بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

آمنه رضوی

@amenehbentvahab

59 دنبال شده

22 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

آمنه رضوی پسندید.
آمنه رضوی پسندید.
آمنه رضوی پسندید.
            در کُل هویّت یا کیستی به مجموعه نگرش ها، ویژگی‌ها و روحیات فرد و آنچه وی را از دیگران متمایز می‌کند، گفته می‌شود.
این هویت، ذاتی (طبیعی) است یا عرضی (مصنوعی)؟ ثابت است یا متغیر؟ چه سطوحی دارد؟ و غیره. در جهان امروز مسأله هویت جدی تر از گذشته مطرحه و یکی از مهم ترین مسائل جوامع امروزیه.

✨ازونجایی که هویت انسان در ارتباط با بقیه معنا میگیره، این کتاب هم به روایت داستان یک زن و شوهر عاشق با راوی دانای کل می‌پردازه. به صورت یک فصل در میونه که هر فصل به دیدگاه یک نفر می‌پردازه. داستان تا جایی پیش میره که یک “سوءتفاهم” در رابطه این دو نفر ایجاد میشه..

✨داستان خیلی تمیز روایت میشه ○.◎؛ شما رو از قضاوت کردن بازمیداره و  با توضیحات و توصیفات خیلی راحت به عمق شخصیت‌ها میرسین و هیچ‌کس رو سرزنش نمیکنین! به نظر من ویژگی برجسته‌ای بود که باعث میشد به عمق مطالب فکر کنم، خودم رو جای هر شخصیت بذارم و درک کنم!

✨در این بین علاوه بر کشش داستانی،  جنبه‌ی روانشناسی، جامعه‌شناسی و فلسفی‌شو خیلی دوست داشتم ヽ(ヅ)ノ.
🌱 خدا در کارگاهش راه می‌رفت که اتفاقی به این بدن برخورد کرد؛ و از همین روست که هر کدام از ما باید برای مدت کوتاهی به نفس تبدیل شویم. این‌که نفسِ آن بدنی باشی که همین طور هول‌هولکی سرهم‌بندی شده است، تقدیر ناجوری است، بدنی که اگر چشمش بدون این که هر ده بیست ثانیه یک بار شسته نشود، نمی‌تواند چیزی ببیند! چطور باور کنیم کسی که او را جلوی خودمان می‌بینیم وجودی آزاد و مستقل دارد و سرور خودش است؟ چطور باور کنیم که بدنش تجلی درستی از نفسی است که در آن ساکن است؟ برای این که چنین چیزی را باور کنیم باید چشمک زدن ابدی پلک‌ها را فراموش کنیم. باید آن برخورد در کارگاه را که از آن به وجود آمده‌ایم، فراموش کنیم. خدا خودش این تعهد را به ما تحمیل کرده است.

✨کتاب کوتاه و در عین حال عریضیه که قطعاً خوندنش رو توصیه میکنم🤝🏻



❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
ازونجایی که حس‌ میکنم وقتی “پایان خوش” اتفاق می‌افته، خیلی زود فراموش میشه، درسی ازون موضوع گرفته نمیشه یا حالا هرچی، پایان خوش داستان رو دوست نداشتم (◠‿◠).
هرچند که اعتراف میکنم واقعاً جذاب شد وقتی که کوندرا شروع کرد به سؤال پرسیدن..
آیا رؤیا بود این؟ از کجا شروع شد؟

یک موضوع دیگه که برام‌جالب بود اینه که ما یه «سوتفاهم» دیگه هم در داستان داشتیم؛ بین ژان-مارک و دوستش. ولی اون سوتفاهم رفع نشد.. 
این موضوع، رابطه‌ی عمیق و نیازی که بین زن و شوهر هست و تمایل اون‌ها به مشکلاتشون رو بیشتر تأیید میکنه.
کوندرا هم که راه حل رو در صحبت کردن میبینه:
🌱هیچ عشقی نمی‌تونه تو سکوت زنده بمونه.

ولی در نهایتِ داستان، عمقی‌تر که فکر‌ کنیم، حتی با وجود یک یارِ غار باز هم در درونِ خودمون تنهاییم <(' .' )>.
          
آمنه رضوی پسندید.
آمنه رضوی پسندید.

🌱زیاد کتاب می‌خواند. گاه در کلوب بست می‌نشست، ریشش را با حالت عصبی می‌کشید و مجلات و کتاب‌ها را ورق می‌زد. از چهره‌اش معلوم بود که نمی‌خواند، بلکه می‌بلعد و حتی فرصت خوب جویدن به خود نمی‌دهد. از قرار معلوم، مطالعه یکی از عادت‌های بیمار‌گونه‌ی او بود، چون با ولع یکسانی به هرچه دم دستش بود هجوم می‌برد، حتی به تقویم‌ها و روزنامه‌های سال گذشته. در خانه همیشه درازکش کتاب می‌خواند.

آمنه رضوی پسندید.
            تابستون اول دبیرستانم بود. نه صبح از مشهد راه افتاده بودیم و یک کله تا تهران رفته بودیم و ساعت 1 شب رسیده بودیم خونه خاله ام. چشم هایم داشت از خستگی در می آمد و هرچه خاله گفت بیا شام بخور گفتم نه! نمی تونم! دارم می میرم.خزیدم زیر پتو و یکی از کتاب های پاتختی خاله رو برداشتم که چشمام گرم شه و خوابم ببره.
کات. ساعت چهار صبح  داشتم صفحات آخر کتاب رو توی آشپزخونه خاله می خوندم:)
خب اون زمان سن و تجربه ام برای خوندن من او کم بود. حیفه که یک کتاب رو بخونی و بگی چقدر خوبه اما واقعا ندونی چقدر خوبه!
فضای کتاب خیلی خوب ساخته و پرداخته شده بود. پر از جزئیات یک محله ایرانی. تک تک مکان ها رو می تونستم تصور کنم.
از شخصیت پردازی آقای امیرخانی خیلی خیلی خوشم می آد. این مرام و روش و رفتار خاصی که شخصیت ها برای خودشون دارن هم طبقه و جایگاهشون توی داستان رو نشون می ده و هم همزمان منحصر به فردشون می کنه. کارهایی که شخصیت ها می کردن و باید حتما توی دید اون آدم می نشستی تا بتونی تفسیرش کنی.
مواجهه شخصیت ها با اتفاقات مختلف تاریخ معاصر خوب پرداخته شده بود. قسمت فرانسه ش رو خیلی دوست نداشتم اما بخش مربوط به جنگ تحمیلیش رو خیلی دوست داشتم.
حوادث عجیب و نمادین داستان توی اون سن 15سالگی برام خیلی غریب بود اما الان بیشتر می فهممش و به نظرم از جذابیت های کتابه.
اما عاشقانه داستان. به نظرم یک عاشقانه مردونه ست. جدی و عمیق اما سخت بیان. هیجانی نیست، نمی تونم بگم لطیفه،بیشتر قویه و در جریان؛مثل خون توی رگ.
پیان بندی رو هم دوست داشتم.