نرگس نقشی

نرگس نقشی

@Narges.Naghshi

27 دنبال شده

35 دنبال کننده

            با کلمه‌ها فرار نکنیم؟
          

یادداشت‌ها

        "با اینیکی دیگه گریه نمی کنم". 
هر جستار این کتاب مرا به جاهای بدی از زندگی‌ام و خودم می‌برد. روزهای بیماری مامان، روزهای سخت چندسال اخیر خواهرم، روزهای سخت و دلهره آور علیرضا که خودش با قیافه مغرورش نیشخند می‌زد که "چیزی نیست بابا تو ام دراما می‌کنی".
من با هر روایت یکبار تکه پاره‌هایم را از روی زمین جمع کردم و رفتم سراغ روایت بعدی.
استادمان می‌گفت جستار روایی باید بی‌طرف باشد. جستاری که بخواهد پند و اندرز بدهد خوب نیست. آدم‌های این کتاب هم سعی کرده‌اند خودشان باشند. برای همین هر کلمه درست آن‌جایی اصابت می‌کند که باید.
جواب این سئوال که "خب، حالا باید به چه نتیجه‌ای برسیم درباره مراقب‌ها بعد از شنیدن روایت‌شون؟" یکی از مهمترین جواب‌هاست که برای آن لازم است ساعت‌ها حرف بزنیم.
اما قبلش یک وانت از این کتاب بخرید و کف دست هر کسی که دیدید بگذارید. هم برای اینکه رنج خودش را به‌عنوان مراقب به رسمیت بشناسد، هم برای اینکه بداند، رنج انسان‌ها متفاوت است و محترم.
      

31

        همسر همواره پای لپ تاپم کله‌اش را از لای لپ تاپ بیرون آورد و گفت "دوست دارم بدونم نویسنده‌ها چطور به ایده‌هاشون می‌رسن، این کتابی که می‌خونی راجع به همینه دیگه؟". قبل از اینکه کله‌اش را دوباره ببرد توی لپ تاپش عارض شدم که خیر قربان! این کتاب برای هر کسی‌ است که در کارش لازم است کلمه‌ها را از روی هوا جمع کند و مدون کند و تحویل بدهد.
در حین خواندن این کتاب خودم هم فکر کردم کجاها ایده به ذهنم می‌رسد. دیدم  عموما ایده در مکان خاصی به ذهنم نمی‌رسد! شاید هم یکی از جستارها درست باشد که می‌گفت هیچ دو زمان و مکانی در دنیا شبیه هم نیست. شبیه به همان مثل سوفسطاییان که دو بار و پا و رود و این حرف‌ها.
شاید روزی ۱۰ بار جلوی پنجره قدی اتاق کارمان قدم بزنم، اما یکبار فقط جلوی آن پنجره ایده پروژه به ذهنم رسیده و گذاشتمش در صف پروپوزال‌ها.
یک ایده در آسانسور، یک ایده در بی آر تی، یک ایده در محل کار همسر و بیشتر ایده‌ها موقع خواب روی تخت به ذهنم رسیده.
البته شاید اگر این کتاب نبود، هیچوقت نمی‌گشتم ببینم ایده برای من هم مکان دارد یا نه. که متاسفانه باید در آخر کتاب جستار کوتاه خودم را اضافه کنم که " مکان ایده برای من وجود دارد، اما حقیقی نیست! یک جای آزاد و رها در مغزم، چیزی شبیه منطقه الفراغ صدر مثلا. فکرها که در مسیر دریا راه می‌افتند، یک جایی می‌رسند به دریا. آنجا جاییست در ذهن من که به ایده نزدیک می‌شویم"
.
عکس مسیری‌ست که سفید رود به دریاچه خزر می‌ریزد.

      

27

        دراز کشیده بودیم در ساحل قرم و داشتم این کتاب را می‌خواندم. یک لحظه کتاب را بستم و بلند شدم دور و برم را نگاه کردم. زن‌های عرب زیادی در ساحل قدم می‌زدند. زن عرب خاورمیانه!
"زن عرب خاورمیانه" یک داستان دو کلمه‌ای عمیق و ساده است. پر از زخم‌هایی در روح و در جسمش، یادگار جنگ‌ها و سرکوب‌ها. زن خاورمیانه باید با محدودیت‌هایی بجنگد که از فرط تکرار منطق شده‌اند، و با جنگی کنار بیاید که هیچ نقشی در آن نداشته است.
کتاب در  یکی از خانه‌های ویلایی مسقط روایت می‌شود. برعکس خلاصه کتاب، من آن را تلاقی زن عرب و زن آفریقایی نمی‌دانم. بنظرم یکی از خود ماست و نویسنده دقیق همه اضطراب‌ها و حال ناخوش زنی را تصویر کرده که با رفتنش از عمان و تحصیل در مصر مورد تقبیح خانواده و با ازدواجش با مردی که یک رگه آفریقایی دارد مورد طرد آن‌ها قرار گرفته.
عجیب است اما من در حین خواندن کتاب به "ظلم زنان عرب علیه مهاجرین" فکر نمی‌کردم. به جنگ، انقلاب آفریقا و چیزی به‌عنوان بازار برده فروش‌ها فکر می‌کردم. به اینکه دستاورد نصفه‌ نیمه ما از "حقوق بشر" چه راه طول و درازی را آمده و انگار هیچوقت نرسیده. 
حس خواندنش شبیه به حس خواندن چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم یا دیدن به همین سادگی بود. یک روایت زنانه از رنج‌های پنهان زن، در خاورمیانه!
آغشته به اشک، آعشته به خون...
      

3

        هند جای عجیبی است.
ببر سفید همسفر من در قطارهای یک سفر سخت ۱۱ روزه در ۴ شهر و سه ایالت هندوستان بود. هند جادویی در خودش دارد که احتمالا هیچکس هنوز کشفش نکرده است. چیزی که موقع خداحافظی آدم از خودش می‌پرسد این چه بود که مرا اینجا نگهداشت و هنوز هم دلم نمی‌آید بروم؟
ببر سفید پاسخ بخش مهمی از این جادو بود: مردم. فاصله طبقاتی شاید از پشت شیشه‌های اتوبوس‌ لاکچری توریست‌ها به چشم نیاید، اما با یک قدم زدن ساده در خیابان‌های دهلی واضح‌ترین خصلت این مردم است. مردمی که همیشه از همه چیز راضی هستند و بالرام، ظاهرا تنها کسی‌است که از این رضایت خسته می‌شود!
بالرام برای من جامعه‌ای از هند بود که نتوانسته بودم ببینم. جایی از هند را نشان داد که چشم‌هایم هرگز نمی‌دید و پا به پای داستانی که روایت کرد، غصه خوردم.
چند صفحه آخر ببر سفید را در فضای اشتراکی بالکن هاستل اودایپور خواندم. باد آرامی از سمت دریاچه پیچولا می‌آمد و لای نخل‌های جلوی بالکن می‌پیچید. نامه آخر بالرام به رییس جمهور خلق چین را تمام کردم، به موج‌های آرام پیچولا خیره شدم و با هر دو هند خداحافظی کردم. هندی که دیده بودم و هندی که خوانده بودم...
      

47

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

بریده‌های کتاب

این کاربر هنوز بریده کتابی ننوشته است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.