بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

سارا 🦋

@Khsrvsara

23 دنبال شده

82 دنبال کننده

                      این کاربر علاقه زیادی به کتاب، شمع، انیمه و آهنگ داره ^^

                    
Khsrvsara

یادداشت‌ها

نمایش همه
                شروع داستان از زبان پسری به نام "خوآن پرثیادو" هست که در جست و جوی پدری که هرگز ندیده به روستای "کومالا" مسافرت کرده: جایی که به طرز عجیبی خالی از سکنه و ساکت به نظر می‌رسه و در عین حال هیچ لحظه‌ای نیست که خوآن سر و صدا و نجوای آدم‌ها رو نشنوه.
طولی نمی‌کشه که خوآن پی ببره ساکنان این روستا مردم عادی نیستند. بلکه مردگانی آواره و بلاتکلیفن که نه به عذاب جهنم محکوم می‌شن و نه به بهشت راهی دارن؛ این‌ها تو برزخ بلاتکلیف موندن و رنج می‌کشن. چرا که هر کدوم از اون‌ها بار گناهی به دوش داره که نمی‌ذاره روحش بعد از مرگ به آرامش برسه‌.

توی این کتاب مرز واضحی بین شخصیت‌ (راوی) و اتفاق‌ها وجود نداره و به خاطر پرش‌های زمانی متعدد تو دسته کتاب‌های سخت‌خوان قرار می‌گیره. از طرفی احتمالا در سبک رئالیسم جادویی  یا سورئال قرار بگیره؟! (زیاد از معیارای این طبقه‌بندی‌ها سر در نمی‌آرم فقط بدونید با ترکیبی از واقعیت و استعاره و تخیل مواجه هستیم) سبکی که من خیلی طرف‌دارش نیستم ولی این یکی ارزش خوندن داشت!

اگه با این تفاسیر به خوندن پدرو پارامو علاقه‌مند شدین توصیه می‌کنم یه برگه کنار دستتون بذارید و اسامی و نقششون رو یادداشت کنید. چون در نهایت باید تمام اطلاعات شلخته‌ای که از کتاب به دست آوردید کنار هم بیارید تا به معنی داستان و منظور نویسنده برسید. بهتره در حد امکان بدون وقفه و با دقت خونده بشه. امیدوارم براتون مفید بوده باشه.
        
                اگر قراره این کتاب اولین تجربه شما از ادبیات روس و آثار جناب داستایفسکی باشه توصیه می‌کنم موکولش کنید به بعد!

از دید من بانوی میزبان چیزی بیشتر از یه داستان سرگرم‌کننده نبود. همین‌جا اشاره و تاکید می‌کنم قرار نیست تمام کتابایی که می‌خونیم بار آموزندگی و مفاهیم عمیق داشته باشن. صرفا می‌خوام بگم برای نویسنده‌ای که این قدر در حیطه روان‌شناسی انسان و اخلاق‌گرایی و میهن‌دوستی و ... آثار فاخری داره این کتاب شروع و انتخاب مناسبی نیست.

اما درباره بانوی میزبان!
کتاب با توصیف پسری تنها و خیال‌پرداز به نام اُردینف آغاز می‌شه و آشنایی اون با یه زوج مرموز شما رو تحریک می‌کنه تا برای سر در آوردن از اسرار اون‌ها کتاب رو یک ضرب بخونید.

ممکنه گاهی دشوار بودن تشخیص مرز واقعیت و خیال خوندن کتاب رو براتون سخت کنه. اما تقریبا مطمئنم که کنجکاوی بهتون اجازه نمی‌ده زمین بذاریدش.

امیدوارم یادداشتم شمارو نسبت به این کتاب به طور اغراق آمیز بدبین و یا علاقه‌مند نکرده باشه (خودم هنوزم در مورد منصفانه بودن یا نبودنش گیجم) 

پینوشت: ۳ امتیازی که به کتاب دادم بر مبنای مقایسه با سایر کتابای جناب داستایفسکی و ارزش مطالعه نسبت به اونا بود.
        
                نمی‌دونید چه قدر ذوق دارم برای نوشتن یادداشت روی این کتاب :)
کتابی با کمتر از یک صد صفحه اما محتوای خوب!
انسان به طور طبیعی نسبت به محرک‌های اطرافش (از جمله اونایی که باعث القای درد و رنج می‌شن) واکنش نشون می‌ده و قادر نیست با نادیده گرفتن مشکلات از سختی زندگیش کم کنه.
حالا چی می‌شه اگه نسخه زندگی کسی توسط فردی پیچیده بشه که موقعیت بهتری نسبت بهش داره و قادر به درک شرایط دردناک و کلافه کنندش نیست؟ :)
این چیزی بود که به نظرم جناب چخوف در فضای دلگیر تیمارستان، بین یک پزشک و بیمار روانیش بیان کرد تا بفهمیم چه حسی داره نادیده گرفته شدن و درک نشدن رنج و اندوه ما توسط دیگران :)

و اما درباره خود کتاب:
"راگین" یک پزشک فرهیختست که درد و رنج رو صرفا از مطالعه کتاب‌ها و فلسفه‌بافی‌های ذهنیش درک کرده و معتقده برای داشتن احساس رضایت از زندگی کافیه اون حس رو بدون در نظر گرفتن شرایط بیرونی (از جمله موقعیت اجتماعی و مالی و ...) در ذهن به وجود آورد.
از طرفی یکی از بیماران اتاق شماره ۶ به نام "گروموف" مردیست رنج دیده و سختی کشیده که کسی دغدغه‌ها و نگرانی‌هاش رو درک نمی‌کنه و در بیمارستانی با شرایط بسیار بد بستری و حتی می‌شه گفت زندانی شده!
به زودی شاهد تقابل اندیشه‌ و جایگاه‌ "راگین" و "گروموف" خواهیم بود و این جا همون جاییه که این کتاب کوتاه، عظمت خودش رو نشون می‌ده :)
در نهایت برای جلوگیری از اسپویل شدن کتاب توضیحاتم رو به این توصیه ختم می‌کنم که حتما کتاب رو بخونید و بذارید یه تلنگر درست و حسابی بهتون بزنه؛ پشیمون نمی‌شید :)
از خوندن یادداشت‌های دوستان هم غافل نشید که خیلی به فهم کتاب کمک می‌کنه^^
        
                باید اعتراف کنم برای این که قراره اولین کسی باشم که روی این کتاب یادداشت می‌نویسه استرس دارم :)
در ابتدا مقدمه‌ای از یک استاد ادبیات روسی نقل شده که شیطان کوچک رو با آثار غول‌های ادبی از جمله آقایان داستایفسکی، گوگول و پوشکین و ... مقایسه می‌کنه و همین نشون دهنده اهمیت این کتاب در ادبیات روسیه هست.

شخصیت اصلی کتاب معلمیست به نام پردوناف که دچار پارانویاست. (داشتن این توهم که دیگران برای لطمه زدن به منافع فرد توطئه می‌کنن)
پردوناف رویای بازرس شدن رو در سر می‌پرورونه و نسبت به همه بدگمانه. برای آزار و اذیت شاگردان و اطرافیانش از هیچ تلاشی رویگردان نیست و دست به اعمالی می‌زنه از عقل و منطق به دوره.
این شخصیت به قدری در حیطه "بدگمانی و شرارت" خوب پرداخته شده که بعدها به صورت واژه "پردونافیسم" وارد ادبیات شده!

بخشی از این کتاب که در واقع توهمات پردوناف هستن با وقایع ماوراطبیعی همراهه که برخلاف تصور من به قدری طبیعی روایت شده که باور پذیر جلوه می‌کنه (من از طرفداران سبک رئالیسم جادویی و ... نیستم اما این کتاب بدجور به دلم نشست)

پاسخ به این سوال احتمالی که چرا جناب سالاگوب این قدر پردوناف رو آزارگر خلق کرده در سرگذشت خودش نهفته: بر اساس خاطرات به جا مونده مادر، مادر بزرگ (که در اصل زنی بوده که به اونا خونه اجاره داده) و خواهرش در دوران کودکی و نوجوانی اون رو تنبیه بدنی می‌کردن که همین باعث ظهور تمایلات آزارخواهی در وجودش شده که انعکاسش رو نه تنها در شیطان کوچک که در آثار دیگه هم شاهدیم.

برای معرفی بیشتر کتاب قصد دارم بخشی از مقدمه‌ای که خود نویسنده بر چاپ دوم کتاب نوشته بازگو کنم:

هر آن‌چه در رمان من از مایه‌های طنز، امور روزمره و روان‌شناسی دیده می‌شود، بر پایه مشاهدات بسیار دقیقم بنا شده است و "الگو" هم به تعداد کافی پیرامونم داشته‌ام.
به راستی، آدم‌ها می‌خواهند که دیگران دوستشان بدارند. آن‌ها خوش دارند که جنبه‌های متعالی و ارزشمند روحشان نمایش داده شود. آن‌ها می‌کوشند حتی در ظالمان کورسوی نیکوکاری و، به قول قدما، "بارقه الهی" را ببینند. از همین رو تصویر صحیح، دقیق، تاریک و خبیث را باور نمی‌کنند. دلشان می‌خواهد بگویند:《منظور او خودش است.》
خیر، هم‌عصران عزیزم! من با وصف شیطان کوچک و دیگران، شما را نقش کرده‌ام‌، شما را !
آینه رمان من ماهرانه ساخته شده است. من آن آینه را با سخت‌کوشی تمام، مدتی مدید صیقل داده‌ام.
سطح آینه‌ام صاف و ترکیبش ناب است. به کرات اندازه‌گیری و با وسواس آزموده شده تا عاری از هرگونه انحنا باشد.
در آن زشت و زیبا با دقتی یکسان بازتاب یافته‌اند.

و در آخر اگر کتاب "اتحادیه ابلهان" نوشته "جان کندی تول" رو دوست داشتین خوندن "شیطان کوچک" رو به شدت به شما توصیه می‌کنم :)
        
                بیلیارد در ساعت نه و نیم داستانی از جنگ جهانی دوم و پس از اون رو در سه نسل از یک خانواده روایت می‌کنه:
پدر بزرگی که معمار قابلی بوده و بناهای مهمی از جمله صومعه سنت‌آنتون رو ساخته. پسری که در بحبوحه جنگ (امیدوارم درست نوشته باشم) اون رو نابود می‌کنه و نوه‌ای که به ترمیم و بازسازی همون صومعه می‌پردازه.
کل داستان در روز تولد هشتاد سالگی پدر بزرگ اتفاق می‌افته که با پرش‌های زمانی متعدد و از زبان راویان مختلف گذشته و حال رو به شیوه "جریان سیال ذهنی" روایت می‌کنه.
همین مسئله باعث پیچیدگی کتاب شده که به توصیه مترجم و با تجربه خودم بهتره بدون وقفه‌های طولانی مطالعه شه.
حین خوندن این کتاب‌° عجیب یاد "سمفونی مردگان" افتادم. شاید به خاطر شیوه روایت و پیچیدگی‌های داستان و اندوهی که توی هر خط می‌شد احساسش کرد :)
یک انتقاد: ای کاش این مسئله جا بیفته که برای هر کتاب، به خصوص اون‌هایی که رسالتی فراتر از سرگرم کردن مخاطب دارن، مقدمه و یا موخره‌ای در خور نوشته بشه که هم از پیشینه نویسنده و هم از محتوای کتاب اطلاعات مفید و مختصری بده.
چیزی که تصور می‌کنم تو درک بهتر کتاب تاثیر زیادی داره...
امیدوارم این یادداشت براتون مفید بوده باشه ^^
        
                تصمیم گرفتم این یادداشت رو بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به روزرسانی کنم:
بی‌راه نیست اگر بگیم یکی از مهم‌ترین معیارهای ارزش‌گذاری در قرن نوزدهم روسیه جایگاه اجتماعی  و میزان ثروت افراد بوده و در چنین وضعی برخی مردم از هر طبقه‌ای در ازای کسب پول و متعاقبا قدرت و احترام دست به هرکاری می‌زدن!
در چنین شرایطی فرد هوشیاری مثل جناب داستایفسکی از سرنوشت شومی که در انتظار کسانیست که از قید و بند اخلاق رها شدن خبر می‌ده؛ با کتابی مثل ابله که جالب هست بدونید بخش قابل توجهی از اون برگرفته از تجربیات حقیقی نویسنده و یا اخبار زمان زندگیش بودن!
تقریبا تمام شخصیت‌های این کتاب از حیث سرگردانیِ ناشی از بی‌ایمانی من رو یاد "راسکلنیکف" در "جنایت و مکافات" می‌انداختن. مخصوصا راگوژین!
فکر می‌کنم باقی مسائل از جمله این که داستان درباره چی هست و توضیحات مفصل درباره شخصیت‌های کتاب رو بتونید از یادداشت‌های دوستان ونقد انتهای کتاب بخونید.
در آخر جا داره اشاره کنم دیدن این که نویسنده چه قدر نسبت به مردم و کشورش دلسوز و هوشیار بوده برام بسیار لذت بخش بود :)

پی‌نوشت: نوشتن درباره کتاب‌های مفصل برام ساده نیست. اگه صفحه من رو دنبال کرده باشید می‌دونید تقریبا نتونستم درباره "شیاطین" هم چیزی بگم. خلاصه امیدوارم ایرادات یادداشتم از جمله پراکندگی و ابهامش رو به بی‌تجربگی من ببخشید.
        
                دارم از اولین نمایشنامه‌ای که خوندم براتون می‌گم :)
پیامی که تو دل این کتاب بود توی یه لِوِل دیگه منو تحت تاثیر قرار داد :)
تنها راهی که می‌شه باهاش آدما رو مثل دسته‌ای بز و گوسفند رهبری کرد اینه که کاری کنی باور کنن آزاد نیستن. اما چی می‌شه وقتی فقط یک نفر از اون‌ها بدونه که آزاد آفریده شده؟ بفهمه که اراده و اختیاری داره که می‌تونه باهاش نه تنها خودش بلکه تمام مردمش رو نجات بده؟ :)
می‌زنه کاسه کوزه حاکم خون‌خواری که از رنج و درد مردم لذت می‌بره رو به هم می‌ریزه...
قسمتی از متن کتاب:
ژوپیتر: راز اندوهبار خدایان و پادشاهان در این است که انسان آزاد است. اژیست، انسان آزاد است. تو این را می‌دانی ولی آن‌ها نمی‌دانند.
اژیست: مسلم است. اگر مردم می‌دانستند که آزادند، چهار گوشه قصر مرا به آتش می‌کشیدند و دمار از روزگارم در می‌آوردند. خود من مدت پانزده سال است که این شاه‌مورتی‌بازی را در آورده‌ام تا نگذارم آن‌ها از این راز سر در بیاورند و به قدرت انسانی خودشان پی ببرند.
پینوشت: من این کتاب رو با ترجمه صدیق آذر از نشر جامی خوندم که چون نه در بهخوان بود و نه خودم موفق به ثبتش شدم این نسخه رو وارد لیست کردم و روش یادداشت نوشتم.
از اون جایی که شخصیت‌های اصلی برگرفته از اساطیر روم ( و در مورد زئوس، یونان) هستن بهتر بود مقدمه‌ یا پانوشتی در کتاب می‌بود که یه کم از پیشنه شخصیت‌ها سر در بیاریم.
ضمن این که سیر کلی داستان خیلی شبیه نمایشنامه هملت از شکسپیر بود (نخوندم اما درباره کلیت داستانش شنیدم) پس اگه اون براتون قشنگ بوده از مگس‌ها هم خوشتون میاد :)
توضیح بیشتری درباره خود داستان نمی‌دم چون تصور می‌کنم باعث اسپویلش می‌شه...
        
                تصور می‌کنم برای داشتن درک دقیق‌تری از کتاب بهتره یادداشتم رو با یک مقدمه شروع کنم. کاری که متاسفانه مترجم کتاب از انجامش صرف نظر کرده!
تا پیش از سال ۱۸۶۰ بخش بزرگی از جامعه‌ی روسیه رو دهقانانی تشکیل می‌دادن که روی اراضی متعلق به دولت و یا اشراف‌زاده‌ها کار می‌کردن و زندگیشون عاری از حقوق انسانی و احترام و ارزش بود. چرا که کارگران و دهقانان به همراه این زمین‌ها معامله می‌شدن (به طوری که برای نشون دادن وسعت زمین‌ها از تعداد نفراتی که روی اون کار می‌کردن اسم می‌بردن) و یا حق ترک زمین‌ها رو بدون خواست و اراده اربابانشون نداشتن و مواردی از این دست...
تا این که در سال ۱۸۶۱ برده‌داری توسط تزار روسیه ملغی می‌شه و کشور راه جدیدی رو برای اصلاحات در پیش می‌گیره. اصلاحاتی که یکی از اهدافش برگردوندن حس انسان‌دوستی و رفتار منصفانه نسبت به زیردستان و قشر ضعیف‌تر جامعه بوده.
اما از اون جایی که در اون سال‌ها هنوز زیرساخت‌های لازم برای این اقدامات شکل نگرفته بود هیچ یک از دو قشر ارباب و رعیت نمی‌تونستن به درستی هم دیگه رو درک کنن:
گروهی از اشراف‌زاده‌ها و افراد مرفه با این اصلاحات مخالف بودن و عقیده داشتن حفظ سنت‌ها مهم‌ترین اصل برای حفظ بقای کشور هست که در کتاب شخصیت‌های "استپان نیکیفوروویچ نیکیفوروف" و "سمیون ایوانوویچ شیپولنکو" از همین گروه هستن.
گروهی دیگه اگرچه در حرف حامی این تغییر و تحولات بودن اما در عمل به دلیل این که هیچ تعریف درستی از انسان‌دوستی و درکی از مشکلات قشر ضعیف جامعه نداشتن در این همدردی و همدلی رد پایی جز خرابی از خودشون به جا نمی‌ذاشتن که شخصیت اصلی کتاب یعنی "ایوان ایلیچ پرالینسکی" نماد همین گروه هست. مردی که ظاهرا دوست داره لطف و محبتش شامل حال زیردستانش بشه اما در عمل همچنان همون درجه‌دار مغروری هست که از بالا به بقیه نگاه می‌کنه.
و اما در نهایت قشر رنج‌دیده جامعه که با وجود تغییراتی که در قانون اعمال شده همچنان دچار مشکلات و سردرگمی‌های قبل هستن و از نعمت آسایش و رفاه محروم که شخصیت "پُرفیری پتروویچ پسلدومینوف" و خانوادش نماد این گروه هستن.
پس شاید بشه گفت در این کتاب شاهد انتقاد جناب داستایفسکی نسبت به شرایط اون زمان روسیه هستیم (ظاهرا کتاب در سال ۱۸۶۲ نوشته شده یعنی یک سال بعد از لغو قانون برده‌داری) که در کنارش تناقض‌هایی که یک انسان می‌تونه دچارش بشه رو هم به خوبی به تصویر کشیده (بین چیزی که بهش عادت کرده و اونو بلده و چیز جدیدی که می‌خواد در پیش بگیره و هیچ اطلاع و درکی ازش نداره)
تمام این‌ها در مجموع این داستان کوتاه رو پرمحتوا و باارزش کردن به طوری که جای هیچ تردیدی برای مطالعش باقی نمی‌ذاره :)
        
                باید اعتراف کنم تا قبل از خوندن مقدمه نمی‌دونستم جناب بولگاکوف این کتاب رو بر اساس تجربه شخصی و واقعی خودش از طبابت و اعتیاد به مورفین نوشته!
ماجرا مربوط به زمانی هست که نویسنده که به تازگی با بهترین نمرات از دانشگاه فارق التحصیل شده به روستای دورافتاده‌ای اعزام می‌شه که خودش تنها پزشک اون‌جاست.
دکتر با این که از سواد تئوری خوبی برخورداره اما به دلیل بی‌تجربگی یا کم‌تجربگی تردید زیادی درباره اقدامات درمانیش داره. و این ترس و دلهره‌ها همیشه هم بی جا نبودن: مثل وقتایی که نمی‌تونست بیمارشو به زندگی برگردونه!
کمی بعد از این که توی کار و شرایط جدید جا افتاد از تلاشش برای آگاه سازی مردم و از بین بردن جهل و خرافات می‌گه که البته همیشه هم موفقیت‌آمیز نیست...
و در آخر با شجاعت تمام از اعتیادش به مورفین صحبت می‌کنه :)
از اون جایی که منم به تازگی کارم رو تو حیطه درمان و سلامت شروع کردم این کتاب تاثیر عجیبی روی من گذاشت و واقعا برام در حد ۵ ستاره  دوست داشتنی بود :)
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                اگه سبک رئالیسم جادویی رو دوست دارید این کتاب برای شماست :)
تو این اثر نویسنده مسائلی که در زمان خودش با اون‌ها مخالف بوده رو (نظام کمونیستی و ایده اشتراک - پرداختن هر شخص به کارهای متعدد که بسیاری از اون‌ها خارج ار حیطه تخصصش بوده - پرداختن افراطی به آموزه‌های انقلابی ضمن کم‌رنگ شدن مسائل اخلاقی و ...) از زبان شخصیت "فیلیپ فیلیپوویچ" به باد انتقاد می‌گیره. اون هم در قالب یک داستان نمادین‌. من قسمتی از متن کتاب رو می‌ذارم و فکر می‌کنم همین‌ کافیه تا  دستتون بیاد با چه جور کتابی طرف هستید :)

مسئله این است: اگر من به جای جراحی شروع کنم به این که هر شب در خانه‌ام در گروه کر آواز بخوانم، آن وقت ویرانی‌ام فرا می‌رسد! اگر من بروم دستشویی و معذرت می‌خواهم آن طرف کاسه توالت کارم را بکنم، و زینا و داریا پتروونا هم همین کار را بکنند، آن وقت دستشویی ویرانه می‌شود. نتیجه می‌گیریم که ویرانی توی مستراح نیست، بلکه در کَله‌هاست! برای همین است که وقتی این آوازه‌خوان‌ها عربنده می‌کشند که "مرگ بر ویرانی!" من خنده‌ام می‌گیرد. قسم می‌خورم خنده‌ام می‌گیرد! این شعار یعنی این که هر کدام از آن‌ها باید محکم بکوبد پس کله‌ی خودش! و وقتی انقلاب جهانی، انگلس و نیکالای رامانوف، مالایی‌های تحت ستم و این قبیل توهمات را از کله‌اش ریخت بیرون و مشغول تمیز کردن انبار شد که وظیفه اصلی اوست، آن وقت ویرانی خود به خود محو می‌شود. نمی‌شود هم‌زمان به دو خدا خدمت کرد! نمی‌شود هم‌زمان هم مسیر حرکت تراموا را جارو زد و هم برای فلان آواره‌های اسپانیایی تعیین تکلیف کرد! این کار از عهده‌ی هیچ‌کس بر نمی‌آید. دکتر، به‌خصوص از عهده‌ی آدم‌هایی که دویست سالی از اروپایی ها عقب مانده‌اند و تا امروز حتی نمی‌توانند درست و حسابی دگمه‌ی تنبانشان را ببندند!
        
                این کتاب تقریبا حس مشابهی با آثار جورج اورول برای من داشت :)
مثل "۱۹۸۴" از نظر توپیدن به حکومت کمونیستی در روسیه و "دختر کشیش" از نظر ترس از تغییر و تحول عقاید.
هرچند که جورج اورول آینده شوروی رو پیش‌بینی کرده (اون هم با چه خلاقیت و ظرافتی)  و لیدیا چوکوفسکایا اون چه رو که زیسته روی کاغذ آورده.
ظاهرا استالین تونسته بود اکثریت جامعه رو به این یقین برسونه که حکومت هیچ اقدامی نمی‌کنه مگر در راستای تامین منافع جامعه و اجرای عدالت. سوفیا پتروونا هم یکی از کسانی بود که تحت تاثیر نفوذ و تبلیغات گسترده به درست‌کاری حکومت ایمان کامل داشت.
با این حال زمانی که صحت تمام این باورها زیر سوال رفت، برای حفظ روال زندگی‌ای که بهش عادت داشت تمام شواهد رو حتی به قیمت از دست دادن نزدیک‌ترین افراد به خودش نادیده گرفت.
مشکلی که می‌شه گفت شاید بسیاری از ما باهاش درگیریم. ترس کنار گذاشتن عقاید قبلی و رو آوردن به زندگی و افکار جدید!
در کل کتاب جالبی بود :)
        
                فضای این کتاب با آثار دیگه‌ای که از داستایفسکی خونده بودم بسیار متفاوت بود. این بار به جای پرداختن به پیچیدگی‌های انسان، انگشت اتهام رو به سمت نظریه‌ای گرفته که می‌گه روسیه برای پیشرفت باید اروپا رو سرلوحه و مسائل اقتصادی رو در اولویت قرار بده.
برای نقد این تفکر، اروپا رو به تمساح حریصی تشبیه کرده که کارمندی رو که نماد مردم سطحی‌نگر روس هست می‌بلعه. این مرد بعد از یکی شدن با تمساحی که از درون تهیه، شروع به نظریه پردازی‌هایی می‌کنه تا با طراحی یک نظام اجتماعی جدید، اقتصاد قوی‌تری ایجاد کنه. و ما به خوبی می‌بینیم که چه طور در ازای پیشرفت‌های مالی، مسائل اخلاقی و معنوی کم‌ کم رنگ می‌بازن.
مترجم توی مقدمه توصیحات کامل‌تری ارائه داده که می‌تونه کمک کنه درک بهتری از این طنز سیاسی-اجتماعی داشته باشیم.
نکته‌ای که جا داره بهش اشاره کنم این هست که اگه قراره این کتاب اولین تجربه شما از داستایفسکی باشه نباید به سایر آثارش تعمیمش بدید. چون کتاب‌هایی مثل یادداشت‌های زیرزمینی، جنایت و مکافات، شیاطین و ... به قدری از لحاظ محتوا عمیق و پیچیده می‌شن که حتی از توصیفشون هم عاجزم!
امیدوارم این یادداشت براتون مفید بوده باشه ^^
        
                بچه‌ها این بار حرفای زیادی برای گفتن دارم :)
توی بخش اول راوی ذهن ما رو با استدلال‌های جالبی درگیر یه سری از ابعادِ وجودیِ انسان می‌کنه. این که مهم‌ترین عامل برای تصمیم‌گیری، مصلحتش نیست بلکه میل و اراده و اختیار ماست!
و واقعا هم بیراه نمی‌گه! بهش که فکر کنیم می‌بینیم خیلی اوقات کاری رو که کاملا به غیرمنطقی بودنش آگاه بودیم انجام دادیم تا فقط بگیم ما حضور داریم و این اراده ماست که کار رو پیش می‌بره.
و یا مثلا از روی عشق و دوست داشتن فداکاری‌هایی کردیم که برای ما هیچ منفعتی نداشته و دلیلش صرفا میل خودمون به انجام اون کار بوده.
و بعد می‌گه چنین خصوصیتی در انسان (میل و اراده و اختیارش) رو نمی‌شه با عقل و منطق محدود کرد به این که همیشه در جهت مصلحت و قوانین پیش بره.
حالا توی بخش دوم کتاب قسمتی از زندگی راوی رو می‌بینیم که دقیقا منعکس کننده تمام حرف‌هایی هست که توش بخش اول بهمون گفته.
باید بگم این اثر مثل شیاطین (جن‌زدگان) از نظر معنی و مفهوم خیلی گسترده هست و جزئیاتش رو توی نقدهایی که روی کتاب نوشته شده می‌تونید بخونید که من از تکرارشون صرف نظر می‌کنم.
اما چیزی که جالب بود شباهت‌های متعدد این کتاب با آثار موخر اون هست مثل شیاطین و جنایت و مکافات و ...
شاید برای همین هست که می‌گن این کتاب پایه تمام آثار بزرگ بعدی داستایفسکیه. هرچی از موشکافانه بودن این اثر و نفوذش به روح و روان آدمیزاد بگم کم گفتم :)
اما درباره ترجمه!
من قبلا گارد شدیدی نسبت به حمیدرضا آتش‌برآب داشتم. چون بنا به سلیقه خودم دوست داشتم آثار کلاسیک به همون شکل ترجمه بشن و از امروزی سازی کتاب پرهیز شه.
وقتی این کتاب رو خوندم دیدم نه! این مسئله تنها فاکتور برای انتخاب ترجمه کتاب نیست. جناب آتش‌برآب نقدهای بسیار خوبی به کتاب اضافه کردن که کمک کرد بهتر درکش کنم. پس چیزی که این ترجمه رو با این که طبق سلیقه من نبود برام با ارزش کرد اطلاعات مترجم از جزئیات کتاب و سبک نگارش نویسنده بود.
امیدوارم این متن براتون مفید بوده باشه ^^
        

باشگاه‌ها

محاکات

142 عضو

زنان تروا

دورۀ فعال

فعالیت‌ها

سارا 🦋 پسندید.
سارا 🦋 پسندید.
            اگر به تولستوی علاقمندین یا درصدد خوندن آثارش هستین، فکر می‌کنم این کتاب خیلی مفید باشه براتون. 

اعتراف؛ زندگی‌نامه‌ی خودنوشته تولستوی.
 که افکار، عقیده‌ها، کشمکش‌های درونی و تحولاتش رو بی‌پرده بیان می‌کنه!

 تولستوی در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود :). البته با وجود تعلیمات دینی، خیلی آدم با ایمانی نبود. و در ادامه به اقتضای زمانی که درون بود، همین‌طور که بزرگتر شد ایمانش کم و‌ کمترم شد. در نوجوانی به وجود خدا شک میکنه (و با دلایل علمی نمی‌تونه وجود خدارو به خودش ثابت کنه).. 
خلاصه با همین افکار و عقاید پیش میره. ازدواج میکنه، بچه‌دار میشه، نویسنده‌ی مشهوری میشه، تو قسمت‌های مختلف جامعه و در شغل‌های مختلف خدمت میکنه. اما در اوج شهرت و ثروت به پوچی زندگی می‌رسه! سؤالای مهمی مثل اینکه چرا زنده‌اس؟ و در نهایت این زندگی چه معنی داره و چرا نباید همین الان خودش رو بکشه؟ ذهنش رو درگیر می‌کنه.

سؤال‌های مهم و اساسی رو مطرح میکنه، هی عمیق و عمیق‌تر میشه. سعی میکنه با علم، با جستجو در عالم و صحبت‌ با سایر دوستان فرهیخته و دانشمند به دنبال پاسخ این سؤالات بچرخه.
اما هرچی بیشتر می‌چرخه کمتر پیدا میکنه. ناامید و ناامیدتر میشه و حتی خیلی خودش رو کنترل میکنه تا زندگیش رو به پایان نرسونه. و این سؤالات تقریبا دوسومه کتاب رو تشکیل می‌ده؛ عمیقاً شمارو درگیر داستان می‌کنه و به دنبال خودش می‌کشونه. اما.. >︿<

اونقدری که سؤال‌هاش برام جذاب بود و منو به دنبال خودش کشوند، پاسخ‌هاش رو در خور تأمل پیدا نکردم!

این کتاب رو برای کسی که از پوچی زندگی ناراحته، افسردس یا به دنبال معنی زندگی می‌گرده پیشنهاد نمیکنم. چون فقط در صورتی با این کتاب حالش خوب میشه که ذهنش با تولستوی همسو باشه و بتونه سیل منطق و سوالای عمیقه نیمه‌ی اول کتاب رو با یسری جواب سطحی فراموش کنه!

راستی این کتاب مقدمه‌ی خوب و جالبی در مورد:
_ فلسفه چیست و به چه کار آید؟
_ اهمیت کتاب‌های فلسفی..
_و چرا فلسفه مختص عده خاصی نیست؟!
 از زبان خشایار دیهمی داره که خوندنش خالی از لطف نیست.


❌⚠️ احتمال لو رفتن: در مورد نتیجه‌گیریش و انتهای کتاب:

اما جواب این سؤالات رو فقط “برای خودش” پیدا میکنه! چرا تأکید کردم “برای خودش”؟ 
چون سوالات رو منطقی و با عقل و علم می‌پرسه ولی در نهایت با احساس قبول میکنه! بعد از یک عمر انکار، دوباره به همه‌ی باورهای گذشته‌اش ایمان میاره اما سعی می‌کنه بهشون فکر نکنه چون میدونه که دور از علمه!

توجیهش اینه که طبقه دانشمند و ثروتمند، دروغین به خدا و دین باور دارند و دغل‌کارند. ولی طبقه پایین جامعه سواد ندارن و با این اعتقادات زندگی می‌کنند! و اگر این اعتقادات رو ازشون بگیری، زندگی‌شون بی‌معنی و پوچ میشه. پس چون حالشون با این اعتقادات خوبه حق با این طبقه‌ی پایینه! (طبقه‌ای که همیشه مورد بیشترین سواستفاده گ‌ها قرار می‌گیرند.)

آخر کتاب به این اشاره می‌کنه که در دین حقیقت و دروغ وجود داره و ما باید این حقیقت و دروغ رو از هم تمییز بدیم. دروغ و حقیقت دین رو چجوری میخاد از هم جدا کنه وقتی از فکر کردن بهشون هم فراریه؟

انقدر برام غیرقابل باور بود که فقط حس میکنم بخاطر ترسش از مرگ، همه‌چیز رو با چشم‌ و گوش بسته توجیه کرد و سرش رو با عسل گرم کرد.
          
سارا 🦋 پسندید.
سارا 🦋 پسندید.
سارا 🦋 پسندید.
«مردی چون او، مردی چهره در چهره‌ی مرگ، زنده مانده بود تا عصیان کند، عصیان علیه جهان، علیه مقامات، علیه حکومت و علیه خدا.»

🔹«عصیان» یا شورش داستان مردی است که در جنگ جهانی اول در جبهه آلمان جنگیده و یک پایش را در راه میهن، حکومت و خدا از دست داده است. اما به خاطر معلولیتی که گریبانش را گرفته اصلا و ابدا ناراحت نیست چون فکر می‌کند حکومت به عنوان دست خدا بر زمین، قدر زحمتش را می‌داند و به او شغلی کوچک اما ثابت تا آخر عمرش خواهند داد. اما حکومت به مدال افتخار و مجوزی برای پخش موسیقی در خیابان اکتفا می‌کند.

🔸«آندریاس پوم» نماینده آدم های خوشبین و ذاتا ضعیفی است که در برهه‌ای از زندگی با تلنگری ناگهان به خود می‌آیند اما اینبار کاملاً در نقطه مقابل خودشان در گذشته قرار می‌گیرند.

📌پوم در بسیاری از حرف ها و شکایت هایش یادآور ایوب عهد عتیق است. مردی پرهیزکار که ناگهان خدا هر چه داشت و نداشت را از او گرفت و به روز سیاهش نشاند. پوم همانند ایوب نمی‌فهمد که چرا او ناگهان هدف تیر غیب الهی قرار گرفته؛ او که «کافر» نبوده و نیست. اما تفاوت ایوب با پوم در این است که ایوب هرگز حتی در شکواییه‌ هایش، از ایمان به خدا خارج نمی‌شود اما پوم علیه همه چیز و در صدرشان «خدا»، عصیان می‌کند. سوالش واضح است: آخر چرا من؟ به چه دلیل؟

یوزف روت در همین رمان کوتاهش به عنوان اولین کاری که از او خواندم، عیارش را نشان داد. نویسنده‌ای کار بلد که گویا حرف های شنیدنی زیادی دارد.
            «مردی چون او، مردی چهره در چهره‌ی مرگ، زنده مانده بود تا عصیان کند، عصیان علیه جهان، علیه مقامات، علیه حکومت و علیه خدا.»

🔹«عصیان» یا شورش داستان مردی است که در جنگ جهانی اول در جبهه آلمان جنگیده و یک پایش را در راه میهن، حکومت و خدا از دست داده است. اما به خاطر معلولیتی که گریبانش را گرفته اصلا و ابدا ناراحت نیست چون فکر می‌کند حکومت به عنوان دست خدا بر زمین، قدر زحمتش را می‌داند و به او شغلی کوچک اما ثابت تا آخر عمرش خواهند داد. اما حکومت به مدال افتخار و مجوزی برای پخش موسیقی در خیابان اکتفا می‌کند.

🔸«آندریاس پوم» نماینده آدم های خوشبین و ذاتا ضعیفی است که در برهه‌ای از زندگی با تلنگری ناگهان به خود می‌آیند اما اینبار کاملاً در نقطه مقابل خودشان در گذشته قرار می‌گیرند.

📌پوم در بسیاری از حرف ها و شکایت هایش یادآور ایوب عهد عتیق است. مردی پرهیزکار که ناگهان خدا هر چه داشت و نداشت را از او گرفت و به روز سیاهش نشاند. پوم همانند ایوب نمی‌فهمد که چرا او ناگهان هدف تیر غیب الهی قرار گرفته؛ او که «کافر» نبوده و نیست. اما تفاوت ایوب با پوم در این است که ایوب هرگز حتی در شکواییه‌ هایش، از ایمان به خدا خارج نمی‌شود اما پوم علیه همه چیز و در صدرشان «خدا»، عصیان می‌کند. سوالش واضح است: آخر چرا من؟ به چه دلیل؟

یوزف روت در همین رمان کوتاهش به عنوان اولین کاری که از او خواندم، عیارش را نشان داد. نویسنده‌ای کار بلد که گویا حرف های شنیدنی زیادی دارد.
          
سارا 🦋 پسندید.
            بسم الله 

آندریاس پوم شخصیتی که در جنگ حضور داشته و پایش را از دست داده، با نگرشی ستایش گرانه نسبت به خود، خدا و حکومت زندگی می‌کند او خود را شخصی برگزیده و وفادار به میهن می‌داند، روزی که قرار است از بیمارستان خارج شود داستان او تازه آغاز می‌شود. مواجهه او با دنیای بیرون واقعیت هایی را به او نشان می‌دهد که تاب دیدن ندارد.
داستان فردی که برعلیه خودش و و ایدئولوژی خودش طغیان می‌کند، حکایت من و مایی است که عقاید امروزمان را کورکورانه داریم و با واقع بینی به آن نرسیده‌ایم...
پایانی چنین شخصی طغیان است. طغیان برضد داشته هایش، البته باید گفت: طغیان برضد نداشته هایش. چرا که چنین فردی  حقیقتا چیزی در دست ندارد...
شخصیت اول داستان با دنیای کوچک و محتاطانه‌ای که برای خود ساخته است انس گرفته و هر لحظه جدایی از آن برایش کابوسی فراموش نشدنی است، پس همین دنیای کوچک را می آراید و دائما به سر و شکلش دست می کشد، نکند که ذره‌ای غبار بر این دنیای کوچک بیفتد و هرچه مخالف این دنیاست را محکوم و نادرست می‌داند و خدا نکند کسی به آن چپ نگاه کند. چنین کسی را تصور کنید، حالا این فرد روزی می‌آید و می‌بیند هرچه ساخته بوده است از اساس سرابی بیش نیست، خود انتحاری اولین نتیجه چنین سراب ساختگی است...
عصیان روزی رخ می‌دهد که خودت را در پایان راهی ببینی که تا همان روز فکر می‌کردی، این راه را پایانی نیست...

پ.ن: من ترجمه نشر بیدگل را خوانده‌ام و راضی بودم.
          
سارا 🦋 پسندید.
            از نظر مارکس «این آگاهی آدمیان نیست که هستی آنان را می‌سازد، بلکه هستی اجتماعی آدمیان است که آگاهی آنان را برمی‌سازد.» از این‌رو، اوضاع زندگی و جایگاه تاریخی و طبقاتی فرد، اندیشه‌های فرد را شکل می‌دهند. چرا که آدمیان، هستی را از لابه‌لای روزنه‌های چشم‌بندهای طبقاتی خود می‌بینند. ما هم در بیان عامیانه می‌گوییم: «نفسش از جای گرم بلند می‌شود.»
یوزف روت، نویسنده اتریشی، که در زمان نگارش سومین کتاب خود، «عصیان»، هنوز سوسیالیست بود نیز همین ایده انتزاعی را دست گرفته، بر آن لباس داستان پوشانده و به دل زندگی روزمره آدمیان فرستاده. اهل فن می‌دانند تا چه اندازه بازنمایی انتزاعیات در قالب قصه دشوار است. کاری که بزرگانی چون تولستوی و داستایفسکی به‌خوبی از پس آن برآمده‌اند. این‌که عصاره یک تفکر فلسفی، اجتماعی یا روان‌شناختی را در اختیار بگیری و طرحی داستانی را با آن نقش بزنی. عصیان، در فضای اتریش و آلمان ۱۹۲۰، یعنی دوران پس از جنگ جهانی اول سیر می‌کند و بسیار تحت تاثیر زمانه خود است. دوره فروپاشی امپراتوری اتریش و شکست آلمان، دوره اقتصاد نابسامان که در نهایت به فاشیسم و ظهور هیتلر انجامید. آندریاس پوم، سربازی که یک پای خود را در جنگ از دست داده و زیر سایه حکومت، از اوضاع کاملا راضی است؛ در جریان یک اتفاق، خود را در معرض بی‌عدالتی می‌بیند. اتفاقی که دومینووار تمام زندگی و زمانه او را درمی‌نوردد و حتی مناسبات عاطفی و خانوادگی او را دگرگون می‌کند و این‌گونه آندریاس در کانال انتقال از جهانی به جهان دیگر قرار می‌گیرد. با تغییر جهان مادی او، آنچه در سرش می‌گذرد نیز یکسره زیرورو می‌شود. بی‌عدالتی، تلنگری می‌شود تا نفرتی که مدت‌ها قبل در درونش ریشه دوانده و زیر لفافی از تواضع و ادب مدفون شده، سربرآورد. او که زمانی، حکومت و خدا را هم‌سطح هم می‌دانست، به عدالت باور داشت و از قانون و حکومت سپاسگزار بود، وقتی صابون بی‌عدالتی و قانون مشوش و نابرابر به تن خودش خورد؛ اندک‌اندک باورها و اندیشه‌هایش نیز به ضد خود بدل شد. آندریاس در مقام یک سرباز جنگی مورد بی‌مهری قرار گرفته، با مدالی هرچند بی‌اعتبار بر سینه، آنچنان میان حکومت و خدا و پیوندی ناگسستنی برقرار کرده بود که معترضان به وضع موجود و را «کافر» می‌داند.
او در جهان جدید خود که از لحاظ اجتماعی و خانوادگی شکست خورده و از دید قدرت، محکوم و مطرود است، بر حکومت و خدا می‌شورد. همان‌طور که مارکس ایدئولوژی را ابزاری برای توجیه نابرابری می‌بیند، چشم آندریاس در جریان دگردیسی خود، به فساد و نقش ابزاری کلیسا باز می‌شود. آندریاس می‌گوید: «اگر محکوم به رنج بردنیم، چگونه است که همه یکسان رنج نمی‌بریم؟»
روت طی داستانی خطی و سرراست، دست خواننده را می‌گیرد و به درون دنیای ذهنی آندریاس می‌برد و جزءبه‌جزء احساس او، ذهنیات او و نحوه اندیشیدن او را پیش چشم مخاطب تصویر می‌کند. به ریشه روان‌شناختی و اجتماعی شخصیت‌های درگیر در ماجرا می‌پردازد و یک کل منسجم را شکل می‌دهد. شیوه داستانگویی او خطی و سهل و ممتنع است. روت همچنین از توصیف رابطه شخصیت‌ها با طبیعت و حیوانات در جهت بیان منظور خود به شکلی درخشان بهره می‌گیرد. روت، در قالب شخصیت‌های فرعی، از جامعه پس از جنگ جهانی اول، تصویری روان‌شناختی ارائه می‌دهد. دورانی که در گیر‌و‌دار فروپاشی اقتصادی، شاهد افزایش نوکیسگان، فرصت‌طلبان و محافظه‌کاران هستیم. روت درست مانند مارکس همه چیز را در کشاکش تز و آنتی‌تز، به صورتی سیاه و سفید می‌بیند. از این‌رو در این رمان شخصیت خاکستری نمی‌بینیم و آندریاس روی یک طیف، از یک قطب به قطب دیگر حرکت می‌کند.
صحبت پیرامون این کتاب بسیار است. وجه فلسفی، اجتماعی، روان‌شناختی و ادبی عصیان می‌تواند مورد تعمق قرار گیرد. ترجمه کتاب به‌عهده سینا درویش‌عمران و کیوان غفاری بوده‌است که با به‌کار‌گیری ظرایفی، طوری آن را به انجام رسانده‌اند که نه سیخ بسوزد و نه کباب. کتاب از سوی نشر بیدگل روانه بازار شده و به علاقه‌مندان فلسفه، ادبیات، جامعه‌شناسی، سیاسی و روان‌شناسی اجتماعی کاملا قابل توصیه است.

https://jamejamdaily.ir/Newspaper/item/102885
          
سارا 🦋 پسندید.
            نویسنده رمان رو با روزمرگی‌های یک مجروح جنگی در یک بیمارستان صحرایی آغاز میکنه و به معرفی افکار، دل خستگی‌ها و خواسته‌هایش میپردازه، هرچه به جلوتر میریم نویسنده به ما نشان میده علاقه خاصی داره کاراکتر‌های داستان رو تو یه نقطه رها کنه و خواننده رو درگیر یک کاراکتر جدید کنه، رمان روند یکنواختش کم کم با گذر زمان اوج میگیره، شخص اول داستان از ابتدای ورودش به زندان به ما میگه حتی در مدتی کوتاه وقتی از یک جامعه آزاد تمام حقوقی شهروندیتو ازت میگیرن به چه روزی میفتی، نشون میده انسان وقتی با خودش خلوت میکنه و دور و برش هیچ کس رو نمیبینه به یاد چه چیزهایی میفته و تازه یادش میاد در گذشته چه چیزهاییو از دست داده، تحولات عقاید شخص اول داستان در زندان بسیار جالب و خواندنیست ، از دید من کتاب ارزش خوندن داره اما نقدی که بهش وارد میدونم اینه که نویسنده یجاهایی در ابتدای کتاب که نیاز نبود اضافه گویی کرد و یجاهایی پس از ازادی از زندان که نیاز به گفتار بیشتر داشت کم گویی
          
سارا 🦋 پسندید.
            کتاب خوبیه، ساختار و فرم با محتوا هماهنگ بوده و حقیقتا شخصا دوست داشتم ؛)
"درباره‌ی انسان بودن ر‌و می‌توان در عصیان به خوبی مشاهده داشت. در حقیقت می‌توانیم بگوییم کتاب در مجموع درمورد روابط و انتظار های انسان در این جهان و متعاقباً راه پسین یا همان عصیان/نافرمانی‌ست.
داستان کتاب از آسایشگاه روانی‌ای با تمرکز بر فردی بالخصوص به‌نام آندریاس آغاز می شود، او مجروح جنگی است و از این بابت به خود افتخار می‌کند، سقف آرزو‌های او کوچک، ساده و دوست داشتنی هستند و البته شدیدا به خدایی عادل و دولتی آگاه اعتقاد دارد، همین هم منجر می‌شود که او همیشه به‌قول خودش دست به سرزنش گناه‌کاران و خلاف‌کاران می‌زند. با این حال بر سر اتفاقاتی با نشان خود که از جنگ بر یاد دارد به همراه پاهایی قطع شده پا بر جهان بیرون می‌گذارد، او امید‌وارانه ادامه می‌دهد: همه چیز بر وقف مراد او پیش می‌رود، با زنی بیوه آشنا می‌شود و بعد از مدتی زیر یک سقف می‌روند. همه چیز فوق‌العاده‌ست اما، وانگهی در نقطه اوج داستان مخاطب متوجه می‌شود که نباید همچون آندریاس دل به آن خوشبختی می‌بست، با هوشمندی تمام عیار روت با نگاهی کاملا شانسی و شاید اعصاب‌خورد‌کن برای آندریاس اتفاقاتی می‌افتد. او همه‌چیز را متوجه می‌شود، از دلیل وجود تمامی گناه‌کاران و خلاف‌کاران آگاه می‌شود و ایمانِ والای خود را به خدا از دست می‌دهد. ناگهان از بیرون و درون پیر و محکوم بر عصیان در برابر این تواضع برده‌وار (به نقل از خود آندریاس در کتاب) می‌شود.
این کتاب برای انسان مدرن و انسان فعال در جوامع مدرن که پیوندی ناخواسته در راستای شناخت واقعی خود دارند پیشنهاد فوق‌العاده ای محسوب میشه."
          
سارا 🦋 پسندید.
سارا 🦋 پسندید.
سارا 🦋 پسندید.
سارا 🦋 پسندید.