dina/=

dina/=

@dinasadatheshmati

19 دنبال شده

22 دنبال کننده

            🎨🍂
          
پیشنهاد کاربر برای شما

یادداشت‌ها

dina/=

dina/=

5 ساعت پیش

        (عود لاترحل انت الأجمل)
دوست داشتم این جمله را رو به روی سيد حسن بگویم.برای منی که از همان کودکی با صدا و رجز خوانی سید بزرگ شدم شوک بزرگی بود.با اینکه بیش از صد روز از شهادتشان می گذرد ولی هنوز هم نمی توانم باور کنم که سيد را از دست دادیم.بار شهادت سيد مانند وزنه ی ۲۰۰۰ کیلویی می مانند و گنجایش ظرفیت من همچو یک نهال تازه جوانه زده.هیچ گاه اشتیاق و شور در چشمان پدرم را برای شنیدن سخنرانی هایشان را از خاطر نمی برم آن شور اشتیاق هایی که الان تبدیل به اشک و احساس خونخواهی شده اند‌‌.‌‌‌..مطمئنم فردا رهبر عادی را تشییع نمی کنند بلکه تکه هایی از وجود تک تکمان را با یک جمعیت عظیم تشییع میکنند.با اعماق وجودم دلم می خواست جزو آن جمعیت باشم.به روایتی جسمم در تهران است و قلبم در کوچه پس کوچه های بیروت...سيد عزیز تر از جانم عهد میبندیم که علم مقاومت را پایین نخواهیم گذاشت و راه شما و تمام شهدا را ادامه خواهیم داد و با تمام وجودم فریاد میزنم:《قطعا سننتصر》
      

14

dina/=

dina/=

1403/11/20

        "آری‌‌‌...پاییز برای من بغضی تمام نشدنی دارد."
یک ماه از خواندنش می گذرد و هنوز هم مانند ماهی قرمز کوچک در اقیانوس آرام غرق این کتاب هستم.در تمامی سریال ها و کتاب های عاشقانه ای که خواندم و دیدم نمی توانستم عشق واقعی بین کاراکتر های اصلی را احساس کنم.
اما در این کتاب با هر صفحه اش بیشتر به اطمینان می رسیدم که عشق بین فخرالسادات و احمد یوسفی واقعی است.
با پوست گوشت خون می توانستم احساس دلتنگی فخرالسادات را درک کنم.با اعماق قلبم می توانستم همراه غم آنها گریه کنم حتی بعضی اوقات  دلم می خواست کتاب را گوشه ای کنار بگذارم و فخرالسادات را در آغوشم بکشم و پا به پایش گریه کنم.با خبر شهادت هر یک از شخصیت ها می توانستم پای روضه ی حضرت زهرا بشینم و زار زار گریه کنم‌.باید اعتراف کنم که اگر قبل از خواندن این کتاب اگر از من می پرسیدید:《تاحالا با کتابی گریه کردی؟》
پوز خندی می زدم و می گفتم:《احتمالا با کتاب ریاضی.》ولی الان با قاطعیت می گویم پاییز آمد کتابی که به من نشان داد همسر شهیدان اگر بیشتر از شهدا ثواب نبردند کمتر هم نبردند...
در آخر،متنم را با این جمله به پایان می رسانم
"در خزان خانه ام جای تو خالی..."
      

14

باشگاه‌ها

همخوان

17 عضو

آنی شرلی در گرین گیبلز

دورۀ فعال

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

فعالیت‌ها

dina/= پسندید.
          آن سید ناشناخته

«هر چیزی که مایه شناخت و تکریم بیش‌تر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است.»

ولی معظم فقیه ظاهرا بر نسخه اول این کتاب، چنین نگاشتند. سیدحسن نصرالله هنوز برای ما ناشناخته است. این شناسایی، آموزشی خوب و مطلوب است.

این کتاب بر پایه دو جلسه مصاحبه با آن سید عزیز، آن رهبر دلاور عربی تنظیم شده است. یعنی این‌که جای کار تحقیقی فراوانی در این زمینه وجود دارد. به ویژه این که تحولات سال‌های اخیر نیز می‌تواند در اثر مستقلی مورد بررسی قرار گیرد و همه این‌ها در حد یک شرح اسم از سید عزیز خواهد بود و گویای عظمت مردی از تبار شیعیان راستین که در پرتو ولایت می‌رزمد، نیست.

سید حسن نصرالله متولد ١٩٦٠ میلادی است، یعنی امید آن داریم که حالا حالاها باشد و نه فقط لبنان و جهان اسلام، بلکه جهان بشری از تابش این قمر نورانی بهره بگیرد.

یک نویسنده کاربلد

حمید داودآبادی، رزمنده نوجوانی بود که در نماز جمعه بعلبک به سیدحسن جوان- که آن هنگام او را خامنه‌ای کوچک می‌نامیدند- اقتدا کرد و پای درس تاریخ سیاسی‌اش نشست. این فعال رسانه‌ای کشورمان بعدها دو مصاحبه خوب از او گرفت. 

یک کتاب جمع و جور و معتبر

این دو مصاحبه سه‌ساعته با اضافه شدن پاورقی‌ها و پی‌نوشت‌هایی جهت اطلاعات بیش‌تر خواننده از اشخاص، گروه‌ها و رویدادها به یک کتاب خوب تبدیل شد. پی‌نوشت‌ها حتی به فهم متن اصلی هم کمک می‌کنند. اطلاعات خوب، جامع و روشن‌گری که مثلا درباره جنبش امل، امام موسی صدر، محمدباقر صدر و... در پی‌نوشت وجود داشت، به فهم تاریخ معاصر ایران، عراق و لبنان که بستر بسیاری از مباحث کتاب است، کمک می‌کند؛ هر چند از نظر اعتبار در حد و اندازه متن نیست.

این کتاب در کنار پرداختن به تاریخ حزب‌الله و نقش سپاه و حکومت اسلامی ایران در آن، به خوبی قضیه عملیات‌های شهادت‌طلبانه، این ابتکار پیروزی‌بخش و امیدآفرین شیعیان لبنانی را ترسیم و تبیین می‌کند و تمایز آن را تقلیدهای بعدی غیرشیعیان نشان می‌دهد.

قضیه تنها مورد زندانی شدن سید حسن نصرالله که آن هم در ایران و براساس اشتباه راهبردی و نابخشودنی دفتر نخست‌وزیری میرحسین موسوی، آن فتنه‌گر آلت دست، به بهانه هیچ و پوچ رخ داد، در این کتاب مطرح شده است.

سه خاطره کوتاه از سه دیدار با سیدمحمدهادی نصرالله، فرزند شهید این رهبر عربی، به همراه وصیت‌نامه او که هنوز خواندنی است، پایان‌بخش مطالب کتاب است که به تصاویری از کودکی نصرالله تا اکنون را به دنبال دارد.

یادداشت نویسنده درباره تاریخ شفاهی و نیز جزییاتی از انجام گفتگوهای اصلی کتاب، از جهت مهارت‌های روش تحقیق و مصاحبه مهم است و نکته‌های قابل استفاده فراوانی دارد. به نظر می‌رسد این کتاب از جهت افزودنی‌های جنبی‌اش تنها یک نقشه جغرافیایی لبنان و فلسطین اشغالی کم داشته باشد.
        

1

(عود لاترحل انت الأجمل)
دوست داشتم این جمله را رو به روی سيد حسن بگویم.برای منی که از همان کودکی با صدا و رجز خوانی سید بزرگ شدم شوک بزرگی بود.با اینکه بیش از صد روز از شهادتشان می گذرد ولی هنوز هم نمی توانم باور کنم که سيد را از دست دادیم.بار شهادت سيد مانند وزنه ی ۲۰۰۰ کیلویی می مانند و گنجایش ظرفیت من همچو یک نهال تازه جوانه زده.هیچ گاه اشتیاق و شور در چشمان پدرم را برای شنیدن سخنرانی هایشان را از خاطر نمی برم آن شور اشتیاق هایی که الان تبدیل به اشک و احساس خونخواهی شده اند‌‌.‌‌‌..مطمئنم فردا رهبر عادی را تشییع نمی کنند بلکه تکه هایی از وجود تک تکمان را با یک جمعیت عظیم تشییع میکنند.با اعماق وجودم دلم می خواست جزو آن جمعیت باشم.به روایتی جسمم در تهران است و قلبم در کوچه پس کوچه های بیروت...سيد عزیز تر از جانم عهد میبندیم که علم مقاومت را پایین نخواهیم گذاشت و راه شما و تمام شهدا را ادامه خواهیم داد و با تمام وجودم فریاد میزنم:《قطعا سننتصر》
          (عود لاترحل انت الأجمل)
دوست داشتم این جمله را رو به روی سيد حسن بگویم.برای منی که از همان کودکی با صدا و رجز خوانی سید بزرگ شدم شوک بزرگی بود.با اینکه بیش از صد روز از شهادتشان می گذرد ولی هنوز هم نمی توانم باور کنم که سيد را از دست دادیم.بار شهادت سيد مانند وزنه ی ۲۰۰۰ کیلویی می مانند و گنجایش ظرفیت من همچو یک نهال تازه جوانه زده.هیچ گاه اشتیاق و شور در چشمان پدرم را برای شنیدن سخنرانی هایشان را از خاطر نمی برم آن شور اشتیاق هایی که الان تبدیل به اشک و احساس خونخواهی شده اند‌‌.‌‌‌..مطمئنم فردا رهبر عادی را تشییع نمی کنند بلکه تکه هایی از وجود تک تکمان را با یک جمعیت عظیم تشییع میکنند.با اعماق وجودم دلم می خواست جزو آن جمعیت باشم.به روایتی جسمم در تهران است و قلبم در کوچه پس کوچه های بیروت...سيد عزیز تر از جانم عهد میبندیم که علم مقاومت را پایین نخواهیم گذاشت و راه شما و تمام شهدا را ادامه خواهیم داد و با تمام وجودم فریاد میزنم:《قطعا سننتصر》
        

14

dina/= پسندید.
          اولین بار که کتاب رو دیدم تقریبا ۲ سال پیش بود که یکی از فامیل های بنده کتاب رو دستم داد و گفت: بیا بخون!
اول فکر می کردم داره دستم میندازه چون آن موقع برایم خیلی بزرگوار بود و فکر می کردم کتاب هایی که می خوند به درد سن من نمیخورد. اما خیلی جدی بود. منی که بین دو راهی گرفتن و نگرفتن گیر کرده بودم آخر کتاب رو برداشتم و ادعا کردم که دارم میخونم ولی فقط یه نگاه کوچولویی بهش انداختم و بعد پسش دادم. بعدا توی کشوی یکی از کمد های خانه مان پیدایش کردم جوری که انگار کسی پنهانش کرده بود. آخر کنجکاو شدم بخوانمش.
باید بگویم که "حیدر" ظرفیت این را دارد که عاشقش بشوی و همراهش گریه کنی، اما نباید خوانده شود.
کتاب از زبان امام علی (ع) نوشته شده بود، یعنی عملا نویسنده خودش را گذاشته بود جای امام علی(ع)!
تا اینجا باز هم شاید مشکلی نباشد،
ولی مسئله این است که طرز زندگی امام با نوشته های نویسنده تطابق ندارد.
مثلا،
اگر چیزی که هر سال زنگ های پیام باهاش مواجه می شویم که امامین ما برای شاد کردن دیگران شوخی هم میکردند را در نظر بگیریم،
وقتی که توی کتاب از زبان امام علی(ع) نوشته شده بود:( شوخی ام گل کرده بود)، احتمالا دید غلطی از امام علی(ع) ایجاد میشه.
و خیلی جاهای دیگه ما این ضعف رو میبینیم.
کتاب زیبای "حیدر" نباید خونده بشه، و از اول هم نباید نوشته می شد..
        

6

dina/= نظر داد.

13 ساعت پیش

هعی حال میکنی که منو با امتحان ریاضی تنها گذاشتی! بعد از امتحان به صورت جدی بهت نیاز داشتم😪

18

dina/= پسندید.

18

dina/= پسندید.

20

dina/= پسندید.
          ماهی بالای درخت رو که می خوندم یکی از دردناک ترین اتفاقات زمان کودکیم برام تداعی شد. از اون جایی که نوشتن باعث رها شدن میشه، می‌خوام در قالب نوشتن یادداشت درباره کتاب اون خاطره رو هم بنویسم. خاطره ای که هنوز جای زخمش خوب نشده. امیدوارم نوشتن راجبش باعث رهاییم از این خاطره بشه.
ماهی بالای درخت که تمام می شود بغضی به اندازه ی یک سیب گنده، شاید هم بزرگ تر از تمام سیب های گنده ی دنیا در گلویم گیر می کند. خاطرات به ذهنم هجوم می آورند و پرت می شوم به دوران ابتدایی ام. زمانی که خانم سین معلم ما بود. هنوز هم پس از گذشت سال های طولانی از آن زمان چهره و تن صدایش را  به وضوح همان روز ها به یاد می آورم. خانم سین معلمی بود لاغر اندام و بلند با چشم هایی نافذ و تن صدایی محکم و قاطع که سرکش ترین دانش آموزان را هم میخکوب می کرد. به یاد می آورم که حتی سایه ی حضورش هم باعث سکوتی وهم آور در فضای کلاس می شد. در یکی از روز ها خانم سین جمله ای را پای تابلو نوشت، رو به بچه های کلاس کرد و گفت:« سعی کنید جمله ی توانا بود هر که دانا بود رو ده بار با خط خوش در دفترتون بنویسید و شنبه  به کلاس بیارید.»‌ 
به خانه که رفتم دفترم را باز کردم و سعی کردم با نهایت دقت و علاقه ای که به خوشنویسی داشتم جمله ی سرمشق را بنویسم. نتیجه از آن چه که فکرش را می کردم بهتر شد. سرمشقی که مرتب و خوانا و با نهایت تلاش دخترکی نه ساله نوشته شده بود.
زنگ آخر روز شنبه خانم سین به ترتیب اسم دانش آموزان را صدا زد و وقتی نوبت به اسم من رسید، دفترم را نشانش دادم. او دفتر را به دقت نگاه کرد بعد اخم هایش را در هم کشید و گفت:« اینا رو خودت نوشتی؟» آب دهانم را قورت دادم و گفتم:« بله خانم کار خودمه.» اخم هایش بیشتر در هم رفت:« راستش رو بگو کی واست اینا نوشته؟» دیگر داشت گریه ام در می آمد. :« خانم باور کنید خودم نوشتم.» ناگهان خانم سین با عصبانیت فریادی کشید و دفترم را به سمت صورتم پرت کرد و گفت:« دروغگو. دروغگو. وسایلت رو جمع کن و از کلاس من گمشو بیرون و تا وقتی نگفتی کی اینا رو نوشته حق نداری پاتو تو این کلاس بذاری.» بهت، خشم و ترس. غوطه ور در میان احساساتی ویران کننده. در میان نگاه سرزنش آمیز همکلاسی هایم و با دستانی لرزان همراه وسایلم تکه های خرد شده قلبم، احساساتم، شخصیتم و در یک کلام تمام روحم را جمع کردم و از کلاس بیرون رفتم. تمام زنگ آخر در راهروی نیمه تاریک بیرون از کلاس درس بی صدا اشک ریختم و به محض به صدا در آمدن صدای زنگ اولین نفری بودم که از مدرسه بیرون آمدم. تمام طول مسیرم تا خانه را که انگار تمامی نداشت با گریه دویدم در حالی که خانم سین در ذهنم مدام فریاد می کشید:« دروغگو، دروغگو.»
این ماجرا را تعریف کردم تا بگویم:« کم نبوده و نیستند دانش آموزانی مانند اَلی که استعداد هایشان نادیده گرفته شد چون متفاوت بودند، متفاوت فکر می کردند و قادر به دیدن دنیا از دریچه ای متفاوت بودند. آیا ندیده اید دانش آموزانی را که استعداد هایشان را نادیده گرفتند چون قادر نبودند جدول ضرب را به خوبی حفظ کنند، کسرهای پیش ساخته را به سرعت حل کنند یا املایی بدون غلط بنویسند؟ در حالی که در بطن وجودشان نویسندگانی توانا، هنرمندانی خلاق و ورزشکارانی لایق نهفته بود که نیازمند هدایت تشویق و همراهی بودند!
من تنهایی اَلی را با تمام وجودم احساس می کردم، اَلی را درک کردم در تمام زمان هایی  که در محاسبات ریاضی سریع نبودم و خودم را سرزنش می کردم.به یاد ندارم تا به حال برای چیزی به جز گرفتن نمره ی کامل در ریاضی، حفظ طوطی وار و سریع مطالب درسی و.... تشویق شده باشم و همین باعث می شد در هنگام خواندن کتاب احساس کنم من هم اَلی هستم و اَلی هم من است. 💔✨
ماهی بالای درخت کتابی است که با زبانی روان، در قالب داستانی ساده و خودمانی به بیان این تفاوت ها در کودکان می پردازد. در ماهی بالای درخت ما با اَلی همراه می شویم و دنیا را از دریچه که او (یک کودک) نگاه می کند نگاه می کنیم. با نگرانی هایش نگران و با شادی هایش شاد می شویم و به یاد می آوریم در کودکی چگونه بودیم و چه زمانی به همراهی نیاز داشتیم. در کتاب با آقای دانی یلز آشنا می شویم و در کنار او یاد می گیریم با کودکان چگونه باشیم. و در پایان همان طور که در پشت جلد کتاب نوشته شده بود ای کاش من هم می توانستم این کتاب را به تمام معلمان،پرورشکاران و والدین بدهم، شاید خواندن این کتاب مقدمه ای باشد برایشان. مقدمه ای برای دنیا را از دریچه کودکان دیدن، مقدمه ای برای درک کودکان متفاوت و مقدمه ای برای آنچه که باید درباره کودکان می دانستیم اما هیچ گاه ندانستیم:)
        

31