بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

رعنا حشمتی

@Rana

122 دنبال شده

479 دنبال کننده

                      
                    
ranaandbooks
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                خوندن کتاب برام سخت بود. البته که فکر می‌کنم برای همه سخت باشه از خشونت خانگی خوندن. :(
اما چقدر سارا کروسان و این شعرهای آزادش رو دوست دارم و هرچی ازش خوندم جالب بود. چقدر موضوعات خاصی رو انتخاب کرده...
اولش که کتاب رو شروع می‌کنید ممکنه سخت باشه فهمیدنش. با خودتون می‌گین چی شد؟ کی چیه؟
اما کم‌کم که پیش می‌ره همه چیز آشکار می‌شه...


ادامه یادداشت همه داستان رو فاش می‌کنه و اگه نمی‌خواید، نخونید:
🔻🔻🔻
 آلیسون دختریه که با خشونت خانگی درگیره. پدرش اذیتش می‌کنه. چون مادرش بعد از زایمان از دنیا رفته و پدرش ناخودآگاه یا خودآگاه آلیسون رو مقصر می‌دونه. باهاش بدرفتاری می‌کنه. بهش محبتی نمی‌کنه. یه جا آلیسون میگه هیچ وقت تا حالا کسی بوسش نکرده. نامادریش چند باری بغلش کرده... اما هیچ کس تا حالا نبوسیدتش. می‌تونید تصور کنید؟
و بعد از یه سری که دیگه پدرش خشونت خیلی زیادی از خودش نشون میده، و نامادریش هم چند وقتیه که رفته، از خونه فرار می‌کنه و بعد از مقداری سرگردونی، به خونه مارلا می‌رسه. مارلا، یه خانم حدودا ۷۰، ۷۵ ساله‌ست که بیماری دیمنشیا داره. همه چیز رو فراموش می‌کنه. تو ذهن خودش جوونه و تو خونه پدریش زندگی می‌کنه. قبلا رقصنده بوده و الان هم عاشق رقصه. دخترش رو از دست داده و حتی این رو هم یادش نیست. هی سراغش رو می‌گیره. اما خیلی شیرینه. و آلیسونی که به خونه‌ش پناه آورده رو به اسم تافی می‌شناسه. تافی‌ای که قبلا دوستش بوده... و ترکش کرده. و آلیسون هم انگاری سعی می‌کنه خودش رو با این هویت جدید تطبیق بده. سعی می‌کنه تافی باشه. سعی می‌کنه زندگی جدیدی داشته باشه. و اونقدری اونجا می‌مونه تا آروم بشه. تا بتونه درمورد بلایی که سر صورتش اومده حرف بزنه. و بعد از این که درموردش حرف می‌زنه... بالاخره توانایی این رو پیدا می‌کنه که گوشیش رو روشن کنه. که تماس‌های پدرش و کلی‌آن رو جواب بده. که ببینتشون. حرفاش رو به پدرش بزنه... و بالاخره مدرسه بره.
🔺🔺🔺

اما... اما چی بگم.
خارج شدن از رابطه‌ای که داری درونش آسیب می‌بینی خیلی سخته. خیلی سخته چون خودت به مرور فکر می‌کنی که مستحق اون رفتاری. و چطور می‌خوای چیزی جز این رو فکر کنی؟ چطور به نتیجه متفاوتی برسی...؟
به همه اون کسایی که این شهامت رو دارن، افتخار می‌کنم. ❤
        
                تس... آخ تسی عزیز من.
نمی‌دونم در مورد این کتاب چطور بنویسم... مرورهای خوبی ازش در همینجا خوندم و نمی‌دونم چه چیزی می‌تونم بهشون اضافه کنم.
شرح، یا خلاصه‌ای از داستان رو که هرجا سرچ کنید یا نگاهی بندازین سریع پیدا می‌کنید...  ولی خلاصه‌ش رو در این زیر می‌گم و بعد احساسات خودم رو شرح می‌دم و اگه نمی‌خواین براتون اسپویل شه، چیزهای داخل این مثلث‌ها رو نخونید و ادامه بدین.


🔻🔻🔻
 خطر فاش شدن همهٔ داستان:

تس، دختر شانزده ساله‌ای که در جنگل بهش تجاوز می‌شه، اونم توسط کسی که فامیلی اصلی تس رو دزدیده. الک دوربرویل. بعد بچه‌ای به دنیا میاره، بچه‌اش می‌میره، بدبخت و بیچاره‌ست و همه‌ش کار می‌کنه، در این بین عاشق کسی میشه به اسم انجل کلر. انجل هم عاشق و شیفته تس شده. ازدواج می‌کنن و وقتی تس به انجل میگه که این اتفاق‌ها برام افتاده، انجل ولش می‌کنه می‌ره برزیل. تس هم بیچاره‌تر از قبل میشه و هی بیشتر و بیشتر کار می‌کنه تا بلکه بتونه خانواده‌اش رو از وضعی که دارن نجات بده. در این بین الک دوباره برمی‌گرده. هی اذیتش می‌کنه و بهش می‌گه من خانواده‌ات رو تامین می‌کنم، تو بیا با من باش. تس هم بعد کمی مقاومت قبول می‌کنه و می‌ره باهاش. بعد انجل سر عقل میاد و برمی‌گرده. و وقتی میاد پیش تس... تس هم دیوونه میشه و میزنه الک رو می‌کشه و با انجل فرار می‌کنن... چند روزی با هم خوشن تا اینکه پلیس تس رو پیدا می‌کنه و می‌بره اعدام می‌کنه.
🔺🔺🔺

خب... از نظر خط داستانی این همهٔ داستان بود... اما کتاب... اما کتاب فقط این نیست.  هزاران هزار نماد و راز و تلمیح‌های دینی و ادبی داره که اصلا مغز آدم سوت می‌کشه و من اصلا نمی‌تونم به خودم اطمینان داشته باشم که حتی نصفش رو درست و حسابی فهمیده باشم. برای همین پسگفتار کتاب خیلی کمک‌کننده خواهد بود برای درک بیشترش. و بعد..
بعد می‌رسیم به بخش همدلانه کتاب. بخشی که من چقدر می‌تونستم خودم رو جای شخصیت‌های کتاب بذارم. چقدر بهشون احساس نزدیکی کنم و اونا چقدر خاکستری بودن... چقدر واقعی بودن... چقدر آدم در غم و اضطراب غوطه می‌خورد... یه جاهایی از داستان، حس می‌کردم تب دارم. تب دارم و هذیون می‌گم و به خودم می پیچیدم... امان از این قلم گیرا واقعا.
نکته جالب دیگه کتاب برای من این بود که توماس هاردی، به عنوان یه مرد قرن نوزدهمی، چقدر امروزی فکر می‌کرده. چقدر نقش آموزش رو مهم می‌دونسته. چقدر سرزنش نمی‌کنه. چقدر درک خوبی از احساسات زنانه شخصیتش داشته. و چقدر عجیبه که برای داستانش یه مرد نجات‌دهنده خلق نکرده... خیلی جالب و تاثر برانگیز بود برام این موضوع.

خلاصه اگر داستان کلاسیک جذابی می‌خواین که زمینه‌هایی اجتماعی هم داشته باشه و حجمی از نماد و اسطوره و غم و غصه؛ تس انتخاب خوبیه. اونم با این ترجمه درخشان. ✨
        
                از تلخ‌ترین چیزهایی که تا به حال خونده بودم هم تلخ‌تر بود. برام چیزی بود فرای خیلی چیزها... چیزی بود شبیه حسی که بعد از خوندن آنا کارنینا داشتم. همونقدر درهم پیچیده.
و جنس تلخیش، شبیه بقیه داستان‌های غمگین نبود. که آدم باهاشون راحت گریه کنه و بگذره. انگاری بعد از خوندنش حالتی به تو حادث می‌شد. عوض می‌شدی. متفاوت با آدمی که قبلا بودی. اشک توی چشمات خشک می‌شد. قلبت مچاله می‌شد.
نمی‌دونم. شاید هم برای شما اینطور نبوده باشه. شاید غمی حس نکرده باشید. شاید فقط حرص خوردین از دست مونیک. که در اون صورت بهتون حسودی می‌کنم. غبطه می‌خورم که اینقدر قوی هستین. حسودی می‌کنم که چیزی از جنس این حقارت تجربه نکردین.

----

داستان پلات ساده‌ای داره. مردی به همسرش خیانت می‌کنه. زنه می‌فهمه، و باقی ماجرا.
اما... اما اینجا ما وارد بحث جالب مهارت نویسنده می‌شیم. نویسنده‌ای که اونقدر مهارت داره که تو رو وادار به تجربه احساس‌هایی کنه که تا به حال تجربه‌شون نکردی. کاملا حس کنی. یه جوری باشه که انگار همهٔ این‌هایی که خوندی همه سرگذشت زندگی خودت بوده. انگار تو بودی که این‌ها رو نوشتی. انگار می‌تونی باور کنی داستان دقیقا در همین ۶ماه گذشته برات اتفاق افتاده. و هرروز توی دفترت این یادداشت‌ها رو نوشتی.

----

مقدار زیادی از کتاب رو درحال پیاده‌روی در بلوار کشاورز خوندمش و بعد در دفتر دبیران مدرسه تمومش کردم. اونجا،‌ تو مدرسه‌ای که قبلا خودم دانش‌آموز بودم، حالا بعد از ده سال، به عنوان معلم،‌ اونجا نشسته بودم، با قلبی شکسته. ترسیده از آینده...

----

بحث بسیار خوبی هم درموردش با بچه‌ها داشتیم. اولش خیلی خیلی پشیمون بودم که همچین چیزی دادم به اون طفل‌های معصوم بخونن. ولی بعد از بحثمون،‌ درمورد وفاداری، دوست‌داشتن، دوست‌داشته‌شدن، و چیزهای دیگه،‌ بار دیگه به معجزهٔ گفت‌وگو ایمان آوردم...

----

دوستش داشتم.
        
                یک اتوپرتره واقعی!
کتاب تک جمله‌هاییه که ادوارد لووه درمورد خودش نوشته. از عادت‌های مختلفش، احساساتش… نمی‌دونم چطوری بگم که چطوریه :)) کتاب عجیب غریبیه و مناسب کسایی که می‌خوان یه چیز متفاوت بخونن. و بعیده «ارزش ادبی» خاصی داشته باشه، اما خب موجود جالبیه این کتاب… با یه حالت بی‌احساس درمورد خودش هی حرف می‌زنه و  شما رو به فکر وامی‌داره که به خودتون فکر کنید. ببینید می‌تونید اینقدر دقیق خودتون رو توصیف کنید؟ اصلا خودتون رو می‌شناسید؟
+ کتاب تقریبا هیچ آغاز و میانه و پایانی نداره. می‌تونی از وسط هر صفحه‌ای شروع به خوندن کنید. که یه جورایی دقیقا شبیه آشنا شدن با یه آدمه. از وسط زندگیش :)

اما ضربهٔ اصلی کتاب برای من یکی از جمله‌های پایانیش بود. خیلی برام عجیب بود که یک نفر اینقدر دقیق همون احساسی رو داشته باشه که من داشتم.
«هر قدر عمر کنم پانزده سالگی وسط زندگی من است.»
یادمه تولد پونزده سالگیم احساس کردم زندگیم نصف شد. برام معنای از نیمه عبور کردن بود ۱۵. اینکه چطور همچین احساسی داشتم رو نمی‌دونم. اما اون موقع فکر می‌کردم شاید سی سال عمر خواهم کرد. و برای همین این احساس رو دارم. هنوز سه چهار سالی مونده که به سی برسم، در نتیجه نمی‌دونم که واقعا بعدشم زنده خواهم بود یا نه، ولی وقتی این جمله رو خوندم، چندین دقیقه مکث کردم، بهش خیره شدم و با خودم گفتم: هرقدر عمر کنم، پانزده سالگی وسط زندگی من است.
        
                نمی‌دونم چی بنویسم درموردش…

پایین خلاصه‌ای از اول‌های داستانه.  اسپویل خاصی نداره، اما اگر حساسیت دارید نخونید.


خوآن سالواتی‌یرا در کودکی زیر اسب لگدکوب می‌شه و بعدش با اینکه زنده می‌مونه، اما دیگه صحبت نمی‌کنه. در دوران بهبودش، دکترش بهش یه جعبه آبرنگ هدیه می‌ده و بعد از اون دیگه همهٔ حرف‌هاشو با نقاشی می‌زنه. فقط زندگیش رو نقاشی می‌کشه.
حالا پس از مرگش، دوتا پسرش به روستا برگشتن، نقاشی رو نگاه می‌کنن و در این بین انگار شناخت جدیدی از پدرشون به دست می‌آرن. نقاشی عظیمی که روی کرباس‌های بزرگی هر سال از زندگی سالواتی‌یرا رو تشکیل می‌ده. انگار زندگی‌نامه‌ای شکل نقاشی. :)
اما یکی از این کرباس‌ها گمشده! یک سال نیست. و راوی میوفته دنبال اون یه طومار نقاشی که جاش خالیه...

سالواتی‌یرا من رو یاد شخصیت اصلی کتاب «ناگهان هوس» می‌انداخت. نمی‌دونم چرا. حسشون شبیه هم بود…🌊
توصیفات بی‌نظیری داشت و غرق شدم توی رودخونه و نقاشی.
خیلی خیلی دلم می‌خواست که این نقاشی عظیم رو می‌دیدم و نمی‌دونم داستان واقعیت داره یا نه. باید یه کم تحقیقات کنم. :))
توی نوشته‌ها انگار رنگ‌ها رو می‌دیدم و دلم می‌خواد ببینم چقدر تصوراتم درست بوده!

پ.ن: فکر می‌کردم طرح جلد یه نقاشی آرژانتینیه، اما متوجه شدم که برای همین کتاب طراحی شده و کار آقای سیامک پورجباره. خیلی خفن بود. و خیلی مناسب حال و فضای کتاب. خوشم اومد.
        

باشگاه‌ها

نمایش همه

زنگ تماشا جونیور

10 عضو

رقابت کوهستانی

دورۀ فعال

زنگ تماشا سینیور

4 عضو

سال بلوا

دورۀ فعال

باشگاه کارآگاهان

323 عضو

پستچی همیشه دو بار زنگ می زند

دورۀ فعال

لیست‌های کتاب

بچه های سبزبی دوز و کلکسال گمشده ی خوآن سالواتی یرا

برج بابل

21 کتاب

واقعا عاشق تک تک تصویرسازی‌های این مجموعه‌ام. 🥲 و چندتاییش رو هم خوندم و دوست داشتم. :) دلم می‌خوادشون. 😩 در مقدمه کتاب‌ها در شرح اینکه چرا به نام برج بابل نامیده می‌شن نوشته شده: گفته‌اند تشتت و افتراق زبانْ عقوبت آدمیان بوده است؛ و ترجمه تلاش برای رسیدن به آن زبان وفاق، زبان هم‌دلی، زبان کامل و بی‌نقص، زبان آدم و حوا، زبان بهشت. «برج بابل» حالا نماد ناسوتی و ازدست‌رفتهٔ آن لغت تنها، آن زبان یگانه، زبان هم‌دلی انسان‌هاست. مجموعه کتاب‌های «برج بابل» شاید تلاش ما در بزرگداشت هم‌دلی از راه هم‌زبانی است: رمانک‌ها یا داستان‌های بلندی که در غرب به آن‌ها «نوولا» می‌گویند، از قضا بسیاری از آثار ادبیات مدرن جهان در چنین قطع و قالبی نوشته شده‌اند؛ آثاری که هرچند با معیار کمی تعداد صفحه و لغت دسته‌بندی می‌شوند، در اشکال سنجیده و پروردهٔ خود هیچ کم از رمان ندارد. در طبقه‌بندی این مجموعه، مناطق جغرافیایی را معیار خود قرار داده‌ایم و به شکلی نمادین، نام یکی از شخصیت‌های داستانی به‌یادماندنی آن اقلیم را بر پیشانی هر دسته نهاده‌ایم؛ مانند «شوایک» برای ادبیات اروپای شرقی و «رمدیوس» برای ادبیات امریکای لاتین. آثار ایرانی این بخش در مجموعه‌ای به نام «هزاردستان» ارائه می‌شود. این کتاب‌ها را می‌توان در مجال یک سفر کوتاه، یک اتراق، یک تعطیلات آخر هفته خواند و به تاریخ و ذهن زبان مردمان سرزمین‌های دیگر راه برد. در این سفرهای کوتاه به بهشتِ زبان،‌ همراه‌مان شوید.

فعالیت‌ها

            معمولا کتاب هایی که درباره ابژه کتاب خوندن و نفس کتاب هاست خیلی میتونه حال آدم رو خوب کنه... این ژانر کلا دلبره مخصوصا واسه آدم هایی که کرم کتاب هستن و عاشق بوی کتاب هان...کسانی که وقتی از جلوی کتاب فروشی رد میشن وسوسه میشن برن توی کتابفروشی
آدم هایی که وقتی بیکار میشن دوست دارن کتاب هاشون رو نگاه کنن بردارن ورق بزنن... 
آدم هایی که حتی یک کتابی رو اینقد دوست دارن که دلشون نیاد بخونن تا یه وقت تموم نشه...
کتاب درباره یک شخصیتی یه که با کتاب زندگی میکنه ، عاشق کتاب خوندنه ... هرچی پول داره رو صرف کتاب خریدن میکنه...
جای جای کتاب رو میشه باهاش همذات پنداری کرد و گفت عه ! دقیقا مثل من...منم همینکار رو میکنم...
کتاب درباره سرنوشت کتاب هاست...کتاب هایی که گاهی سرنوشت بعضی از آدم ها رو تغییر میده...مثل شخصی که چند جلد کتاب ریخت رو سرش و نصف بدنش فلج شد...
مثل خود من که با چند تا کتاب افتادم تو دام عاشقی کردن با کتاب ها...
خود کتاب و کتاب خوندن برای من جذابه... من عاشق کتاب خریدنم...عاشق ورق زدن کتاب هام و البته چقد حیف که به خاطر اوضاع مالی بد دیگه نمیتونم کتاب بخرم و یا اگر بخرم عذاب وجدانش ولم نمیکنه...
آهای بهخوانی ها ! اگر هنوز میتونید کتاب بخرید ، اینو بدونید که شدیدا بهتون حسودیم میشه.

۳ ستاره دادم واسه ترجمه نه چندان دلچسبش که لذت کتاب رو حیف و میل کرد. ای کاش مترجم کمی راحت تر ترجمه میکرد و نثر سبک تر و دلنشین تری رو انتخاب میکرد تا لذت مون از کتاب صد چندان میشد...
کتاب سبک و کوچیکه و راحت در یک نشست خونده میشه. 
          
                بسم الله

بهار سال ۱۹۹۸، بلوما لنون در یکی از کتاب‌فروشی‌های ناحیه سوهو نسخه قدیمی اشعار امیلی دیکنسون را خرید و تازه به قرائت شعر دوم رسیده بود که، در نبش اولین خیابان، ماشین او را زیر گرفت.

داستان این‌گونه آغاز می‌شود. مرگ یک کتابخوان...

پس کتاب می‌تواند انسان را بکشد...
این جمله را در نظر بگیرید.
جمله‌ای که در بزرگ‌داشت بلوما یکی از اساتید دانشگاهی، که با او همکار بود، همین جمله را به شکلی دیگر بیان کرد: بلوما زندگی خود را وقف ادبیات کرد بی‌آنکه بداند ادبیات جان‌اش را خواهد گرفت.

داستان ادامه پیدا می‌کند و بسته‌ای عجیب محتوی کتابی عجیب‌تر برای بلوما (بعد از مرگش) می‌رسد و حالا این همکار اوست که با دیدن این کتاب و نوشته‌ای از بلوما بر صفحه نخست آن، وارد دنیای جدیدی از افرادی کتاب‌خوان‌ می‌شود، گویی که دری باز می‌شود و باز درب های دیگری در پشت درب قبلی منتظر ماست، تا برویم و بازشان کنیم و ببینیم تقدیر برای ما پشت هر درب چه به ودیعه گذاشته است.

یکی از کتاب‌خوان‌ها دلگادو و دیگری براوئر، با آیین های متفاوتی به ستایش کتاب می‌پردازند. یکی اهل آرایش و نظاره به کتاب است و بوییدن و رقصیدن با آن، دیگری اما مسلکش خیابانی است و بی‌ریا. او به دنبال تسلط بر کتاب است و تعاملش با آن، در عین حال که سعی دارد تعاملی عاشقانه باشد اما همراه با نوعی بیماری است. در جایی می‌خواندم که بیمارانی هستند به نام کانیبال‌ها. آن‌ها مردمانی هستند که گوشت یا اعضای داخلی بدن انسان را می‌خورند، گاهی برای رفع گرسنگی، گاهی برای بزرگداشت و گاهی برای انتقام. آری او شبیه آنهاست. ادامه داستان کتاب، دقیقا از همین خوی او آغاز می‌شود، او که در انتها دست به انتحار می‌زند...

اما درباره خانه کاغذی...
کتاب ۷۶ صفحه‌ای که اگر بخواهی درباره اش صحبت کنی کتاب‌های قطوری باید پیرامونش نگاشته شود، نشان از عمق نویسنده خود دارد.
عجیب است این حجم از اختصار و ایجاز در این کتاب، شاید بتوانم بگویم که سخنم، تنها یک بعد از ابعاد چندین گانه کتاب می‌تواند باشد.
پس تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

🌱سرو کارم به دن کیشوت افتاده بود، البته دن کیشوتی دامن‌پوش که هر روز صبح، هنوز بیدار نشده، با چشمان خواب‌آلود بر زین اسبش می‌پرید و به پهلوهای حیوان مهمیز می‌کوفت تا چهارنعل به جنگ آسیاب‌های بادی دوردست و‌ روزمره برود. زندگی‌ام را بدل به بلبشویی همیشگی کرده و از این طریق به آن معنا داده بود. ✨پ.ن: دوست داشتم این تیکه‌شو😂😂