از آنجایی که "ایدهی اولیه" یا "موقعیت کلی" یا "سه خطی" و مترادفات اینها، بسیار در جذب یا دفعم نسبت به یک اثر تاثیرگذار است و سه خطی "ملکوت" بهرام صادقی برایم جز دستهی جذابها بود انتظار و پیشفرض متفاوتی از آنچه با آن روبرو شدم داشتم.
انتطاری که فارغ از کیفیت مربوط به شکل داستان میشد. انتظار (و علاقه) داشتم با اثری فانتزی،شوخطبعانه، "دارک" (اصطلاح جایگزین فارسی مناسبی برایش پیدا نکردم)، طعنه زن و بُرنده روبرو شوم. چیزی که در فصل اول کاملا وجود داشت (چه فصل جذابی بود)، اما در ادامه نه.
نه اینکه صفاتی که بالا برشمردم در اثر وجود ندارد، که دارد؛ بلکه غالب شدن تهرنگهای فلسفی و تمثیلی و گاها (با شک) معناگرایانه، قدرت عرض اندام صفات دوستداشتنیام را کم کرد. (شاید) صادقی میخواسته "بوف کور" دیگری بیافریند که موفق نشده و ایدهای که برای این امر مناسب نبوده و اتفاقا برای شکل دیگری از داستان فوقالعاده جذاب را زخمی کرده و رنجور.
دوست داشتم "ملکوت" با این ایدهی اصلیاش، سبکتر بود، آسانتر بود، چابکتر بود و به معنای دقیق کلمه داستانتر بود.