدر خانواده تراسک است دو پسر با نام‌های آدام (همان آدم) و چارلز دارد. رمان بعد از پرداختن به ماجراهای آدام و چارلز به‌سراغ فرزندان آدام یعنی کالب و آرون (همان هارون) که نام هر دو از نام شخصیتهای کتاب مقدس گرفته شده، می‌پردازد و عمده داستان حول این دو شخصیت، پدرشان آدام تراسک و مادرشان کتی ایمز می‌چرخد. علاوه بر خانواده تراسک، اشتاین‌بک به ماجراهای یک خانواده دیگر هم می‌پردازد خانواده هامیلتون که بزرگِ خانواده ساموئل هامیلتون نقش مهمی در رمان دارد و می‌گویند که اشتاین‌بک آن را براساس شخصیت پدربزرگ مادری‌اش آفریده است. و اصلا خانواده هامیلتون خانواده مادری اوست. و اما دیگر شخصیت مهم رمان؛ لی، پیشخدمت چینی آدام تراسک است. او و ساموئل به‌نوعی مرشدان فکری آدام تراسک محسوب می‌شوند.

رمان اشتاین‌بک از جهتی رمانی ناتورالیستی است که در آن عنصر وراثت نقش پررنگی دارد ما با شخصیتهایی روبرو هستیم که برمبنای وراثت اخلاقیات و رفتارهای یکدیگر را تکرار می‌کنند. و نویسنده در حفظ این عنصر در رمان پرحجم خود موفق بوده است. علاوه بر این، «شرق بهشت» رمانی کاملا اخلاق‌گرایانه است با خط و مرزهایی مشخص میان شخصیتهای مثبت و منفی و این نشان می‌دهد که اشتاین‌بک در شخصیت‌پردازی هم تحت تاثیر کتاب مقدس بوده است. نکته‌ای که در رابطه با این کتاب و کتابهایی از این دست برایم جالب است این است که چطور یک نویسنده امریکایی تا این اندازه به کتاب مقدس یعنی همان پیشینه مذهبی و فرهنگی خود پایبند است و بی‌پروا بدون ترس از قضاوت دیگران پندهای اخلاقی می‌دهد و حد و مرزهای اخلاقی مشخص می‌کند و در عین حال اثری مدرن و خواندنی عرضه می‌کند. واقعا چند نفر از نویسنده‌های ما به قرآن کریم رجوع می‌کنند و تلاش می‌کنند تفسیر و تعبیری نو از آن عرضه کنند؟ تحقیقاً هیچ. حتی از اسطوره‌ها و حماسه‌های ملی هم استفاده نمی‌شود. بگذریم.

همواره در معرفی‌هایم از کتاب‌ها سعی کرده‌ام که داستان را لو ندهم در این فقره هم تلاش کردم که چنین نشود با اینکه آن را بسیار دوست دارم و جزو بهترین رمان‌هایی است که تا به امروز خوانده‌ام و شوق زیادی برای معرفی آن دارم. چند کلامی درباره ترجمه می‌گویم و در آخر هم فیلم الیا کازان را معرفی می‌کنم و تمام. اولین ترجمه‌ای که از این رمان شده است در سال ۱۳۶۱ به قلم مرحوم دکتر بهرام مقدادی منتشر شد، که من هم همین نسخه را خوانده‌ام و به نظرم بهترین ترجمه است، هرچند به یک ویرایش اساسی نیازمند است به‌خصوص در زمینه شکسته‌نویسی‌ها. آقای پرویز شهدی که هر اثری را از هر زبانی ترجمه می‌کنند هم این رمان را ترجمه کرده‌ و نشر مجید آن را منتشر کرده و در بازار موجود است. متاسفانه ترجمه جناب مقدادی تنها یکبار آن‌هم در دهه هشتاد توسط نشر اساطیر تجدیدچاپ شد و بعد از آن دیگر منتشر  نشد. بنده نسخه الکترونیکی‌اش را دارم و می‌توانم در اختیار دوستان قرار دهم.

و اما درباره فیلم «شرق بهشت» ساخته الیا کازان. کازان و اشتاین‌بک پیش از این فیلم، یک تجربه بسیار موفق با هم داشته‌اند؛ فیلم «زنده باد زاپاتا» که فیلمنامه‌نویس آن اشتاین‌بک است و یکی از جاودانه‌های تاریخ سینما است. ولی «شرق بهشت» براساس رمان اشتاین‌بک ساخته شده و خود او نقشی در نوشتن فیلمنامه نداشته است. به نظر من فیلم «شرق بهشت» فیلم بدی است. اگر فیلم را دیده‌اید و خوشتان نیامده برمبنای آن، رمان را قضاوت نکنید چون سوای از تغییرات عمده و بی‌جایی که در داستان رخ داده. فیلم تنها بخش پایانی رمان را روایت می‌کند. اگر هم خوشتان آمده ببینید که رمان با شما چه خواهد کرد. ولی اگر ندیده‌اید به‌هیچ وجه توصیه نمی‌کنم که پیش از خواندن رمان آن را ببینید. خود من شانس آوردم که بلافاصله دیدم و متوجه تغییرات بی‌مورد فیلمنامه‌نویس در داستان شدم اگر بین خواندن رمان و دیدن فیلم فاصله می‌افتد احتمالا داستانِ رمان «شرق بهشت» در ذهنم تحریف می‌شد. کازان این رمان شاهکار و اخلاق‌گرایانه را به یک اثر هالیوودی و مخاطب‌پسند تنزل داده است. گویا راست است که نمی‌شود از شاهکارهای ادبی فیلم خوب و قابل‌قبولی درست کرد.

 بعد از تحریر: این رمان برای من سه شخصیت ماندگار و به‌یادماندنی داشت و همین نشان می‌دهد که ما با یک شاهکار روبروییم: لی و ساموئل از شخصیت‌های مثبت داستان و کتی شخصیت منفی آن.
          
            نمایشنامه‌ای که فقط به لطف مداخله تزار روسیه، نیکلاس اول، روی صحنه رفت؛ اما بازهم منتقدین دست از سرش برنداشتن ( ◔ ʖ̯ ◔ ).

در مورد نویسنده؛ مختصر اما واجب:
گوگول یکی از برجسته‌ترین‌ نویسندگان روسیه‌ست که بر خیلی از نویسندگان مثل‌ تولستوی، داستایوفسکی، کافکا و… تاثیر داشته.
با خلق شخصیت‌های به‌یادموندنی به مخاطبینش نگاهی دقیق‌‌تر و عمیق‌تر نسبت به واقعیت‌های جامعه میده. زبان تندو‌تیزی داره و در داستان‌هاش، از خط اول شمارو درگیر میکنه و به دنبال خودش میکشونه:

شروع نمایشنامه:
+شهردار: آقایان، از شما خواستم تشریف بیاورید تا خبر خیلی بدی به اطلاعتان برسانم: یک بازرس دارد می‌آید اینجا.
-کارمان درآمد.

همین دو جمله کافیه که کلی سؤال تو ذهنمون ایجاد بشه و دوست داشته باشیم بدونیم که: چرا بازرس میاد👀؟ چرا ترسیدن؟ حالا این بازرس میاد یا نه؟ چی میشه؟ و…

حالا این موضوع با شروع جذاب رو با طنز قاطی کنید🫠. خلاصه شاهکاریه که کلی ازش لذت میبرید و باهاش میخندید؛ حالا خنده‌هایی شیرین گاهی هم تلخ! 
خوبه اینم بدونید که این داستان در شهری کوچیک اتفاق میفته و بر مبنای داستانی واقعی نوشته شده :).

خب ترکیب: اومدن بازرس + ترسیدن کارمندا + طنز شیرین و تلخ، اولین چیزی که به ذهن میاره چیه؟ فساد؛ از اقتصادی گرفته تا اخلاقی.
گوگول خیلی زیرکانه این نمایشنامه‌ی انتقادی رو‌ نوشته. از کوچک‌ترین مسائل طنز میسازه و مخاطب ازین ریزجزئیات به اوضاع خراب مسائل بزرگتر پی میبره.
یکی از دلایلی که تزار روسیه با این نمایشنامه مخالفتی نداشته، همینه :). میگه: این فقط نمایش فساد در شهری کوچیکه با نکاتی جزئی :). 

از نکات جالبی که خیلی پسندیدم این بود که بر خلاف سایر نمایشنامه‌هایی که خوندم، فقط به ذکر اسامی افراد بسنده نکرده. شخصیت‌ افراد مهم و پرتکرارش رو دقیق‌تر توضیح داده(°◡°♡).
این موضوع باعث میشه درک بهتری از اثر داشته باشیم و همینطور راحت‌تر با شخصیت‌ها، دیالوگ و هدفشون ارتباط برقرار کنیم.

این کتاب رو با ترجمه‌ی خوب آقای آبتین گلکار خوندم. توضیحاتشون در مؤخره‌ی کتاب عالی و به‌جا بود.
اقتباس ازین نمایشنامه انقدرر زیاد بود که نیاز به تحقیق فراوان داشت! فعلا که نتونستم تصمیم بگیرم کدومو ببینم😂. 



⚠️❌احتمال لو رفتن داستان:
قشنگترین قسمت داستان برام اونجایی بود که شهردار گفت: به چی می‌خندید؟ به خودتون میخندین. در جا خندم تموم شد!

چقدر تلخه که بعد از ۱۸۰سال که از نوشتن این اثر میگذره هنوزم تازه‌اس و خیلی از قسمت‌هاشو حتی ممکنه به چشم دیده باشیم😂🤦🏻‍♀️.

یک نفر رو هم مثبت توصیف نکرده بود. از کسبه‌ای که برای تحویل دادن عریضه اومده بودن تا آنا دختر شهردار.
کسبه که به طرز عجیبی سعی در ساختن یک قدیس جدید برای خودشون داشتن: با القاب بزرگ و رشوه‌های زیاد.
خود گوگول درین مورد گفته: شخصیت مثبت این نمایشنامه، خنده است.

تأکیدش روی تفاوت فرهنگی و رفتاری در افراد شهرستانی و پایتخت نشین، چقدر زیاد بود!
🌱هرچه باشد فقط در پایتخت، لحن شیک به گوشتان می‌رسد و از این غازهای شهرستانی به چشمتان نمی‌خورد. نظر شما چیست؟ درست نیست؟
اینم اگه طنز اجتماعی در نظر بگیرم بیشتر این جمله رو بخاطرم میاره که: همه‌ی کشور نادیده گرفته میشه تا پایتخت بشه پایتخت!

تیر آخر اینکه: کلا نمایشنامه در ۵ پرده اجرا شده و در ۲ مکان. اما زن شهردار ۴بار لباس عوض میکنه😂 
زن! چقدر ناپخته، پرحاشیه و سطحی بودی تو🤦🏻‍♀️
          
            اول از همه ميخوام بگم چقدر خوشحالم که برای تولد ۱۶ سالگیم این کتاب رو هدیه گرفتم! بدون شک از بهترین کتابایی هست که تاحالا خوندم. کتابی که درباره سبکی و سنگینی بار زندگی و خوب و بد بودن اون گفته. کتابی که شمارو با سبکی و سنگینی دنیای توما و ترزا، سابینا و فرانز همراه میکنه و در آخر جواب سوال اولیه رو به عهده خودتون میذاره!اولین باری که شروع کردم به خوندش فکر میکردم با يه متن خیلی دشوار که قراره بعضی جاها حوصله مو سر ببره سر و کار دارم ولی کاملا اشتباه میکردم!
---------------------
شخصیت پردازی داستان به نظرم فوق العاده بود. طوری که آخر های کتاب میتونستم ببینم و تصور کنم که چقدر همشون از آغاز داستان تغییر کردن و با آدمای صفحات اول قابل مقایسه نیستن! 
---------------------
یکی ديگه از خصوصيت های جالب کتاب راوی داستان بود به صورتی که خود کوندرا داشت داستان رو تعریف میکرد که این باعث ميشد من حس نزدیکی خیلی بیشتری به کل داستان پیدا کنم.
---------------------
از نظر من کتاب رو ميشه به دو قسمت تقسیم کرد. نصف اول کتاب که بیشتر مفاهیم فلسفی رو در خودش جا داده بود و نیمه ی دوم که بیشتر سیاسی بود. من خودم به شخصه از خوندن بخش اول بیشتر لذت بردم. و ندادن پنج ستاره به این کتاب هم احتمالا به خاطر کمی خسته کننده بودن قسمت دوم بود.
---------------------
فصل مورد علاقه من فصل سوم یعنی" کلمه های نامفهوم" بود. به نظرم اون لحظه کوندرا جادو شده بود و گرنه چطور ممکنه بتونه بعضی کلمات و مفاهیم رو انقدر متفاوت و عجیب شرح بده که هرکسی رو شیفته ی خودشون بکنه؟
به طوری که هنوز هم موقع خوندن توصیف کلمه گورستان حس عجیبی بهم دست ميده!
---------------------
در آخر،از چیزی که بیشتر از همه لذت بردم این بود: هرکسی ميتونه دید و برداشت خودشو نسبت به داستان داشته باشه. يه نفر مثل پارمیندس که سنگینی به سبکی رو تغییر مثبت تعریف میکنه و فرد ديگه ای برعکس این رو.
 چیزی که سعی دارم بگم اينه که از کتابایی که به من فقد يه سری معلومات و کلیات اولیه بده و بعدش من و مجبور به ادامه دادنشون بکنه خوشم مياد. و به نظرم انتخاب داستان توما و ترزا، سابینا و فرانز برای وادار کردن من به ادامه این مسیر بهترین راه ممکن بود!
          
دقیقا من وقتی یادداشت شما بر این کتاب رو خوندم، کتاب رو نخونده، می‌خواستم همچین چیزی براتون بنویسم به خصوص دو خط آخر. سال‌ها پیش تو ضمیمه‌ی ایران به زندگی قاتل‌های زنجیره‌ای می‌پرداخت و چه ترسناک بود که آدم‌های معمولی ساکت و خوش‌ اخلاق و معتقدی بودن. توصیه می‌کنم به خونسردی رو هم بخونید با ترجمه‌ی باهره راسخ.
            دربارهٔ انسانِ ایرانی بودن!

هیچ‌کس به‌اندازهٔ داریوش شایگان در کتاب «پنج اقلیم حضور» تعریف مختصر و همه‌فهمی از مفهوم رند در جهانِ فکری و شعری حافظ ارائه نکرده است.

او رند‌ را به‌معنایی که حافظ مراد می‌کند، خلاصهٔ تمام خصلت‌های پیچیده و منحصربه‌فرد ایرانیان می‌داند و می‌نویسد: «اگر به‌تعبیر بردیائف، داستایفسکی رساتر از همهٔ دیگر اندیشمندان روس هیستری مابعدالطبیعی روح روس را عیان می‌کند، رند حافظ هم رساترین نشانهٔ ابهام و ایهام وصف‌ناپذیر خصال ایرانیان است. این ابهام نه‌فقط غربیان که حتی دیگر شرقیان را هم سردرگم می‌کند.»

وقت‌هایی که در مواجهه با اتفاقات و رخدادها، احساساتم را می‌کاوم، اغلب به درماندگی می‌افتم. چراکه فهم وجوه خودِ انسانی آن‌قدرها هم سهل‌الوصول نیست. به‌تازگی -شاید به برکتِ دههٔ سوم زندگی- دریافته‌ام که برای فهم خودم باید دایرهٔ تعریف عریضِ «انسان‌بودن» را تنگ کنم و بعد، تلاشم کنم تا به‌قدر وُسع به درک درستی از «انسانِ ایرانی بودن» برسم.

آنچه که همهٔ ما به‌فراخور زیستگاه‌مان -جغرافیایی به‌نام ایران- تجربه می‌کنیم، تجربه‌های منحصربه‌فردی هستند که خاستگاه مشترکی با بقیه ندارد. ازاین‌رو، طبق گفته شایگان، دیگران -حتی شرقی‌ها- را هم به حیرت وا می‌دارد.

آنچه که بیرون رخ می‌دهد آن‌قدرها زور و اثرگذاری دارد که من را بی‌رمق، پرگریه و دل‌نگران و حیرت‌زده کند؛ آن‌قدر که در همان دیدارهای اولیه آشنایی‌مان برایش گفتم که زنی‌ام بی‌اندازه دستخوش نوسان‌های خُلقی، در رفت‌وآمد بین غم و امید و متأثر از آنچه که در کشورش رُخ می‌دهد. گفتم متلاطمِ همیشگی‌ام، چراکه این دیار، همیشه پرتلاطم و پرحادثه است‌. خوب است؟ نمی‌دانم. غلط است؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که آن بیرون، جهانِ کوچکم را زیاد تکان می‌دهد. 

دست‌آخر، این روزها، کمی با فاصله از تمام اتفاقات تراژیک یا حتی معمولی به تماشاکردن می‌ایستم تا میانهٔ درستی را برای واکنش و ابرازگری بیابم و از طرفی مشاهده‌گرِ پردقت انسانِ ایرانی باشم که منِ هم‌وطنش را هم شگفت‌زده (چه از نوع شرم، چه از نوع افتخار) می‌کند؛ چه برسد به دیگریِ آن سویِ مرزها.
          
            کتاب روایت‌نگاری نویسنده‌ی فلسطینی‌ش، سعاد العامری، از همراهی هیجده‌ساعته‌ش با کارگرهای فلسطینی‌ایه که هر روز ساعت ۳ صبح از خواب بلند می‌شن، از خونه‌هاشون می‌زنن بیرون و سعی می‌کنن مخفیانه وارد اسرائیل شن تا کارگریِ اسرائیلی‌ها را بکنن و اندکْ پولی دربیارن برای خودشون و خونواده‌هاشون.

ایده‌ی کتاب حرف نداره و قبل از خوندن آدم فکر می‌کنه چه چیز غریبی انتظارشو می‌کشه. منتها وقتی وارد کتاب می‌شین، می‌بینین اون‌قدرا هم چیز دندون‌گیری در کار نیست. نویسنده نه‌تنها اطلاعات کمی درباره‌ی نسبت سیاسی‌تاریخی فلسطین و اسرائیل به ما می‌ده، بلکه یه جاهایی انگار یادش می‌ره احوالات کارگرهای همراهش رو برای ما روایت کنه: می‌ره سراغ احوالات خودش و ترس‌های خودش و اضطراب‌های خودش و از اونا صحبت می‌کنه. حتی شخصیت مراد که اسمش ان‌قدر گل‌درشت توی زیرعنوان کتاب حضور داره و آدم تصور می‌کنه شخصیت محوری کتابه، اون‌قدرها برای من درست جا نیفتاد. به قولی، مرادش کم بود! (این انتظار رو خود نویسنده برام ایجاد کرد با اسمی که گذاشته روی کتاب.)

با همه‌ی این توضیح‌ها، بازم دلیل نمی‌شه کتاب کتاب خوندنی‌ای نباشه. حتماً ارزش خوندن داره، فقط اون‌قدری که باید عمیق نیست. سی درصد آخر کتاب وضعش رو بهتر کرد برای من. تجربه‌ی همراهی با کارگرها برای خود سعاد العامری که فلسطینیه، تجربه‌ی تازه و تکون‌دهنده‌ایه، چه برسه به ما. هیجان‌انگیزه این که آدم با خوندن یه کتاب بتونه، به دور پروپاگاندای سیاسی حکومت ایران یا هر حکومت دیگه‌ای، مواجه بشه با زندگی فلسطینی‌ها و نسبتشون با اسرائیل. ضمناً، ترجمه‌ی بهمن دارالشفایی هم ترجمه‌ی خوبی و تروتمیزی از آب دراومده و باعث می‌شه کتاب روون خونده بشه.

اسم سعاد العامری رو که گوگل بکنین به انگلیسی، یه ویدئو می‌آد ازش، توی TEDx رام‌الله. صحبت‌هاش بی‌نهایت شنیدنیه، مخصوصاً اون‌جایی که درباره‌ی پاسپورت گرفتن سگش، نورا، حرف می‌زنه. پیشنهاد می‌کنم  اون رو هم بشنوین. خیلی علاقه‌مندم که کتاب اولش، شارون و مادرشوهرم، رو هم بخونم، به‌علاوه‌ی کتاب‌های بیشتری درباره‌ی ماجراهای فلسطین و اسرائیل (کتاب کورش علیانی می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه شاید). همین و دلم برای ابویوسف و مراد و بقیه‌ی کارگرها تنگ می‌شه.
          
            انگار خواب دیدم. یک خواب طولانی و آشفته. زیاد پیش می‌اومد آرزو کنم هرچه زودتر به پایان برسه. با این‌حال دلتنگ این رویا خواهم شد. مطمئنم بعدها بارها و بارها بهش برمی‌گردم و هربار یک کشف تازه خواهم داشت.
.
یک قرن برای اعضای خانواده‌ی بوئندیا کافی نبود تا واقعا قادر بشن یکدیگر رو درک کنن. تک‌تک شخصیت‌های کتاب به شکل منحصر به فردی منزوی‌‌ان.
در طول کتاب مرگ میاد و میره، جنگ و سیاست انگار تنها واقعیت‌هایی هستن که به جادو آغشته نمیشن، شهوت و عشق مدام شکل‌های تازه به خودشون می‌گیرن، اما تنهایی... تنهایی باقی می‌مونه. 
تنهاییِ زیرپوستی که گاه‌گاهی در یک پاراگراف یا دیالوگ خودی نشون میده و دوباره در بطن کتاب فرو میره و پنهان میشه...اما همیشه هست. با هر نوزاد جدید دوباره زاده میشه و وقتی شخصیتی می‌میره، حجم تنهاییش رو پشت سر توی داستان باقی میذاره؛ تا شاید بعدا دوباره زنده بشه و بهش برگرده. هرچند که ملیکادس حتی در جهان مرگ هم از شر تنهایی خلاص نشد. 
هرچی باشه لابد یک تنهاییِ صدساله در کنار بقیه، بهتر از تنهایی انفرادی و ابدی در مرگه. مگه نه؟ خب، در این مورد ملیکادس بهتر میدونه :)

پیچیدگی عجیب اتفاقات، اسم‌ها و ماجراها نتونست تلخی و حقیقت تنهایی رو مدت زیادی از نظرم دور نگه داره. فکر می‌کنم احتمالا این همون چیزی بوده که گابریل گارسیا مارکز می‌خواسته متوجهش بشیم : ) و خب نبوغ حاضر در این کتاب به هیچ عنوان یک‌ وجهی نیست.

خوندنش خیلی زمان برد، که فکر می‌کنم طبیعی بود. ماجراهای زیادی در هر فصل اتفاق میوفتاد. هربار سوار قصه‌ی یک شخصیت متفاوت میشی. یک خط داستانی مشخص که تو رو هدایت کنه در کار نیست.

در نهایت بی‌اندازه لذت بردم و به وجد اومدم.
چیکار کردی آقای مارکز؟ خودمم هنوز نمیدونم. 
راستش فکر نمی‌کردم بتونم چیزی درمورد این کتاب بنویسم، احساسات و افکارم درباره‌ی صد سال تنهایی توی سرم خیلی نامنظم و گره‌خورده بودن.
قطعا سالهای آینده تغییراتی اینجا میدم و چیزهایی کم و اضافه می‌کنم. تا اون‌ زمان، چهار ستاره‌ی کامل برای این رمان عجیب و دوست‌داشتنی از طرف رهای ۲۱ ساله به جا میذارم:
          
            «بلاخره از این خانواده یک نفر نباید نویسنده شود!»
این جمله‌ایه که کاتیا مان تا سال‌های آخر عمر با استناد بهش در مقابل نوشتن خاطراتش مقاومت کرد. اما بالاخره کسی تونسته قانعش کنه که حداقل درباره زندگیش حرف بزنه و این کتاب حاصل اون مصاحبه‌هاست. اون چیز که کتاب رو ارزشمند میکنه دسته اول بودن روایاته. کاتیا قصه تعریف نمیکنه بلکه در تمام این ماجراها شخصا حضور داشته و چون همیشه هم یه طرف ماجرا بوده، نسبت به اتفاقات سوگیری داره. ضمن اینکه به اقتضای زنانگیش و ساده بودنش خیلی صریح راجع به مسائل و افراد اظهار نظر می‌کنه که این باعث شیرین‌تر شدن کتاب شده.

کتاب نکات جالبی در مورد آثار توماس مان داره. از اونجایی که مان اکثر شخصیت‌های داستان‌هاش رو از محیط اطراف میگرفته، کاتیا بهترین شخص برای تشریح این کاره. مثلا ماجرای ملاقات لوکاچ و مان رو تعریف میکنه و نهایتا این احتمال رو میده که شخصیت نفتا توی کوه جادو از لوکاچ برداشته شده باشه.  یا ماجرای نوول «مرگ در ونیز» و اون خانواده لهستانی رو کاملا تعریف میکنه و حتی میگه بعد از مرگ توماس، یه بازرگان لهستانی برای ما نامه‌ای فرستاد که من همون پسری‌ام که تو اون سفر حضور داشتم.  و قس علی هذا.

در کل روایت‌های بی‌واسطه از دید نزدیک‌ترین شخص زندگی مان که حتی کوچک‌ترین عاداتش رو هم میدونسته، نقطه قوت این کتابه.
.
نکته آخر اینکه مقدمه مترجم سال 1385 نوشته شده ولی کتاب تازه چاپ شده و من داغ داغ از کتاب دیدآور خریدم. گشتم به چاپ دیگه‌ای هم که قبل از چاپ دید‌آور باشه برنخوردم. کاش ناشر یا خود مترجم توضیح میداد که علت این تاخیر 18 ساله چی بوده.