بهارفلاح🌺⭐

بهارفلاح🌺⭐

کتابدار بلاگر
@baharfallah76

176 دنبال شده

624 دنبال کننده

            حواست به حالِ بهار هست؟
نه باران می‌خواهد نه موسیقی و شعر،دلش فقط مهربانی می‌خواهد.

یه مهندسِ عشقِ کتاب اینجاست.

☕📚🎭🍨



          

یادداشت‌ها

نمایش همه
        ⚫گربه روی‌شیروانی داغ نمایشنامه ای سه پرده ای است(به اضافه تکرار پرده سوم با تغییراتی که طبق توضیح آقای ویلیامز به پیشنهاد آقای الیا کازان کارگردان فیلم بوده است)خانواده ای آمریکایی به تصویر کشیده شده با شخصیتهای متفاوت که در برخی خصوصبات مشترکند،ودربحران هستند ،به ویژه بریک و همسرش مارگارت (که معمولا مگی یا "مگی گربه" نامیده می شود) در بحران هستند و تعامل آنها با خانواده ی بریک در طول یک مهمانی در املاک خانواده در می سی سی پی موضوع نمایشنامه می شود.
این جشن، تولد پدربزرگ ، "بزرگترین پنبه کار دلتا" ، را جشن می گیرد و نیز بازگشت وی از کلینیک اچسنر که طبق گفته ی خودش با تندرستی کامل همراه بوده است. همه اعضای خانواده (به استثنای پدر بزرگ و همسرش مامان بزرگ) از تشخیص واقعی پدر بزرگ مطلع هستند: او در حال مرگ بر اثر سرطان است. خانواده او به پدر بزرگ و مامان بزرگ دروغ گفته اند تا زوج سالخورده را در روز تولد پدربزرگ از درد نجات دهند اما همه چیز خوب پیش نمی رود.
📌 نمایشنامه نه تنها داستانی جذاب و خواندنی است، بلکه خواننده را به تفکر درباره زندگی، مرگ و معنای وجود دعوت می‌کند.داستان پیرامون خانواده پرجمعیت وثروتمند آمریکایی است که غرق در دروغ ونیرنگ وتزویر شده اند.درکل ویلیامز در بازنمایی احساسات و تجربیات انسان، صادقانه و باورپذیر عمل می کند.اما در پایان من خواننده  پاسخ سوالاتم در مورد  شخصیت‌ها را به دست نمی آورم.گویی ویلیامز  از پاسخگویی طفره می رود، این که بریک هم‌جنس‌گرا هست یا نه؟! و رابطه او و مگی به کجا می رسد؟!تقسیم ارث چه می‌شود؟...
📌“بریک”  فوتبالیست سابق، همسرش “مگی”  را برای مرگ دوستش مقصر می‌داند و به‌همین دلیل از او، که دیوانه‌وار دوستش دارد وهمه  زیبایی اورا تحسین می‌کنند، متنفر شده ودوری می کند به‌ میخواری پناه آورده است. “بریک” و برادرش، “کوپر”  همراه همسرانشان برای روز تولد ۶۵سالگی  پدربزرشان در املاک پدری جمع شده‌اند تا سرانجام پدر که به‌تشخیص پزشکان در آستانه مرگ است ،روشن‌ شود. “کوپر” فکر می‌کند به‌دلیل فرزندان زیادش، برای تصاحب ارثیه پیرمرد شانسش از “بریک” بیشتر است(بریکی که منزوی واعتباد به مشروب دارد) به‌دلیل فرزندان زیادش، برای تصاحب ارثیه پیرمرد شانسش از “بریک” بیشتر است، اما پیرمرد که واقعیت را نمی‌داند، با همه بدرفتاری می‌کند. سرانجام “بریک” واقعیت را به او می‌گوید دقایقی طوفانی به راه می‌افتد ولی بعد آرامش حکمفرما می‌شود…....
📌بریک 'جوانی الکلی است که به خاطر مرگ بهترین دوستش و کوتاهی در دوستی با او, عذاب می‌کشد .همچنین 'مگی', همسرش, به خاطر دوری کردن شوهرش از او در رنج است .از طرفی 'پدربزرگ', پدر بریک, بی اطلاع از داشتن بیماری سرطان برای خوش بودن در زندگی طمع شدیدی دارد .جمع شدن اشخاص در شصت و پنجمین سالگرد جشن تولد پدربزرگ, ناگهان به کشمکش خانوادگی تبدیل می‌شود که این‌ها نشان دهنده مجموعه نیروهایی هستند که با دروغ سعی دارند واقعیت را بپوشانند.
📌ویلیامز به خوبی از تکنیک‌های دراماتیک استفاده می‌کند که شامل دیالوگ‌های پرشور، فلاش‌بک‌های ذهنی، و نمایش تعارضات درونی و بیرونی شخصیت‌ها می‌شود. این ساختار به خوبی تنش‌های عاطفی و روانی را به تصویر می‌کشد.
▪️پرده اول، مقدمه‌ای برای شناخت درگیری‌های درونی و بیرونی شخصیت‌هاست،بهترین شکل معرفی به شخصیتها،نسبتهایشان باهم وخصوصیات اخلاقی،دغدغه های درونی آنها می‌پردازد
▪️پرده دوم، نقطه اوج درگیری‌های روانی و مواجهه با حقایق دردناک است.جذابترین قسمت نمایشنامه همین صحنه‌‌ی طولانی است که جدل پدربزرگ و پسرش بریک اتفاق می افتد گویی به موزه‌ای از خاطرات گذشته بدل شده ونمایشنامه اینجا به اوج میرسد.
▪️پرده سوم، جایی است که شخصیت‌ها در برابر دروغ‌های خود قرار می‌گیرند و مجبور به تصمیم‌گیری می‌شوند.
📌با وجود قدرت دراماتیک این نمایشنامه، پایان باز و عدم قطعیت در سرنوشت شخصیت ها که به زعم من نقطه ضعف است واز طرفی  بریک شخصیتی منفعل است؛ برخلاف مگی که برای تغییر سرنوشتش تلاش می‌کند، بریک تا انتها در لاک خود باقی می‌ماند و کمتر تحول واقعی را در او شاهدیم وتغییراتی که پرده سوم (دومی)در او می بینیم همخوانی ندارد،در  برخی بخش‌ها، توضیحات طولانی و بیش از حد توصیفی می‌شوند که ممکن است ریتم اجرا را کند کند. فضای سنگین و ناامیدکننده داستان هم ممکن است برای برخی خوانندگان آزاردهنده باشد.
📌یکی از نقاط قوت این نمایشنامه، ریتم تند و دیالوگ‌های پرتنش آن است که تئاتری پویا و احساسی خلق می‌کند. روایت سوم شخص و لحن واقع‌گرایانه نویسنده، فضایی صمیمی و در عین حال تلخ ایجاد می‌کند.
✔️در مجموع نمایشنامه خوبی بود،ترجمه خوبی داشت تنها ایراد همان نقطه ضعف ذکر شده و توضیحات اضافه‌ای که داشت مثل باقی آثار تنسی ویلیامز وخوشحالم که درکنار دوستان هامارتیایی سومین نمایشنامه جناب تنسی ویلیامز رو خوندم.
      

58

        ⚫نمایشنامه‌ای با سه صحنه، کم شخصیت از مارتین مک دونا .به حق در مقدمه‌ی کتاب نوشته شده است مک دونا هروقت اراده کند یک شاهکار خلق می‌کند اما حیف دیر به دیراراده می‌کند.نمایشنامه‌ای که دارای زمان ومکان محدوداست، مکان نمایشنامه در اتاق هتل فردی بنام کارمایکل است زمان هم دریک روز کل نمایش اتفاق می افتد.۴کارکتر اینجا بانمک وجذاب ومقداری کودن هستند خصوصا شخص پذیرش هتل.
💣اولین نمایشنامه ای از مک دونا بود که خواندیم بدون کشت کشتار وقتل.اما باز هم رگه های خشونت را می بینیم.همیشه مک دونا شقاوت وقساوت قلب را با خونسردی وآرامش به نمایش می گذارد و خواننده را شوکه می کند،دراین نمایشنامه البته مقداری اینجا بالاتر بودندکمدی،خشونت رو کمرنگتر کرده  وجناب مک دونا برایمان اینبار تخفیف قائل شده است!بهترین ویژگی این نمایشنامه شخصیت پردازی ودیالوگ نویسی خوب وبه جا واما به زعم من ایراد در انسجام قصه بود و کلاً اصل ماجرا در هوا معلق می‌ماند.
💣کودکی دستش را یک گروه بیابانی و ولگرد ومجهول الهویه زیر قطار قطع کرده‌اند، چرا به چه دلیل هیچگاه برای خود کارمایکل وما مشخص نمی‌شود!!!حالا او باید آن دست را بیابد. دیالوگ‌هایی که طعنه‌آمیز و به ظاهر گاهی شادی‌آور و طنز می‌شود فضا را برای خواننده لطیفتر از کارهای قبلی مک دونا کرده است.. فضایی که در آن همه چیز توام با دلهره و هراس است.خصوصاً بخشی که کارمایکل شمع را روی مواد بنزینی میگذارد وخود به بیرون از هتل می‌رود.
💣داستان از این قرار است که مردی به‌نام کارمایکل در سال‌های دور مورد حمله چند اوباش قرار می‌گیرد و آن‌ها با بستن دست او روی ریل راه‌آهن و در پی آن، ردشدن قطار از روی مچ دستش، باعث قطع‌شدن آن می‌شوند و با تکان‌دادن همان دست قطع‌شده از او خداحافظی می‌کنند. او سال‌ها به‌دنبال دست قطع‌شده‌اش می‌گردد که ناگهان با مریلین و توبی آشنا می‌شود.  نمایشنامه در جایی شروع میشود که توبی در کمد حبس شده توبی ومریلین می‌خواهند دستی را به کارمایکل بفروشند که ادعا می‌کنند دست گم‌شده اوست. تمام داستان در زمان محدودی اتفاق می‌افتد که آن دو فرصت دارند دستی را به کارمایکل تحویل بدهند و حقیقت حرف‌هایشان را ثابت کنند.
💣قسمت جالب وهیجان انگیز نمایشنامه وقتی کارمایکل متقاعد نمی‌شود توبی و مرلین را به شوفاژ می‌بندد و شمعی را روی پیت بنزین می‌گذارد که بعد از چهل دقیقه به بنزین شعله خواهد رسید و اینجا را منفجر و ویران خواهد کرد. این غایت بی‌رحمی است که مرد می‌رود دست خودش را از خانۀ این دو که به شغل علف فروشی (مواد توهم زا) مشغولند، بیابد. با بیرون رفتن این مرد، پسر و دختر تلاش خود را آغاز می‌کنند برای نجات یافتن از مهلکه. آنها کفش‌هایشان را به سوی شمع پرتاب می‌کند و متاسفانه به هدف نمی‌خورد. بعد به کمک همدیگر چمدانی را از زیر تخت بیرون می‌آورند که در آن پر از دست‌های بریده است! این ترس را تشدید می‌کند و بعد آنها را به طرف شمع می‌خواهند پرتاب کنند که باز هم شمع خاموش نمی‌شود! حتی مروین (همان مرد پذیرش) می‌آید و سر به سر اینها می‌گذارد. ابتدا شمع را خاموش می‌کند و بعد می‌خواهد آن را روشن کند چون می‌پندارد این پسر برایش اسید نیاورده در حالی که پولش را گرفته و فرار کرده است. پسر هم هر چه در جیب دارد به او می‌دهد که دلش را به دست آورد. دختر هم شوخی می‌کند که مروین خام شود و بعد می‌رود که به پلیس زنگ بزند. همچنین در این فاصله مادر مرد یکدست زنگ زده که از روی درخت افتاده و چند جای بدنش زخمی شده و صورتش خونی است! یکدفعه تلفن قطع می‌شود و انگار که مرده باشد و به هر حال دلش نمی‌خواهد پای پلیس و آمبولانس به دلیل بودن چیزی در خانه‌اش باز بشود! اما مرد یکدست می‌رسد و این دو را تهدید می‌کند که چرا این دستها را ریخته‌اند؟ چرا شمع را خاموش کرده‌اند و چرا...؟ حتی مرد پذیرش هم به آنجا می‌آید و خبرچینی می‌کند که این پسر باعث فوت مادرش شده است. اما مرد یکدست زنگ می‌زند و با مادرش بحث می‌کند. او متوجه می‌شود به دلیل بودن مجله‌ای نخواسته آمبولانس به خانه‌اش برود و همچنین سرش داد می‌زند... اما توبی را وامی‌دارد که به مادرش بگوید دوستش نیست چون او نژادپرست است و دوست ندارد با یک کاکاسیاه دوستی کند. بالاخره پسر و دختر به دلیل هواداری کردن از او رها می‌شوند.

✔️مارتین مک‌دونا نویسنده و کارگردان ایرلندی-انگلیسی یک ایرلندی میهن پرست وپرشور است که از برترین نمایشنامه‌نویسان معاصر محسوب می‌شود،ومدتی است رفیق ما دوستان هامارتیایی شده ، او یک تابو شکن است در آثار منحصربه فردش  احترام به پدرومادر وبزرگتر رنگ باخته،رحم وشفقتی در حق هم نوعان وجود ندارد،البته میهن پرستی شاید تنها ویژگی مثبت دیده شده درآثارش باشد که افراطی بودن  آنرا هم خود به چالش کشید در ستوان آینیشمار .اوکه قطعا نامش ماندگار خواهد شد آثارش  سرشار از تناقض هستند؛ خشونت و طنز  در کنار یک‌دیگر در آثار او به وضوح دیده می‌شوند. مک‌دونا آثار خود را به کمک کمدی موقعیت، درام اجتماعی و تئاتر ابزورد و پست مدرنیستی با استفاده از مشکلات روحی و عاطفی و آثار آن‌ها بر روان شخصیت‌ها، خلق می‌کند.
✔️دلیل امتیاز ۴ هم همانطوری که درابتدای یادداشت عرض کردم،بهترین ویژگی این نمایشنامه شخصیت پردازی ودیالوگ نویسی خوب وبه جا  است ولی من ایراد در انسجام قصه دیدم و کلاً  ابهامات برای خواننده  باقی می ماند.

      

85

        🔵در یادداشت نوشته شده برای ایلیاد اشاره شد که،ادیسه نزد خیلی ازافراد به نسبت ایلیاد در درجه اهمیت پایین‌تری قرار دارد وهمچنین اشاره کردبم که که درمورد وجود هومر و دو حماسه‌ی ایلیاد و ادیسه همواره این بحث مطرح است که آیا می‌توان این آثار را به او نسبت داد یا اصلاً هومر نامی در تاریخ وجود داشته است؟ و البته عده ای این اثر را جعلی یا بازنویسی داستان‌های شفاهی می‌دانند و البته به‌وجود آمدن این دو اثر در زمان‌های مختلف به مرور و توسط نویسندگان مختلف.که اهمیت چندانی ندارند دیگر واصل قضیه داشتن این دواثر حماسی بزرگ وفاخر در عصر حاضر است
💎🗽ادیسه هم مانند ایلیاد شامل  24سروداست که در نگاهی کلی میشود ادیسه را در سه فصل جدا روایت کرد: فصل اول مربوط به  تلماک (پسر اولیس) که روایت سفر تلماک فرزند اولیس است برای یافتن نشانی از پدر و سرود اول تا چهارم را شامل می‌شود.فصل دوم بازگشت اولیس، که در سرود پنجم تا سیزدهم روایت می‌شود.فصل سوم رسبدن اولیس به سرای خود وانتقام اولیس از خواستگاران(خواستگاران پنه لوپه همسرباوفای اولیس)، که سرود چهاردهم تا بیست‌وچهارم را در بر می‌گیرد.
درمورد خاصِ ادیسه باید بگوییم که این حماسه، سوای موارد دیگر، یکی از آثار برجستۀ ژانر خانوادگی است، زیرا از بازگشت به خانه، معنای خانه، فهمیدن و اثبات عشق به خانواده سخن می‏‌گوید و از اُلفتی حرف می‏‌زند که اعضای خانواده را طی سالیان دراز و به‏‌رغم فاصله و گذشت ایام پیوند می‏‌دهد.
💎🗽داستان ادیسه از جایی آغاز می‌‎شود که جنگ تروا به پایان رسیده‎ و اُولیس هنوز به خانه‎‌اش در جزیره‎‌ ایتاکا بازنگشته است؛ جایی که زن و فرزند و خانه‎‌اش در انتظار او هستند.
غیبت و بی‎خبری مایه‌‎ی این باور شده که او مرده و خواستگاران به خانه‎‌ی او هجوم برده‌‎اند و در تلاش‌اند همسر او را قانع کنند شوهر و شاهی جدید از میانشان برگزیند. اما همه‌‎ی آن‎ها تن‌‎پرورانی  فرصت طلب هستند.از سویی پسرش که اکنون بالغ شده‌‎است، برای نجات مادر و یافتن پدر مجبور به ترک خانه می‎‌شود و خواستگاران نقشه می‎‌کشند که پس از بازگشتش او را به قتل برسانند. خدای دیگر ادیسه را در جزیره‌‎ی خود با قدرتِ شیفتگی و هوس، گرفتار نگه‎ داشته‌‎است.
با این حال اُدیسه در عطش بازگشت می‎‌گرید و هیچ‎گاه عشق به خانه و خانواده‌‎اش در او سرد نمی‎‌شود. تا جایی که پادرمیانی آتنا نزد زئوس، خدای خدایان کارگر می‎افتد و اُدیسه از جزیره‎‌ای که در آن گرفتار بود رهسپار خانه می شود.داستان اديسه، ماجراهای  (اوليس) در راه بازگشت از جنگهای تراوا به سرزمين مادريش ايتاكا است که در این سفر ده ساله ماجراهای افسانه ای برای ادیسیوس و یارانش رخ داد و با موجودات اسطوره ای و عجیب، هیولاهایی آدمخوار، جادوگران، سایرن ها و خدایان رو به رو می شود.
💎🗽اولیس قهرمان اصلی ادیسه دارای ویژگی‌های منحصر به فردی است، او علاوه بر زیرکی و دانایی که او را از دیگر قهرمانان جدا می‌کند بسیار تنومند و صبور است. درواقع این سه ویژگی وجوه پیش برنده‌ی اولیس‌اند که البته با کمک و مراقبت خدایان همراه است.
بنظرم در ایلیاد شخصیت کلیدی بازهم اولیس بود هرچند زیرسایه آشیل.او ابتدا آشیل را برای حضور در جنگ متقاعد می‌کند، سپس واسطه‌ی رفع اختلاف بین آشیل و آگاممنون می‌شود و در نهایت با ابتکار اسب چوبی یوناییان را به پشت دروازه‌های ترواییان می‌رساند. هر چند در جریانِ جنگ تروا تا زمان مرگ آشیل نقش، زیر سایه قهرمان اصلی ایلیاد قرار می‌گیرد، چراکه آشیل فرزند یکی از خدایان است و همه مقهور ویژگی‌های او. پس از جنگ و در مسیر بازگشت است که ماجراهای اصلی اولیس آغاز می‌شوند.
🔷ازجمله نکات جالب اینکه در هر دو اثر پای یک زن درمیان است اینجا پنه‌لوپه وفادار وآنجا کلوتمنسترای بی وفا(این کجا وآن کجا)
مورد دیگر اینکه این حماسه، سوای موارد دیگر، یکی از آثار برجستۀ ژانر خانوادگی است، زیرا از بازگشت به خانه، معنای خانه، فهمیدن و اثبات عشق به خانواده سخن می‏‌گوید و از اُلفتی حرف می‏‌زند که اعضای خانواده را طی سالیان دراز و به‏‌رغم فاصله و گذشت ایام پیوند می‏‌دهد.
ودیگر اینکه در آثار هومر سه نیرو متمایز در زندگی آدمیان تاثیر دارد1-مداخله خدایان 2-اعمال ورفتار وتصمیم گیری اشخاص3-سرنوشت
✔️درمورد ترجمه هم در یادداشت ایلیاد صحبت کردیم که ترجمه سعید نفیسی ومیرجلال الدین کزازی را داریم هر دو ترجمه های خوبی هستند ترجمه مرحوم نفیسی ساده تراست وترجمه کزازی زبان حماسی‌تری دارد.
✔️ دو قسمت خیلی جذاب برایم از کتاب یکی دیدار تلماک واولیس در کلبه مرد چوپان بود.و دیگری تنها کسی که اولیس را پس از چندین سال شناخت سگ او بود حتی همسرش پنه لوپه هم اورا نشناخت.
      

72

        🟠در دیباچه کتاب ایلیاد ترجمه سعید نفیسی نوشته  شده ایلیاد دیوان شعر حماسی و کهن از یونان باستان است که ترکیبی از گویش‌های متعدد یونانی است و در یکی از قالب‌های شعری یونانی به نام هگزا متری سروده شده است منسوب به هومر است که البته در این مورد شک و شبهه‌ای و اختلاف‌نظری بین محققان وجود دارد که ایلیاد نوشته هومر نیست البته منبع اصلی ایلیاد فرهنگ شفاهی مردم یونان است این اثر در سال 750 پیش از میلاد سروده شده است و به همراه ادیسه و انه اید ویرژیل سه اثر بزرگ حماسی ادبیات غرب هستند.
⚜️🗽حماسه ایلیاد دارای 24 سرود که شامل 15693 بیت است.توصیف  52 روز از جنگ 10 ساله ترووایان و آخایان است.
داستان کتاب ایلیاد نسبت به داستان کتاب اودیسه بسیار مشهورتر است وگویا اوراقی که از ایلیاد روی کاغذ پاپیروس باقی‏مانده بسیار بیشتر از ادیسه است. پس ظاهراً  ایلیاد بیشتر رونویسی می‌‏شده (البته ادیسه برایم جذابتر بود که در یادداشت خود ادیسه به آن می پردازیم) براساس ایلیاد فیلم‌های مختلفی نیز ساخته شده و کمتر کسی پیدا می‌شود که فیلم Troy را ندیده باشد. 
⚜️🗽داستان ایلیاد به ماجراهای پس از ربوده شدن هلن، زن زیباروی منلاس، یکی از چند فرمانروای یونان توسط پاریس پسر پریام شاه ایلیون (تروا) اشاره دارد. این کار باعث شعله‌ور شدن خشم منلاس و برادرش، پادشاه آگاممنون می‌شود. در پی این ماجرا، جنگ اتفاقی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود، بنابراین آن‌ها به سمت تروا حرکت می‌کنند و این شهر را محاصره می‌کنند.اما تصرف شهر تروا که دور تا دور آن دیوارهای محکمی بنا شده است کار راحتی نیست. ضمن اینکه هکتور، بزرگ‌ترین پسر شاه، پهلوان نام‌آور، از شهر دفاع می‌کند و کسی توانایی روبه‌رو شدن با او را ندارد. این جنگ که خدایان یونان نیز در آن وارد شده‌اند تا سال‌های سال ادامه دارد و در حال حاضر در کتاب دهیمن سال جنگ روایت می‌شود.
⚜️🗽واما شروع داستان ازسرود اول با کشمکش میان آگاممنون و آشیل است. آشیل از غصب شدن بریزئیس(کنیز اسیر شده) توسط آگاممنون خشمگین شده و به کشتی‌های خود بازگشته است.  اواز جنگیدن برای پادشاهی که غنیمت او را از آن خود کرده شانه خالی می‌کند. در این میان به واسطه تئیس (مادر آشیل)  خشم ژوپیتر بر سر لشکریان آوار می‌شود و ضعف آنان در جنگ مشهود است.
در این نبردآشیل، بزرگ‌ترین پشتوانه یونانیان به دلیل اختلاف با آگاممنون جبهه را رها کرده و در گوشه‌ای به همراه یاران اختصاصی‌اش نبرد را نظاره می‌کرد.تااینکه پاتروکلوس دوست نزدیک آشیل، با لباس و جنگ ابزار آسمانی او به نبرد رفت؛ ولی با فریب و نیرنگ زئوس و دشمنی آپولون و دیگر خدایان هوادار تروا، شکست خورده و به دست هکتور کشته شد. آشیل از این رویداد خشمگین شده‌ و اختلافاتش با آگاممنون را کنار گذاشته و پس از تشییع جنازه پاتروکلوس، به نبرد تن‌به‌تن با هکتور پرداخت و او را شکست داد. سپس به جنازه‌اش بی‌احترامی روا داشته و آن را با خود به اردوگاه یونانیان آورد.
پریام شاه تروا به یاری خدایان شبانه خود را به اردوگاه آشیل رسانده و با زاری از او تمنا کرد که جنازه پسرش را به او برگردانند تا بتواند مراسمی در خورِ بزرگیِ این پهلوان حماسه‌ساز، ترتیب دهد. پس از گفتگوی دراز، آشیل پذیرفت و داستان ایلیاد اثر هومر با توصیف سوزاندن هکتور در تروا و به سوگ نشستن مردمان شهر برای او به پایان می‌رسد.
⚜️🗽در این کتاب و همچنین کتاب دیگر هومر، ادیسه اشاره‌ای به پایان نبرد تروا و سرنوشت تراژیک آشیل نرفته‌است. داستانهایی چون اسب تروآ در آثار نویسندگان بعدی روم همچون ویرژیل  آمده و افسانه رویین‌تن بودن آشیل و ماجرای پاشنه آشیل که به مرگش انجامید را شاعر سده یکم میلادی استاتیوس در کتاب خود آشیلید آورده‌است.که متأسفانه ترجمه فارسی از این کتاب موجود نیست.

🔸دوترجمه موجود از کتاب یکی ترجمه‌ی مرحوم سعید نفیسی که قدیمی‌تر است وساده تر و دیگری ترجمۀ دکتر میرجلال‌الدین کزّازی. ترجمۀ مرحوم نفیسی به اعتبار اظهارات مترجم در دیباچه کتاب، دقیق، روان، و زیباست. لیکن خود استاد نیز اظهار کرده است که به دلیل عدم سازگاری زبان یونانی با هیچ زبان دیگر، به نظم درآوردن ایلیاد به زبان فارسی تقریباً محال است.البته جلال الدین کزاری در نظر گرفتن عوامل زیبایی شاهنامه حکیم فردوسی (موسیقی حماسی واژگان، هنر توصیف و تشبیه، هماهنگی حالات و کلمات پهلوانان قصه در مکالمات‌شان) و نیز بهره‌گیری از مختصات نثر خراسانی که ناظر برسادگی و بی‌پیرایگی و به کاربردن واژگان قدیمی پارسی حتی به جای واژگان مقبول امروزی (نظیر برخی به جای قربانی، سپند به جای مقدس، بستوه به جای خسته، بی‌شگون به جای شوم) نثری هنرمندانه و خاص همچون دیگر آثارش پدید آورده است که برای من خواننده فضای پهلوانی شاهنامه را تداعی می کند
🔸ازجمله نکات قابل توجه ضدقهرمانی برای من وجود ندارد اینجا،هنگام خوانش هیجان زده برای پیروز یا شکست هیچکدام از جنگجویان نمی شویم هکتور،آشیل و...هرکدام جذابیت خود را دارند. وهومر دراین کتاب بیان می کند که در روزگار گذشته، ایزدان و ایزدبانوان دخالت بی‌واسطه‌تر و بیشتری در زندگی بشر داشتند و همین امر معنای زندگی را برای آنان شفاف‌تر می‌کرد. آن زمان راحت‌تر می‌شد معنای زندگی را فهمید زیرا خدایان در زندگی حاضر بودند و تصمیم‌ گیری می‌کردند.خدایان جنگ افروز وکینه ای وانتقام جو هستند از آنجا که در ایلیاد و ادیسه، خدایان حضوری پررنگ دارند، آیا حضور آن‌ها در حماسه‌های پس از هومر نیز ضروری می‌شود؟!
واینکه  چون رویدادها در زمانی بسیار دور و قدیم رخ داده‌اند، هومر مردمان آن روزگار را بزرگ‌تر و قوی‌تر از مردمان زمانه خود می‌پنداشته است. به طوری که این شخصیت‌ها به اصطلاح «بزرگ‌تر از زندگی‌اند» و می‌توانند دست به کارهای عظیم بزنند. او تصور می‌کند که در این فاصله زمانی چهارصدساله، نژاد بشر ضعیف‌تر شده ولی در گذشته مردم قوی هیکل‌تر بوده‌اند. برای نمونه، هومر در جایی از ایلیاد در توصیف آژاکس که پس از آشیل، دومین جنگجوی بزرگ آخایاییان بود می‌گوید او سنگی غول پیکر را جابه جا کرد که شش نفر از مردان این زمانه نمی‌توانند حتا آن را تکان دهند
✔️دلیل امتیاز 4ایلیاد، اطناب کلام چندتا ازسرودهای میانی است که فقط به بیان اصل ونسب جنگجویان می‌پردازد قسمتهایی که برای خواننده خسته کننده وکسالت بار پیش می‌رود.
      

82

        🟤یرما نمایشنامه‌ای در سه پرده است که بخشی از «سه‌گانه روستا»  لورکا است که شامل «عروسی خون،یرما وخانه برناردا آلبا » که قلم و اسلوب لورکا را به خوبی به مخاطبین خود القا می‌کند، متن لورکا به زمانی برمی‌گردد که جامعه اسپانیا به لحاظ فرهنگ، عقاید، رسوم و ... بسیار پایبن بوده است،و جامعه غیر مدرن آن دوران که ترکیبی از فرهنگ اسپانیا با رگه‌های مسیحیت و اسلام درخود است را به نمایش می‌گذارد . فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و نویسنده اسپانیایی است. او همچنین نقاش، نوازنده ی پیانو و آهنگ ساز نیز بود
🪵لورکا در این اثر احساسات عمیق انسانی و تنش میان تمایلات شخصی، انتظارات جامعه و نشخوار فکری انسانی ناکام را به خوبی تصویر می‌کند. مخاطب يرما در طول مدت روايت، داستان شاهد درگيري روحي اين قهرمان زن و تلاش او براي به دست آوردن فرزند به عنوان نمادي از زندگي، عشق و ثمربخش بودن است
🪵درامی است که جنبه‌های تراژیک  بسیاری دارد.اینجا  مادر نشدن به مثابه وجه تراژیک کار مطرح شده است ،قصه زنی روستایی که هدفی جز مادر شدن در سرش نیست چرا که جامعه زیستی پیرامونش چنین توقعی را از او دارد و با وجود شوهری که در طول نمایشنامه صراحتی درعلاقه‌اش درفرزندآوری و پسردار شدن ، بعنوان یک میراث دار و ادامه دهنده خط خون و نسل دیده نمی‌شود ، درامی ماندگار را رقم می‌زند.
🪵جهان پیرامون ”یرما” انسان ها را وادار به سکوت، تن دادن به سازش ها و گذشتن از آمال و آرزوهای مشروع و به حق شان می کند. اما ”یرما” این ها را بر نمی تابد و تسلیم نمی شود. او علیه تمامی تهدیدها، تحمیل ها و تهمت ها قد علم کرده است و با تمام وجود به دنبال گرفتن حق طبیعی وشرعی و قانونی اش است، حقوقی که همگی آن در این نمایش، به صورت حق داشتن فرزند تجلی کرده و جلوه می کند. ”یرما” از دنیا و افرادی که می خواهند او را عقیم نگه دارند و از زایش و نوآوری و خلق دور کنند، متنفر است. او این تنفر را رسماً اعلام کرده و متاسفانه در نهایت هزینه این نفرت فاجعه ای است که درپایان به بار می نشیند.
🪵داستان درباره زنی به نام یرما است که در روستایی در اسپانیا زندگی می‌کند و آرزوی اصلی او مادر شدن است. اما پس از سال‌ها زندگی مشترک با همسرش، خوان، او همچنان بی‌فرزند باقی مانده است. این ناتوانی در باردار شدن، اشتیاق یرما برای بچه‌دار شدن را به وسواسی دردناک تبدیل می‌کند که به تدریج تمام زندگی و هویت او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. رابطه یرما با خوان، که مردی سرد و بی‌تفاوت وبدگمان است، به مرور تیره‌تر می‌شود. یرما در تلاش برای پر کردن خلأ عاطفی ناشی از نداشتن فرزند، به اعمال عرفانی ودعا و دیگر زنان پناه می‌برد اما همچنان به هدف خود نمی‌رسد. در نهایت، این ناامیدی عمیق، او را به سوی اقدامی تکان‌دهنده و نهایی می‌کشاند که سرنوشتش را به تراژدی می‌کشاند. این نمایشنامه همچنین  قدرت ویرانگر آرزوهای برآورده نشده را تصویر می‌کند،زمانی که  عطش آنچه را که بشری ندارد بر او غلبه کند، وسواس یرما برای مادر شدن و ناتوانی او در دستیابی به این خواسته، او را به سمت انزوا، اضطراب و خشونت سوق می‌دهد. درپرده آخر يرما او را راضی كرده و همراه خود به زيارتگاهی می‌برد، به اين اميد كه شايد معجزه‌ای رخ دهد، اما در همان مكان است كه وی درمی‌يابد همسرش هيچ علاقه‌ای به بچه‌دار شدن ندارد. يرما پس از دريافتن اين واقعيت تلخ دست درگلوی شوهرش می‌گذارد و با فشار او را خفه می‌کند. 
🪵«یرما» یک تراژدی عمیق و تأمل‌برانگیز است که در آن فدریکو گارسیا لورکا با دقت و حساسیت به کاوش در مسائل انسانی همچون سرکوب و فشارهای اجتماعی پرداخته است. از طریق شخصیت یرما،این نمایشنامه با عمق احساسی و بار تراژیک خود، تصویری دردناک از سرنوشت کسانی است که آرزوهایشان قربانی هنجارهای جامعه می‌شود.

💫چند نکته قابل تأمل:

✔️حتی یکبار یرما نگفت فرزندم رو در آغوش بگیرم وپی درپی پسرم پسرم می‌گفت،گویی داشتن پسر برایش ارزش بالاتری از مادر شدن داشت..واینکه رفتار شوهر با خواهران وطرز صحبت باآنهاهمگی نشان از جامعه مردسالار آن دوران را دارد.
✔️يرما به زبان اسپانیایی به معناي بي‌بار و بر، بي‌ثمر و باير است که با انتخاب این نام برای شخصیت اصلی کاملاً با روایت همخوانی دارد.یرما قهرمان  نمايشنامه است كه سال‌ها از ازدواج او با خوان مي‌گذرد، اما علي‌رغم ميل و علاقه عاشقانه‌اش به داشتن فرزند به واسطه بي‌ميلي همسرش هنوز فرزندي ندارد.
✔️یکی از شخصیتهای جالب نمایشنامه که بانام فقط پیرزن به خواننده معرفی می‌شود،درپرده آخر با تقلیل شخصیت همجنس  خود، یرما را دعوت به خیانت و ترک همسرش خوان برای ارتباط با پسرجوان خود می کند در حالی که خوان از پس صحنه شنونده و بیننده این گفتگو میان پیرزن و یرماست؛ گفتگویی که اگر از یکسو تاکید بر تعهد اخلاقی و انسانی یرما دارد اما بیش از تاکید بر نجابت یرما، آشکارکننده تعهد پیرزن به مذکر و پدرسالاری عمومی است که در خانه او به واسطه حضور مردها و تفنگ ها می تواند یرمای جوان را از خوان همسر شرعی وقانونی به مردی دیگر منتقل کند!!!
✔️پایان کار یرما با شخصیتی که درطول داستان برای منِ خواننده ساخته شد همخوانی نداشت یرمایی که حاضر به خیانت نشد،چطور مرتکب قتل شد؟!
 

      

70

        ⚫نمایشنامه‌ی‌ باغ‌ وحش شیشه‌ای،یک درام اجتماعی است، نمایشنامه ای با 7صحنه از تنسی ویلیامز ،نمایشنامه‌نویس آمریکایی که اتوبوسی به نام هوس را هم از او خواندیم،باغ وحش شیشه ای نمایشی از خاطرات راوی آن، تام(پسرخانواده) است. علاقه‌ی اصلی تام، شعر و شاعری است؛‌ اما برای حمایت مالی از آماندا (مادرش) و لورا (خواهرش) مجبور به کار در کارگاه کفاشی است.کاری که اصلاً به آن علاقه ندارد ودستمزد آن پایین است. پدرشان سال‌ها پیش، بی‌خبر ترکشان کرده و به‌جز یک کارت‌پستال، چیز دیگری برایشان نفرستاده‌است. آماندا مدام برای فرزندانش داستان جوانی ایده‌آلش را تعریف می‌کند که مردان جوان زیادی خواهانش بوده‌اند. لورا یک پایش از پای دیگرش کوتاه‌تر است؛ اعتمادبه‌نفسش را از دست‌داده و تمام دل‌خوشی او در زندگی، عروسک‌هایی شیشه‌ای است که مدام آن‌ها را تمیز می‌کند و با آن‌ها حرف می‌زند. معلولیت لورا بزرگ‌ترین ترس آماندا است؛ ترس از اینکه لورا تا آخر عمرش تنها باشد و هیچ خواستگاری نداشته باشد. همین مسئله داستان نمایشنامه را به‌پیش می‌برد؛‌ آماندا از تام می‌خواهد که یکی از همکارانش را برای شام به خانه دعوت کند تا باهم آشنا شوند. تام در این میان برای فرار از مشکلات و زندگی‌ای که اصلاً مطابق با میلش نیست، به سینما و ادبیات و می‌خواری پناه می‌برد.
💣در ابتدای نمایشنامه توضیحاتی ازفضا وزمان وجزییات داده می‌شود وبا تأکید بر اینکه نمایش خاطره است نمی‌شود رئال باشد.کل نمایشنامه خاطرات تام  است.سه شخصیت اصلی نمایشنامه هرکدام باامید های واهی به چیزی هایی عبث دلخوش کرده اند،آماندا به تعریف وتمجید از گذشته رویایی خود لورا فقط در زندگی حال خود غرق در تنهایی وسروکله زدن با چند عروسک شیشه ای وتام دلخوش به آینده ای موهوم
💣دشواری پذیرش واقعیت، بزرگ‌ترین مشکل خانواده است که در نمایشنامه با آن مواجه می‌شویم. رویاپردازی آماندا  وتحریف واقعیت هنگام تعریف از جوانی‌اش و قصه‌بافی درباره‌ی دل‌داده‌هایی دروغین و هم‌چنین روی آوردن تام به سینما، ادبیات و الکل؛ هردو مثال‌هایی از این عدم توانایی پذیرش واقعیت هستند؛‌ اما در رأس آن‌ها حیوانات شیشه‌ای باغ‌وحش لورا قرار می‌گیرند؛ حیواناتی که همانند درون لورا کاملاً شکننده و حساس و خیالی‌اند.لورا که نقض عضو او باعث کاهش شدید اعتماد به نفسش شده است
💣لورا که مهمترین خصوصیت او انفعال وخجالتی بودن اوست تعدادی مجسمه‌ کوچک شیشه‌ای از حیوانات کوچک را به شکل یک کلکسیون جمع آوری کرده و وقت گذرانی با این “باغ‌ وحش شیشه‌ای” که بعنوان نام نمایشنامه نیز انتخاب شده دنیای لورا را تشکیل می دهد.
مادر، که در اوایل نمایشنامه متوجه نرفتن لورا به کلاس تایپ می شود، با بررسی و تحلیل موضوع به این نتیجه می رسد که از آنجا که لورا تمایلی برای موفقیت و آینده کاری ندارد، لازم است ازدواج کند.
💣تام پسر خانواده، که راوی داستان است، همزمان با آغاز نمایشنامه به جزئیاتی از شرایط زندگی شخصیت های درون نمایشنامه اشاره می کند. او می‌گوید که مردم طبقات پایین‌تر اجتماع در آمریکا هنوز از رکود بزرگ اقتصادی جهانی آن دوران رنج می برند و تاثیر آن هنوز روی زندگی آنها ملموس است.
زمان در نمایشنامه در گذشته تام (راوی) اتفاق می افتد (20 سال قبل از سن کنونی راوی)، و تاکید شده است که در این روایت بر خلاف شعبده بازی در سیرک، حقیقت بصورت وهم و خیال ارائه می شود.
با دقت در نخستین دیالوگ تام (راوی) که شرحی است بر نمایشنامه ای که ارائه می شود و روایت ویژه آن؛ در می یابیم که این دیالوگ آغازین راهنمای دسترسی به بخش زیادی از آنچه آنرا شرایط مفروض می دانیم است.
زمان توسط راوی بیست سال به عقب برده می شود
💣باغ وحش شیشه‌ای برای لورا  نقشی کلیدی را بازی می‌كند.او سرخوردگی ناشی از نقص عضوش را كه برای او تنهایی، انزوا و خجلت و به همراه داشته، به وسیله‌ی جمع آوری مجموعه‌ای از عروسك‌های شیشه‌ای و نگهداری از آنها و همچنین ناز و نوازش و سخن گفتن با آنها، جبران می‌كند؛ برای او باغ وحش شیشه‌ای، مجموعه‌ای از خواست‌ها، رؤیاها، محرومیت‌ها و دوست‌های همسان است.
تام هم تمام اوقات بیكاری خود را صرف رفتن به سینما می كند، سینما و تصاویر اعجاز گونه‌ی آن برای تام، همان عروسك‌های شیشه‌ای ست، برای لورا.
💣واما شخصیت چهارم نمایشنامه جیم رفیق دوران دبیرستان تام، تنها كسی است كه می تواند به لورا كمك كند؛ او با عزت نفسی كه برای خویش قائل است و اعتماد به نفس زیاد، تنها با چند دقیقه حرف زدن قادر است لورا را از انزوا و احساس حقارت برهاند وبا تحسین و تمجید از جنبه‌های مثبت او، از شدت كابوسی كه برای خود ساخته، بكاهد چرا كه جیم كسی ست كه بسیار رك صحبت می‌كند، و اگر صادقانه مطلبی را توضیح دهد كاملا پذیرفتنی جلوه می‌كند؛ اما مسلماً شنیدن تعریف و تمجیدهای این چنینی و اندك نشان دادن نقص لورا، از زبان آماندا به عنوان مادر او، برای لورا نپذیرفتنی است.بیهوده نیست با اولین برخورد جیم و لورا و با دیدن تأثیر شگفتی كه بر روحیه‌ی لورا می‌نهد گمان می‌رود ، منجی لورا از آلام و دردهایش فرا رسیده است! اما این نكنه را نیز نباید از نظر دور نگاه داشت كه جیم به این دلیل می تواند تأثیر مضاعفی بر لورا داشته باشد كه روزی مورد علاقه‌ی لورا بوده است، اما در دبیرستان هیچ گاه نخواسته خود را به او نزدیك كند، چرا كه میان او و خود فاصله ای بسیار احساس می‌كرده است.

💫بریده‌ای زیبا از کتاب:
«آینده میشه حال،حال میشه گذشته و گذشته میشه تأسف همیشگیت؛اگه براش تدبیری نداشته باشی.»

✔️پی نوشت:باهمه‌ی علاقه ای که به نمایشنامه داشتم امتیاز کامل ندادم چون توضیحات زیادی نویسنده گاهی خواننده را کلافه می‌کرد وزیاداز حد بود.
      

102

        🟣ستوان آینیشمور دومین اثر از سه‌گانه جزایر آران نمایشنامه ای از مک دونای ابزوردیست یک کمدی سیاه با ۹صحنه
شخصیتهای خلق شده توسط مک دونا برای هرکاری بدترین راه را انتخاب می‌کنند فی‌المثل برای اعتراض به تجارت گوشت اقدام به کورکردن گاوها می‌کنند،حامی آزادی ایرلند هستند اما از کشتن وشکنجه ایرلندی ها ابایی ندارند،افراط وتفریط دربین کارکترهای خلق شده توسط مک‌دونا بیداد می‌کند،،کلا هرچیزی با افراط رنگ میبازد حتی ملی گرایی.
کاراکترهای نمایشنامه «ستوان اینیشمور»، اغلب از ضعف شناختی رنج می‌برند. آنها نسبت خود با پیرامونشان را به دست هیجانات و احساسات اولیه و خام اندیشی و کوته‌بینی سپرده‌اند و به همین دلیل است که پارتریک از خانه گریخته تروریست، برای دختر نوجوان همسایه، به یک الگوی تمام عیار تبدیل می‌شود و او حاضر است در مسیری که پاتریک می‌پیماید، همه جوره همراهش باشد. 
♀️پاتریک، شخصیت اصلی نمایشنامه «ستوان اینیشمور»، در ابتدای نمایش و زمانی که مشغول شکنجه خشونت‌بار یک خرده‌فروش مواد مخدر است، توجیهات اخلاقی و وطن‌پرستانه‌اش را مطرح می‌کند اما در بافت نمایش، و در همجواری دیگر رخدادها، بر تمام توجیهات اخلاقی و میهن‌پرستانه و آزادی‌خواهانه این تروریست بی‌کله، خط بطلان کشیده می‌شود. 
عشق جنون‌آمیز پاتریک به گربه‌اش، مانع کشتن گربه دیگری که پدرش و پسر همسایه جایگزین کرده‌اند، نمی‌شود. این مورد و موارد دیگر از پارادوکسهای شخصیتی متعدد در وجود پاتریک، ماهیت کاراکتر بیمار او را آشکار می‌کند. 
نتیجه عملکرد پارتریک و دوستانش، مرگ خودشان را رقم می‌زند و تنها کسانی که باقی می‌مانند، حالا باید به قطعه قطعه کردن و از میان بردن اجساد مشغول شوند. این پوچ بودن مبارزات پارتریک و دوستانش، در نمایشنامه «ستوان اینیشمور»، کمدی تلخ مارتین مک دونا را ایجاد می‌کند و یکی از بهترین نمایشنامه‌های کمدی سیاه عصرحاضر است
♀️دراین نمایشنامه موضوعاتی چون خشونت، ملی‌گرایی افراطی، و پوچی درگیری‌های سیاسی به وفور به چشم می‌خورد. داستان این اثر در دهکده‌ای کوچک در ایرلند روایت می‌شود و شخصیت اصلی آن پاتریک، یکی از اعضای شبه‌نظامی ایرلندی است. مک‌دونا با استفاده از کمدی تاریک، خشونت را به شکلی اغراق‌آمیز و مضحک نشان می‌دهد و به مخاطب این امکان را می‌دهد تا بی‌معنایی این نوع خشونت‌های سیاسی و اجتماعی را به چالش بکشد.
♀️در این نمایشنامه، با وجود آنکه به موضوعات مرتبط با مبارزات ایرلندی پرداخته می‌شود، تمرکز اصلی بیشتر بر نقد افراط‌گرایی و خشونت‌های بی‌هدف است. مک‌دونا به جای تقلیل ارزش‌های مثبت این مبارزات، با طنز سیاه خود هشدار می‌دهد که چگونه مبارزات آزادی‌خواهانه می‌توانند به خشونت‌های بی‌منطق و دور از اهداف اولیه کشیده شوند.
او با شخصیت‌پردازی دقیق و لحظاتی که همزمان تلخ و خنده‌دار هستند، تناقض میان ایدئولوژی و واقعیت را برجسته می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه افراد و گروه‌ها ممکن است در مسیر مبارزه از آرمان‌های اولیه خود فاصله بگیرند.
🟣واما مورد سوم سه‌گانه‌جزایر آران یک فیلم است، فیلم سینمایی بنشی های اینیشرین،فیلمی منحصر به فرد، مخصوص دنیای مک دنیا.
🎥بنشی های اینشرین(The Banshees of insherin)
📼ژانر:درام
🏁محصول ایرلند،امریکا
🗣️کارگردان مارتین مک دونا
⭐امتیاز مخاطبان:8.5
🎬سال تولید2021
♀️هر دوستی ورابطه ای روزی تمام می‌شود،گاهی از روی اجبار مثل مهاجرت یکی از طرفین، گاهی از روی کدورت ودلخوری ویا هردلیلی دیگر.....داستان کالم و پاتریک دو دوست قدیمی ا‌ست که هرروز به کافه می‌روند و گپ می‌زنند. فیلم بنشی‌ها از صبح روزی آغاز می‌شود که کالم از همراهی پاتریک اکراه می‌کند. پاتریک سعی به گفت‌وگو دارد و کالم استقبال نمی‌کند. این جمله‌ی او که «دیگه از تو خوشم نمی‌آد!» پاتریک را دگرگون می‌کند و هرچه بیش‌تر دوستش را تعقیب می‌کند، رویدادها ناگوارتر می‌شوند. کالم در تنهایی ویولن تمرین و در کافه کسانی را با خود همراه می‌کند. هرچه پادریک سعی دارد با کالم گپ‌وگفت کند اما کالم بیش‌تر خودداری می‌کند؛ تاآنجاکه بعد از اعتراف‌گیری کشیش شخصیت کالم، پادریک را تهدید به بریدن انگشتان خودش می‌کند تا شاید دست ازسرش برداردولی در ادامه...
♀️درقسمتهایی با پاتریک همذات پنداری می‌کردم زمانیکه به نشخوار فکری دچارش شد،واصلا نمی توانست مسئله راهضم  کند ،بی‌علاقگی کالم به ادامۀ ارتباط برای پاریک، مثل یک شوک بزرگ است. شخصیت پاریک در طول فیلم مهربان و تشنۀ ارتباطات اجتماعی تصویر می‌شود.  که چرا دوست چندین ساله همه چیز را تمام کرده، گاهی با کالم همذات پنداری میکردم  که حق دارد تصمیم بگیرد ارتباطش را با فردی که از نظرش پوچ وتهی است کسی که مانع پیشرفت اوست،رابطه‌اش با پاریک را خالی از معنی و تنها یک «گپ بی‌هدف» می‌داند. آشکار است که کالم و پاریک علی‌رغم رفاقت دیرینه‌‌شان تفاوت‌های عمیقی در جهان‌بینی و درک معنای زندگی با هم دارند. برای پاریک خوب بودن از بیشترین اهمیت برخوردار است اما کالم اعتباری برای رفتار دوستانه و دل‌پذیر به‌نظر رسیدن قائل نیست. کالم از موتزارت و خلق اثری جاودان سخن می‌گوید در حالی که پاریک اصلاً چنین آهنگ‌سازی را نمی‌شناسد! پایان دوستی برای پاریک قابل باور و پذیرش نیست. او درخواست کالم مبنی‌بر قطع روابط را جدی نمی‌انگارد و به همین خاطر با تهدیدی نامعقول از سمت او مواجه می‌شود: «هر بار که با من صحبت کنی یکی از انگشت‌هامو قطع می‌کنم!» عملی که از سمت یک نوازندۀ ویولن بسیار ترسناک‌ می‌نماید. کالم بالاخره تهدید را عملی می‌کند و این شروع انتقام جویی طرفین است
✔️پی نوشت:اولین اثری که از مک دونا خوندم مرد بالشی بود اون وقت اصلاً فک نمیکردم بتونم با آثار بعدیش ارتباط بگیرم،که حتی برم سراغ فیلمی که خودش ساخته ولی الان دیدی به هنر مک دونا پیدا کردم  هر نمایشنامه ویا اثری ازش پیشنهاد بشه بدون چون وچرا سراغش میرم
      

65

        🔵کتاب داستان جذابی دارد و با پیشروی قصه جذابیت آن دوچندان میشود، ضمن اینکه پایان دور از انتظاری هم دارد. درمقدمه کتاب آمده است “چیزی به نام کتاب‌های اخلاقی یا غیراخلاقی وجود ندارد. کتاب‌ها یا خوب نوشته می‌شوند یا نه. به همین سادگی”. اسکار وایلد این سخنان را برای مقابله با نظرهای منتقدان که باور داشتند رمان تصویر دوریان گری خطرناک است و شهوت های غیر اخلاقی را ترویج می‌دهد گفت. ولی برخلاف وقایع خطرناک داستان، تصویر دوریان گری می‌تواند کتابی در نهایت اخلاق و ویژگی‌های ستودنی انسانی باشد.
📌یک اثر هنری قرار نیست همیشه به ما راه و رسم زندگی را بیاموزد. دستمان را بگیرد و رفتارهای صحیح از غلط را به ما نشان دهد. این مسئولیت طاقت فرسا می‌تواند به زیبایی ادبیات لطمه بزند و آزادی عمل یک نویسنده را سلب کند. با این وجود همیشه می‌توان از این آثار و تجربه‌های شخصیت‌های آن‌ها در زندگی شخصی خود استفاده کنیم. نویسندگان حرکت “هنر از برای هنر” در قرن نوزدهم به دنبال آزادی ادبیات بودند و کار آن‌ها چون برای رهایی ادبیات صورت گرفت، قابل تحسین است. نظر این هنرمندان این بود که قضاوت ادبیات به وسیله ساختارهای اخلاقی یا اجتماعی خیانتی است به شکوفا شدن هنر. انقلاب این نویسندگان در ادبیات منجر به خلق شاهکارهای هنری فراوانی از جمله تصویر دوریان گری انجامید.
📌قصه از آنجا شروع می‌شود نقاشی  در کارگاه هنری‌ درباره نقاشی اخیرش از یک جوان زیبارو به نام دوریان گری با لرد هنری که فردی غیر اخلاقی و بذله‌گو است به گفتگو نشسته بود. لرد هنری باور داشت که این اثر هنری باید به نمایش همگان برسد ولی نگارگر از این کار امتناع می‌کند. او می‌ترسید که با این کار علاقه مفرطش به دوریان گری بر زبان همه بیفتد. وقتی دوریان به جمع آنها می‌پیوندد از زیبایی این نقاشی شگفت‌زده می‌شود. عقیده لرد هنری این است که انسان برای تجربه یک زندگی کامل باید به همه شهوت‌های خود صرف‌نظر از اخلاقی یا غیر خلاقی بودنشان گوش دهد و جامه‌ی عمل به آن‌ها بپوشاند. او همچنین به دوریان گوشزد می‌کند که زیبایی جاودانه نیست و دیر یا زود از بین می‌رود. دوریان از این گفته‌ها متاثر می‌شود و آرزو می‌کند که تصویر روی تابلو به جای او پیر شود و برای این کار حاضر است روح خود را با شیطان معامله کند. بزیل تابلو نقاشی را به دوریان می‌دهد.
📌لرد هنری تصمیم می‌گیرد که شخصیت دوریان را بر وفق عقاید خود تغییر دهد. چند هفته بعد از اولین دیدارشان دوریان به هنری می‌گوید که عاشق بازیگری به نام سیبِل وین،دختری۱۷ساله شده است. و دلیل این عشق زیبایی منحصر بفرد و استعداد بازیگری او است. هنری و بزیل برای دیدن بازیگری سیبِل در یک تئاتر تاریک و چرک او را همراهی می‌کنند. ولی اجرای او زیاد چنگی به دل نمی‌زد. سیبِل می‌گوید چون به راستی عاشق دوریان شده است دیگر نمی‌تواند ادای عاشقان را روی صحنه در آورد. دوریان چون شیفته هنر بازیگری او بود دیگر نمی‌توانست عشق خود به سیبِل را پیدا کند و در همان تئاتر او را از خود راند وبا بی رحمی او را رها می‌کند. وقتی دوریان به خانه بازگشت متوجه حالت خشن و بی رحم تصویر خود در تابلو شد. دوریان از رفتار خود با سیبِل پشیمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد که از او معذرت خواهی کند. روز بعد هنری به ملاقات دوریان می‌آید و خبر خودکشی سیبِل را به او می‌دهد و او را متقاعد می‌کند که تقصیر او نیست و نباید خود را سرزنش کند.دوریان هم خام حرفهای لردهنری می‌شود
📌قدرت تأثیرگذاری یک فرد بر فردی دیگر، یکی از تم هایی است که در سراسر رمان تصویر دوریان گری به چشم می خورد ولرد هنری  در تأثیرگذاری برای مجاب کردن و تغییر نگرش دیگران چقدر موفق است
 در ابتدا، «بزیل» تحت تأثیر سوژه‌ی نقاشی خود، دوریان، قرار می گیرد. تجربه‌ی این عواطف جدید، باعث آشفتگی و دگرگونی «بزیل» می شود اما تأثیرگذاری دوریان بر او، بسیار  گسترده‌تر از صرفا این عواطف است: به نظر می رسد که این تأثیرگذاری، توانایی «بزیل» در خلق آثار هنری را تغییر می دهد، و حتی باعث دگرگونیِ خودِ نقاشی به شیوه‌ای ماورایی می شود.یکی از نکات جالب کتاب دوستیِ لردهنری وبزیل است که دوقطب متفاوت هستند ولی بایکدیگر رفاقت چندین سال دارند.
📌در داستان با جملات و گفتارهای نغز و عمیق فلسفی بسیار روبرو می‌شویم. همچنین با سه شخصیت روبرو هستیم یکی دوریان گری دیگری دوست نقاش او که می‌خواهد دوریان گری را از پلیدی‌ها دور نگه دارد(شخصیت مثبت)؛ سوم شخصیت لرد هنری که نظرات و دیدگاه و گفتارهای محکم و قدرتمندش اثر ویرانگری بر شخصیت دوریان گری دارد(شخصیت شیطانی).گویی کل کتاب تقابل خیر وشر است.که دوریان باید انتخاب کند به کدام سمت برود.
📖بریده ای زیبا از کتاب:
💫گناه اثر خودش را در صورت آدم نشان می‌دهد، نمی‌توان اثرش را مخفی کرد، گاهی مردم چیزهایی درباره‌ی گناه‌های پنهان می‌گویند، ولی اصلاً چنین چیزی نداریم.
🔥خطاب استاد سخن حضرت سعدی به امثال دوریان گری
 صورت زیبای ظاهر هیچ نیست 
ای برادر سیرت زیبا بیار
✔️پی نوشت:امتیاز کامل ندادم ،به خاطر یکی دوفصل در اواسط کتاب حوصله آدم رو سر میبرد  البته بعد اوج گرفت.
      

77

        ⚪این اثر مک دونا اولین اثر از سه‌گانه‌ی جزایر آران است که شامل چلاق آینیشمان،ستوان آینیشمور و بانشی‌های اینیشیرین (به صورت فیلمنامه )می باشد.
جالب است بدانید که نمایشنامه‌ی بانشی‌های اینیشیرین هرگز به صورت نمایشنامه منتشر نشد. چرا که مک‌دونا باور داشت این اثرش، نمایشنامه‌ی خوبی از آب در نیامده است.چلاقآینیشمان اولین نمایشنامه این سه‌گانه با۹صحنه است،روایت از  یتیم معلولی‌ست که با دو خانم مسن که آنهارا عمه خطاب می‌کند زندگی می کند. از مطالبی که این دو روز مطالعه کردم گویا مک‌دونا همیشه این اضطراب را داشته است که این اثر تا آن حد که لایقش است مورد توجه قرار نگیرد و به دلیل بزرگ‌شدن نویسنده‌اش در لندن، نمایشنامه‌ای ایرلندی محسوب نشود. با این وجود، این نمایشنامه یک اثر خواندنی شده است که از بین چندین اثری که خواندیم از همه جذابتر بوده است وبه نسبت نمایشنامه های قبلی خشم وبی رحمی کمتری را شاهد هستیم.همانطور که از عنوانش پیداست، داستان‌های نمایشنامه‌های آن در جزایر آران رخ می‌دهد.اگر علاقه‌مند به تئاتر پست مدرن، دوستدار ساختارشکنی هستید،به نمایشنامه های خاص تاحدود زیادی سیاه و تابوشکن با چاشنی وحشت علاقه‌مند هستید مک دونا قطعا شما رو راضی می کند.
🔻در این نمایشنامه  ۹ کاراکتر حضور دارند.که در شروع نمایشنامه آنها با سن وظاهرشون به خواننده معرفی می‌شوند. کاراکتر‌هایی که هرکدام ویژگی و خصوصیات وشرارتهای مخصوص به خود را دارند ومسبب منحصر به فرد  شدن آنها شده.کاراکترهایی که راحت همدیگر را تحقیر میکنند،تمسخر لق لقه زبانشان است وباکی ندارند معلولیت جسمی یاظاهری افراد رور ریشخند کنند حتی باعلم به اینکه اون فرد خود انتخاب نکرده معلول باشه، زیبا نباشه یا حتی عمرطولانی داشته باشه  افرادی که همیشه در نمایشنامه های مک دونا کم نیستند،یکی از شخصیتهای جالب نمایشنامه جانی است که با انتشار خبرهای خصوصی افراد کسب درآمد میکند درابتدا بسیار برایم شخصیتی منزجر بود ولی در صحنه پایانی دید خواننده کامل به او عوض می شود،ودیگری  دختر ۱۷ساله ای را بینشون می بینیم که از فحاشی ابایی ندارد.درعین بددهنی وخشونت سربزنگاه بهترین تصمیم را می گیرد.
کاراکتر محوری این داستان شخصیت «بیلی چلاقه» است که به طریقی خود را به جزیره آینیشمور می‌رساند و بدین ترتیب نبود بیلی و رفتنش به جزیره آینیشمور، خود داستان‌هایی را پیش می‌آورد. در این نمایش نامه ما با موضوع قضاوت مواجه می‌شویم که این موضوع علاوه بر شخصیت ها، تماشاگران را نیز درگیر خود می‌کند. هر شخصیت داستان و شناسنامه‌ی مخصوص به خود را دارد و این قرار گرفتن آن‌ها کنار یکدیگر است که مخاطب را متوجه لحن همیشگی ومتفاوت مک دونا  میکند.
🔻نقطه عطف داستان بیلی کلاون، پسرکی یتیم و معلول  زمانی شروع میشه که وقتی یک گروه فیلم برداری هالیوودی به جزیره همسایه می آید، بیلی آن را فرصتی برای تغییر زندگی خود می بیند.بابی بونی،بیلی و هلن را به جزیره همسایه که فلاهرتی آنجاست می برد و چند روز بعد هلن و برادرش، بدون بیلی به آینیشمان برمی گردند. بابی بونی قایقران به عمه های بیلی که وظیفه سرپرستی او را برعهده دارند اطلاع می دهد که بیلی از طرف گروه فیلمبرداری برای تست فیلمی درباره پسری فلج به آمریکا برده شده است. او نامه بیلی را به آنها می دهد که در آن بیلی ادعا می کند اگر برای عمه ها نامه نمی نویسد فقط به این دلیل است که خوشحال است و سخت کار می کند. مدتی می گذرد و دیگر خبری از بیلی نمی شود و عمه های او فکر می کنند که بیلی مرده است اما نمایش فیلمی در کلیسای جزیره آینیشمان پایان دیگری را برای نمایشنامه و سرگذشت بیلی رقم می زند.
🔻چند نکته جالب در مطالعه این نمایشنامه به ذهنم‌رسید:
✔️طرز بیان زمان رویداد نمایشنامه توسط جانی ومادرش با خبری از روزنامه که به قدرت رسیدن هیتلر  اشاره می‌کنند بدون بردن نام او تنها با تمسخر سبیل او
✔️در نمایشنامه هایی که تا به اکنون از مک دونا خوانده ایم  چندین بار از مهاجرت صحبت شده از علاقه خیلی از شهروندان ایرلندی به آمریکا از اینکه آنجا را مدینه فاضله خود می‌دانند.
✔️ کتاب را با ترجمه شادی فرزین که مترجم ناآشنایی بود خواندیم ولی نتیجه کار مطلوب بود واینبار مترجم  آزادی عمل بیشتری داشته است در برگردان اثر مک دونا به فارسی

🔥🔥حتماً ایرلند جای خوبیه که مدیر هامارتیا تصمیم گرفتن از یه نویسنده ایرلندی‌تبار این همه نمایشنامه بذارن برای همخوانی توی گروه
و ما باهم بخونیم ولذت ببریم.
      

57

        🟢کتاب باغ آلبالو اثری از آنتون چخوف،آخرین نمایشنامه او وبهترین اثر وی یکسال قبل از فوتش به رشته تحریر درآورده است. نمایشنامه‌ای به ظاهر ساده  وبدون پیچیدگی .چخوف با نوشتن این اثر ناامیدی و بیهودگی عمیقی از انسان‌ها را به معرض نمایش میگذارد.دراینجا شخصیت اصلی یا فرعی آنچنانی وجود ندارد همه در راستای هم ودرکنار یکدیگر نمایشنامه را تا به انتها به پیش می برند
روایت زندگی خانواده ای که تنها میراثشان باغ آلبالوی زیبایی است که به دلیل بدهی خانوادگی به حراج گذاشته میشود.کتاب پر از انسان‌های عادی. به دور از هر نوع قهرمان و یا اتفاق خیلی خاص وهیجانی  ما تنها شاهد زندگی افرادی هستیم که ناامیدانه تسلیم سرنوشتِ خویشند و نای مبارزه علیه آنچه که نمی‌خواهند یا برای آنچه می خواهند را ندارند حتی نای ابراز عشق!!!

🔻مالک باغ،خانم رانوسکی، با وجود دلبستگی شدیدی که به باغ دارد هیچ نوع مقاومتی در برابر فروش باغ نشان نمی‌دهد، بلکه تنها از عاجز بودنش در مقابل فراموش کردن خاطرات گذشته رنج می‌برد. او نمی‌تواند با گذشته خاطرات خود وداع بگوید و این بزرگ‌ترین رنج اوست.باغ خاطرات شیرینی برای او دارد درکنار خاطره تلخ مرگ فرزندش تنها پسرش.
این خانواده نه شجاعت وجسارت روبرو شدن با آینده را دارند و نه توان فراموشی وپشت سر گذاشتنِ گذشته  را. جالب اینجاست که این افراد ناتوانی نیستند،وتنها افرادی ناامید ومنفل هستند . همانطور که رانوسکی تلاشی در جهت حفظ باغ نمی‌کند و همانطور که ما شاهد عشقی در داستان هستیم که به راحتی ابراز نمی‌شود و ممکن است هر لحظه از دست برود. همه تنها افرادی منفعل هستند  وبازیگران راکد یک نمایش‌اند. و هرکسی در چارچوب نقش خودش قدم بر می‌دارد، نه چیزی فراتر از آن.
زن اشراف‌زادهٔ روسی و خانواده‌ ورشکسته اش که به‌ علت قرض، مجبورن باغ آلبالوی خاطره‌انگیزشان  که در گرو بانک است را بفروشند ، و چون خانواده غیر از این عایداتی ندارد، قرار است در موعد معینی باغ و ملکشان حراج شود. درعین‌حال، این خانواده هیچ کاری برای نجات خود و جلوگیری از فروش باغ انجام نمی‌دهند، و در پایان، باغ آلبالو به یک دهقان‌زادهٔ تازه به ثروت رسیده فروخته می‌شود و خانوادهٔ رانوسکی باغ را ترک می‌کنند، درحالی‌که صدای تبری که درخت‌های باغ را قطع می‌کند شنیده می‌شود.
نگاه از بالا به پایین وی موجب شده است که در آستانه ورشکستگی، علی رغم نداشتن پول و ولخرجی‌ها معنای بی‌پولی و ورشکستگی را درک نکند. او حتی اساسی‌ترین و مهم‌ترین اتفاق‌های زندگی‌اش را نیز جدی نمی‌گیرد. او حتی از شرایطی مانند از دست دادن فرزندش  در ایجاد بهانه‌ای برای فرار از مشکلات و انداختن تقصیرها به دست تقدیر داشته است.
شخص ترومیفوف در نمایش نامه که دیالوگهای امیدوارکننده ای دارد و تنها نقطه امید خانواده برای آینده است.
🔻اوج نمایشنامه درپایان است، صدای تبر لوپاخین از دور به گوش می‌رسید. او در حیاط پشتی مشغول اندازه‌گیری درختان بود و برای آینده باغ نقشه می‌کشید. لوپاخین، پسر یک رعیت، حالا به تاجری موفق تبدیل شده بود و می‌خواست باغ را به ویلاهای تابستانی تبدیل کند. برای او، این باغ چیزی جز یک قطعه زمین با پتانسیل سودآوری نبود. اما برای لیوبوف، هر درخت آلبالو خاطره‌ای از گذشته را در خود حفظ کرده بود؛ خنده‌های کودکانه، عشق‌های جوانی، و روزهای خوشی که دیگر باز نمی‌گشتند. صدای تبر نزدیک‌تر می‌شد و او احساس می‌کرد با هر ضربه، بخشی از وجودش فرو می‌ریزد.»

🔻کتاب را قبلاً ازنشرقطره خوندم با ترجمه بانو سیمین دانشور.ترجمه خوب وروان ولی درقسمتهایی از جملاتی ازقبیل 
بوی حلوام بلند شده .... حلیم خودت رو هم بزن.....ازاین امامزاده مراد نخواهی گرفت و....استفاده شده بود که جایی در زبان روسی ندارند.اینبار به مدد باشگاه دوست داشتنی وکاردرست هامارتیا با ترجمه ناهید کاشی چی خواندم که خیلی ترجمه خوبی بود.

🔥خطاب به خانواده رانوسیکی:
همت بلند دار که مردان روزگار
با سرسپردگی همه جانها سپرده اند
جانها همه در پی ات عزم ارادتند
با سرسپردگی کمر همت ببسته اند

🔥بریده هایی زیبا از کتاب:
💫باید بپذیرم که سرنوشت خیلی نسبت به من بی‌رحم بوده است مثل قایق کوچکی هستم در دل توفانی عظیم
💫کسی چه می‌داند؟ اصلا مقصودتان چیست که آدم آخرش می‌میرد؟ 
شاید انسان صد حس داشته باشد که در موقع مرگ، فقط پنج حس آشنا و معروفش از بین برود و نود و پنج حس دیگرش زنده بماند...
💫هیچ کس نیست که با او دو کلمه حرف بزنم. تنها هستم. تنهای تنها، هیچ کس را ندارم. که هستم و چکاره‌ام؟ هیچ کس نمی‌داند. 
      

69

        🎞 فیلم مرگِ یزدگرد با نمایش این نوشته آغاز میشود«پس یزدگرد به سوی مرو گریخت وبه آسیابی درآمد،آسیابان اورا در خواب به طمع زر ومال بِکشت»
تاریخ!
🔻این علامت تعجب بعداز تاریخ یعنی دراین روایت مرگ یزدگرد شک وشبه وجود دارد؟! ومتقن نیست!وروایاتی متفاوت ونه یک روایت در این فیلم بیان خواهد شد آنهم به زیبایی هرچه تمامتر.
داشتن تکنیک راویان نامطمئن در این فیلم راشومون را برایم تداعی کرد ولی این کجا وآن کجا!!!حاصل تلاش جنابِ بیضایی یک سروگردن بالاتر از کوروساوا درآمده است.
احتمالا همه ما پس از دیدن فیلمی تاریخی از خودمان پرسیده‌ایم که آیا واقعا تاریخ همینطور بوده است؟!!!در فیلم مارمولک آقای کمال تبریزی دیالوگی داشت که به تعداد آدمهای روی زمین راه برای رسیدن به خدا هست،اینجا باید گفت به تعداد آدمهای روی زمین روایت وجود دارد برای یک واقعه تاریخی.
فیلم محصول سال ۱۳۶۰ اثر فیلمساز برجسته کشورمان بهرام بیضایی است. این اثر ابتدا در سال ۱۳۵۸ به صورت نمایشنامه در اجرا شده و سپس بیضایی تصمیم به تولید فیلم براساس آن گرفت.فیلم همانگونه که از عنوانش پیداست، به ماجرای کشته‌شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی می‌پردازد. به روایت تاریخ یزدگرد پس از شکست‌های پیاپی از سپاه اعراب به سمت شمال شرقی کشور گریخت، درحالی‌که سپاه دشمن در تعقیب او بود. در نزدیکی مرو او خسته و از رمق افتاده به آسیابانی پناه برد، و آسیابان به طمع دستیابی به سکه‌های طلایش او را کشت. اما بیضایی روایتی دیگر از این ماجرا دارد.
🎭نمایشنامه مرگ یزدگرد:داستان از بسط و گسترش دادن  یک‌روایت تاریخی تشکیل شده است.روایتی که بهرام بیضایی آنرا با نمایشنامه اش رد میکند.
🔻بازیگران نمایشنامه به دو گروه مشخص و مجزا تقسیم شده‌اند. گروه اول جویندگان شاه(سردار و سرباز و موبد) گروه دوم راویان مرگ شاه(آسیابان، زن و دختر او است که برای هیچ‌کدام نام درنظر گرفته نشده است).نمایشنامه تنها یک صحنه دارد همان فضای بسته آسیاب،تمام نمایشنامه دریک شب اتفاق می افتد ویک واقعه را دنبال میکندآن هم چگونگی مرگ یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی.
🔻دسته‌ جویندگان شاه وارد آسیاب می‌شوند،پیکر بی جان شاه بر روی زمین است و آسیابان به‌همراه همسر و دختر جوانش بر کنار پیکر مویه می‌کنند. آنان آسیابان و خانواده‌اش را به جرم قتل شاه محاکمه می‌کنند. اما آن سه روایت‌های متناقضی از واقعه را نقل می‌کنند.درحین روایت کردن جای راویان ونقش ها عوض میشود تبادل نقش‌ها که پی‌در‌پی میان آسیابان، زن و دخترش صورت می‌گیرد،تبادل نقش‌ها چنان آرام شکل می‌گیرند، که تماشاگر آن را «طبیعی» می‌پندارد، اول بار شاه در ذهن دختر حلول می‌کند- یک کلمه کافیست او از نقشی به نقش دیگر فرو رود.ابتدا گفته‌می‌شود شاه خود می‌خواست کشته‌شود و آنان را به قتل خود تحریک می‌کرد. سپس گفته می‌شود شاه آسیابان را کشته و لباس‌هایش را با او عوض کرده، و گریخته‌است. آن‌گونه که سرداران دچار تردید می‌شوند، زیرا آنان چهره شاه شاهان را ندیده‌اند. آنان فکر می‌کنند آسیابان همان شاه است در لباس مبدل. پس از او می‌خواهند ردای شاهی برتن کند تا ببینند بر قامت او سازگار است یا نه.
در ادامه با روایت‌های متناقض معلوم می‌شود شاه که به آسیابی محقر پناه آورده، همانجا به دختر جوان آسیابان تعرض کرده، و قصد فریفتن همسر آسیابان را هم داشته‌است. عاقبت سردار و موبد همراهش به این نتیجه می‌رسند که آن پیکر بی‌جان متعلق به شاه نیست، بلکه دزدی فرومایه بوده که لباس شاهی را از جایی گیر آورده و برتن کرده‌است. آنان آسیابان و خانواده‌اش را رها می‌کنند، و درحالی‌که سپاه اعراب در همان نزدیکی در حال پیشروی است، آسیاب را ترک می‌کنند.  
🔻شیوه بیان روایت‌های متفاوت که متأثر از برداشت و طرز فکر و شخصیت سه راوی داستان یعنی آسیابان، همسر و دختر است که هرکدام علاوه بر ایفای نقش خود، یک بار هم در نقش شاه ظاهر شده، و تلقی خود از شخصیت شاه را به تصویر می‌کشند، همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا مرگ یزدگرد را به اثری ماندگار که ارزش چندبار دیدن را دارد، تبدیل کنند.
🔥قلمِ پرقدرت نویسنده تنها به خلق دیالوگهای با صلابت وپرطمطراق واستفاده از واژه‌های کهن فارسی ختم نمی‌شود بلکه اصول زبان‌شناسی تاریخی را هم وارد متن می‌کند و در بسیاری از جمله‌ها، تغییرات دستوری واضحی را در جمله‌های کارکترها می‌بینیم.که به شخصیتشان وجایگاهشان همخوانی دارد.
سراسر نمایشنامه پراز  است از دیالوگهای جذاب که اگر بخواهیم میتوانیم دهها بریده از آنها را منتشر کنیم.
      

73

        🔴کتاب حاضر که مجموعه داستانهای پوشکین شاعر و نویسنده بزرگ روس و پدر ادبیات مدرن روسیه،را دربرمی‌گیرد ترجمه مستقیم از زبان اصلی یعنی زبان روسی توسط ناهید کاشی‌چی است ترجمه ای روان وگیرا وجذاب که شامل پانزده داستان می‌شود: یک داستان ناتمام، چند داستان کوتاه و چند داستان بلند.این کتاب  شامل داستان های: 1ـ ابراهام 2 داستان های مرحوم ایوان پتروویچ بلکین 3ـ یاداشت ناشر 4ـ شلیک 5ـ کولاک 6ـ تابوت ساز 7ـ ناظر چاپارخانه 8ـ دختر ارباب یا دختر خانم روستایی 9ـ تاریخ روستای گاریوخینو 10ـ رسلاولف 11ـ دوبرفسکی 12ـ بی بی پیک 13ـ کرجالی 14ـ شب های مصر 15ـ دختر سروان 16ـ سفر به ارزروم می باشد و به این ترتیب تعدادی از بهترین داستان های نوشته شده به زبان روسی، در این مجموعه در اختیار ما علاقمندان به پوشکین وحامیان ادبیات روسیه قرار گرفته است.

♦️نثر پوشکین در داستان‌هایش که همگی در کتاب «آلکساندر پوشکین مجموعه داستان‌ها» گردآمده‌اند نثری است آمیخته به روانی و سهولت که به دور از هر نوعی از گزافه‌گویی و آرایه‌های دست‌وپاگیر مدام به سمت پایان  حرکت می‌کند. داستان‌های پوشکین همچنین ردی از طنز هم بر خود دارند.
تمام داستان‌ها، حتی همان کار ناتمام نیز جذابیت‌های ویژه خود را دارند. داستان «بی‌بی پیک» و «دختر کاپیتان» از مشهورترین آثار پوشکین محسوب می‌شوند.
داستان کوتاه «تابوت‌ساز» نیز یکی از بهترین‌های این مجموعه است. طرح کلی،  نیز شیوه طراحی شخصیت‌ها، جسورانه و درخشان است.شلیک هم بسیار بسبار جذاب نوشته شده است. روایت تابوت‌سازی که به خاطر شغلش به شدت احساس انزوا می‌کند و ماجرای آشنایی او با همسایه جدید آلمانی‌اش که برای آشنایی او را به مهمانی دعوت می‌کند. تابوت‌ساز طی این مهمانی به خاطر شغلش مورد کنایه قرار می‌گیرد و همان شب در حال مستی و با عصبانیت بسیار به خانه برمی‌گردد. در همان حال قسم می‌خورد که فردا شب ولی‌نعمت‌هایش (مرده‌ها) را به ضیافت دعوت کند. با همین خیال به خواب می‌رود و در ادامه اتفاقات عجیبی برایش رخ می‌دهد.
🔻اولین داستان این مجموعه «آبراهام» نام دارد و این درواقع گفته شده اولین تجربه داستان‌نویسی پوشکین است.پوشکین درابتدا فقط شاعر بوده است . «آبراهام» داستانی تاریخی است که پوشکین شروع به نوشتن آن کار کرده. در بخشی از این داستان می‌خوانیم: «در میان جوانانی که پیوتر کبیر، جهت کسب تحصیل و معلومات که برای روسیه در حال تحول و اصلاحات آن دوران بسیار ضروری بود به خارج اعزام کرد، یکی هم پسرخوانده‌اش آبراهام آفریقایی بود. او در آموزشگاه نظام پاریس تحصیل کرد، به عنوان کاپیتان توپخانه فارغ‌التحصیل شد، در جنگ اسپانیا درخشید و درحالی‌که به سختی مجروح شده بود به پاریس برگشت. امپراتور با وجود زندگی پرمشغله‌اش هیچ‌گاه عزیزدردانه‌اش را از یاد نمی‌برد و پیوسته پیگیر موفقیت‌ها و نحوه رفتار او بود. همیشه از او راضی بود و بارها او را به روسیه دعوت کرد.»دراینجا پوشکین  به رابطه عشقی که ابراهام،در فرانسه داشته می پردازد.
🔻داستان «بی‌بی پیک»: این داستان سه شخصیت اصلی دارد: زن پیر کُنتِس ''آنا فدوروونا''، دختر جوان که پرستار کنتس است ''لیزاوتا ایوانووتا'' و مرد جوان ''هرمان'' که افسر رسته‌ی مهندسی است. این ترکیب سه‌تایی و روند داستان بسیار درخشان و نمادین است. افسر جوان که متوجه راز پیرزن می‌شود سعی می‌کند به او نزدیک شود. راز پیرزن این است که در یکی از بازی‌های ورق، می‌داند چطور باید برگ برنده را تشخیص دهد و به تبع آن از قمار در این بازی پول حسابی به جیب بزند. البته در هر روز فقط یک‌بار می‌توان از آن استفاده کرد. برای رسیدن به همین راز است که افسر جوان به پرستار او نزدیک می‌شود و با تظاهر به عشق سعی می‌کند او را فریب داده و در فرصت مناسب راز ورق را از زبان پیرزن بیرون بکشد؛ و اتفاقات غیرمنتظره‌ای که در ادامه داستان می‌توانید بخوانید.
🔻داستان‌های بلکین: شامل داستان‌هایی است که پوشکین،  در آنها از مردم عادی، رؤیاها، رنج‌ها، خواسته‌ها، عشق‌ها، دلبستگی‌ها و امیدهایشان نوشته و تصاویری  از زندگیِ روزمره آدم‌های معمولی به‌دست داده است.
 مجموعه‌ای است که در آن،  عصر پوشکین با زبانی ساده و  شیرین با پرهیز از قهرمان‌سازی و خیال‌پردازی‌های رمانتیک به‌سراغ زندگی روزمره می‌رود و از امیدها، دلبستگی‌ها و رنج‌های مردم عادی می‌نویسد و با نثری ساده در برداشت تازه و زنده‌اش از مضامین و ژانرهای ادبی محبوب آن دوره، گستره مهارت داستان‌گویی‌اش را به نمایش می‌گذارد.به گفته خودِ پوشکین ظاهرا این داستان ها را از مردی فقید به نام «ایوان بلکین» شنیده بود که به احتمال خیلی زیاد، شخصیتی غیر واقعی است. این پنج اثر، داستان هایی ساده و سرراست هستند که در ژانرهای مختلفی طبقه بندی می شوند.
🔻«شلیک»داستان از زبان افسری نقل می شود که همراه هنگش در روستایی مستقر شده اند. او از مردی می گوید که در آنجا زندگی می کند و همیشه پذیرای نظامیان است و او را سیلویو خطاب می کنند. کسی درباره ی زندگی و دارایی او و اینکه چرا آنجا زندگی می کند خبر ندارد فقط می دانند که نظامی بوده و ولی از خدمت کناره گیری کرده است ولی از انگیزه ی او هم کسی چیزی نمی داند.
تنهای چیزی که عیان است کلکسیون ارزشمند تپانچه های اوست و اینکه در تیر اندازی مهارت بسیاری دارد. روزی نامه ای به دست سیلویو می رسد که او را بسیار شادمان می کند. وی همه ی افسران را جمع می کند و شام خداحافظی می دهد و همان شب راهی سفر می شود ولی قبل از آن داستان خود را برای راوی تعریف می کند....
🔻«کولاک»:یک دختر هفده ساله به نام ماریا گاوریلووا ، عاشق یک افسر جوان به نام ولادیمیر نیکولایویچ شد. والدین او از رابطه دوستی که از طریق نامه نگاری تا به زمستان ادامه می یابد ، مخالفت می کنند. سرانجام آنها تصمیم می گیرند که با هم به سرعت ازدواج کنند ، و سپس خود را به پای پدر و مادر بیندازند تا استغفار کنند با این اطمینان که ازدواجی که در کلیسای ارتدکس روسیه انجام شده است ابدی و ناگسستنی تلقی می شود.
نقشه آنها برای این برنامه برای ماریا گاوریولونا این بود که در وسط یک شب زمستان او با سریدن از خانه بیرون برود و سورتمه او به یک کلیسایی در یک روستای دوردست برد ، جایی که عشقش را برای عروسی ملاقات می کند. در شب مورد نظر ، کولاک در حال باریدن بود ، اما دختر موفق شد تمام آنچه را که وعده داده بود انجام دهد و به کلیسا برسد. از طرف دیگر عاشق او که به تنهایی به سمت ریزگردها می راند ، در تاریکی و طوفان گم می شود و ساعت ها دیر وارد کلیسا می گردد و معشوق را آنجا نمی یابد.
🔻«دوبروفسکی» الکساندر پوشکین برای نگارش این رمان از داستان ملّاک فقیری از اهالی بلاروس الهام می‌گیرد که بعد از نزاع با همسایه، املاکش را از دست می‌دهد و همراه با چند رعیت دیگر، به راهزنی روی می‌آورد.
سرگذشت دردناک جوانی به نام «ولادیمیر دوبروفسکی» است که روح نجیب و بلندهمتی دارد، اما سرنوشت وادارش می‌کند که زندگی راهزنان را پیش گیرد. دوست پدر او که مردی ثروتمند اما مستبد و بی‌رحم است، طی اتفاقاتی ملک دوبروفسکی را به تصرف خود درمی‌آورد. بعد از رسیدن ولادیمیر به آنجا پدر در بازوانش جان می‌سپارد و ماموران، خانه را اشغال می‌کنند.
ولادیمیر نیز از روی کینه نسبت به دشمن پدرش و نظام جامعه، خانة قدیم را آتش می‌زند و به جنگل رفته و شروع به راهزنی می‌کند. او طی ماجراهایی دلبستة «ماشا»، دختر دشمن پدرش می‌شود، اما او با شخص دیگری ازدواج می‌کند و ولادیمیر بعد از آن به خارج از کشور می‌گریزد....
💥جایگاه پوشکین همین بس که داستایفسکی به او صفت پیامبر را اطلاق می‌کند و گوگول می‌گوید شعرهای پوشکین آن‌قدر عمیق‌اند که هر بار بخوانید چیز بیشتری از آن می‌فهمید.
❄️اونایی رو که بیشتر دوست داشتم خلاصشون رو نوشتم.

      

55

        ⚫نمایشنامه ای بی معیار که هرچه معیار یادگرفته ایم از نمایشنامه نویسی دور می ریزد.دراینجا هیچ کار خاصی اتفاق نمی‌افتد ماجرایی وجود ندارد،هیجان زده وغافلگیر نمی‌شویم، اینجا با کمترین شخصیت‌ها بی منطقی، معناباختگی و پوچی فلسفه‌ی زندگی به معرض نمایش قرار داده میشود. در ابتدای نمایشنامه در توضیح صحنه
یک مکان = جاده ی بیرون شهر
یک زمان= غروب 
همین وفقط همین.متن دارای هیچ عمل وکنشی بیرونی نیست و فقط در دنیای دیالوگ حیات دارد
🔻 درانتظار گودو یک هیچ است.یک هیچِ دراماتیک.درانتظار گودو داستانی بی داستان با لوکیشنی در ناکجاآباد.گودو کیست؟!!نمی دانیم نمی دانند، فقط می دانیم نیامدنی است،اینجادر این ناکجاآباد شاهده خوش بینی درمان ناپذیر انسان هستیم، آدمها در جستجوی کسی هستند که درست نمی دانند کیست
پرده­­ های این نمایشنامه بسیار همسان و دَوَرانی هستند، ناگفته پیداست که روز بعد نیز این دو ولگرد به همین مکان باز می­ گردند تا منتظر گودو شوند و گودو هم نمی­ آید ولی پسربچه­ ای پیغام­ آور را می ­فرستد که خبر دهد گودو حتماً روز بعد خواهد آمد و آنان باید بازگردند و در انتظار گودو بمانند و الی آخر. 

🔻متن نمایشنامه طبق دستورات صحنه فقط دو روز از انتظار ولادیمیر و استراگون برای گودو را به تصویر می ­کشد؛ امّا در جای ­جای آن، نشانه­ هایی هست دالّ بر اینکه گذشته و آینده­ ی آنها نیز به همین انتظار سپری شده و می ­شود. گویاترین مثال در این باره، ترجیع­ بند معروف نمایشنامه است که دست­ کم نُه مرتبه در سرتاسر متن به دفعات مختلف تکرار می ­شود:
استراگون: بیا بریم.
ولادیمیر: نمی ­تونیم.
استراگون: چرا نمی ­تونیم؟
ولادیمیر: آخه منتظرِ گودوایم.
در انتظار گودو داستانی است بی داستان. داستان در یک مکان خشک و بی بر اتفاق میفتد. درختی روی یک تل، یک جاده خاکی به ناکجا و 5 شخصیت. استراگون (گوگو) و ولادیمیر (دی دی) دو ولگرد و مفلس هستند که قرار است با فردی به نام گودو دیدار کنند.دونفر که انیمیشن پت ومت را برایم تداعی کردند بااین تفاوت که نادانی آنها در کردار هست ونادانی این دو در سرتاسر گفتگوهای بی سروته آنهاست. گویی حافظه ماهی دارند هرروز که به دیدار هم برای به انتظار نشستن می آیند روز قبل را فراموش کرده اند. عموم داستان حول محور اعمال و سخنان این دو نفر میگذرد. در کنار این دو نفر، در هر دو پرده ما با پوتزو و لاکی دیدار میکنیم دوفرد بی هدف. پوتزو مردی است از طبقه اشراف و لاکی برده اوست. پوتزو با لاکی همانند یک حیوان برخورد میکند، به طوری که بر گرده لاکی طنابی بسته و چمدانهایش را به دست او داده است.شخصیت لاکی بسیار کم حرف اما جالب است. او به خواست بقیه میرقصد، آواز میخواند و به محض بر سر گذاشتن کلاه، سخنرانی پرطمطراق و بی سر و ته خود را آغاز میکند..  شخصیت پنجم این داستان، پسری است که در پایان روز به ولادیمیر میگوید که گودو امروز نتوانسته بیاید اما فردا حتما حتما خواهد آمد.
💥گودو شخصی موهوم است که به زندگی این دو ولگرد ومفلس معنا می بخشد. اگرچه او هرگز در نمایشنامه حضور نمی یابد، یاداو دریایی از امید را در دل افسرده دو شخصیت اصلی روشن می سازد. معضل تفسیر شخصیت گودو به­ ویژه زمانی تشدید می ­­شود که می ­فهمیم دو شخصیتِ منتظر در نمایشنامه درباره ­ی آقای گودو تقریباً چیزی نمی ­دانند. به هنگام نخستین ورود لاکی و پوتزو، استراگون واقعاً پوتزو را به جای پوتزو هم در واقع کاری مهمی انجام نمی دهد و فقط به کتک زدن نوکرش لاکی و استفاده از نیروی او برای جا به جا کردن وسایلش می پردازد.طناب وصل به شده به لاکی نه تنها نشان دهنده بندگی لاکی به اربابش است بلکه گویی اربابش هم اسبر لاکی شده است،حتی ولادیمیر هم که عموماً آگاه ­­تر و باشعورتر از استراگون پنداشته می ­­شود، در گفت ­و گوی زیر پس از دومین خروج لاکی و پوتزو، لو می ­دهد
 🔻در بعضی از صحنه‌ها، خواننده واقعا نمیداند باید بخنددیا گریه کند... میخواهی بخندی، ولی انقدر تلخ است که خنده ات نمیگیرد.منِ خواننده حس میکنم در ایستگاه اتوبوس ایستاده ام منتظر برای آمدن اتوبوس تا مرا از شر گرما از شر هزینه گزاف حمل ونقل خصوصی برهاند اما برای فرار از معطل شدن واینکه حوصله‌ام سر نرود با دیگر منتظران باب سخن را باز میکنم،دنبال کشتن وقت هستم،هرعابری رد می شود مرا بیکار ومنتظر می پندارد.

حضرت حافظ در وصف گودو چنین می سراید:
«شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند»
      

75

        «همه چیز از دیوارنوشته nakht در کلیسای نتردام شروع شد»
لفظ یونانی به معنای سرنوشت
🔴گوژپشت نتردام اثری زیبا و تاثیرگذار از نویسنده‌ی مشهور فرانسوی ویكتور هوگو است. کتاب نوشته ویکتور هوگویی که پرچم دار رمانتیسم است.اینجا شخصیت اصلی کلیسای نتردام است،داستان گوژپشت نتردام درباره‌ی عشق و زندگی گوژپشتی به نام كازیمودو و دختر كولی جوانی به نام اسمرالدا است. گوژپشت نتردام بارها مورد اقتباس‌های سینمایی و تئاتری وانیمیشن قرار گرفته است.
ویكتور هوگو نویسنده‌ و شاعر سبك رمانتیسم در فرانسه در كتاب گوژپشت نتردام، كلیسای نتردام را قهرمان اصلی می‌داند. زمانی كه كتابش انتشار یافت، كلیسا در مرز تخریب شدن بود. بعد از انتشار كتاب، كار مرمت و بازسازی آن آغاز شد. بیست و چهار سال بعد، زیبایی نوتردام دوباره به آن برگردانده شده بود.
♦️طرح رمان جذاب و پرتعلیق است، با پیچ و تاب های متعددی که خواننده را درگیر خود نگه می دارد. رابطه بین کوازیمودو و اسمرالدا، به ویژه، دلگرم کننده و غم انگیز است، و نقطه اوج رمان هم احساسی و هم قدرتمند است.توصیف‌های واضح هوگو از پاریس و کلیسای نوتردام به جان بخشیدن به فضای تاریخی کمک می‌کند. این رمان نگاهی دقیق به معماری، فرهنگ و جامعه آن زمان دارد و آن را به منبعی عالی برای علاقه‌مندان به تاریخ تبدیل می‌کند.گوژپشت نتردام در واقع معماری، فرهنگ، سنت و مکتب هنری رومانتیک را به هم پیوند می‌دهد.برداشت هوگو از بافت تاریخی بر معماری متمرکز است و او بلافاصله در حین بحث در مورد کاخ عدالت، غالب‌ترین موضوع هنری رمان یعنی معماری گوتیک را معرفی می‌کند.
در حالی که توصیفات هوگو از پاریس و کلیسای جامع نوتردام غنی و مفصل است، ممکن است طولانی و گاهی اوقات بسیار زیاد باشد. برخی از خوانندگان ممکن است این توصیفات را بیش از حد بدانند و ممکن است روایتی ساده تر را ترجیح دهند.اما برای من به شخصه شیرین ودلچسب بود
در این رمان فرهنگ اروپا به خوبی به تصویر  کشده شده آداب ورسوم آن زمان خرافه پرستی ها  و همچنین  مسائل ومعضلاتِ تعصب و تبعیض به خوبی تصویرشده است. کوازیمودو به دلیل ظاهرش مورد طرد جامعه قرار می گیرد و اسمرالدا به دلیل قومیتش مورد تبعیض قرار می گیرد. این رمان بی‌عدالتی‌های جامعه‌ای را که در آن قرار دارد برجسته می‌کندتعصب و تبعیض نیروهای مخربی هستند که می‌توانند به تراژدی منجر شوند.
❌خطر اسپویل درکمین است
♦️خلاصه کتاب:
رمان گوژپشت نتردام، داستان یک دختر رقاص است به نام اسمرالدا. کولی‌ ها او را در کودکی از مادرش دزدیده بودند و به جایش یک پسر گذاشته بودند. پسری گوژپشت، بسیار زشت، تک چشم و وحشتناک که کشیش او را بزرگ می‌ کند و ناقوس‌زن کلیسای نوتردام می شود.
مادر اسمرالدا پس از دزدیده شدن دخترش از غصه دیوانه می‌ شود و خودش را در یک اتاق کوچک در خانه ای که پنجره ای رو به بیرون داشته، محبوس می کند، هیچ‌ جا نمی رود، فقط گریه و نفرین می‌کند. (در این داستان کاملاً فرهنگ و ادبیات فرانسه را می‌ خوانید.)
دختر کولی بزرگ و زیبا می شود و در خیابان‌ ها با رقصش جلوه‌گری می‌کند. یکی از سرداران نظامی دختر کولی را می‌ بیند و از او خوشش می آید، اما قصد ازدواج با او را ندارد. دختر کولی هم عاشقش می‌ شود و با هم در یک ساختمان قرار می‌ گذارند. از طرف دیگر، کشیشی که گوژپشت را بزرگ کرده بوده هم عاشق دختر کولی می شود. کشیش رد دختر را می‌ زند و به سروان می رساند اما نهایتا سروان را می‌ کشد و قتل به گردن دختر می افتد. دختر را برای اعدام به شکنجه‌ گاه روح می‌ برند. (در داستان، شکنجه‌ گاه روح را جای وحشتناکی ترسیم می‌ کند.) کشیش دختر را نجات می‌ دهد و از او می‌خواهد که تن به خواسته‌اش بدهد. چون دختر نمی‌پذیرد او را به جوخه اعدام می‌سپارد. موقع اعدام اسمرالدا، گوژپشت نتردام او را می دزدد و در کلیسا نگهداری می کند. کولی‌ ها برای نجات دخترشان می آیند. اما گوژپشت که خیلی وحشی و شر بوده، فکر می‌ کند برای کشتن او آمده اند، به همین دلیل جنگ راه می‌ اندازد.
نهایتا برای بار دوم که می‌ خواهند دختر را اعدام کنند، این‌ بار کشیش او را فراری می‌ دهد. به امید اینکه دختر او را بپذیرد که باز هم جوخه اعدام را انتخاب می‌کند.
در این‌ بین آن زنِ اتاقک نشین متوجه می‌ شود اسمرالدا، دخترش است. نظامی‌ ها جمع شده بودند که اسمرالدا را اعدام کنند، دختر پانزده-بیست ساله را! دختر را پیدا می‌ کنند و می‌ گویند جن در وجود اوست و خبیث است و او را اعدام می‌ کنند و مادر که پای دار بوده می‌ میرد.
کتاب دارای چندین شخصیت به یاد ماندنی است
🔻کازیمودو
قهرمان اصلی است که در کودکی رها شده و فرولو برای خدمت در کلیسای جامع او را به فرزندخواندگی گرفته است و حالا کازیمودو ناقوس‌زن کلیسای جامع  است کازیمودو  عاشق زنگهای کلیسا برای هرکدام نامی میگذارد حتی سوگلی دارند. او ظاهری بدقواره و پشتی قوز کرده دارد و زگیلی چشمش را پوشانده است. با این‌که به صدا در آوردن مداوم ناقوس‌ها باعث از دست دادن شنوایی‌اش شده است اما قلب پاک کازیمودو عشق خاصی به این ناقوس‌ها دارد.
🔻کلود فرولو
کشیش فاضل و معاون اسقف نٌتردام که نمایندۀ روحانیون آن زمان است. فرولو و برادر کوچک‌ترش وقتی پدر و مادرشان بر اثر طاعون مُردند یتیم شدند. فرولو از برادر کوچک‌ترش مراقبت کرد و کازیمودو را به فرزندی پذیرفت و او را مثل پسرش بزرگ کرد. در ابتدا مهربان و دلسوز به‌نظر می‌رسد. با این‌حال شهوت غیرقابل کنترلش برای اسمرالدا او را به مسیر نابودی سوق می‌دهد. او دشمن غیرمعمولی در رمان است.
🔻کاپیتان فیبوس
مردی عیاش وخوش‌تیپ و کاپیتان کماندارن پادشاه است. فیبوس با اسمرالدا آشنا می‌شود و سعی دارد او را اغوا کند. با این‌حال فرولو از این زوج جاسوسی می‌کند و با خشم حسادت‌آمیزش از پشت به فیبوس ضربه می‌زند. اسمرالدا از این حمله جان سالم به‌در می‌برد اما به دروغ متهم به قتل می‌شود و فیبوس سکوت کرده و ناعادلانه رفتار می‌کند.
🔻اسمرالدا  
دختری رقصنده، زیبا،کولی که کوزیمودو، فیبوس و فرولو او را دوست دارند. اسمرالدا مهربان و دلسوز است، اما قومیت او او را هدف تبعیض قرار می دهد.

🔥کتاب دوست داشتنی که خیلی خوشحالم توفیق پیدا کردم درکنار دوستانِ هم باشگاهیِ فرزندِ سرنوشت بخونمش،هرچی از این کتاب بنویسم کم نوشتم.
      

83

        ⚫نمایشنامه مرغ دریایی دوم،یک نمایشنامه جنایی دوپرده ای است با پایان باز.کل نمایشنامه فقط به یک معما محدود شده است معمای قاتل ترپلف،درپایان غیرمنتظره نمایشنامه چخوف  شوک خودکشی ترپلف برای همیشه با منِ خواننده باقی خواهد ماند اما دراینجا مسئله خودکشی را منتفی دانسته ومسئله قتل مطرح میشود،که همهٔ حاضران در مهمانی مظنون محسوب میشوند.دورن با بیان دواصل کارآگاهی مسئول بازجویی میشود،دواصل  که از نظرش به اندازه کل دنیا قدمت دارند،یکی اینکه همیشه پای یک زن درمیان است واینکه چه کسی از این قتل بیشترین سود رو میبره؟!
پرده اول این نمایشنامه همان پرده چهارم مرغ دریایی چخوف است،بااندکی تغییر به عبارتی صرفاً به رونویسی پایان نمایشنامۀ چخوف نمی‌پردازد، بلکه پایان آن اثر کلاسیک را طوری دستکاری می‌کند و تغییر می‌دهد که از دل متن چخوف اثری پلیسی جنایی پدید می‌آید
پرده دوم از ۸بدل تشکیل میشود که هربدل با شروعی یکسان به افشای یک قاتل ویا اعتراف او اختصاص دارد.در واقع پردة دوم نمایشنامه به تلاش برای اثبات اینکه قاتل کیست اختصاص دارد.
 دورن پزشک ۵۷ ساله که در پرده نخست اعلام کرده بود ترپلف خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است، در پرده دوم فرضیه‌ها و استدلال‌های خود را برای کشف هویت قاتل مطرح می‌کند.وهرمظنون تلاش میکند دلیل قتل را توجیه کند،نینا به این علت مرتکب قتل می شود که می ترسد ترپلف به جنون رسیده باشد وقصد قتل تریگورین را داشته،مدودنکوی معلم روستا،برای اینکه  ماشا همسرش عاشق ترپلف بوده وهست،شامرایف وهمسرش برای آنکه نمی توانند خفت دخترشان را تحمل کنند که از طرف ترپلف تحقیر میشده است و.....هرکدام انگیزه ای را بیان میکنند
🔻تمام ماهیت وخصوصیات اخلاقی هر۹شخصیت نمایشنامه آنتون چخوف اینجا حفظ شده است،به طورمثال مادر ترپلف هنوز هم باوجود از دست دادن پسر ۲۷ساله‌ی خود وداغدار بودن ،از پسرش به کج سلیقه وادا اطواری بودن یاد میکند ،نویسنده به شخصیت پردازی چخوف وفاداربوده حتی
اینجا نقلهایی از شکسپیریا تورگنیف مانند مرغ دریایی چخوف هم دارد.
🔻در پایان بنظرم همان فرضیه خودکشی ترپلف  فرضیه درستتری است برای مرغ دریایی چخوف ، برخی از نظرات دوستان، پایان باز بودن نمایشنامه را نقدکرده اند اما گاهی هدف نویسنده روایتی جز هدف مورد نظر منِ خواننده است و بنظرم پایان باز اگر درست وبه جا باشد قوه تخیل خواننده را برمی انگیزد.
      

46

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.