بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

سیده نازنین (به دلیل شکایات😮‍💨)

@Mika_nouzen

15 دنبال شده

19 دنبال کننده

                      گردشگر رویا 
                    

یادداشت‌ها

باشگاه‌ها

باشگاه کتابخوانی فلکسن

32 عضو

امیلی در نیومون

دورۀ فعال

آفتاب‌گردان 🌻

210 عضو

قرآن کریم: ترجمه خواندنی قرآن به روش تفسیری و پیام رسان برای نوجوانان و جوانان

دورۀ فعال

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

#کتاب_خواندم
#زیبا_صدایم_کن
#فرهان_حسن_زاده


بسم الله الرحمن الرحیم

_خانم مگه من از دار دنیا چی میخوام؟ توجه مامان بابامو! خواسته‌ی زیادیه به نظرتون؟
این جمله رو خیلی از بچه‌هام می شنوم، تا همین یکم پیش جوابم به این گلایه این بود:
_نه عزیزم، زیاد نیست و کاملا بحقه
اما الان،میدونم دیگه نمی‌تونم به این سادگی بگم زیاد نیست،اونم وقتی زیباهای زیادی هستن که گوشه تختای سرد یا گرم اسایشگاها و پرورشگاها چمباتمه زدن و یادشون نمیاد آخرین بار کی پدر مادر به خودشون دیدن که توجه‌شون چی باشه؟!⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩⁦

من همیشه نفسم از جای گرم بلند میشه برای همین به والدین میگم:
_والد باید نقطه امن بچش باشه
اما هیچ وقت فکر نکردم که اگه یه بچه والدی نداشت چی؟نقطه امن از کجا گیر بیاره طفل معصوم؟

داستان حول دختری به اسم زیبا میگرده،زیبا در آستانه تولد پونزده سالگیش با نقشه فرار پدرش و همدستی با اون مواجه میشه و یک روز پر از اضطراب و دلهره رو پشت سر می‌زاره. با هر قدمی که بر می‌داره به گذشته پرت میشه گذشته‌ی که هم‌پدر داشت هم مادر، آدمای امنی نبودن اما بودن و دل زیبا به این بودن خوش بود.
پدر از وضعیت زیبا خبری نداره، مدام قربون صدقه‌ش میره‌ و‌ گاهی سراغ مادرش رو‌ می‌گیره، بی خبر از اینکه زیبا خیلی وقته نمی‌دونه مادرش کجاست.
چرا؟ 
چون فرار کرد. وقتی به اجبار اقابالا(ناپدریش) مجبور شد دزدی کنه و توی عالم بچگی،سادگی کرد و‌کتک خورد، غرورشو جمع کرد و  زد بیرون. توی اون شب برفی،زیبا توی خودش مچاله شده بود اما ننالید،انگار که نیم‌وجب بچه امیدی داشته باشه رفت و افتاد توی آغوشی که امن بود و زندگیش رو ساخت.
حالا زییا با پدری که جنون ادواری داره و سودای جبران کردن تولد شش سالگیش رو توی سر می پرورونه و صداهای توی سر خودش باید جلوی اتفاقات بدی که ممکنه رو بگیره.
آیا از پسش بر میاد؟


پ‌ن¹:نثر کتاب روون  و کوچه بازاری بود( نویسنده لاتیش رو پر کرده بود)
پ‌ن²:در طول داستان که کشش خوبی داشت ما شاهد احساسات فرزندی هستیم که رها شده‌گی رو تجربه کرده و با همون سن کم داره با این طرحواره و ایضا خاطرات ناخوشایندی از ناپدریش دست و پنجه نرم می‌کنه.
پ‌ن³: زیبا داستان پلیسی زیاد می‌خونه، به وضوح می بینیم که ذهنش دائما سناریو فرار می چینه و فکر میکنه تمام مردم بهش زل زدن:))))
پ‌ن⁴:وجه اشتراک زیبا و پدرش داستان سرایی‌شونه،با این تفاوت که ما فکر می‌کنیم پدر چون دیوانه‌ست داره شلم شوربا هم می‌زنه اما دختر نه و اصلا به روایتش شک نمی کنیم⁦⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩
پ‌ن⁵:داستان رو پسندیدم،در عین سادگی به خوبی احساساتم رو متلاطم کرد و چندجا چشمام خیس شد و دلم میخواست پا به پای زیبا و پدرش زار بزنم ولی خب بعدش باید توی خیابون  می‌خوابیدم.

پ‌ن⁶:کتاب رو به کیا پیشنهاد میکنم؟ نوجون ها؟ قطعا بله ،صد درصد بله الخصوص اگه کم سن باشن،اینطوری حداقل یکم از نوک بینی‌شون اون ورتر جهانو می بینن
            #کتاب_خواندم
#زیبا_صدایم_کن
#فرهان_حسن_زاده


بسم الله الرحمن الرحیم

_خانم مگه من از دار دنیا چی میخوام؟ توجه مامان بابامو! خواسته‌ی زیادیه به نظرتون؟
این جمله رو خیلی از بچه‌هام می شنوم، تا همین یکم پیش جوابم به این گلایه این بود:
_نه عزیزم، زیاد نیست و کاملا بحقه
اما الان،میدونم دیگه نمی‌تونم به این سادگی بگم زیاد نیست،اونم وقتی زیباهای زیادی هستن که گوشه تختای سرد یا گرم اسایشگاها و پرورشگاها چمباتمه زدن و یادشون نمیاد آخرین بار کی پدر مادر به خودشون دیدن که توجه‌شون چی باشه؟!⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩⁦

من همیشه نفسم از جای گرم بلند میشه برای همین به والدین میگم:
_والد باید نقطه امن بچش باشه
اما هیچ وقت فکر نکردم که اگه یه بچه والدی نداشت چی؟نقطه امن از کجا گیر بیاره طفل معصوم؟

داستان حول دختری به اسم زیبا میگرده،زیبا در آستانه تولد پونزده سالگیش با نقشه فرار پدرش و همدستی با اون مواجه میشه و یک روز پر از اضطراب و دلهره رو پشت سر می‌زاره. با هر قدمی که بر می‌داره به گذشته پرت میشه گذشته‌ی که هم‌پدر داشت هم مادر، آدمای امنی نبودن اما بودن و دل زیبا به این بودن خوش بود.
پدر از وضعیت زیبا خبری نداره، مدام قربون صدقه‌ش میره‌ و‌ گاهی سراغ مادرش رو‌ می‌گیره، بی خبر از اینکه زیبا خیلی وقته نمی‌دونه مادرش کجاست.
چرا؟ 
چون فرار کرد. وقتی به اجبار اقابالا(ناپدریش) مجبور شد دزدی کنه و توی عالم بچگی،سادگی کرد و‌کتک خورد، غرورشو جمع کرد و  زد بیرون. توی اون شب برفی،زیبا توی خودش مچاله شده بود اما ننالید،انگار که نیم‌وجب بچه امیدی داشته باشه رفت و افتاد توی آغوشی که امن بود و زندگیش رو ساخت.
حالا زییا با پدری که جنون ادواری داره و سودای جبران کردن تولد شش سالگیش رو توی سر می پرورونه و صداهای توی سر خودش باید جلوی اتفاقات بدی که ممکنه رو بگیره.
آیا از پسش بر میاد؟


پ‌ن¹:نثر کتاب روون  و کوچه بازاری بود( نویسنده لاتیش رو پر کرده بود)
پ‌ن²:در طول داستان که کشش خوبی داشت ما شاهد احساسات فرزندی هستیم که رها شده‌گی رو تجربه کرده و با همون سن کم داره با این طرحواره و ایضا خاطرات ناخوشایندی از ناپدریش دست و پنجه نرم می‌کنه.
پ‌ن³: زیبا داستان پلیسی زیاد می‌خونه، به وضوح می بینیم که ذهنش دائما سناریو فرار می چینه و فکر میکنه تمام مردم بهش زل زدن:))))
پ‌ن⁴:وجه اشتراک زیبا و پدرش داستان سرایی‌شونه،با این تفاوت که ما فکر می‌کنیم پدر چون دیوانه‌ست داره شلم شوربا هم می‌زنه اما دختر نه و اصلا به روایتش شک نمی کنیم⁦⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩
پ‌ن⁵:داستان رو پسندیدم،در عین سادگی به خوبی احساساتم رو متلاطم کرد و چندجا چشمام خیس شد و دلم میخواست پا به پای زیبا و پدرش زار بزنم ولی خب بعدش باید توی خیابون  می‌خوابیدم.

پ‌ن⁶:کتاب رو به کیا پیشنهاد میکنم؟ نوجون ها؟ قطعا بله ،صد درصد بله الخصوص اگه کم سن باشن،اینطوری حداقل یکم از نوک بینی‌شون اون ورتر جهانو می بینن
          
            اگر دوست دارید یه رمان جنایی با پیچش های داستانی و تعلیق درست حسابی بخونید این کتاب انتخاب خوبیه.
نمیدونم خاصیت همه کتابهای آگاتا کریستیه یا نه، ولی اینجا و توی یه کتاب دیگه‌ای که شروع نکرده کنار گذاشتم، همه چیز رو خود کاراگاه جلو میبره. من علاقه دارم بتونم حدس های خودم رو دنبال کنم ولی بعد یه دفعه کارگاه میاد یه حقیقتی که اصلا توی داستان وجود نداشته رو به همه اطلاع میده. مثلا فلانی اهل فلان جاست پس فلان چیز اتفاق افتاد. نمیشه درست توضیح بدم، اسپویل میشه ولی کسانی که خوندن متوجه منظورم میشن. برای همین اون یه ستاره رو ندادم.
با این حال به عنوان یک پرونده جنایی خیلی جذاب و پر از جزئیاته و خوندنش خیلی لذتبخش بود. پیشنهاد میکنم وسط خوندنش وقفه نندازید تا چیزی رو فراموش نکنید. من یه نکته مهم از اول داستان رو یادم رفته بود و وقتی بعدا بهش اشاره شد احساس میکردم من چنین چیزی توی داستان ندیدم و همین هم منو از واقعیت خیلی دور کرده بود.
من قاتل رو حدس نزده بودم، بعد وقتی معلوم شد کیه  گفتم اصلا نمیشه. بعد برگشتم عقب دوباره خوندم دیدم نه، میشد. اگر برای شما هم اتفاق افتاد، برگردید دوباره جاهایی که بنظرتون منطقی نبوده بخونید، همه چی درسته.

برای علاقه‌مندان به ژانر جنایی پیشنهادیه 👌
          
            اگه بخوام داستان رو تو یه شعر خلاصه کنم، میشه این شعر:
عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها
این کتاب یه داستان عاشقانه رو روایت می‌کنه از دو نفر که همو دوست دارن ولی ترسشون، روراست نبودنشون با خودشون و با همدیگه و نیت خوانی هاشون و تعبیرهایی که از اتفاقات پیرامونشون میکنن اونا رو تقریبا تا لبه جدا شدن و ناکام موندن میبره. موقع خوندن گفتگوهای بین این دو نفر به این فکر می‌کردم که چقدر یه اتفاق، یه برخورد ساده و یه حرف و یه نگاه می‌تونه تعبیرها و تفسیرهای مختلفی داشته باشه و اگه آدم برای فهمیدن حقیقت تلاش نکنه و بخواد مغرورانه رفتار کنه چه چیزهای مهمی رو می‌تونه از دست بده. حتی عشق و یه عاشق همه چیز تموم رو. خلاصه باید حواسمون باشه نیت خوانی نکنیم.

در مورد کتاب می‌تونم بگم:
از داستان لذت بردم. هم جذاب بود و  هم کشش و سرعت خوبی داشت. با اینکه ۲۴۰ ص بود ولی طوری بود که ۴۰۰ ص باشه از بس کلی اتفاق مختلف افتاد. البته خب فونت کتاب هم ریز بود تا حدودی و اگه از فونت درشت تری استفاده می‌کردن تعداد صفحات نزدیک ۴۰۰ می رسید. ولی علی رغم داستان خیلی خوبش این کتاب یه سری مشکل داشت. ترجمه اصلا خوب نبود. از ادبیاتی استفاده شده بود که تو کتاب های دیگه ندیده بودم و گفتار و محاوره ها انگار بین کتابی و محاوره ای گیر کرده بودن. یا یهو جملات کوچه بازاری و لاتی می‌شدن در حالی که گوینده یه اشراف زاده بود. جدا از اون تعداد غلط های املایی خیلی زیاد بود انگار که هرگز ویراستاری نشده باشه. 
شخصیت پردازی هم خوب بود. بخصوص شخصیت یولیان واقعا جذاب بود. برای رودی متأسف بودم، شخصیت خودش، محیط و گذشته پدر و مادرش مثل یه چرخه عمل می‌کردن و باعث می‌شدن دست به کارهایی بزنه که احمقانه و بچگانه بودن. شخصیت لیزا رو هم دوست داشتم. عاقل و بالغ و پخته بود و به جز اواخر داستان عجول نبود.

نکته بعدی که تو کتاب نظرمو جلب کرد مسئله انقلاب بود. انقلابی که با خواسته های بحق ولی راهبرد و نقشه راه ناحق شروع شد و همونطور که از هر انقلاب این شکلی ای انتظار میره تبدیل شد به شورشی که زندگی و آرامش مردم رو گروگان گرفت و در نهایت شکست خورد.