بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

محمدرضا ایمانی

@Mohamadrezaimani

59 دنبال شده

254 دنبال کننده

                      چو هر همدم که می‌بینم حجاب است
مرا در هر دمی همدم کتاب است               شیخنا عطار
                    
mangooon

یادداشت‌ها

نمایش همه
                گاهی عناوین فرعی کتاب‌ها بسیار مهمتر و تاریخ سازتر از عناوین اصلی‌اند. مثلا مشهورترین کتاب دکارت رو به خاطر بیارید. «تأملات» به خودی خود عنوان خنثی‌ایه ولی «رساله‌ای در اثبات خدا و بقای نفس» عنوانیه که در ترکیبش با پیش‌زمینه‌ای که از دکارت داریم آدم رو مجاب میکنه که این رساله رو باید خوند.
کتاب مری شلی هم از این دست کتاب‌هاست. در مواجهه با «فرانکنشتاین» فقط یه غول وصله پینه شده تو ذهن آدم میاد که نهایتا یه رمان گوتیک خوب باشه و لابد دست مایه‌ای بوده برای ترسوندن بچه‌های اون زمان ولی وقتی عنوان «پرومته مدرن» رو میشنویم شاخک‌های آدم تیز میشه. منم کتاب رو به خاطر عنوان فرعیش خوندم.
اولا باید دقت کرد که فرانکنشتاین اسم خالق اون هیولاست نه اسم خود هیولای داستان و پرومته مدرن هم اطلاق به اون scientist (دانشمند) میشه و نه باز اون هیولا. 
با این دقت میشه سراغ داستان رفت. آقای فرانکنشتاین در کالج با علوم جدید مخصوصا شیمی مواجه میشه و خودش رو به صورت دیوانه‌واری وقف این علوم میکنه. بعد از چندی به راز حیات پی میبره و تصمیم میگیره خودش موجودی خلق کنه و کل داستان شرح همین خلق و ما وقع بعدشه.
 مری شلی تو دوره‌ای این داستان رو نوشته که قدرت علوم جدید مخصوصا علوم تجربی داشت هویدا میشد و بشر به نوعی داشت به ورطه جنون میرسید. مثلا یه نمونه از این جنون رو میشه تو شخصیت بازارف رمان پدران و پسران تورگینیف دید. به نوعی میشه رمان فرانکنشتاین رو اخطاری به انسان مدرن دید که اگر انسان بخواد پا جای پای خدایان بذاره و به اصطلاح پرومته بازی در بیاره نهایتا به رنج پرومته هم گرفتار خواهد شد و این رنج تا دم مرگ گریبان انسان رو خواهد گرفت که خطابه آخر هیولا خطاب به جسد فرانکنشتاین هم به نوعی این مفهوم رو میرسونه.
        
                گوته بعد از شکست امپراطور محبوش، یعنی ناپلئون، از جنگ‌ها که دور و اطرافش رو پر کرده بودند خسته شد ‌و حالی مثل حال شعرای ما بعد از حمله مغول رو پیدا کرد. شعرای ما بعد از خون ریزی‌های چنگیز به عرفان پناه بردن و گوته هم به شرق (که تو نظرش ما باشیم). در این بین ترجمه ای آلمانی از حافظ به دستش رسید که اون رو شیفته خودش کرد و نتیجه شد دیوان غربی - شرقی.

کتاب بیشتر مجموعه مقالاتیه که در شرح و بسط اشعار این دیوان و اگر چه بعضاً حاوی نکات جالبیه اما به صورت کلی حوصله آدم رو سر می‌بره. شاید به درد کسی که بخواد خیلی تخصصی بخونه بخوره ولی به نظرم در این صورت هم اگه آقای حدادی با همین اطلاعات داخل کتاب زحمت تالیف یه اثر مستقل رو میکشید خیلی بهتر بود.

فقط نکته‌‌ای که به نظرم خیلی جالب اومد این بود که با اینکه ترجمه آلمانی حافظ خیلی چنگی به دل نمیزده ولی گوته با شم شاعرانه خودش متوجه شده که منظور حافظ از شراب دو پهلوعه و اونم این کلمه رو تو اشعارش دوپهلو استفاده کرده و به سمت برداشت افراطی و یا تفریطی از اون نرفته.
        
                بسمه


میشه از دو جنبه درباره این نمایشنامه حرف زد:

1- خود نمایشنامه
سارتر هرچند مارکسیست سفت و سختی بود اما هیچوقت به معنای رسمی کلمه «حزبی» نبود و حزب کمونیست فرانسه هم فلسفه اون رو بورژوایی میدونست. همین باعث خصومت بین اون و حزب کمونیست شد و نمایشنامه‌ دست‌های آلوده رو هم میشه تسویه حسابی بعد از جنگ با این حزب مزور و خود فروخته دونست. به نحوی هوگو خود سارتره که از قضا جوان نویسنده و روشنفکریه که از یه خانواده بورژوایی میاد. حزب هم همون حزب کمونیست فرانسه‌ست که در حال ساخت و پاخت با احزاب ضد خلقیه. این از حاشیه.
درباره خود متن میشه اینطور گفت که هرچند دست‌های آلوده نمایشنامه سیاسیه ولی از عناصر فلسفی خالی نیست. مثلا موقعی که هوگو و ژسیکا دارن درباره کشتن هوده رر حرف میزنن در واقع توصیفات اگزیستانسیالیستیه. 

2- ترجمه
من از ابتدا اصرار داشتم نمایشنامه با ترجمه جلال خونده بشه. اینکه چرا جلالِ نویسنده و فعال سیاسی دست روی این نمایشنامه یه نویسنده و فعال سیاسی دیگه، یعنی سارتر، گذاشته برام موضوعیت داشت. جلال بعد از تجربه دوتا انشعابش از حزب توده و حزب زحمت‌کشانِ مظفر بقایی و در نهایت پیوستنش به حزبِ جریان سوم خلیل ملکی، تو سال 32 به قول خودش سیاست رو بوسید و گذاشت کنار. این نمایشنامه سال 31 ترجمه شده و میشه گفت که جلال به این نتیجه رسیده بود که کار حزبی فایده‌ای نداره و برای همین هم این نمایشنامه رو ترجمه کرد. عمده انتقاد جلال به حزب توده همین سرسپردگیش به شوروی بوده و میبینیم که تو نمایشنامه هم با سارتر همزاد پنداری کرده و خودش رو تو آیینه شخصیت هوگو دیده. 


علی ای حال تا اینجا از باقی نمایشنامه‌های سارتر سیاسی‌تر و نمایشی‌تر بود. سر و تهش خوب جمع شده بود و آدم رو میشکوند دنبال خودش.
        
                من از شرح فراری‌ام. هر جا حرفی از شرح می‌آید ( خصوصا در علوم سنتی ) با نیشخندی صحنه را ترک میکنم. در ذهنم شرح کردن مساوی با وقت تلف کردن است و اصولاً به شعار « علیکم بالمتون لا بالحواشی » خیلی اهتمام دارم. اما اما اما؛ شرح؟ و ما ادراک ما شرح. این مرد دوست داشتنی در این کتاب کاری با من کرد که از این به بعد اسمش روی هر کتابی که باشد در خریدنش تعلل نمیکنم.

دریفوس در این کتاب؛ فیلسوف‌وار مفهومی را وسط میگذارد و کل اودیسه را در گرد آن تفسیر میکند. زنیا حقی است که مهمان بر گردن میزبان خود دارد. در یونان رسم بوده ( البته بی نسبت با ساختار جغرافیایی و جزیره‌ای یونان هم نیست ) مهمانی که از راه می‌رسیده قبل از اینکه از نامش بپرسند شکمش را سیر میکردند و غبار از تنش می‌شستند و تازه آنگاه می‌پرسیدند که کیستی. نقض زنیا مساوی با کیفر زئوس بوده است. دریفوس با همین مفهوم اودیسه را از ابتدای داستان که اولیس خود مرتکب نقض زنیا میشود و کیفر میبیند، تا انتهای داستان که کیفر نقض زنیا توسط خواستگاران را خود اولیس می‌دهد، شرح می‌کند.

نکته دیگر آنکه دریفوس در تفسیر شخصیت هلن ارجاع به هایدگر میدهد. هایدگر خدایان یونانی را مساوی احوال وجودی میداند. برای مثال کسی که وسط میدان جنگ تمام وجودش از شوق شمشیر زدن و خون ریختن آکنده شده، درواقع آرس در او حلول کرده است. دریفوس  معتقد است که یونانیان آنقدر ابله نبودند که فکر کنند واقعا الهگانی نوک قله المپ زندگی میکنند. بلکه احوال وجودی افراد را به خدایان نسبت میدادند.
از آمریکایی‌های پراگماتیست چنین شرح‌هایی بعید است؛ اما از شاگرد هایدگر نه.


بعد التحریر: امروز ( یعنی حدود یک ماه بعد از نوشتن یادداشت ) فهمیدم که آقای ابراهیمی این اثر رو ترجمه نکرده بلکه روایت خودش از اون جلسات رو ارائه کرده. توی این روایت دخل و تصرفاتی هم وجود داره. مثلا مفهوم‌ زنیا رو خودش ایشون داخل متن کرده و این مفهوم برای دریفوس نیست. دریفوس فقط به تأسی از هایدگر به خدایان به مسائل احوالات وجودی میپردازه و مفهوم زنیا برای خود آقای ابراهیمیه.

        
                « چیزی به نام انقلاب علمی در قرن هفدهم وجود نداشت و این کتاب نیز درباره همین است. » ص ۱۵ 
استیون شپین با آوردن همین جمله در آغاز مقدمه کتاب در مقابل تمام تاریخ نگاری علم از اوایل قرن بیستم تا روزگار خودش می‌ایستد. اما این جمله به چه معناست؟ 
همانطور که دکتر خوشنویس در پیشگفتار خود ذکر می‌کنند، شیپن عضو مکتب ادینبرو ست. ادینبرویی‌ها به جای اصالت دادند به فرایند علمی، به زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی آن توجه میکنند و جمله آغاز یادداشت را هم با ارجاع به همین عقیده میتوان فهمید.
کتاب سه فصل دارد:
۱- چه می‌دانستند؟
۲- چگونه می‌دانستند؟
۳- دانش در خدمت چه بود؟
فصل اول و دوم چندان چیزی از کتاب‌های مرسوم علمی دیگر ندارند. تمایز این کتاب به فصل سومش است. شیپن در فصل سوم اول به رابطه فلسفه طبیعی آن روزگار با قدرت حاکم و سپس به صورت مفصل‌تری، با نهاد دین می‌پردازد. شیپن نشان می‌دهد که فلاسفه طبیعی یا همان دانشمندان تا چه اندازه درگیرِ دین بودند و دین برایشان اهمیت داشته. با خواندن این فصل می‌بینیم برخلاف آنچه که در کتاب‌های تاریخ علم دیگر آمده، فلاسفه طبیعی آنچنان هم شهسواران علم تجربی نبودند و گاه عقایدی داشتند بسیار مخالف با آنچه ما امروز علم تجربی می‌خوانیم. 
با این توضیح کار شیپن مشخص میشود. او دقیقا میخواهد همین را نشان دهد که واقعا اینطور نیست که در قرن هفدهم ناگهان یک گزاره جابه‌جا شده باشد ( مثلا انتقال از تبیین‌های غایت شناختی به تبیین‌های مکانیکی از عالم ) و ناگهان تمام معرفت بشری یک جا قلب شده است. بلکه این فرایندی زمان بر بوده که لزوما نام انقلاب را نمیتوان بر آن نهاد. از این لحاظ کار او بدعتی در تاریخ علم به شمار میآید.
        
                در یونان باستان شاعران پیامبران بودند. وظیفه شاعر بیان وضعیت المپیان ( بخوانید آسمانیان ) بود. حال شاعری مانند هومر آشفته بیانش میکرد و شاعری مثل هزیود سعی در به نظم کشیدنش داشت.
بعد از دوران شاعران بزرگی مثل هومر و هزیود، شعر اساطیری به قهقرا رفت و شعر تغزلی با شاعرانی مانند سولون و پیندار جای آن را گرفت. دیگر شاعران پیامبر نبودند بلکه انسان‌هایی بودند گاه حتی در تضاد با المپیان ( برای شرح این مبحث رجوع کنید به جلد یکم پایدیا ). دقیقا آیسخولوس اینجاست که اهمیت میابد. 
روزگاری که دنیای اساطیر داشت به فراموشی سپرده میشد، شاعری مانند آیسخولوس ظهور میکند و با سرودن تراژدی‌های شاهکار زمانه خود دوباره اسطوره را به متن زندگی انسان یونانی باز می‌گرداند. درباره اینکه تراژدی اسطوره‌ای چه کار کردی در یونان باستان داشت جای سخن بسیار است، اما همینقدر بدانید که اگر چه دوران انبیایی مانند هومر و هزیود به سر آمده بود، اما آیسخولوس با این کار عملا به مهم‌ترین شخصیت مرتبط با اسطوره پس از آن دو بدل شد که همین نفوذ اجتماعی او را هم بسیار بالا برد.
نکته مهم دیگر آنکه اگرچه آیسخولوس پس از دوران غزل تغزلی، دوباره اسطوره را به متن زندگی یونانی برگرداند، اما این بدان معنی نیست که از دوران تغزل پیش از خود هم گسسته باشد. او به شدت از سولون متاثر بود و به تبعیت از او شخصیت‌های داستان‌هایش را، هر چند مربوط به دنیای اسطوره‌ای بودند و کاتارسیس را برای انسان یونانی متجلی میکردند، با گوشه چشمی میتوان نماد حکمران معاصر هم دید. مثلا پلاسگوس شاه در تراژدی «لابه کنندگان» مردی سیاسی است که بی مشورت مجلس خود کاری انجام نمی‌دهد. یا زئوس در «پرومته در بند» حاکم جباری است که شبیه دکتاتور‌های آتنی است و حتی آگاممنون در تراژدی «آگاممنون» شبیه شخصیت آگاممنون در ایلیاد هومر نیست.
.
در رابطه با خود تراژدی‌های، هر کدام به صورت جداگانه میتوان صحبت کرد که نمونه‌اش را در یادداشتی که درباره دادگاه اورستس در تراژدی «الاهگان انتقام» نوشتم، ذکر کردم. اما در این یادداشت به نکته‌ای درباره تراژدی پارسیان اکتفا میکنم.
گروهی گمان میکنند آیسخولوس تراژدی پارسیان را برای تحقیر ما و یادآوری پیروزی یونانیان نوشت. اشتباه است. در این تراژدی حتی یک کلمه زشت به ایرانی‌ها نسبت داده نشده و حتی این تراژدی چند سال پس از شکست سالامیس به طرح درآمده و اصولاً از باد غرور پیروزی خالی است. 
آیسخولوس پارسیان را برای خود یونانیان نوشت. این تراژدی روایت هوبریس* خشیارشا است که در نتیجه میبینم چگونه ناوگانش با همه عظمتی که داشت در هم شکسته شد و خودش با لباس پاره به دربار ایران بازگشت. این را به این جهت گفتم که گناه فیلم 300 را به گردن آیسخولوس بیچاره نیاندازیم.


*آقای زانیار ابراهیمی معادل خوبی برای این کلمه گذاشته بودند ولی متاسفانه الان در خاطرم نیست ولی به صورت کلی در یونان باستان هرکس میخواست از سرنوشتی که خدایان برایش تقدیر کرده بودند فراتر برود دچار هوبریس میشد.

نقاشی یادداشت مربوط به چهارمین تراژدی کتاب با عنوان «پرومته در بند» اثر رائول روبنس  (1577–1640)
        
                اول به عنوان مقدمه عرض کنم که حقیر زمانی به سبب علاقه به انقلاب، خاطرات مبارزان اون دوره رو زیاد مطالعه میکردم. یکی از شیرین‌ترین کتاب‌هایی که خوندم کتاب «خاطرات و تأملات در زندان شاه» نوشته استاد بزرگوار دکتر محمد محمدی گرگانی بود. خاطرم هست ایشون می‌گفتند هر موقع وقت شکنجه بود و کار برامون خیلی سخت میشد این آیه رو می‌خوندیم: «إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا/ هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا» ( سوره مبارکه احزاب/ آیات 10 و 11 ) 
.
باری. مواجهه با مرگ یکی از اصلی‌ترین موضوعات فلسفه اگزیستانسیالیسمه و تقریبا فیلسوفی نیست که تو این مکتب درباره‌ش حرف نزده باشه. نمونه‌ش حتی خود سارتر که اصلا عنوان اصلی‌ترین کتابش همینه « هستی و نیستی ». انسان در مواجهه با مرگ خیلی تغییر میکنه و میشه گفت حتی نوع دیگری زندگی میکنه که تو حالت عادی مدل زندگیش اینجوری نیست.
تو نمایشنامه حاضر هم بحث همینه. تو پرده اول و سوم ما با شخصیت‌هایی مواجهیم که در مقابل مرگ و شکنجه ایستادند و برای همین حالت عجیبی دارند. لوسی با جملات عجیبی عشق رو پس می‌زنه ( به نظرم درخشان‌ترین بخش نمایشنامه همینجا بود ) و اون دو نفر دیگه به راحتی یه بچه دوازده ساله رو با حمایت خواهرش میکشند. تنها کسی که تو این صحنه حالت عادی داره ژانه که قراره زنده بمونه و در مقابل مرگ نایستاده. در عوض تو آخر پرده چهارم وقتی افق آزادی و زندگی براشون باز میشه دوباره حالاتشون متفاوت میشه و گویی انسان‌های دیگه‌ای میشن. 
.
نمیدونم چقدر تونستم چیزی که میخوام بگم رو برسونم ولی از نظر من کل نمایشنامه همینه. سارتر تو این نمایشنامه ضمن تجلیلی که میخواسته از گروه‌های مقاومت فرانسوی تو طول جنگ جهانی دوم داشته باشه، سعی کرده حالات اگزیستانسیال افراد در مواجهه با مرگ و زندگی رو هم به تصویر بکشه. از این منظر خیلی نمایشنامه مغتنمیه.
        
                اگر بپذیریم که رمان نیز مانند فلسفه آیینه زمان خویش است، زمانه شاهکارهای ادبیات برای ما گذشته. ما از دوران شاهکارها عبور کرده‌ایم و در زمانه‌ای زیست میکنیم که نه تنها شاهکاری نمیتوان در آن خلق کرد، بلکه درنگ خواندن شاهکار هم نیست. 
اینکه چرا نمیتوان شاهکار خلق کرد نیازمند بحثی دراز دامن است که من و بستری مثل بهخوان توان بیانش را نداریم. ولی اینکه چرا نمی‌توانیم شاهکار بخوانیم از دو وجه است. وجه اول اینکه با آن شاهکار یا نسبتی برقرار نمیکنیم و یا خیلی سخت ارتباطی میگیریم. و وجه دوم از این جهت است که وقتی از هشت صبح تا هشت شب مشغول دویدن برای یک لقمه نان بیشتر هستیم، کو فرصتی هست برای هزار صفحه رمان غامض خواندن؟! به شخصه کوه جادو را در مترو خواندم. ده صفحه هنگام رفت به محل کار و ده صفحه هم در هنگام بازگشت. بیشتر از سه ماه طول کشید تا از پس فتح کوهی چنین جادویی بر بیایم. اما چه می‌شود کرد! برای زنده ماندن غیر از این دست و پا زدن‌ها ازمان بر نمی‌آید.
.
باری. کوه جادو را به عمارتی بزرگ تشبیه کرده‌اند. در کوه جادو همه چیز هست. از فلسفه گرفته تا فیزیک، سیاست، تاریخ، عشق، هوس و قس علی هذا. نمیشود از جنبه‌ای گفته و جنبه دیگر را مسکوت گذاشت. به همین جهت توان گفتن درباره‌اش را ندارم. برای همین ترجیح میدهم چند دریافت‌ ناقصم خودم را از مان بگویم شاید در هنگام خواندن رمان به کار کسی آمد.

۱- مان پدری به معنای واقعی کلمه آلمانی دارد و مادری دورگه لاتین-آلمانی. پدرش روحیات بورژوازی اروپایی داشت؛ دقت، نظم، سختکوشی و غیره. برعکس، روحیات مادرش به هنر میل می‌کرد؛ هنر هم که با هرگونه نظمی بیگانه و با لاقیدی خویشاوند است. مان در تمام طول زندگی‌اش بین این دو سبک زندگی در نوسان بود و نمی‌توانست از هیچکدام دل بکند در عین اینکه نسبتشان با هم مانعة الجمع است. این کشمکش در آثارش بسیار منعکس شده.

۲- در مقام تشبیه؛ جسم مان ناتورالیسم است اما روحش بیشتر سمبولیسم. در همین رمان هر کس نماد چیزی است. مثلا ستمبرینی نماد بورژوا مسلکی تو خالی است که غیر از حرف‌های درشت زدن کاری از دستش بر نمی‌آید. نافتا نماد مسیحی‌ای انقلابی که با هر چیز مدرنی سر ناسازگاری دارد. مادام شوشا نماد زن شرقی که در عین دلربایی عیب‌های بسیاری دارد و قس علی هذا.

۳- مرگ و عشق در آثار مان جایگاه ویژه‌ای دارند چون هر دو مرموزند و برای انسان ناشناخته. گاهی نیز در نسبت با یکدیگر قرار میگیرند.

۴- مان از جهان واقعش، بالاخص جریان زندگی خود بسیار الهام گرفته. برای فهم بهتر آثارش باید زندگیش را بخوانید ( رجوع شود به لیستی که ترتیب خوانش آثار مان را در آن ذکر کردم ). مشخصا در این رمان شخصیت ستمبرینی به برادر مان، یعنی هاینریش مان، شباهت دارد که خود نویسنده‌ مهمی است. شخصیت نافتا هم شبیه خود مان است؛ البته شبیه مان متقدم ( اگر در به کار بردن چنین اصطلاحی مجاز باشیم ).
.
بیش از این نوشتن من وجهی ندارند. آقای دکتر رضا نجفی در جلسه‌ای با تسلطی که بر ادبیات آلمان دارند خوب به شخصیت مان و  رمان کوه جادو پرداخته‌اند. این جلسه را در کانال تلگرامم بارگزاری کردم.
        
                ( صرفا بارش فکری: )

جمله «جهنم دیگرانند» هم تو خود نمایشنامه اومده و هم تو یادداشت‌ها بسیار تکرار شده. اما یعنی چی؟ من این رو میفهمم که با توجه به اینکه سارتر اگزیستانسیالیسته طبعا با هر چیزی که جلوی اراده انسان بایسته سر ناسازگاری داره. 
یذره بیایم عقب تر. در انجام هر کنشی دو عامل جلو راه انسانه. عوامل بیرونی و درونی. خود عوامل بیرونی دو دسته‌اند: انسان‌های دیگه و شرایط موجود. به نظرم از بین این دو عامل انسان‌ها تاثیرگذارترند، چرا؟ چون خودشون سوژه‌اند. انسان می‌تونه شرایط موجود رو با اراده خودش ابژه کنه. ولی در عوض دیگران هم می‌تونن مارو ابژ خودشون کنند. از این نظر ما در مقابل دیگران بی‌دفاع‌تریم تا در مقابل شرایط موجود. برای همین سارتر تصمیم گرفته که برای این محکم‌ترین سد روبه‌روی اراده انسان نمایشنامه بنویسه.
.
نمایشنامه خیلی شلوغه. خیلی سخته جز به جز تشریحش کردن ولی به صورت کلی با سمبولیک برخورد کردن باهاش مخالفم. غیر از اون گناه شخصیت‌ها جالبه. گناهاشون واقعا گناهه و هر کدوم بیشتر از دیگری منزجر کننده. ولی جالب اینه هر کدوم واکنش اون دو نفر دیگه بیشتر اذیتشون می‌کنه تا خود فعلی که انجام دادن. 
همه احساسات آدمی هم تو این نمایشنامه جمع شده‌. از نفرت و خشونت بگیر تا حس جنسی و عشق و ... . سارتر خیلی دقیق و جامع عمل کرده تو این حوزه.
چنتا دیالوگ آخر عجیب بود. چند بار خوندمش:
«اينس: (خندان از خودش دفاع می‌کند) چه كار می‌کنی، چه کار می‌کنی؟ ديوانه شده‌ای؟ تو که می‌دانی من مرده‌ام.
من مُرده‌ام. 
اِستل: مُرده؟ (چاقو را میاندازد.) سكوت. 
(اينس چاقو را برمیدارد و وحشيانه به خودش چاقو میزند): مُرده! مُرده! مُرده! نه چاقو، نه‌ سم.
نه خفگی. اتفاق افتاده‌است. میفهمی؟ و ما برای هميشه با هم هستيم. (میخندد.)
(اِستل قهقهه میزند): برای هميشه، خدای من، چقدر مسخره است! برای هميشه! 
گارسن: (به هر دو نگاه می‌کند و میخندد.) برای هميشه! 
هر کدامشان میاُفتند روی مبل خودش. سكوتی طولانی. ديگر نمی‌خندند و به هم نگاه می‌کنند. 
گارسن بلند میشود: خُب، ادامه بدهيم.»


پی نوشت: هنوز عوض باشگاه فاخر کتابخوانی محاکات نشدید؟!
        
                یادمه وقتی این کتاب رو خریدم، خیلی زورم اومد برای پولی که بخاطرش دادم و به نظرم اصلا نمی ارزید. ولی الان به شدت راضیم.
کتاب شامل دو مقاله‌ست از ایان جیمز کید که در اولی به نسبت اندیشه فایرابند با ویتگنشتاین و دومی با کیرکگور می‌پردازه. این دو نفر ریشه‌های فکری فایرابند هستند و به همین خاطر میشه با خوندن این کتاب فهم بهتری از آرای فایرابند پیدا کرد.
.
به طور خلاصه تاثیری که فایرابند از ویتگنشتاین گرفته توجه به «امر رازورزانه»ست. علم تجربی در تلاشه درباره تمام ساحات زندگی و حتی وجود بشر اظهار نظر کنه، در حالی که ویتگنشتاین ( احتمالا با تاثیر زیاد از کانت ) معتقده که ساحاتی از هستی هست که نه تنها علم تجربی بهشون دسترسی نداره بلکه هیچ علم دیگه‌ای مثل فلسفه و ... هم راهی به اون ندارند در نتیجه ( به نقل از تراکتاتوس ) « اگر نمی‌توانی درباره چیزی به طور واضح سخن بگویی، سکوت کن».
اما علم تجربی با تمامیت خواهی‌ای که داره، در طول صد سال اخیر درباره همه چیز اظهار نظر کرده و نتیجه تنها تقلیل مسائل به حد فهم خودش و یا حتی انکار وجود پاره‌ای از مسائل دیگه بوده.

مقاله دوم درباره اون عزیز دانمارکیه. اگر از دعوای کیرکگور با هگل مطلع باشید، میدونید که کیرکگور در نقد هگل معتقده اون با فلسفه‌ش قصری رو بنا کرد که خودش ( انسان ) در اون جایی نداشت! به باور کیرکگور هرگونه نظام سازی اعم از نظامی علمی تجربی، فلسفی و ... باعث میشه تکینگی انسان‌ها فراموش بشه و تفاوت‌های مهم فرد به فرد انسانی به چیز انتزاعی به نام « کلی انسان » تقلیل پیدا کنه. در این تقلیل افراد سرکوب شده و ساحاتی از وجودشون که قابل فهم برای اون دستگاه منظم علمی نیست، نادیده انگاشته بشند. البته نقد خود کیرکگور ناظر به فلسفه‌ست و این فایرابنده که اونو به ساحت علم تجربی بسط میده.

فایرابند با استمداد از این دو اندیشمند انتقادات خودش رو به علم تجربی وارد می‌کنه و تبدیل میشه شورشی‌ای که در عصر سیطره علم تجربی مدرن، اقتدارش رو بر نمی‌تابه.
.
مخلص کلام برای شروع فلسفه علم خوندن اصلا کتاب خوبی نیست ولی برای فهم بهتر فایرابند میتونه بسیار راهگشا باشه.

        

باشگاه‌ها

محاکات

107 عضو

شیطان و خدا

دورۀ فعال

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

لیست‌های کتاب

رنج های ورتر جوانسال های شاگردی ویلهلم مایسترفاوست (تراژدی، بخش اول)

سیر خوانش آثار توماس مان

17 کتاب

۱- مان نویسنده سختی است، پس اگر هنوز رمان خوانی حرفه‌ای نیستند فعلا دست نگهدارید! ۲- اندیشه او بسیار مدرن است و اگر از جریانات اندیشه‌ای قرن بیستمی -بالاخص روانکاوی فرویدی- اولیاتی نمی‌دانید، سر درآوردن از داستان‌هایش دشوار است. ۳- گاهی مان از زولا و پیروانش هم ناتورالیست‌تر میشود. برای همین اگر توصیفات زیاد حوصله‌تان را سر میبرد فعلا سمتش نروید. ۴- قبل از مان حتما باید حداقل چند اثر از گوته بخوانید. ۵- ابتدا آثار داستانی لیست شده، ولی میتوانید بین آثار داستانی و غیر داستانی در رفت و آمد باشید ( یعنی در سیر خواندن آثار، لزوما آثار داستانی اولویت ندارند گرچه بهتر پیش رفتن با ترتیب لیست است.) ۶- در پایان آثاری که در شرح و تفسیر او به فارسی ترجمه شده آورده میشود. ۷- بعضی از آثار مان که در بهخوان ثبت شده؛ یا به خاطر اعتماد نداشتن به ترجمه در لیست ذکر نشد ( مثل یوسف و برادرانش ) و یا به دلیل ناموجود بودن در بازار نشر به آنها دسترسی پیدا نکردم و برای همین از محتوایشان اطلاعی ندارم. اگر ترجمه جدیدی منتشر شد و یا کتاب جدید پیدا کردم حتما اضافه خواهم کرد.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

انقد سرم درد میکنه و سرده که حس میکنم مغزم یخ زده و هیچی نمیتونم بنویسم :( پیش به سوی سرماخوردگی 😂🤝 کاش این کتاب هم صوتیش موجود بود واقعا دلم میخواست یکی رو مثل آقای ابراهیمی عزیز داشتم تا با کلامی به این شیرینی نصیحتم می‌کرد..

سلام والا فکر نمیکنم خیلی نظمی داشته باشه ولی خب قاعدتاً با داستان کوتاهاش مثل پنج داستان، دید و بازدید و کتابهای دیگش مثل سنگی بر گوری یا همین‌ کتاب شروع کنید بعد آخر سر برید سراغ مقالات و سفرنامه‌‌هاش به نظر شخصیم اوج قدرت نویسندگی جلال تو سفرنامه‌هاشه

🌱کمی بعد پدرم مرد. او را در گورستانی که مشرف به کارمونا بود دفن کردیم. در تابوت او که به ته قبر می‌رفت جنازه چروکیده خودم، گذشته بیهوده خودم را می‌دیدم که دفن می‌شد، و دلم به درد می‌آمد. «من هم مثل او، بی‌آنکه کاری کرده باشم، می‌میرم؟»

۱. آقای میرصادقی عزیز هنگام توضیح مفهوم «داستان» و ابتدائیاتش، از نظرات پیچیدهٔ فرمالیست‌های روسی استفاده کرده‌ن؛ واقعاً چرا؟ چرا ابتدا به آنچه بر سرش توافق داریم نپردازیم؟ اصلاً چه نیازی هست که در این مقطع و درحالی که مشغول بیان مقدمات هستیم، به اصطلاحات مناقشه‌برانگیزی مثل «فابیولا» و «سیوژت» اشاره کنیم؛ بدون اینکه پیشینهٔ فرمالیسم یا ماهیت هرکدوم رو جا بندازیم؟ ۲. یکی از مصیبت‌های ما اینه که اصطلاحات تخصصی در علوم مختلف رو به بدترین نحو ترجمه می‌کنیم، اما در محاورات روزمره، واژه‌های بیگانه رو ترجیح می‌دیم! مثلاً اصرار داریم به اکسپرسیونیسم بگیم «بیان‌گرایی» یا به سیوژت بگیم پیرنگ، ولی حاضر نیستیم به «دیت» بگیم «قرار» یا به «تایم» بگیم «زمان»! بدبختی تا کجا؟ وقتی برای واژه‌های story, narrative, tale و fabula از معادل فارسی «داستان» استفاده می‌کنیم، وقتی هم به plot می‌گیم پیرنگ و هم به syuzhet، خوانندهٔ بخت‌برگشته گیج می‌شه و می‌فهمه بین تعاریف و توصیفات هرکدوم تفاوت‌هایی هست، اما نمی‌فهمه که منشأ این تفاوت‌های گیج‌کننده چیه.

از اهمیت سیسرو زیاد می‌توان گفت، اما به اختصار: "ما را گریز از کلاسیک‌خوانی نیست". این حکم چه در ادبیات، چه در فلسفه و سیاست و مثل آن مصداق دارد. این گزیده متن بسیار خلاصه از سیسرو نیز دقیقا در همین اتمسفر معنای خود را کسب می‌کند. یعنی این متن علاوه بر اینکه حامل نکته‌سنجی‌ها و حکمت‌هایی چند است، فراتر از آن می‌تواند لعبتِ دستِ آدم باشد برای فهم گذشته! فهم ‌گذشته داستان‌پردازی صرف نیست (اصلا چه کس گفته داستان‌‌سرایی بد است؟) و لزوما هم قرار نیست منفعتی داشته باشد. منظور منفعت کوتاه مدت است، منفعت عاجل! آثار کلاسیک و استخوان‌دار، حتما و یقینا بینش‌هایی را حمل می‌کنند که پس از گذر زمان اهمیت آن بر مراجع مشخص می‌شود. خلاصه که واقعا 40صفحهٔ خوبی بود. چقدر مقدمه دبیر مجموعه خوب بود، واقعا نکته‌سنجی داشت. چند تا نکته دارم که به اختصار: 1) نشر چشمه/پارسه به جوری این سری کتاب‌ها (یک سری کتاب از و بعدا توضیح می‌دم) رو چاپ کرده آدم فکر می‌کنه کتاب‌ِ زرد اند ولی خب، حاشا و کلا که نیستند. 2) یه ذره با اینکه دبیر مجموعه اصلی یا نویسنده هر جلد (منظور نسخه انگلیسیِ انتشارات دانشگاه پرینستون است) در توضیحات همش حرف‌های سیسرو را مصداق معاصر می‌یافت، خیلی منو مشکوک می‌کرد که نویسنده به دامان "تاریخ‌پریشی/Anachronisme" بیفتد. استفاده درست از این اصطلاح را از دکتر گمینی یاد گرفته ام که در یادداشت این کتاب توضیح خواهم داد. البته نویسنده به دامان زمان‌پریشی نیافتاده است و حرفه‌ای برخورد کرده است، اما خب. 3) گویی انتشارات دانشگاه پرینستون سویه‌های محافظه کاری قوی‌ای دارد و برایم جالب بود در مقایسه با انتشارات دانشگاه‌های دیگه. (خیلی ایده خامی است و من اصلا مرد این بررسی نیستم.صرفا نوشتم که نوشته باشم.) می‌دونم باید سارتر بخونم، ولی این رو شروع کردم و داره تموم می‌شه...

بسم الله الرحمن الرحیم.. پدربزرگم می‌گفت: صفین، زادگاه حیله گری ها بود.. گرچه نطفه‌ی صفین هم در سقیفه بسته شد! با کلی این طرف و اون طرف زدن، موفق شدم ۴ نفر رو پیدا کنم تا باهم این کتاب رو شروع کنیم چه متن و داستانی داره :)♡

🌱خودتان حتما میدانید که در این دنیا همه چیز پیش پا افتاده و بی اهمیت است، غیر از جرقه‌های والا و معنوی عقل بشر. عقل فاصلهٔ عظیمی بین حیوان و انسان ایجاد می‌کند، نشانه ای است از منشأ الهی دومی، و تا اندازه‌ای جای فناناپذیری نداشته‌ی انسان را میگیرد. به این ترتیب، عقل تنها منبع موجود برای لذت بردن است. ولی چشم و گوش ما در این دور و بر نشانه ای از عقل نمی‌بیند و نمی‌شنود، یعنی ما از لذت محرومیم. البته کتاب داریم ولی این اصلاً جای مصاحبت و گفت‌وگوی رو در رو را نمی‌گیرد. اگر اجازه بفرمایید تشبیه ضعیفی بکنم، می شود گفت کتابها مثل نت هستند، در حالی که گفت وگو مثل آواز است.