اگر از من نظرم را در مورد ثافون بپرسید به شما خواهم گفت ثافون برایم نویسنده ای است که می تواند زهر داستان هایش را مانند نوشدارو در حلقم بریزد و در حالیکه خونابه ی اندوه را بالا می آورم از زهری که نوش جان کردم لذت ببرم.
به یاد دارم که چگونه پس از خواندن سه گانه ی شاهزاده ی مه پیچش داستان، شخصیت پردازی، توصیف فضا و نحوه روایت ثافون را پسندیدم و این نویسنده اسپانیایی کنجکاوی ام را برانگیخت که ناخونکی به آثار دیگرش بزنم.مارینا انتخاب می شود.جمله ی اول را که می خوانم ، چشمانم برقی می زنند. «روزی مارینا به من گفت که ما فقط چیزهایی را به یاد می آوریم که هرگز اتفاق نیفتاده اند. باید ابدیتی بگذرد تا سرانجام به معنای این کلمه ها پی ببرم.» شما را نمیدانم اما از نظر من تعداد نویسنده هایی که تنها جمله ی اول کتابشان بتواند قلاب بیندازد روی ذهنتان و توقعتان را در دم بالا ببرد از آنچه که فکر می کنید کمتر است. طولی نمی کشد که ثافون قلاب روایتش را دور ذهنتان محکم و محکم تر می کند و طوری نگه تان می دارد که توانایی رها شدن از آن را از دست می دهید. ثافون به هنرمندانه ترین شکل ممکن فضای تیره و تار و جادویی بارسلون را توصیف می کند و شما را به دورانی پرتاب می کند که آثار آن را تنها می توانید در لابه لای صفحات زردشده ی کتاب های خاک گرفته ی یک کتابخانه ی فراموش شده بخوانید.راستش را بخواهید شمارش تعداد دفعاتی که به اوسکار(شخصیت اصلی کتاب) حسودی کردم که روزی توانسته در قلعه های متروکه و عمارت های مرموز بارسلون به ماجراجویی برود از دستم در رفته. به راستی چه حس و حال خوبی دارد که در دورانی زندگی کنی که بتوانی در قبرستانی مه گرفته و محکوم به نابودی به دنبال زنی مرموز پوشیده در لباس سیاه بدوی، دوستی را در عمارتی متروکه پیدا کنی و با هم ماجراجویی کنید و پرده از رازهای بسیاری بردارید.
از توصیف ها که بگذریم شخصیت پردازی ثافون مبهوت کننده است.داستان از زبان پسری روایت می شود به نام اوسکار که شخصیت اصلی و مارینا هم دختری است که با او آشنا می شود. شخصیت اوسکار از همان فصول ابتدایی کتاب حول محور مارینا شکل می گیرد. مارینا خورشید داستان ثافون است که سیارات حول محورش می گردند و حیات خود را از او می گیرند. و بدین ترتیب لازم نیست اوسکار چیزی بگوید یا کاری بکند از همان ابتدا شیفتگی او به مارینا مشخص است. پس از آن آرام آرام حوادث یکی پس از دیگری اتفاق می افتد و شخصیت های دیگر می آیند و داستانشان را می گویند و داستان را به انتها پیش می برند.ما معمولا داستان ها را از یک یا نهایت دو زاویه می خوانیم اما ثافون اتفاق واحدی را از دید متفاوت شخصیت هایش بیان می کند و این چیزی است که در این کتاب و کتاب های دیگر ثافون بسیار دوست دارم.
در آخر می خواهم از عشق در کتاب های ثافون بگویم. عشقی که ثافون در داستان هایش به تصویر می کشد مانند عشق های امروزی شل و ول و آب دوغ خیاری نیست(هر چند حیف آب دوغ خیار خوشمزه در یک ظهر تابستان که عشق های امروزی با آن مقایسه شود اما خب) بلکه عمیق، ریشه دار و اصیل است. از آن دست عشق های که آثارش بر روح و جسمت باقی می ماند و وجودت را با گرمایی دلنشین تا ابد گرم نگه می دارد هر چند در بیشتر اوقات با تلخی فراق همراه بوده باشد. عشق هایی که مصداق بارزشان را می توان در آهنگی از جیکوب لی یافت آن جا که می گوید:«هر چیزی که بخواهی می شوم،خاطراتت را برای خودم برمی دارم،اگر افکارم را برداری و دانشم را بدزدی کالبد دیگری پیدا می کنم، باشد که خاطرات و وجدانت را پاک کنم و روی قفسه ی دیگری بگذارم.»