بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

شراره

@Sharareh

31 دنبال شده

125 دنبال کننده

                      در متن هایی که مینویسم سه نقطه به معنی حرفهایی است که نمیزنم و یا خلاصه میکنم...و شاید فضای تنفسی برای چشم...
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                داستان خوبی بود دیالوگای خوب و به جایی داشت حتی میشه گفت نیمه اول کتاب عالی بود...نیمه دوم هم خوب بود اما یه جاهاییش قابل درک نبود...مثلا شخصیت سایه خیلی جدا از ماجرا بود آدم وقتی کسیو دوست داره یه کم تلاش میکنه یکم حرف میزنه...نه اینکه سریع جا بزنه...زندگی قرار نیست همش گل و بلبل باشه بدون ترس و شک و مشکل،اونجور که تو میخوای یا برنامه داری پیش بره... 

و پایان اون دانشمند هم نفهمیدم چی شد...یعنی اونم به وجود خدا شک داشت یا چی؟...اگر کسی متوجه شد برام توضیح بده لطفا...

چند جمله از کتاب: 

-بالاخره باران خبر از خشکسالی جهل که بهتره.
-موافق نیستم.باران خبر دانایی انسان رو آشفته میکنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد خود او هم درمانده می‌شه.دانایی پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست.مثلا شما اگر بدونید دچار نوعی بیماری هستید که تا چند ماه دیگه می‌میرید‌،چه احساسی خواهید داشت؟ کسانی احتمالا حتی مایلند پولی پرداخت کنند تا چیزهایی رو ندونند.

تو خدا رو تجربه میکنی؟ 

هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره.هر چه بیشتر به او ایمان بیاری،وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه. 

شک کردن مرحله خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدیه.


        
                خیلی وقته که این کتاب رو تموم کردم اما چون از احساس و نظرم درباره داستان مطمئن نبودم نمینوشتم...راستش اول خواستم بگم معمولیه اما چون واقعی بود و قابل لمس فکر کردم شاید همین معمولی بودنش دلیلی بر خوب بودنش باشه...اما مگه یه کتاب نباید یه دید جدید یا یک آهان جدید(منظورم تعجب از چیزی که میدونی یا زندگیش کردی اما تازه در قالب یک فکر یا کلمه کشفش میکنی) داشته باشه...خلاصه که با خودم در گیر بودم... 

چیز دیگه‌ای که ذهنمو در گیر کرده بود مسئله اعدام بود...آیا من باهاش موافقم؟...راستش بله چون فکر میکنم آدم هایی وجود دارند که وجودشون برای بقیه چیزی جز آسیب و ضرر نیست...یه اختلاس گر...یه قاتل...اما وقتی حکومت ها برای قطع یک فکر و صدای جدید و یا اعتراض به حق که مخالف قدرتشون هست از اعدام استفاده میکنند مخالفم...حالا تشخیص این که کی حقش اعدام هست کی نیست کار یک قاضی عادل بی طرف هست که اونم کمیابه.... 

چند جمله از کتاب: 

همیشه فکر میکردم مرگ در نیمه شبی تاریک و سرد سراغ آدم میاید نه در یک صبح روشن تابستانی 

سایه ترسناک مرگ زورش از ایمان من بیشتر بود...


        
                از اونجایی که آبلوموف رو تازه تموم کردم به نظرم اومد پایان این داستان یه جورایی پاسخی به آبلوموفیسم بود...
اما‌بیشتر از همه یاد این جمله نیچه افتادم: کسی که در زندگی خود چرائی برای زیستن داشته باشد هر چگونگی را پشت سر میگذارد... 

(هیچوقت برایم مهم نبوده که اسم یک مفتی‌ یا وزیر را بدانم من به کل از این ماجرا بی خبرم و فکر میکنم در مجموع کسانی که در کارهای همگانی دخالت میکنند معمولا عاقبت بدی پیدا میکنند و سزاوار سرنوشتشان هستند من به سرنوشت کنستانتینوپل گوش نمیدهم  همینقدر که میوه های باغم را آنجا بفروشم راضیم...) 

این بی توجهی و بی تفاوتی درسته؟ شاید کمی باعث آرامش بشه اما باعث ظلم ظالم هم میشه چون تو به اعمالش بی تفاوتی...حالا کدوم مهمتره آرامش شخصی و تحمل رنج یا به هم زدن آرامش و  اعتراض به ظلم با علم به اینکه دنیا جای بهتری نخواهد شد چون ظالم دیگری به قدرت خواهد رسید...هیچ کاری نکردن و سکوت! یا انجام عملی برای مقابله با ظلم؟!...

جمله‌ای از کتاب: 

اما اصلا این زمین برای چه به وجود آمده؟ برای دیوانه کردن ما 

-تو فکر میکنی که برای همیشه انسان ها مثل امروز همدیگر را قتل عام خواهند کرد ؟ همیشه دروغگو ،خیانتکار ،ناسپاس،دزد،ضعیف،آبزیرکاه،بزدل،بدگو، شکم پرست، باده خوار خسیس، جاه طلب،  حسود، خون خوار، تحمت زن،  هوسران، کهنه پرست، ریاکار و احمق باقی خواهند ماند؟
-قبول داری که هر جا باز کبوتری یافت شکارش میکند؟ -البته
-خب اگر بازها همیشه طبیعت خود را حفظ میکنند پس چطور گمان میکنی که انسان تغییر خواهد کرد؟
-اینجا اختلاف عمیقی وجود دارد به دلیل آزادی  خواسته 

کار مارا از شرارت های بزرگ، کسالت ،فساد و تنگدستی حفظ میکند 

به نظر میرسد این پیر مرد خوب نسبت به آن شش پادشاه ...آینده بهتری برای خود دستو پا کرده باشد (باید کتابو بخونید تا متوجه بشید) 

انسان به دنیا نمیاید تا استراحت کند.


        
                داستان عجیب و جالبی بود و پایان جالبتری هم داشت...خیلی منو به فکر واداشت....از این داستان یاد گرفتم که وانمود کردن به خوب بودن من رو آدم بهتری نمیکنه و بیشتر آدم ها دوغین بودنش را میفهمن‌... و مهمترین چیزی که این قصه یاداوری کرد اینه که خوب مطلق وجود نداره و گاهی برای خوب بودن باید بد بود(منظورم اینه که اگر توی جنگی مظلوم باشی و نخوای ظالم را بکشی کشته میشی و کشته میدی پس باید بجنگی و بکشی و این به معنی بد بودن نیست)....این موضوع باعث شد به این فکر کنم که درباره اعدام حکم چیه ؟ اختلاس گری که حق میلیون ها آدم رو خورده باید زنده بمونه؟ کسی که به ناحق جان عزیز کسی را گرفته باید زنده بمونه؟ باید به ظالم فرست دوباره داد تا بار دیگه ظلم کنه؟

بخش هایی از کتاب: 

سکه های شیطان را که میخواستند خرج کنند مبدل به برگ  خشکیده میشوند...نیکی های من هم همینطور است دست به آنها بزنی مبدل به نقش می شوند...(داستانو بخونید بهتر متوجه منظورش میشید) 

من خواستم که نیکو کاری هایم مخرب تر از بدکاری هایم باشد...
و موفق هم شدی ،با یک روز تقوا  بیشتر آدم کشتی تا با سی و پنج سال شرارت... 

تو مرده ای و جهان همچنان پر است...جای تو پیش هیچ کس خالی نیست...مضحکه نیکی با یک قتل به پایان رسید... 

من میخواهم آدمی باشم میان دیگر آدم ها 

من عشق و محبت خالص میخواستم ،چه حماقتی...همدیگر را دوست داشتن یعنی به دشمن مشترک کینه ورزیدن. پس من با کینه شما پیوند میبندم. من خوبی را میخواستم چه صفاحتی...روی زمین و در این زمان خوبی و بدی جدا نیست پس من بد بودن را میپزیرم تا بتوان خوب بشوم 

اجازه بده من یک آدم معمولی باشم
ولی تو یک آدم معمولی هستی...مگر تصور میکنی که ارزش رئیس بیشتر از مرئوس است؟ 

من نه تنهایی را می شناختم،نه شکست و نه دلهره را اما حالا بی پناه در مقابل آنها قرار گرفته‌ام



        
                چقدر خوب بود و چقدر قابل لمس و واقعی به نظر میرسید...
چقدر احساس همدردی داشتم با این آدما...الان هم دولت مردا دارن همین بلارو سر مردم میارن اوضاع را برای همه سخت کردن و درآمد مردم کمتر از مخارجشونه هم زمان مالیات هارو زیاد میکنن و ...و دنبال راه هایی متنوع برای دست کردن تو جیب مردم هستن...فرمول دنیا و قدرتمندا تغییری نکرده... 

نمیدونم زندگی کارگرهای معدن هنوزم اینجوری هست یا نه...یا تا چه حد به این روایت نزدیکه اما قلبم فشرده شد و دلم گرفت تو فصل سوم و تو فصل چهارم استرس گرفتم و میخواستم بدونم نتیجه این همبستگی و مقاومت چی میشه...منم امید داشتم به بهتر شدن اوضاع...انسان به امید زندست...امید میتونه سخت ترین شرایط را هم قابل تحمل کنه...
توی این داستان اتی‌ین خود انقلاب بود که کم‌کم وارد فکر و زندگی کارگرا شد و ایده‌ای جدید و رویایی تازه بهشون داد... 

و یه چیزی که اینجا خیلی مورد توجهم بود این واقعیت که تمام آدم هایی که فکر میکنید خیلی بیشتر از شما میدونن و به نظر میاد که میفهمن دارن چیکار میکنن در واقع اونا هم هیچی نمیدونن...اونا هم نمیدونن نتیجه چه خواهد شد حتی اگر با اطمینان بگن که میدونن...


        
                برای آدمهایی که اشتباهاتشون را بیان میکنن و میپذیرن که اشتباه کردن خیلی احترام قائلم...یالوم اینجا نه تنها درباره اشتباهات و مشکلات بیمارانش بلکه درباره اشتباهات خودش نیز صحبت میکنه...افرادی که دربارشون صحبت میکنه جالب توجه هستن و لزوما کیس های موفق درمان نیستن...خیلی از خوندنش لذت بردم و خیلی هم یاد گرفتم...سوال درست پرسیدن از خود در موقعیت های مختلف خیلی مهمه برای واضح تر درک کردن احساس و یا موقعیتی خاص... 

چند جمله از کتاب: 

اگر بیمار مشکلات رو ناشی از عوامل بیرونی بداند دیگر دلیل نمی‌بیند تا در خود تغییری ایجاد کند 

بعضی ها نه میدانند چه احساسی دارند و نه میدانند چه میخواهند نه عقیده‌ای دارند و نه انگیزه‌ای یا نه خواسته‌ای، طبق میل دیگران زندگی میکنند این افراد کسالت آور میشوند... 

بعضی دیگر نمی‌توانند تصمیم بگیرند هرچند میدانند دقیقا چه میخواهند و چه میخواهند بکنند ولی نمی توانند دست به عمل بزنند و به جای آن مدام در شک و دودلی هستند ...

معلوم بود که تلما مسئول ناراحتی خودش است 
معلوم بود که این همه قدرت را عمدا برای ماتئو قائل بود 
معلوم بود تلما عمدا این قدرت را به ماتئو داده بود تا آزادی و مسئولیت خودش را در قبال زندگی خودش منکر شود اصلا میلی نداشت آزادیش را ار ماتئو پس بگیرد چون شدیدا میخواست تسلیم او باشد .


        

باشگاه‌ها

محاکات

106 عضو

شیطان و خدا

دورۀ فعال

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

شراره پسندید.
            داستان خوبی بود دیالوگای خوب و به جایی داشت حتی میشه گفت نیمه اول کتاب عالی بود...نیمه دوم هم خوب بود اما یه جاهاییش قابل درک نبود...مثلا شخصیت سایه خیلی جدا از ماجرا بود آدم وقتی کسیو دوست داره یه کم تلاش میکنه یکم حرف میزنه...نه اینکه سریع جا بزنه...زندگی قرار نیست همش گل و بلبل باشه بدون ترس و شک و مشکل،اونجور که تو میخوای یا برنامه داری پیش بره... 

و پایان اون دانشمند هم نفهمیدم چی شد...یعنی اونم به وجود خدا شک داشت یا چی؟...اگر کسی متوجه شد برام توضیح بده لطفا...

چند جمله از کتاب: 

-بالاخره باران خبر از خشکسالی جهل که بهتره.
-موافق نیستم.باران خبر دانایی انسان رو آشفته میکنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد خود او هم درمانده می‌شه.دانایی پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست.مثلا شما اگر بدونید دچار نوعی بیماری هستید که تا چند ماه دیگه می‌میرید‌،چه احساسی خواهید داشت؟ کسانی احتمالا حتی مایلند پولی پرداخت کنند تا چیزهایی رو ندونند.

تو خدا رو تجربه میکنی؟ 

هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره.هر چه بیشتر به او ایمان بیاری،وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه. 

شک کردن مرحله خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدیه.


          
شراره پسندید.
            گاهی عناوین فرعی کتاب‌ها بسیار مهمتر و تاریخ سازتر از عناوین اصلی‌اند. مثلا مشهورترین کتاب دکارت رو به خاطر بیارید. «تأملات» به خودی خود عنوان خنثی‌ایه ولی «رساله‌ای در اثبات خدا و بقای نفس» عنوانیه که در ترکیبش با پیش‌زمینه‌ای که از دکارت داریم آدم رو مجاب میکنه که این رساله رو باید خوند.
کتاب مری شلی هم از این دست کتاب‌هاست. در مواجهه با «فرانکنشتاین» فقط یه غول وصله پینه شده تو ذهن آدم میاد که نهایتا یه رمان گوتیک خوب باشه و لابد دست مایه‌ای بوده برای ترسوندن بچه‌های اون زمان ولی وقتی عنوان «پرومته مدرن» رو میشنویم شاخک‌های آدم تیز میشه. منم کتاب رو به خاطر عنوان فرعیش خوندم.
اولا باید دقت کرد که فرانکنشتاین اسم خالق اون هیولاست نه اسم خود هیولای داستان و پرومته مدرن هم اطلاق به اون scientist (دانشمند) میشه و نه باز اون هیولا. 
با این دقت میشه سراغ داستان رفت. آقای فرانکنشتاین در کالج با علوم جدید مخصوصا شیمی مواجه میشه و خودش رو به صورت دیوانه‌واری وقف این علوم میکنه. بعد از چندی به راز حیات پی میبره و تصمیم میگیره خودش موجودی خلق کنه و کل داستان شرح همین خلق و ما وقع بعدشه.
 مری شلی تو دوره‌ای این داستان رو نوشته که قدرت علوم جدید مخصوصا علوم تجربی داشت هویدا میشد و بشر به نوعی داشت به ورطه جنون میرسید. مثلا یه نمونه از این جنون رو میشه تو شخصیت بازارف رمان پدران و پسران تورگینیف دید. به نوعی میشه رمان فرانکنشتاین رو اخطاری به انسان مدرن دید که اگر انسان بخواد پا جای پای خدایان بذاره و به اصطلاح پرومته بازی در بیاره نهایتا به رنج پرومته هم گرفتار خواهد شد و این رنج تا دم مرگ گریبان انسان رو خواهد گرفت که خطابه آخر هیولا خطاب به جسد فرانکنشتاین هم به نوعی این مفهوم رو میرسونه.
          
شراره پسندید.
            آخرین کتابی که تموم شدنش انقدر ناراحتم کرد یادم نیست. «یک مهمانی، یک رقص» احتمالا همیشه با من می‌مونه چون اتفاقات چندماه اخیر زندگی رو لابلای صفحاتش دفن کردم و شب‌های سخت‌ رو تونستم با داستان‌هاش، سالم رد کنم.‌
 کتاب رو اگر چند سال زودتر می‌خوندم قطعا انقدر باهاش حال نمی‌کردم. این در‌هم‌آمیختنی که فضای زندگی روزمره با نمودهای دینی و اعتقادات کاراکترهاش توی این کتاب داره، برای مایی که درام داستانیمون با فرهنگ دینی هیچ‌وقت درست جمع نشده و همیشه داستان‌های گل‌درشت آزارمون داده مثل یک معجزه‌ست. 
دوست داشتم وقت بود و خیلی خیلی بیشتر درموردش می‌نوشتم. در مورد دنیاسازی‌اش. که چطور داستان‌هایی که جغرافیایشان از روسیه تا لهستان و آمریکا می‌روند، انقدر دنیاهایی شبیه به هم دارند. یا در مورد شباهتش. که چقدر مسائل مشترکی بین یک خانواده یهودی و بک خانواده مسلمان وجود دارد.
پ.ن: ترجمه‌ی خوب واقعا نجات‌دهنده‌ست. بعضی داستان‌های کتاب پره از مراسم‌های عجیب و غریب یهودی‌ها و کلمات تخصصی مربوط به فرهنگشون اما نثر قوی یک‌جوری آدم رو همراه می‌کنه که اصلا احساس غریبگی بهش دست نمیده. 
          
شراره پسندید.
شراره پسندید.
شراره پسندید.
            کتابی که ذره ذره وجود شما را می بلعد.
کیرکگارد متفکر عجیبی است؛ شاید همه اگزیستانسیالیست ها عجیب باشند، از این نظر که در حالت معمول به دشواری یک صفحه از متن کتب آنها را میفهمید اما اگر در دغدغه انها را دریابید و به هم سخنی با آنان برسید دوست شما خواهند بود.
کیرکگارد در این کتاب بر اهمیت تکرار تاکید میکند.آنچه زندگی را معنی میبخشد و از دام نومیدی یا تفنن زیباشناسانه می رهاند تکرار است. وی تکرار را در مقابل مفهوم تذکار (یادآوری) قرار میدهد تا بدین واسطه اختلاف خویش با سنت افلاطونی را آشکار کند. نزد افلاطون و سقراط همه انسانها استعداد دستیابی به معرفت را دارند اما از آن لزوما بهره نمیگیرند. باید کسی باشد تا با روش مامایی حقیقت را در ذهن شخص بزاید. یادآوری آنچه نزد فرد مخفی و خاموش است کلید دستیابی به حقیقت است. بدین شکل یادآوری تنها ما را به حقیقتی که از پیش موجود است رهنمون میکند اینجاست که کیرکگارد اعتراض میکند.نزد او حقیقت امری ایستا و صلب نیست بلکه امریست نیازمند تکرار. اگر یادآوری متضمن حقیقت است ، تکرار متضمن زندگی است.باید یادآوری  و امید هردو را وانهاد تا با تکرار بر آنچه شایسته است مهر تایید نهاد.
          
شاید منظور از فراموش کند اینه که به گذشته و چیزی که بودن نچسبن و به آینده و چیزی که میخوان بشن توجه کنن...توجه به گذشته ما رو از حال و آینده غافل میکنه...

چقدر از رفتار امپراطور با ژان باتیست، ناراحت شدم واقعا همه چیز عجیبه! چقدر ازش بدم اومد چقدر الکی الکی برادرهاش رو حاکم اسپانیا و کلی سرزمین دیگه کرد 😐 "برای هر ملتی امکان ترقی هست به شرط اینکه گذشته‌ی عظیمش را فراموش کند" آخر این جمله نباید فعل 'نکند' باشد؟🤔