مُحیصا

مُحیصا

@Mohisa

161 دنبال شده

439 دنبال کننده

            فانتزی خوانِ رویا پرداز...
جایی برای صحبت درباره ی کتاب های مظلوم🥀🖤


          
https://t.me/Mohisabook2000

یادداشت‌ها

نمایش همه
        اگر از من نظرم را در مورد ثافون بپرسید به شما خواهم گفت ثافون برایم نویسنده ای است که می تواند زهر داستان هایش را مانند نوشدارو در حلقم بریزد و در حالیکه خونابه ی اندوه را بالا می آورم از زهری که نوش جان کردم لذت ببرم.
به یاد دارم که چگونه پس از خواندن سه گانه ی شاهزاده ی مه پیچش داستان، شخصیت پردازی، توصیف فضا و نحوه روایت ثافون را پسندیدم و این نویسنده اسپانیایی کنجکاوی ام را برانگیخت که ناخونکی به آثار دیگرش بزنم.مارینا انتخاب می شود.جمله ی اول را که می خوانم ، چشمانم برقی می زنند. «روزی مارینا به من گفت که ما فقط چیزهایی را به یاد می آوریم که هرگز اتفاق نیفتاده اند. باید ابدیتی بگذرد تا سرانجام به معنای این کلمه ها پی ببرم.» شما را نمیدانم اما از نظر من تعداد نویسنده هایی که تنها جمله ی اول کتاب‌شان بتواند قلاب بیندازد روی ذهنتان و توقعتان را در دم بالا ببرد از آنچه که فکر می کنید کمتر است. طولی نمی کشد که ثافون قلاب روایتش را دور ذهنتان محکم و محکم تر می کند و طوری نگه تان می دارد که توانایی رها شدن از آن را از دست می دهید. ثافون به هنرمندانه ترین شکل ممکن فضای تیره و تار و جادویی بارسلون را توصیف می کند و شما را به دورانی پرتاب می کند که آثار آن را تنها می توانید در لابه لای صفحات زردشده ی کتاب های خاک گرفته ی یک کتابخانه ی فراموش شده بخوانید.راستش را بخواهید شمارش تعداد دفعاتی که به اوسکار(شخصیت اصلی کتاب) حسودی کردم که روزی توانسته در قلعه های متروکه و عمارت های مرموز بارسلون به ماجراجویی برود از دستم در رفته. به راستی چه حس و حال خوبی دارد که در دورانی زندگی کنی که بتوانی در قبرستانی مه گرفته و محکوم به نابودی به دنبال زنی مرموز پوشیده در لباس سیاه بدوی، دوستی را در عمارتی متروکه پیدا کنی و با هم ماجراجویی کنید و پرده از رازهای بسیاری بردارید.
از توصیف ها که بگذریم شخصیت پردازی ثافون مبهوت کننده است.داستان از زبان پسری روایت می شود به نام اوسکار که شخصیت اصلی و مارینا هم دختری است که با او آشنا می شود. شخصیت اوسکار از همان فصول ابتدایی کتاب حول محور مارینا شکل می گیرد. مارینا خورشید داستان ثافون است که سیارات حول محورش می گردند و حیات خود را از او می گیرند. و بدین ترتیب لازم نیست اوسکار چیزی بگوید یا کاری بکند از همان ابتدا شیفتگی او به مارینا مشخص است. پس از آن آرام آرام حوادث یکی پس از دیگری اتفاق می افتد و شخصیت های دیگر می آیند و داستانشان را می گویند و داستان را به انتها پیش می برند.ما معمولا داستان ها را از یک یا نهایت دو زاویه می خوانیم اما ثافون اتفاق واحدی را از دید متفاوت شخصیت هایش بیان می کند‌ و این چیزی است که در این کتاب و کتاب های دیگر ثافون بسیار دوست دارم.
در آخر می خواهم از عشق در کتاب های ثافون بگویم. عشقی که ثافون در داستان هایش به تصویر می کشد مانند عشق های امروزی شل و ول و آب دوغ خیاری نیست(هر چند حیف آب دوغ خیار خوشمزه در یک ظهر تابستان که عشق های امروزی با آن مقایسه شود اما خب) بلکه عمیق، ریشه دار و اصیل است. از آن دست عشق های که آثارش بر روح و جسمت باقی می ماند و وجودت را با گرمایی دلنشین تا ابد گرم نگه می دارد هر چند در بیشتر اوقات با تلخی فراق همراه بوده باشد. عشق هایی که مصداق بارزشان را می توان در آهنگی از جیکوب لی یافت آن جا که می گوید:«هر چیزی که بخواهی می شوم،خاطراتت را برای خودم برمی دارم،اگر افکارم را برداری و دانشم را بدزدی کالبد دیگری پیدا می کنم، باشد که خاطرات و وجدانت را پاک کنم و روی قفسه ی دیگری بگذارم.»
      

61

مُحیصا

مُحیصا

1403/12/21

        با خجالت سمت صندوق کتابفروشی می روم و با ببخشید آرامی سراغ آقای «ت» را می گیرم. آقای «ت» از پای صندوق بلند می شود و می گوید:« خودم هستم.» با تعجب نگاهش می کنم. از آخرین باری که دیده بودمش پیرتر و محاسنش سفید تر شده و برای همین در نگاه اول نشناختمش. تند و سریع احوالپرسی می کنم و می گویم:« ببخشید آخرین باری که اینجا اومدیم بهمون کتاب های خوبی معرفی کردید و گفتین اگه باز هم اومدیم بهمون کتاب معرفی می کنید.میشه یه چند تایی کتاب بهمون معرفی کنین؟» آقای «ت» در خدمتی می گوید و سمت کتاب ها را می رود.خواهرم بابت معرفی کتاب های جنگل و فداکاری مظنونx تشکر می کند و می گوید کتاب دیگری در همین ژانر می شناسد که به اندازه دو کتاب قبلی فوق العاده باشند یا نه؟ و آقای «ت» کتاب دیگری از کیگو هیگاشینو به نام بدخواهی به خواهرم معرفی می کند و به من مثل آب برای شکلات را که می گوید یک رئالیسم جادویی است معرفی می کند. تشکر می کنم و می گویم زیاد اهل خواندن این جور کتاب ها نیستم و آبم با آن ها در یک جوب نمی رود و ترجیح می دهم یک اثر فانتزی یا علمی تخیلی بخوانم. آقای «ت» می گوید:« ولی کتاب خیلی لطیف و خوبیه و هر فصلش با یه رسپی غذا شروع میشه و در عین پیشبرد داستان طرز تهیه غذا رو هم آموزش میده.» شاخک هایم تیز می شوند و با دقت بیشتری به صحبت هایش درباره کتاب گوش می دهم. آقای «ت» می گوید بد نیست که پناهگاه امن خودم که در انحصار آثار فانتزی و علمی تخیلی است در بیایم و طعم ژانرهای دیگر را هم تجربه کنم. خدا را چه دیدی؟! شاید آن قدر دوستش داشتی که رئالیسم جادویی هم شد ژانر مورد علاقه ت. بدم نیامده و کنجکاو شده ام. کتاب را از دستش می قاپم:« باشه برش می دارم، امیدوارم پشیمون نشم.» به خانه که برمی گردم «آب مثل شکلات» را سریع می گذارم در لیست در اسرع وقت خوانده شود. می دانم اگر این کتاب را پیش کتاب های فانتزی و علمی تخیلی ام بگذارم آن قدر از چشمم می افتد که رغبتی به خواندنش پیدا نمی کنم.مگر می شود چشمت به یک اثر فانتزی زیبا بیفتد و مسحورش نشوی و بخواهی یک کتاب  از نا کجای رئال را جایگزین آن کنی؟
مثل آب برای شکلات را شروع می کنم خوشحالم که روند کندی ندارد و از اصل مطلب شروع می کند تا مانند سیرک شبانه دق م ندهد😂
مثل آب برای شکلات یک رئالیسم جادویی مکزیکی است(باور کنید تا قبل از خوندن این کتاب اگه می گفتن مکزیک یاد انیمیشن کوکو و دنیای مردگانش و اون صورت های نقاشی شده و موسیقی می افتادم چون پیش زمینه دیگه ای از این کشور ندارم😂)
چیزی نمی گذرد که در داستان گم می شوم.آغاز هر فصل نه تنها خلاقانه با یک رسپی غذا شروع می شود بلکه نویسنده در جریان داستان به گونه ای رویایی نشان می دهد تاثیرات غذا بر انسان چگونه می تواند جادویی و قدرتمند باشد و یک دختر چگونه می تواند احساسات مختلف خود مثل عشق، غم، امیدواری ، خوشحالی و ...را در غذا نشان دهد بدون آن که حرف زیادی برای گفتن داشته باشد.☺️
در ادامه سرنوشت تیتا و انتخاب هایی که خواهد داشت باعث کنجکاویم می شود. من فکر می کنم لورا اسکوئیل می خواهد در مثل آب برای شکلات نشان دهد که سنت های غلط چگونه باعث انحطاط اخلاقی و نابودی زندگی نه تنها یک نفر بلکه مجموعه ای از افراد و حتی یک خانواده می شود و چگونه بر نسل ها تاثیر می گذارد. سنت هایی که مثل پیچ های امین الدوله دورمان می پیچند و زهرشان را به رگ و پی وجودمان تزریق می کنند.( من از این داستان یاد گرفتم که باید با سنت های غلط جامعه هر چند که ریشه دارن و مثل زالو دارن خون مونو می مَکن مبارزه کنم. چون میدون دادن بیشتر به این سنت ها نه تنها باعث بدبختی خودمون بلکه باعث بدبختی افراد دور و برمون هم میشه.)
همچین مثل آب برای شکلات را می توان تقابل بین دو نوع عشق( عشق توفانی و آتشینی که به یک باره وجودت را شعله ور می کند و عشقی که آرام آرام در وجودت شکل می گیرد و حرارتش تا زمانی که زنده ای باقی می ماند) دانست.
در تمام طول داستان از دست حماقت های تیتا، بی مسئولیتی پدرو، حسادت روسورا و سنگدلی ماما النا حرص خوردم و آن ها را افرادی با مغزهای کوچک زنگ زده خطاب می کردم😂
مثل آب برای شکلات داستانی بود که به مبارزه با ویژگی های و خط قرمز های اخلاقی درون ذهنم برخاست و از این جهت توی ذوقم زد. اما بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که زندگی یک انسان می تواند پر از انتخاب هایی اشتباه از نظر من و درست برای بقیه(مثل تیتا) باشد. مهم این است که به این نتیجه برسیم که در نهایت باید با عواقب تصمیم هایمان کنار بیاییم و بپذیریم شان باز هم درست مثل تیتا.
در پایان نمی توانم بگویم مثل آب برای شکلات را به عنوان یک تجربه جدید دوست نداشتم. چون احساسی که به من منتقل کرد متفاوت از سایر احساساتی بود که کتاب های فانتزی به من انتقال می دادند.(با این حال هیچی کتاب های فانتزی عزیزم نمیشه)
      

67

مُحیصا

مُحیصا

1403/12/17

        کتاب را می بندم و انگشتانم ناخودآگاه شقیقه های دردمندم را فشار می دهد. و با صدای بلند می گویم:« آخیششش، بالاخره تمومش کردم.اَه چی بود تموم نمی شد!؟ حیف. حیف همچین فضاسازی که تو یه وضعیت ضعیف قرار گرفت و نابود شد.» 
اگر از من بپرسید که چرا سیرک شبانه را دوست نداشتی؟ رو به روی تان چهار زانو می نشینم، انگشت اشاره ام را روی بینی ام می کشم تا جای خالی عینک نداشته ام را تنظیم کنم. دلم می خواهد با ژست یک منتقد ادبی دلایلم را برایتان شرح دهم اما آنقدر دلم از دست کتاب شرحه شرحه شده و به خونریزی افتاده که تمام این ادا و اصول ها را کنار می گذارم و نفس می گیرم و تند و تند شروع می کنم به حرف زدن:« ببین اوایل که سیرک شبانه رو می خوندم داشتم لذت می بردم. چرا؟ چون نویسنده فضای واقعا جادویی رو خلق کرده بود. مثلا تو کاراوال(که اونم سیرک داشت) توصیفات راجب دنیای کاراوال خیلی سربسته و کوتاه بود و اون حس جادویی بودن، مبهم بودن،مرموز بودن و.. بهت القا نمی کرد. اما تو سیرک شبانه تو قدم به قدم با نویسنده همراه می شی ، آروم آروم دنیای لو سیرک دو رو( اسم سیرکه س) برات ساخته میشه، داخل چادر های هر سیرک می ری و از عجایبش شگفت زده میشی و ...» با یادآوری  دنیاپردازی سیرک شبانه لبخند گَل و گشادی که وسعتش به یقین بیشتر از لو سیرک دو رو است صورتم را می پوشاند، اما نقاط ضعف سیرک شبانه باعث عصبانیتم می شود  و دوست عزیزم به یقین اگر در کنار من بودی صورت برافروخته و ابروهای درهم و برهمم را می دیدی و صدای بالارفته را می شنیدی که می گفت:« امااااا امااااا همه چیز که دنیاپردازی نیست...
روند کتاب بیش از حد آروم بود اصلا باورت میشه من سیصد و خرده ای صفحه داشتم توصیف سیرک می خوندم؟اونم بدون روند خوب و مناسب، بدون شخصیت پردازی معقول؟! وایسا ببین من خودم کتاب با روند آروم خوندم که فوق العاده بود ولی در عین حال که روند آرومی داشته همزمان داستان هم پیش می رفته. اما سیرک شبانه جوری بود که تو داشتی فقط توصیف می خوندی خب ینی چی ؟ پس داستان چی میشه؟( داستان از نظر من یه خط صاف بدون ،تاکید می کنم بدون فراز و نشیب بود)  وای وایییی شخصیت ها زیاد بودن اما شخصیت پردازی خیلی ضعیف بود.  روابط بین شخصیت ها رو که نگم برات‌. ببین یه تیکه اش بود که مارکو( شخصیت اصلی پسر) رفت با یه دختری و ازش خوشت اومد و زمینه عشق و عاشقی و اینا ( حالا تو بگو رومنس) فراهم شد. بعد می دونی در عرض چند فصل چی شد؟ هیچی بدون دلیل از دختره دیگه خوشش نیومد و از سلیا خوشش اومد(اسم شخصیت اصلی دختر). من یه لحظه فکر کردم نکنه چون روزه م و گیج شده م   چند تا فصل و جا انداختم؟ رومنس کتاب که خیلی روی مخم بود. اصلا نمی فهمیدمش، اصلا درکش نکردم. اصلا نتونستم باهاش ارتباط بگیرم و از اون دسته رومنسی باشه که به یاد موندنی و لطیف باشه. خیلی سهلُ الشُلَکی بود.»  حتی اکنون نیز که راجبش می نویسم حس و حالی دارم شبیه به وقتی که پسر تخس همسایه برای در آوردن لجمان سکه ای را روی شیشه می کشید و با لذتی وافر به اعصابمان خط می انداخت. نفس می گیرم و ادامه درد و دلم را برایت می گویم:« یکی از کارهایی که کتاب انجام میده ایجاد احساسه. اینکه نویسنده بتونه کاری کنه تو با ناراحتی شخصیت ها شاد و با غمشون غمگین بشی اوج هنر و هنرمندیه‌‌. بعد تو تقریبا اواخر این کتاب ( نمی دانم بعد از این همه بدگویی باید اسم کتاب را به زبان بیاورم یا از این به بعد بگویم کتابِ اسمشو نبر) یه شخصیت کلیدی داریم که می میره و دریغ از اینکه من ناراحت بشم یا چیزی. اون صحنه رو دقیقا یادمه.سر اون قسمت خمیازه کشیدم و  بعد از گفتن یه خب که چی کتاب رو بستم و گرفتم خوابیدم.😑 
حتی اواخر کتاب که دیگه مثلا کتاب داشت تموم می شد و همه چی مشخص می شد به جای اینکه هیجان زده بشم، فقط داشتم به خودم التماس می کردم که تمومش کنم و بعد که تموم شد به جای اینکه ناراحت بشم چرا تموم شده و مجبورم همچین دنیایی رو ترک کنم انگار یه بار بزرگ رو از روی دوشم برداشتن و نه تنها از تموم شدنش ناراحت بلکه خوشحال هم بودم و احساس کردم آپولو هوا کردم.»😂
از غرغرهایم درباره ی کتاب که بگذریم از نظرم سیرک شبانه شبیه به اقیانوسی بود به عمق یک سانت. گسترده اما سطحی و بدون عمق. شاید سال ها بعد به عنوان کتابی که موقع خواندنش حرص مرگ شدم به یادش آورم یا شاید ذهن خسته و فلاکت زده ام آن را به زباله دان فراموشی بیندازد. نمی دانم! در پایان از خواننده عزیز این یادداشت  تشکر می کنم که تا پایان این یادداشت را خوانده و به غرغرهایم گوش داده:)
یادت نرود اگر کتاب را خواندی خوشحال می شوم نظرت را برایم بنویسی:) 
      

54

مُحیصا

مُحیصا

1403/12/3

        ماهی بالای درخت رو که می خوندم یکی از دردناک ترین اتفاقات زمان کودکیم برام تداعی شد. از اون جایی که نوشتن باعث رها شدن میشه، می‌خوام در قالب نوشتن یادداشت درباره کتاب اون خاطره رو هم بنویسم. خاطره ای که هنوز جای زخمش خوب نشده. امیدوارم نوشتن راجبش باعث رهاییم از این خاطره بشه.
ماهی بالای درخت که تمام می شود بغضی به اندازه ی یک سیب گنده، شاید هم بزرگ تر از تمام سیب های گنده ی دنیا در گلویم گیر می کند. خاطرات به ذهنم هجوم می آورند و پرت می شوم به دوران ابتدایی ام. زمانی که خانم سین معلم ما بود. هنوز هم پس از گذشت سال های طولانی از آن زمان چهره و تن صدایش را  به وضوح همان روز ها به یاد می آورم. خانم سین معلمی بود لاغر اندام و بلند با چشم هایی نافذ و تن صدایی محکم و قاطع که سرکش ترین دانش آموزان را هم میخکوب می کرد. به یاد می آورم که حتی سایه ی حضورش هم باعث سکوتی وهم آور در فضای کلاس می شد. در یکی از روز ها خانم سین جمله ای را پای تابلو نوشت، رو به بچه های کلاس کرد و گفت:« سعی کنید جمله ی توانا بود هر که دانا بود رو ده بار با خط خوش در دفترتون بنویسید و شنبه  به کلاس بیارید.»‌ 
به خانه که رفتم دفترم را باز کردم و سعی کردم با نهایت دقت و علاقه ای که به خوشنویسی داشتم جمله ی سرمشق را بنویسم. نتیجه از آن چه که فکرش را می کردم بهتر شد. سرمشقی که مرتب و خوانا و با نهایت تلاش دخترکی نه ساله نوشته شده بود.
زنگ آخر روز شنبه خانم سین به ترتیب اسم دانش آموزان را صدا زد و وقتی نوبت به اسم من رسید، دفترم را نشانش دادم. او دفتر را به دقت نگاه کرد بعد اخم هایش را در هم کشید و گفت:« اینا رو خودت نوشتی؟» آب دهانم را قورت دادم و گفتم:« بله خانم کار خودمه.» اخم هایش بیشتر در هم رفت:« راستش رو بگو کی واست اینا نوشته؟» دیگر داشت گریه ام در می آمد. :« خانم باور کنید خودم نوشتم.» ناگهان خانم سین با عصبانیت فریادی کشید و دفترم را به سمت صورتم پرت کرد و گفت:« دروغگو. دروغگو. وسایلت رو جمع کن و از کلاس من گمشو بیرون و تا وقتی نگفتی کی اینا رو نوشته حق نداری پاتو تو این کلاس بذاری.» بهت، خشم و ترس. غوطه ور در میان احساساتی ویران کننده. در میان نگاه سرزنش آمیز همکلاسی هایم و با دستانی لرزان همراه وسایلم تکه های خرد شده قلبم، احساساتم، شخصیتم و در یک کلام تمام روحم را جمع کردم و از کلاس بیرون رفتم. تمام زنگ آخر در راهروی نیمه تاریک بیرون از کلاس درس بی صدا اشک ریختم و به محض به صدا در آمدن صدای زنگ اولین نفری بودم که از مدرسه بیرون آمدم. تمام طول مسیرم تا خانه را که انگار تمامی نداشت با گریه دویدم در حالی که خانم سین در ذهنم مدام فریاد می کشید:« دروغگو، دروغگو.»
این ماجرا را تعریف کردم تا بگویم:« کم نبوده و نیستند دانش آموزانی مانند اَلی که استعداد هایشان نادیده گرفته شد چون متفاوت بودند، متفاوت فکر می کردند و قادر به دیدن دنیا از دریچه ای متفاوت بودند. آیا ندیده اید دانش آموزانی را که استعداد هایشان را نادیده گرفتند چون قادر نبودند جدول ضرب را به خوبی حفظ کنند، کسرهای پیش ساخته را به سرعت حل کنند یا املایی بدون غلط بنویسند؟ در حالی که در بطن وجودشان نویسندگانی توانا، هنرمندانی خلاق و ورزشکارانی لایق نهفته بود که نیازمند هدایت تشویق و همراهی بودند!
من تنهایی اَلی را با تمام وجودم احساس می کردم، اَلی را درک کردم در تمام زمان هایی  که در محاسبات ریاضی سریع نبودم و خودم را سرزنش می کردم.به یاد ندارم تا به حال برای چیزی به جز گرفتن نمره ی کامل در ریاضی، حفظ طوطی وار و سریع مطالب درسی و.... تشویق شده باشم و همین باعث می شد در هنگام خواندن کتاب احساس کنم من هم اَلی هستم و اَلی هم من است. 💔✨
ماهی بالای درخت کتابی است که با زبانی روان، در قالب داستانی ساده و خودمانی به بیان این تفاوت ها در کودکان می پردازد. در ماهی بالای درخت ما با اَلی همراه می شویم و دنیا را از دریچه که او (یک کودک) نگاه می کند نگاه می کنیم. با نگرانی هایش نگران و با شادی هایش شاد می شویم و به یاد می آوریم در کودکی چگونه بودیم و چه زمانی به همراهی نیاز داشتیم. در کتاب با آقای دانی یلز آشنا می شویم و در کنار او یاد می گیریم با کودکان چگونه باشیم. و در پایان همان طور که در پشت جلد کتاب نوشته شده بود ای کاش من هم می توانستم این کتاب را به تمام معلمان،پرورشکاران و والدین بدهم، شاید خواندن این کتاب مقدمه ای باشد برایشان. مقدمه ای برای دنیا را از دریچه کودکان دیدن، مقدمه ای برای درک کودکان متفاوت و مقدمه ای برای آنچه که باید درباره کودکان می دانستیم اما هیچ گاه ندانستیم:)
      

59

مُحیصا

مُحیصا

1403/11/2

        نمی دانم آیا تا به حال سریال مسافران( با بازی رامبد جوان، حمید معجونی، سحر دولت شاهی و...) دیده اید یا خیر؟
مسافران داستان چند آدم فضایی است که به زمین می آید تا انسان ها را بشناسند و درباره آن ها اطلاعاتی بدست آورند.
در یکی از قسمت های مسافران، فرید پس از فهمیدن اینکه آدم فضایی ها می توانند ذهن دیگران را بخوانند از آن ها می خواهد که به او توانایی خواندن افکار دیگران را بدهند و مسافران هم قبول می کنند.
اوایل زندگی برای فرید بهشت بود. او می توانست صدای افکار دیگران را بشنود و از نیت های درونی آن ها با خبر شود. دیگر گرگی نمی توانست لباس میش را بپوشد و او را گول بزند چون جناب گرگ تا به خود می آمد و می خواست لباس میش را به تن کند فرید از قصد او آگاه میشد.
اما از آن جا که هیچ بهشتی در این دنیا دوامی ندارد بهشت فرید هم پس از مدتی شروع به فروپاشی کرد. شنیدن انبوه صدای افکار دیگران نه تنها موهبت نبود، بلکه به نفرینی جهنمی تبدیل شده بود. پس از گذشت زمانی فرید با عجز و لابه از مسافران خواست تا این توانایی نفرین شده را از او بگیرند تا بتوانند با خیال راحت و آسوده به ادامه زندگیش بپردازد حتی اگر بهای خواسته اش گول خوردن از تمام گرگ های دنیا باشد.
حال شاید از خود بپرسید :« خب این فیلم چه ربطی به آشوب روان داره؟»
نکته اش هم دقیقا این جاست. آشوب روان داستان مردمانی است که برای داشتن زندگی بهتر زمین را ترک کرده و در سیاره ای که نام دنیای نو را بر آن گذاشته اند، زندگی می کنند.
چیزی که دنیای نو را خاص و منحصر به فرد می کند این است که در دنیای نو همه صدای افکار یکدیگر را می شنوند، در این سیاره حتی صدای افکار حیوانات نیز شنیده می شود.
پاتریک نِس( نویسنده ی آشوب روان) با بیانی ساده و خودمانی آرام آرام و قدم به قدم تو را همراه تاد هیویت(شخصیت اصلی داستان) با این دنیا آشنا می کند. دنیایی که دنیاپردازی خاصی ندارد😄به گونه ای که در آغاز متوجه تفاوت آن با زمین خودمان نمی شوی.
🥦هشدار: اگر دنیاپردازی های پیچیده و عناصر جادویی سنگین و «ذهن به سختی هضم کن» را می پسندید این کتاب برای شما نیست!😮‍💨
عوضش تا دلتان بخواهد ماجراجویی دارد از نوع ماجراجویی های بزن بکُشی و فرار و البته معما.😂 
شخصیت پردازی هم دلنشین و بامزه است. به خصوص شخصیت پردازی حیوانات.( آن قدر که  من فکر می کنم اگر قرار باشد حیوانات حرف بزنند و صدایی از خودشان در بیاورند شبیه همینی است که پاتریک نس در کتاب گفته.)
شخصیت، رفتار و حتی لحن تاد هیویت(شخصیت اصلی آشوب روان) با ویژگی هایی که کتاب از او توصیف کرده، همخوانی دارد.
همین ویژگی در مورد باقی شخصیت ها چه فرعی و چه غیر فرعی هم صادق است.
پایان کتاب هم خیلی «چشم درشت کن» و «وای خدا الان چی میشه» است.
با اینکه هیچ علمی درباره ترجمه ندارم اما به عنوان یه خواننده ساده، ترجمه کتاب را پسندیدم.
به نظرم آشوب روان شبیه استانبولی است که نویسنده تویش از ادویه های تاثیر گذار( ویژگی های یک کتاب خوب) یک ذره ریخته و در پایان هم غذای نسبتا خوبی در آمده.
من که از استانبولی آشوب روان خوشم آمد. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.
      

67

مُحیصا

مُحیصا

1403/10/9

        یادداشتی که این پایین می خونید شرح حالی از حال و روز من در حین خوندن بانوی سایه هاست:)

کتابخانه ی کوچکم را زیر و رو می کنم و به دنبال کتابی می گردم که بعد از وسپرتین بخوانم. همان طور که زیر لب اصوات نامفهومی را زمزمه می کنم، چشمم به بانوی سایه ها می افتد. کتابی با طرح جلدی که همیشه جزو طرح جلد های محبوبم بوده. تاریک، مرموز و زیبا. 
و بانوی سایه ها می شود انتخاب بعدی ام. با خوشحالی در دستم می گیرمش، کنار بخاری می نشینم و پتو رو روی پاهای همیشه یخم می اندازم و شروع می کنم به خواندن.
اولین جمله ی کتاب را می خوانم و ناخودآگاه نیشم باز می شود و میزنم زیر خنده.دوباره اولین جمله ی کتاب را با صدای بلند می خوانم:« خوزه نیلسون دوس لاینوس وقتی کشته شد داشت شوره های سرش را می تکاند.»
صدای برادرم که کمی آن طرف تر نشسته و دارد انار میوه ی محبوب این روزهایش را می خورد به گوش می رسد:« عییی این دیگه چه کار کثیفیه، واقعا کتابه با همچین چیزی شروع شده؟»
برای اینکه کفرش را در بیاورم دو یا سه بار دیگر هم این جمله را می‌خوانم و تماشای واکنشش سرگرمم می کند.بعد سرم را با بی تفاوتی تکان می دهم و جمله های بعدی را می خوانم. دارن همیشه جزو نویسنده های محبوبم بوده. نویسنده ی محبوب دوران نوجوانیم. همیشه او را در قامت دوستی می دیدم که در کنارم نشسته و با شُسته رُفته ترین جمله ها داستان هایش را برایم تعریف کرده نه نویسنده ای مشهور در ژانر وحشت. 
دلم می خواهد باز هم به او اعتماد کنم و اجازه بدهم مانند دوران نوجوانی در کنارم بنشیند و داستانش را برایم بگوید.
صفحه های بانوی سایه ها ورق به ورق می گذرند و فصل ها می آیند و می روند. دارن در بانوی سایه ها فضای متفاوتی خلق کرده، عشق را به تصویر کشیده و شخصیت اصلی اش برخلاف دیگر کتاب هایش نوجوانی سرکش و کله شق نیست که با کارهایش گند میزند به زندگی که تا به حال داشته و همین باعث عوض شدن مسیر زندگی اش می شود.
اد نویسنده ای میانسال، پخته و آسیب دیده ای است که گذشته ای مبهم دارد و شش روح عجیب و مرموز دنبالش می کنند.
جوری که دارن فضای لندن (به قول خودش مه شهر بزرگ) و زندگی و دغدغه های روزمره ی یک نویسنده را توصیف می کند دوست دارم‌. عشقی که دارن به تصویر می کشد کلیشه و اعصاب خردکن نیست، زیبا و رازآلود است. مثل هوای مه گرفته و بارانی لندن. 
کمی که داستان پیش می رود به این نتیجه می رسم که شاید خبری از عناصر ماوراءطبیعی و روح های خبیث نباشد و بیشتر باید شاهد یک داستان هیجان انگیز عاشقانه معمایی جنایی باشم. کمی ناامید می شوم اما دلسرد نه‌.
بیشتر می خوانم و بیشتر جذب داستان می شوم خوبی دارن این است که در بانوی سایه ها همانند سایر آثارش یک راست می رود سر اصل مطلب. حوصله ی مخاطب را با توصیف های پیچیده و اتفاقات غیرمهم سر نمی برد.
نیمه دوم داستان ضرباهنگ تند تری به خود می گیرد، نفس عمیقی می کشم کتاب را می بندم، تند از پله ها بالا می روم در اتاقم را محکم باز می کنم و به خواهرم که قبل از من کتاب را خوانده، می گویم :« می‌دونی چرا آندیانا با اد رابطه نداره؟» سرش را از روی کتاب ریاضی اش بالا می آورد و می گوید:« چرا؟» 
:«معلومه. به خاطر اینکه آندیانا یا دو جنسه س یا ایدز داره به احتمال زیاد.»
نگاهم می کند و کمی بعد قاه قاه می زند زیر خنده:« واییی.وایییی.» مسخره ام می کند و ادامه می‌دهد:« این ایده تو برو به دارن بگو شاید تو کتاب های بعدی اش استفاده کرد.»😂
زیر لب بیشعوری می گویم، پایین می روم و ادامه ی کتاب را می خوانم.
:«اههه.اینطوری نمیشه.» بافت موهایم را باز می کنم و آن ها را به حالت گوجه ای بالای سرم می بندم تا بتوانم بهتر فکر کنم. بهتر فرضیه بسازم و شاید هم بتوانم روند داستان را حدس بزنم.
به یاد نمی آورم چندبار دیگر پیش خواهرم رفتم و تئوری های دیوانه وارم را برایش گفتم و او چند بار با آن لبخند های حرص درآرش گفت:« من هیچی بهت نمی گم خودت باید بخونی.»
زمین گذاشتن بانوی سایه ها غیر ممکن است مخصوصا در یک سوم انتهای کتاب. دست هایم جلد کتاب را می فشارد، ضربان قلبم بالا رفته و قطره های عرق روی پیشانی ام ظاهر شده اند. دیگر نمی توانم ساکن سرجایم بنشینم با هر صفحه که می خوانم یا طول اتاق را راه می روم یا روی شکمم می خوابم یا بالشم را در بغل می گیرم و منتظرم این جنون وحشتناک پایان یابد.
به صفحات انتهای کتاب می رسم. کتاب که تمام می شود من و مغز بیچاره ام در پوکرفیس ترین حالت ممکنیم.😐
دستم را روی شقیقه هایم فشار می دهم:« آخ، سرم، چرا اینجوری تموم شد اخه؟» شوکی که به مغزم وارد شده قابل هضم نیست. حالم گرفته بود و بانوی سایه ها بیشتر حالم را گرفت.
پیش خواهرم می روم. این دفعه سرش را کرده توی آن کتاب زیست لعنتی اش. می گویم:« عاقا چرا اینجوری بود، چرا اینجوری تموم شد؟ وای حالم چرا اینقدر گرفته س!»
سرش را بدون آن که بالا بیاورد می گوید:« حقت بود، یادته اون روز می خواستم یه کتاب حال خوب کن بعد امتحانم بخونم بانوی سایه ها رو معرفی کردی و من بعدش کلی حالم گرفته بود و نتونستم تا چند روز کتاب بخونم؟ حالا می تونی با کارمای عزیزت روبه رو بشی زیبا.» 
برای اینکه کم نیاورم می گویم:« اصلا خیلیم خوب بود و من الان کلی هم حالم خوبه و همه چی عین این انیمیشن پرنسسی ها اکلیلیه.»
گوشه ی اتاق نگاهم کشیده می شود به کتابخانه فسقلیم. به سمتش می روم و به خواهرم می گویم:« به نظرت چی بعدش بخونم که بشوره ببره؟ اژدهای لایق خوبی چطوره؟.»
می گوید:« نههه جولیوس عزیزمو( شخصیت اصلی کتاب) رو بذار وقتی حالت خوبه بخون.»
باز هم به کتابخانه ام نگاه می کنم، کتاب ها را از نظر می گذارنم و سرانجام کتاب بعدی را انتخاب می کنم و این چرخه ادامه می یابد.:)

      

88

مُحیصا

مُحیصا

1403/10/4

        بوی عود، کلیساهای سنگی، کلاغ سفید، روح های سرگردان و خواهران خاکستری.
این کلمه ها، کلمه هایی هستند که وسپرتین رو برام تداعی می کنند.کتاب هایی که می‌خونیم و دنیاهایی که از طریق کتاب ها کشف می کنیم گاهی تاثیر عمیقی روی ما میذارن و دید ما رو نسبت به پدیده های اطرافمون حساس تر می کنن. گاهی کتاب ها کلماتی دارند که از طریق اون ها، جادوی خاص خودشون رو به ما منتقل می کنن و تا ابد در بخشی از قلب و احساسات ما حک میشن.
مگه میشه وسپرتین رو فراموش کنم؟ در حالی که عاشق فضاهای سرد، تاریک و مه آلودم؟ 
  و قلم مارگارت راجرسون عزیز که در وسپرتین پخته تر از افسون خارها بود. روند داستان با وجود حدس و گمان های( خب یه جورایی همشون درست بودن به جز یکی دو تا چیز) من و فراز و فرودهایی که داشت خسته کننده نبود و تا آخر من و نگه داشت.
توصیفات و پردازش داستان نسبت به افسون خارها( با اینکه داستان افسون خارها رو من بیشتر دوست داشتم) دقیق تر و پخته تر بود و بهتر و بیشتر تونستم داستان رو تصور کنم. (ای کاش افسون خارها همچین پردازشی داشت.)
شخصیت پردازی نسبت به افسون خارها بهتر بود. من که عاشق دوستی و رابطه ی بین بازمانده و آرتمیسیا شدم.😅❤️
فقط اینکه چرا کتاب بدجا تموم شد؟:(( دلم نمی خواست  کتاب رو زمین بذارم و با کاراکترها خداحافظی کنم:( اونم زمانی که دوست داشتم داستان ادامه داشته باشه💔🥺
پ.ن: من از وسپرتین لذت بردم و به نظرم به عنوان یه فانتزی تک جلدی خیلی خوب بود ، امیدوارم اگه شما هم یه روزی خوندینش مثل من از خوندنش لذت ببرین😊💕


      

45

مُحیصا

مُحیصا

1403/8/23

        در انتظار یک زندگی طبیعی داستان دختری به نام ادی ست که به تازگی ناپدری و مادرش از یکدیگر جدا شده اند و او مجبور به ترک ناپدری و خواهرانش و زندگی با مادرش، مومرز شده است. مومرز زن عجیبی است. ‌یک روز همانند مادری مهربان غذا می پزد با ادی وقت می گذراند و روز دیگر قابلمه های خالی و یک دنیا تنهایی نصیب ادی می شود.
 قبل از خواندن کتاب فکر می کردم مگر یک زندگی طبیعی چه دارد که ادی آن را آرزو می کند؟ جواب این پرسش را بعد از ظهری یافتم که کتاب «در انتظار یک زندگی طبیعی » در دست ، وقتی از شدت خستگی روی نیمکت پارک نشسته بودم خواهرم با یک بسته بیسکویت و چای کنارم نشست و آن ها را به من داد، فهمیدم این همان زندگی طبیعی است که ادی انتظارش را می کشید و می گفت:«طبیعی یعنی اینکه بتونی روی یه چیزایی حساب کنی، چیزای خوب. همه رو کنار هم داشته باشی، فقط برای اینکه باید اینطور باشه.»
ادی برای داشتن یک زندگی طبیعی دو راه بیشتر نداشت : یا باید به دنبال یک زندگی طبیعی می گشت یا خود تلاش می کرد یک زندگی طبیعی برای خود بسازد و ادی راه دوم را انتخاب کرد. او به من نشان داد که می توان در سختی ترین شرایط زندگی مهربان و بامزه  بود، دوست هایی همچون الیوت و سولا پیدا کرد، با مشکلات مبارزه کرد و  یک زندگی طبیعی ساخت. اینکه در پیچ و خم پیاپی جاده ی زندگی ممکن است پس از پیج و خم بعدی جاده ی همواری باشد. 
کتاب در انتظار یک زندگی طبیعی نثر روان و فصل های کوتاهی دارد و در آن از توصیفات طولانی و شخصیت پردازی های پیچیده و پایان غافلگیر کننده خبری نیست و تا دلتان بخواهد معمولی است. اما این معمولی و قابل لمس بودن آن است که باعث ارتباط بیشتر من با کتاب در انتظار یک زندگی طبیعی شد. کتابی که ممکن است قلب را فشرده کند و اشک را به چشم آورد.
به هر حال، در انتظار یک زندگی طبیعی کتابی است که می تواند انتخاب خوبی برای خواندن کتاب در یک روز بارانی ، همراه با یک لیوان چای و بیسکویت باشد.

پ.ن: دلیل اینکه من توی بهخوان بهش امتیاز ۲ دادم برای این بود که این کتاب از نمونه های مشابه خودش مثل: شگفتی، آسمان سرخ در سپیده دم، یک تکه زمین کوچک ، ماهی بالای درخت و .... ضعیف  تر بود. هم از لحاظ شخصیت پردازی، هم از لحاظ روند داستان و پایان بندی و..... بنابراین ۲ واقعا امتیاز معقولانه ای به این کتابه.😊


      

59

مُحیصا

مُحیصا

1403/7/13

        برای لمونی اسنیکت عزیزم که در پایان آبشار یخ زده، دهمین کتاب از مجموعه ی بچه های بدشانس نوشت:« هیچ کس در این دنیا جاودان نخواهد زیست ، مردگان را بازگشتی نیست و برای رود خسته نیز فرجامی جز آغوش گرم دریا نیست.»
کتاب غبرستان حیوانات خانگی اولین کتابی از استیون کینگه که خوندم. خب قطعا نثر و داستان کتاب چون نآشنا و جدیده واسم، اونقدر که باید ازش لذت نبردم.
مثل اولین باری که تو رستوران خواهرم بیف استرانگانف سفارش داد و من بعد از اینکه فهمیدم یکی از مواد تشکیل دهنده ش خامه س گفتم:« عیییی ، چجوری میخوای غذایی رو بخوری که تو خامه داغ یه دور تاب خورده؟» اما بعد از سر کنجکاوی یه قاشق ازش خوردم و در حالی که قیافه م از نفرت پیچ و تاب می خورد و به زور قورتش می دادم ، نرسیده به انتهای مری به این نتیجه رسیدم که خب حالا همچین بدم نبود.( شاید مثال خوبی نباشه اما دقیقاااا حس من نسبت به استیون کینگِ لعنتی موقع خوندن غبرستونِ لعنتی بود.)
اما، اماااااااا من واقعا نمیتونم منکر قلم و توصیفات فوق العاده استیون کینگ بشم! جوری من و تو روزمرگی های زندگی لوئیس و ریچل فرو برد که گاهی حس می کردم لوئیس وقتی برای آخرین بار به غبرستان حیوانات خانگی رفت یا ریچل وقتی ناامیدانه دنبال لوئیس می گشت بهم خیره شده بودن.(دقیقا مثل همون وقتی که پرده ی سینما کنار می‌ره و اون کاراکترهای نسبتاً روانی بهت خیره میشن و تو فکر می کنی که واقعاً دارن نگاهت میکنن.)
مرگ مثل یه جریان آرام و سیال در طول این کتاب جریان داشت، اما گاهی اوقات تو مراسمات خاک سپاری یا درون مرداب کوچک خدا عجیب خودش رو نشون می داد جوری که سنگینی حضورش رو من مخاطب روی شونه هام احساس می کردم. الان که دارم راجب این کتاب یادداشت می نویسم می فهمم وقتایی که از روند کند کتاب غر میزدم(به نظرم روند کتاب بسیار کنده حقیقتا😐) و می بستمش در حقیقت ترسیده بودم. بله. ترسیده بودم. اما این ترس با همه ی ترس هایی که در کتاب یا فیلم های معمول ژانر وحشت هست، فرق داشت. عجیب، زیرپوستی و مرموز بود.
کینگ بهم نشون داد که ممکنه هیولای زندگیت خودت باشی، اونم وقتی که در نرمال ترین حالت ممکنی. یه اتفاق میفته و تو بووووم. خودت میزنی و باقی مونده ی اون چیزهایی که واست مونده رو نابود می کنی. پس چیزی که باید ازش بترسی غبرستان حیوانات خانگی نیس، خودتی!!!
پایان کتاب هم نمی گم تکان دهنده ولی مناسب ترین پایان ممکن بود.
به نظرتون خیلی عجیبه که اول میخواستم به این کتاب دو نیم یا در بهترین حالت سه بدم ولی الان نمره م بهش چهاره؟
پس بذارید از فلاسک ، چاییم رو داخل لیوان بریزم و بگم به سلامتی استیون کینگ لعنتی بابت این حس جدید و مزخرفِ خوبی که بعد از خوندن کتابش بهم دست داد:)
      

61

مُحیصا

مُحیصا

1403/6/30

        خواندن ویرانگر شاهان سخت است و صحبت کردن راجب آن سخت تر.
شاید کمتر کتابی در ژانر فانتزی خوانده ام که به اندازه ی ویرانگر شاهان این چنین تاریک و بی رحمانه باشد. اگر چه در کتاب های دیگر هم می توان این تاریکی و بی رحمی را یافت اما آنچه را در ویرانگر خواندم بگذارید بگویم چند پله ای بالاتر بود. فی المثل: در لاک لامورا، جنگ تریاک و طریق شاهان و غیره و غیره با وجود فضای بی رحمانه ای که دارند می توان کورسویی از  نور ، مفاهیم انسانی ، امید و... یافت. اما ویرانگر شاهان؟ مطلقا. هیچ چیز. روابط شخصیت ها با یکدیگر صرفا بر پایه ای از دروغ و نیرنگ استوار است.
شخصیت اصلی ( کیهرین) همان قدر که در ابتدای داستان سردرگم و بی هدف است در اواسط و انتهای کتاب با وجود برملا شدن رازهای زندگیش  همچنان سردرگم و بی هدف می ماند. نه راهی را دنبال می کند، نه تغییری در دیدگاه و افکار وی رخ می دهد و نه حتی مبارزه می کند. شخصیتی راکد و منفعل. 
دنیاپردازی کتاب با وجود پیچیدگی زیاد و خلاقیت هم خالی از ایراد نیست! نداشتن دشمن مشخص ،مبهم بودن نیروهای دخیل در ایجاد این دنیا، قائل شدن نیرویی بی حد و مرز و شکست ناپذیر برای شخصیت اصلی از جمله ایرادات دیگر این دنیاپردازی است. اما از حق نگذریم نحوه ی روایت نویسنده از داستان خود، توصیفات زیبا و مبارزات مهیج از جمله نقاط قوت این کتاب بود.
نقاط مثبت این فانتزی عجیب و سردرگم باعث می شود که ادامه ی این مجموعه را  بخوانم اما قطعا جزو کتاب هایی نیست که بخواهم  آن را  به دیگران پیشنهاد دهم:)
      

64

مُحیصا

مُحیصا

1403/5/13

        بعضی از کتاب ها شخصیت پردازی قوی دارن بعضی های دیگه دنیاپردازی قوی. به قدری قوی که موقع خوندنشون ممکنه گاهی اوقات روند کند داستان رو فراموش کنید و مجذوب دنیاپردازی و‌ سیر تکاملی یا حتی سقوط شخصیت ها بشید. اما مرد محروز مجموعه ای از تمام این ها بود .ترکیبی دلنشین از یه دنیاپردازی خوب، شخصیت پردازی بهتر و روندی جذاب و هیجان انگیز.
با اینکه جلد اول رو دوست داشتم و انصافا هم داستان قوی داشت اما احساس می کنم صرفا مقدمه ی داستان اصلی مجموعه بود. سوالاتی که در فصل پایانی کتاب نویسنده در ذهن مخاطب ایجاد می کنه پایه و اساسی خواهد بود برای خوندن جلد های بعدی.
دنیاپردازی کتاب از نظرم جالب بود. استفاده منطقی و معقول نویسنده از جادو، شیاطین و... باعث ارتباط بیشتر من با دنیاپردازی شد. چیزی که این کتاب رو برای من متمایز می کرد با بقیه ی آثار  فانتزی حضور مردم و جامعه در اتفاقات کلیدی و تاثیر گذار در  داستان بود. مثلا: نمیدونم شما هم این مسئله رو در یه سری از  کتاب های فانتزی دیدید یا نه که مردم نقش هویج رو ایفا می کنن و تاثیری در روند داستان ندارند، تمرکز روی شخصیت های اصلی هست که مثل قهرمان ظاهر میشن و بار همه ی کمی و کاستی ها رو به دوش می کشن و موفق میشن!://
یه معرفی در مورد این کتاب دیدم که می گفت:« این کتاب فضای خاورمیانه ای داره.» خب باید بگم بله ولی نه همه ی قسمت های اون. مثلا یه شهر(یا منطقه) در این کتاب هست به اسم کرازیا که وقتی توصیفات مربوط به این منطقه و مردم اون رو می خونید به شدت به شدددتتتت وایب کشورهای عربی رو داره. یعنی زن ها حجاب دارن ، اون جایی که زندگی می کنن بیابونه، در ساختمون های گنبد دار زندگی میکنن و... با اینکه اتفاقات مهم و تعیین کننده ای از داستان هم در اون منطقه اتفاق می افته با این حال کتاب تماما فضای خاورمیانه ای نداره.
مورد دیگه ای که تو این کتاب دوست داشتم( ولی خب این مورد سلیقه ایه ) تعادل مناسب بین توصیفات و دیالوگ ها بود. راستش من همیشه از اینکه چندین صفحه متوالی و پر از توصیفات و بدون دیالوگ رو بخونم خسته میشم . اما این کتاب از این لحاظ خیلی خوب بود. لا به لای توصیفات و دنیاپردازی شاهد دیالوگ های جالبی بین کاراکترها بودم که در حال صحبت با هم دیگه همزمان خط داستانی هم پیش می رفت. ( اگه بگم سهم قابل توجهی از علاقه م به این کتاب به این خاطره دروغ نگفتم!😅)
اون یه امتیاز هم که کم کردم به خاطر حفره های موجود در دنیا پردازی کتاب و رابطه بین دو تا شخصیت بود که در اواخر کتاب خیلی بی منطق و یهویی بوجود اومد و کلی زد توی ذوق من:(( 
پ.ن: در کل کتاب خوبی بود و از خوندنش لذت بردم و بی صبرانه منتظر جلد دومم.(امیدوارم امروز از پست بیاد 🥺💔)

      

65

مُحیصا

مُحیصا

1403/4/18

        شما تجربه ی استفاده از بولت ژورنال رو دارید؟ اگه بله، می تونید لطفاً نظرتون رو واسم بنویسید. دوست دارم بدونم برای شما کارایی داشته یا خیر؟
شاید اولین کتابی باشه که می خونم و نمیدونم  باید چند امتیاز بهش بدم؟
چیزی که متوجه شدم اینه که آدم های که این کتاب رو خوندن به دو دسته تقسیم شدند:۱. عده ای که به کتاب امتیاز کامل دادن و ازش راضی بودن ، از مطالب کتاب استفاده کردند و به نظرشون فوق العاده مفید بوده.
۲. دسته ی دوم اون هایی هستن که معتقدن مطالب کتاب رو از قبل می دونستن و واسشون کارایی لازم رو نداشته و خوندن یا نخوندنش واسشون فرقی نداره.
اما برای من ، این کتاب جزو اولین کتاب هاییه که تو حوزه ی برنامه ریزی و توسعه ی فردی میخونم. و برای منی که اولین تجربه م از کتاب هایی این چنینیه روون و راحت خون بود . دوستش داشتم و لذت بردم و من و به این سبک از برنامه ریزی ترغیب کرد.
ولی اون چه که اهمیت داره و تو کتاب هم بارها بهش اشاره شده ردیابی و ارزیابی مداومه.
احتمالا این ریویو رو زمانی ویرایش کنم.باید ببینمم تا چه حدی از مطالب کتاب رو  می تونم در زندگیم استفاده کنم؟ تا چه حدی به دردم می خوره و...
اون وقته که احساس می کنم نظرم خیلی واقع بینانه تر خواهد بود.
      

52

مُحیصا

مُحیصا

1403/4/13

        با نهایت احترامم به علاقه مندان سیاه قلب چنین می نویسم:« عنوانی زیبا، طرح جلدی جذاب و نویسنده ای پر آوازه.
همین موارد برای انتخاب کتابی که قبل از خواندنش فکر می کنی از به یاد ماندنی ترین و شیرین ترین تجربه های کتابخوانی ات خواهد شد، کافی است. کتاب را می گشایی و فصل به فصل می خوانی ، پیش می روی و ناامید و ناامیدتر می شوی. پیش نرفتن داستان و توصیفات طولانی خسته ات می کند  خواندن هر کلمه مانند تک آهنگی ناامید کننده از ویلونی  که سیم هایش از جا در رفته و هر نت زجرآورش روی روحت خراش می اندازد می ماند. هر فصل با انبوهی از توصیفات بلااستفاده ای پر شده که نه کمکی به پیشبرد داستان و نه شخصیت پردازی می کنند.‌ شخصیت پردازی کاراکتر اصلی داستان شبیه به شلغمی پلاسیده است که در گوشه ای از یک مزرعه افتاده و بدون و نبودن آن فرقی در هشتاد درصد داستانمان ندارد. بقیه کاراکترها هم از این قاعده مستثنی نیستند البته اگر بخواهیم جانب انصاف را رعایت کنیم کاراکتر باستا و گردانگشت و‌ فنوگلیو پردازش خوبی داشتند و کاپریکورن هم به عنوان شرور داستان بد نبود. بخش مربوط به دنیاپردازی داستان هم، افتضاحی ناامید کننده بیش نبود. فرض کنید کتاب فانتزی سیاه قلب را با این بهانه برمی دارید تا در دنیای آن گم شوید و با تنها چیزی که مواجه می شوید  دهکده ای کثیف و مخروبه و اشاراتی به دنیایی نامعلوم و موجوداتی است که تنها در صفحات آخر کتاب پیدای شان می شود. شاید اگر داستان در صفحات کمتری خلاصه می شد می توانست تجربه ای خوب و نویدی بهتر برای ورود به دنیایی خارق العاده باشد اما افسون و صد افسون.»
      

74

        افسون خارها به یکی از بهترین و قشنگ ترین کتاب هایی که سال ۱۴۰۳ خوندم تبدیل شد.
آدم در طول زندگیش کتاب های زیادی می خونه که ممکنه تعداد قابل توجهی از اونا کتاب های خیلی خوبی باشن ولی در این بین کتاب های خیلی کمی وجود دارن که موقع خوندن عاشقشون بشی و احساسات خودت رو بین صفحات کتاب جا بذاری، کتاب هایی که بعد از خوندنشون به خودت بیای و ببینی تو قفسه ی کتاب قلبت تا زمانی که زنده ای و نفس می کشی موندگار شدن و افسون خارها یکی از اون معدود کتاب هاست.💕
این کتاب به دل من عجیب نشست و جا داره تشکر کنم از الهه ی عزیزم که هیچ وقت از قرض دادن کتاب های خوبش به من دریغ نکرده، لاو یو بهت بی شمار.😄
خب وقتشه عینک احساسات رو بردارم و با عینک عقلم در مورد کتاب حرف بزنم. اولین نکته ای که باید بهش توجه کنید اینه که این یه کتاب فانتزی تک جلدیه و نوشتن یه کتاب تک جلدی عالی اونم تو ژانر فانتزی رو من با شاخ غول شکستن یکی می‌دونم:) چون نویسنده وقت زیادی برای دنیاپردازی، شخصیت پردازی و چینش پلات ها و روند داستان و.... نداره. و به اصطلاح قال قضیه ی همه چی رو باید توی یه جلد بِکَنه، پس لطفاً با این دید برید سراغش:)
۱.در صفحات ابتدایی کتاب نویسنده ما رو با دنیایی رو به رو می کنه که ممکنه برای هر خوره ی کتابی جذاب باشه. دنیایی که در اون کتابخونه ها و کتاب ها ، خاص و منحصر به فردن و تمرکز اصلی کتاب حول محور این دنیاپردازیه. تا به خودم اومدم و عاشق این دنیا شدم نویسنده گفت :« خب بسه دیگه این یه کتاب تک جلدیه باید به مباحث دیگه هم بپردازم.» ممکنه همچین چیزی توی ذوق بزنه، مثلا بگین وای نه تو رو خدا دنیای کتاب رو بیشتر باز کن بیشتر توصیفش کن این خیلی کمه.💔
۲. وقتی کتاب رو می خونین فضای کتاب تا حدودی ما رو به یاد قرن هیجده انگلستان میندازه. تازه علم در کنار جادو پا گرفته(اون جایی که اشکرافت راجب اختراع ماشین بخار صحبت می‌کنه) زن ها لباس های پف و توردار می پوشن،کالسکه سواری میکنن، معماری خونه ها و ...  که خب من به شخصه این فضا رو دوست دارم:) 
۳. روند داستان از همون اوایل کتاب خیلی تنده(برای من که خیلی تند بود اما یه سری از دوستان تو کامنت ها گفتن اوایل کتاب حوصله شون رو سر می بره). طوری که من می گفتم راجرسون(نویسنده) یه ذره آروم تر دختر چه خبره وایسا اتفاق قبلی رو هضم کنم! مسئله بعدی راجب پلات هاست. داستان پلات های زیادی نداره اما همون ها هم خوب و قابل قبول ساخته و پرداخته شدن:)
۴.شخصیت پردازی رو من دوست داشتم. بعضی از شخصیت های خلق شده توسط نویسنده مخصوصا سیلاس و الیزابت روی قلبم جا دارن اما این وسط نکته ای وجود داره و اون اینه:سنگ بنای شخصیت ها خیلی خوبه. خیلی عالی پی ریزی شده اما وقت کافی برای پردازشون وجود نداشته نه اینکه خوب نباشن نهههههه حرف من اینه که می تونستن فوق العاده باشن! همین اتفاق برای رومنس کتاب هم صدق می کنه.
پ.ن: همه ی اینا رو گفتم ولی در کل این کتاب رو به کسانی که ژانر فانتزی رو دوست دارن ولی از کتاب های فانتزی های طولانی و چند جلدی، روند های کند و.... خوششون نمیاد به شدت پیشنهاد میکنم چون به عنوان یه فانتزی تک جلدی معرکه ست.
      

72

مُحیصا

مُحیصا

1403/3/29

        بالاخره یه کتاب مظلوم و اندرریتد دیگه هم تموم شد. کتابی که شاید تو زمان خودش خیلی دوستش داشتن و الان به فراموشی سپرده شده.(همیشه نسبت به این کتاب ها یه دلسوزی خاصی داشتم. احساس می‌کنم که زندن و حسرت دوران گذشته شون رو می خورن و منتظرن که کسی دوباره بخوندشون.)
خب بریم سراغ کتاب.
داستان خیلی ساده و روونی داشت که منو به شدت یاد فیلم های کمپانی مارول می نداخت. پسری با قدرت های فراطبیعی ( تو این کتاب برقراری ارتباط با کلاغ ها) که منزوی و فقیره فکر نمی‌کنه که قدرت داره تا اینکه یهو وسط یه ماجرای تبهکارانه طوری میفته و قدرت هاشو کشف می‌کنه و بلاه بلاه بلاه.
صاف و صادقانه بخوام بگم داستان حرف خاصی برای گفتن نداره اما به شدت سرگرم کننده و راحت خوانه. برای من اینجوری بود که انگار داشتم کمیک می خوندم.
شخصیت پردازی کاراکتر ها ساده و کاراکتر اصلی و نقش مکملش در بهترین حالت متوسطن اما احساس میکنم تو جلد های بعد عمق بیشتری پیدا می کنن و اگه با انتظار نه چندان بالایی سراغش برید ممکنه سرگرم کننده یا حتی جالب باشه براتون:)
و همین. 
شما اگه این کتاب و خوندین نظرتون راجبش چیه؟
      

55

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.