بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فهیمه . مؤذن

@Fahima_MFD

171 دنبال شده

313 دنبال کننده

                      چشمانى داشته باش كه بهترين ها را ميبيند، قلبى كه بدترين ها را ميبخشد، ذهنى كه بدى ها را فراموش ميكند و روحى كه هر گز ايمانش را نميبازد.
                    
https://pin.it/7D156HH
@Fahima_MFD
Redrosebaft
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                تا حالا کتابی خوندی که راوی اون با همه ی کتاب هایی که خوندی یا نخوندی ، متفاوت باشه ؟؟
اولین چیزی که در این کتاب شگفت زده ات میکنه راوی یه ، یعنی
 " مرگ" ، "فرشته ی مرگ" .
مرگ در این کتاب  توجه اش به یه دختر جلب میشه و داستان ش رو روایت میکنه ،دختری که به خاطر شرایطی که داره در اولین بحران ش یک کتاب میدزده و بعد ها هم چند تایی دیگر .
داستان این کتاب ، داستان** کلمه** است ، کلمه  که باعث زندگی دادن به آدم ها میشه و همینطور گرفتن جان آن ها .
داستان در زمان آلمان نازی و بعد جنگ جهانی دوم روایت میشه ، نثر روان و سیر زمانی خطی داره .
این کتاب رو هدیه گرفتم و اون ترجمه ای که میخواستم نبود اما تا حدودی ترجمه ی خوبی داشت البته حروف چینی و غلط های چاپی نسبتا زیادی داشت . 
داستان دختری بود که والدین کمونیست داشت و به دلیل عدم توانایی سرپرستی توسط مادرش ، به  فرزندخواندگی  سپرده  شده بود . و بعد از اون زندگی ش در شهر کوچکی نزدیک مونیخ آلمان  روایت میشد .
این دختر به خاطر بحران های عاطفی که پشت سر گذاشته بود به کتاب ها و کلمات نزدیک شد البته با کمک پدرخوانده اش_پاپا_ .
 دوست نزدیکش، رودی ، پسر مو لیمویی_طلایی_ بود و بعد مکس وارد زندگی ش شد جوان بیست و چند ساله ی یهودی که لیزل همون کتاب دزد ما به خاطر احساس نزدیکی شرایط خودش با مکس ، اون رو به جای برادرش میدید و حس عاطفی نزدیکی بهش پیدا کرد . 
کتاب تلخی های زیادی داشت که به خاطر برهه ی زمانی ش و جو حاکم بر کشور آلمان که توسط هیتلر ایجاد شده  ، بود ، دوره ای که یهودی ها رو  مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند و به کمپ های کار اجباری و یا اردوگاه های کشتار دسته جمعی می‌فرستادند،  دوره ی حمله به روسیه،  دوره ی بمباران های پیاپی توسط روسیه و هزاران اتفاق ناراحت کننده و متاثر کننده ی دیگر ، اما باز هم کتاب شیرین و دوست داشتنی ای بود .
بعد از اتمام کتاب ، فیلم اون رو هم دیدم اما هیچ چیزی جای کتاب رو نمیگیره ، چرا که در فیلم  حوادث دست چین  و گزیده گویی شده بود ، اتفاقات جابه جایی زمانی داشتند و خیلی از جزییات عوض شده بود ، همینطور انتظار داشتم فیلم به طیان آلمانی باشه اما بیشتر انگلیسی صحبت میشد و اینکه جا داشت از این داستان سریالی بلند و با جزئیات ساخته بشه نه یک فیلم دو ساعتی که گویای همه ی اتفاقات نبود . 
خواندن ش لذت بخش بود و کتابی متفاوت بود از نظر طرز روایت و قالب .
        
                از وقتی که سفرنامه ی استانبولی را خواندم ، معیارم برای پسندیدن سفرنامه های آقای ضابطیان شده است ، همان یکی . 
مارک و پلو را که شروع کردم ، فکر میکردم به دلیل داشتن تنوع مکانی باید خیلی به من خوش بگذرد اما به اندازه ای که از استانبولی لذت بردم نبود ، شاید به خاطر داشتن دیدگاه ها و پرداخته شدن بیشتر به جنبه های سیاسی اجتماعی. 
تنها بخشی که در این سفرنامه دوست داشتم ،
 ایالات متحده آمریکا بود که شهر به شهر به آن پرداخته شده بود و به نسبت بقیه بخش ها حجم نوشتاری و تعداد صفحه ی بیشتری رو به خود اختصاص داده بود .
سفرنامه های آقای ضابطیان متفاوت هستند از نظر نحوه ی ارائه اطلاعات یک شهر یا کشور ، اما این یکی تفاوت بیشتری داشت حتی با دیگر سفرنامه های خودشان شاید چون گزیده گویی شده  بود وخلاصه وار در مورد هر کشور با جزئیاتی اندک گفته شده بود .
در هر صورت باب میل و سلیقه ی من نبود و باعث پشیمانی شد از اینکه کاش به جای مارک و پلو ، چای نعناع رو خریده و می‌خواندم. 
        
                اولین تجربه و خوانش من از آثار چخوف است که خیلی اتفاقی و بدون قصد قبلی سراغ ش رفتم. 
اول از همه باید بگن کتابی که من خواندم چاپ ششم و صد و دوازده صفحه بود .
دوم اینکه خیلی برام خاص نبود اونطور که بقیه ازش میگن .
داستانی از یک اتفاق در برهه ی زمانی خاص در یک خانواده که روی اطرافیان شون هم تاثیرگذار بود و زندگی همه ی شخصیت ها رو عوض می‌کرد. 
خانواده ای که به خاطر حادثه ای در گذشته ، دیار خودشون رو ترک کرده و حالا برگشته،بودند تا کاشانه ی پر خاطره ی خود رو از دست بدهند و برگردند. 
مادر خانواده ولخرج بود یا زیادی دست و دلباز که باعث ورشکستگی و از دست دادن املاک شان شده بود . 
خوب درک داستان برام سخت بود اما قلم روان و قابل فهمی داشت، شخصیت سازی در حد آشنایی کامل با شخصیت ها بود و رابطه ی بین افراد رو به  خوبی بیان شده بود .
درامی بود که خواسته بود با کمی کمدی خنثی ش کنه، و هرز گاهی  گوشه و کنایه های سیاسی کوچکی رو هم در خلال مکالمه ها_توسط یک دانشجوی فارغ التحصیل نشده_ آورده بود . 
بیان آزادی از قید تجمل  و مادی گرایی از زبان همین شخصیت انجام گرفته بود .
اما باز هم نمایشنامه ای نبود که بخواد مورد علاقه م باشه ، خواندش برام جذاب بود برای اینکه با چخوف آشنا بشم و شاید باز هم ازش بخوانم تا طرفدارانش رو درک کنم .

        
                اولین نمایشنامه ای بود ، خواندم ، که دیالوگهای بلند حتی در دو یا سه صفحه داشت . و با خودم فکر کردم اگر اجرا شده باشد ، چطور بازیگر این دیالوگها رو حفظ کرده است  ؟؟
به نظر بعضی نمایشنامه ی سخت  و حوصله سر بری بود اما برای من جالب بود و سریع خواندم ش .
موضوع جدیدی نداشت _داستان آزاد بودن انسان ها_ اما روایت جدیدی برای من داشت . 
 یک داستان تمثیلی عالی بود ، از خدایگان یونان باستان .
اینکه انسان ها باید  آزاد باشند و با ندامت و احساس افسوس برای اشتباهات و گناه های گذشته ، زندگیِ یکنواخت و همراه با ملالی نداشته باشند .
*****
نقش خدایان باستانی در  این زندگی  سراسر افسرده و غمگین ایجاد و الزام به حس پشیمانی در مردم بود ، در برابر گناهانی که روزی انجام داده بودند و تفاوت ش با عقاید و ادیان ما در توبه و بخشودگی بود که ما با انجام آن احساس آزادی از بار گناهان و ادامه به زندگی آزادانه در راستای دستورات الهی را داریم اما خدایان یونانی الزام می‌کردند به زندگی در قید ندامت و داشتن زندگی ای وابسته به خدایان به دور  از آزادی  در افکار و شاد بودن  ، مردم یونانی در صورتی می‌توانستند بخشیده شوند که تا پایان عمر با ندامت و افسوس زندگی کنند و خدایان این شرایط رو در پیش‌روی آنها قرار می‌دادند تا آنها را وابسته کنند به بود خودشان 
و اگر انسانی آزاد از قید این احساسات و همینطور بی نیاز به افسوس خوردن و پشیمانی می زیست گناهکار تلقی می‌شد. 
و نقش مگس ها در داستان ، جولان دادن در اطراف گناهکاران و ایجاد احساس گناه در آنها بود و متوسل شدن به خدایان برای نجات از آنها و قبول حس گناهکار بودن و ندامت در برابر خدا .
*****
برای من که داستان جالب و تمثیل زیبایی بود.
تنها بدی ای که داشت پایان بندی بود و اینکه من اصلا پایان های باز را دوست ندارم .
        
                فکر نمیکردم یک داستان و رمان تاریخی ، انقدر برام جذاب و پرکشش باشه .
داستانی که توسط اولین عشق ناپلئون بناپارت  ، روایت می‌شود و ماجراهای باورنکردنی ظهور و افول ناپلئون نیز در آن گنجانده شده است .
داستان دختری از طبقه ی عادی جامعه که فرزند یک تاجر ابریشم است و زاده ی دوران انقلاب فرانسه و یک جمهوری خواه که در چهارده سالگی دلبسته و معشوق ناپلئون می‌شود اما در نهایت با عشقی دیگر آشنا و مزدوج شده و سال ها بعد ملکه ی سوئد و نروژ می‌شود.
روایت ها پشت سرهم نیستن و سیر تاریخی  یکنواخت و پشت سرهمی ندارند گاهی گذر ایام در داستان به ماه ها و سال ها بعد موکول می گردد .
داستانی بر اساس واقعیت بود و روان و ساده خوان ، اما وقتی شروع کنی دوست داری بی وقفه بخوانی در کل شاید خواندن دو جلد برای من هشت الی ده روز طول کشید .
ترجمه هم خوب  و روان بود اما احساس کردم به دلیل چاپ تحت عنوان مجموعه ی کلاسیک ها برای نوجوانان کمی آن رو تحت تاثير قرار داده بود و شاید  سانسورهایی داشت  اما در داستان و فهم ماجرا تاثیر چندانی نداشت .

        

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

369 عضو

در انتظار بوجانگلز

دورۀ فعال

باشگاه کارآگاهان

323 عضو

پستچی همیشه دو بار زنگ می زند

دورۀ فعال

باشگاهی برای نوجوانان

250 عضو

سه دقیقه در قیامت: تجربه ای نزدیک به مرگ

دورۀ فعال

بریده‌های کتاب

نمایش همه
بریدۀ کتاب

صفحۀ 9

به عقیده چخوف تمامی کاری که هنرمند می تواند انجام دهد تصویر زندگی به همان صورتی است که هست. اگر هنرمند در اثر خود مسائل و سؤالات از پیش تعیین شده ای را مطرح کند، چخوف اصرار دارد که هنرمند اجباری ندارد که به این سؤالات پاسخ دهد. او به اینکه هنر پاسخهای مشخصی به سؤالات و مسائل برخاسته از ناهماهنگی های ابدی موجود در زندگی انسانی داشته باشد شك دارد مگر اینکه این پاسخ ها نظر کاملا شخصی و خصوصی خود نویسنده بوده و او اصراری به عمومیت بخشیدن و تعمیم آنها برای حل تمامی این مسائل و مشکلات نداشته باشد. چخوف در همین زمینه به ناشر آثارش «سوورین میگوید وظیفه نویسنده پاسخ دادن به سؤالاتی در خصوص خدا یا بدبینی و غیره نیست .... بلکه او می بایست فقط نشان دهد که مردم چگونه و تحت چه شرایطی در خصوص خدایا بدبینی صحبت یا فکر می کنند. هنرمند نباید قاضی اعمال کار آکترهایش و با آنچه که این کار آکنرها می گویند باشد بلکه میبایست صرفاً در موضع يك ناظر بی طرف قرار گیرد.

فعالیت‌ها

📝 رمان پلیسی علیه رمان پلیسی!

🔻 باید مثل من «قول» را بعد از چند رمان پلیسی کلاسیک بخوانید تا به اهمیت آن پی ببرید! داستان کارآگاهی به نام «ماتئی» که همهٔ زندگی‌اش را به پای پروندهٔ قتل یک دختربچه و عهدی می‌گذارد که با خانوادهٔ او بسته است.

🔻 فردریش دورنمات آگاهانه و تعمداً از قواعد و کلیشه‌های رمان پلیسی عدول می‌کند و توقعات مخاطبان این ژانر را نادیده می‌گیرد (برای همین نام فرعی کتاب «مرثیه‌ای بر رمان پلیسی» است!) معمولاً رسالت اصلی رمان‌های پلیسی را «تفنن و سرگرمی» می‌دانند و آثار این ژانر به نحافت اندیشه متهم می‌شوند؛ به همین دلیل خلق یک داستان کارآگاهی که علاوه بر جذابیت و تعلیق‌های مرسوم این ژانر، محملی برای اندیشیدن دربارهٔ جهان هستی باشد، برای من خیلی ارزشمند است... یک رمان پلیسی فلسفی! در هر داستانی علاوه بر ارتباط حسی و لذت، به دنبال چیزی والاتر هستم؛ چیزی که مرا به تأمل و تفکر وادارد، و «قول» از این حیث بهترین رمان پلیسی‌ای است که تا به حال خوانده‌ام.

🔻 نویسندهٔ «قول» با اعتبارزدایی از منطق آهنین حاکم بر این داستان‌ها، قصد دارد به ما یادآوری کند که زندگی واقعی تا چه اندازه با دنیای رمان‌های پلیسی متفاوت است و جرم و جنایت در دنیای ما چه ابعاد ناشناخته‌ای دارد: «در تمام داستان‌های جنایی و پلیسی متاسفانه سر آدم به نحو خاصی کلاه گذاشته می‌شود!» روزانه صدها جرم مختلف در سرتاسر دنیا به وقوع می‌پیوندد و هیچ‌کس از آن آگاه نمی‌شود. بسیاری اوقات سرنخ‌ها، استدلال‌ها و تحلیل‌های منطقی هیچ کمکی به ماموران قانون نمی‌کند و ماهیت خشک و اعتباری و انعطاف‌ناپذیر قانون نه تنها به درد نمی‌خورد، بلکه بلای جان قربانیان بزه می‌شود! در جایی از داستان، رییس سابق پلیس خطاب به نویسندهٔ داستان‌های پلیسی می‌گوید: «شماها برای داستان‌های خودتان ساختاری منطقی انتخاب می‌کنید؛ داستان مثل بازی شطرنج جلو می‌رود؛ این تبهکار، این هم قربانی، این یکی شریک جرم، این یکی هم کسی که سود همهٔ این‌ها را می‌برد! کافی‌ست که کارآگاه قاعدهٔ بازی را بلد باشد و بازی را تکرار کند؛ تبهکار گرفتار می‌شود و عدالت پیروز. این تخیلات دیوانه‌ام می‌کند!»

🔻 یکی دیگر از مظاهر ساختارشکنی در «قول»، شخصیت‌‌های انسانی و چندبعدی آن است. ماتئی برخلاف خیلی از کارآگاه‌های مشهور داستان‌های این ژانر از چیزی در درونش رنج می‌برد و شغل خود را به زندگی شخصی و احساساتش گره می‌زند. او برخلاف پوآرو، هولمز، اسپید یا مگره یک ماشین حل معمای بی‌احساس نیست که بیاید، شواهد را کنار هم بگذارد و در صفحات انتهایی، جواب را تحویل خواننده دهد و از صحنه خارج شود. ماتئی پیش از آنکه یک کارآگاه باشد، یک انسان است! او پس از تماشای صحنهٔ هولناک مرگ یک دختربچه و مواجهه با خانواده‌اش (که نویسنده به طرز هنرمندانه‌ای توصیفش می‌کند) دچار یک ترومای روانی و شوک عمیق می‌شود که آیندهٔ شغلی‌اش را به هم می‌ریزد.‌ برای من ماتئی با همهٔ دیوانه‌بازی‌ها و تصمیمات نامعقولش، باورپذیرتر از پوآرو، هولمز و امثالهم است!

🔻 دلم می‌خواست دربارهٔ این رمان خیلی بیشتر بنویسم، چون ابعاد گوناگونی برای تفسیر و تحلیل دارد؛ حیف که در این مقال نمی‌گنجد. تنها نکتهٔ منفی داستان که کمی آزارم می‌داد، پرحرفی‌های رییس پلیس و به حاشیه رفتن‌های او بود. این پرحرفی‌ها برای تبیین و توضیح جهان‌بینی نویسنده است و او دیدگاهش را دربارهٔ پوچی دنیا و مغایرت واقعیت‌های جهان عینی با نظام علّی-معلولی ذهن انسان از قول رییس پلیس تشریح می‌کند؛ حرف‌هایی که گاهی شبیه یک مانیفست فلسفی و ادبی می‌شود و من چنین چیزی را نمی‌پسندم.

🔻 خلاصه اینکه: «قول» یک داستان پلیسی است که علیه کلیشه‌های سبک خودش می‌شورد و واقعیت را فدای انتظارات خوانندگانش نمی‌کند. از این رو بعید نیست اگر برخی پیروان پروپاقرص رمان‌های پلیسیِ سرگرم‌کننده که به فاکتورها و پارامترهای این سبک عادت کرده‌اند، از آن خوششان نیاید!
            📝 رمان پلیسی علیه رمان پلیسی!

🔻 باید مثل من «قول» را بعد از چند رمان پلیسی کلاسیک بخوانید تا به اهمیت آن پی ببرید! داستان کارآگاهی به نام «ماتئی» که همهٔ زندگی‌اش را به پای پروندهٔ قتل یک دختربچه و عهدی می‌گذارد که با خانوادهٔ او بسته است.

🔻 فردریش دورنمات آگاهانه و تعمداً از قواعد و کلیشه‌های رمان پلیسی عدول می‌کند و توقعات مخاطبان این ژانر را نادیده می‌گیرد (برای همین نام فرعی کتاب «مرثیه‌ای بر رمان پلیسی» است!) معمولاً رسالت اصلی رمان‌های پلیسی را «تفنن و سرگرمی» می‌دانند و آثار این ژانر به نحافت اندیشه متهم می‌شوند؛ به همین دلیل خلق یک داستان کارآگاهی که علاوه بر جذابیت و تعلیق‌های مرسوم این ژانر، محملی برای اندیشیدن دربارهٔ جهان هستی باشد، برای من خیلی ارزشمند است... یک رمان پلیسی فلسفی! در هر داستانی علاوه بر ارتباط حسی و لذت، به دنبال چیزی والاتر هستم؛ چیزی که مرا به تأمل و تفکر وادارد، و «قول» از این حیث بهترین رمان پلیسی‌ای است که تا به حال خوانده‌ام.

🔻 نویسندهٔ «قول» با اعتبارزدایی از منطق آهنین حاکم بر این داستان‌ها، قصد دارد به ما یادآوری کند که زندگی واقعی تا چه اندازه با دنیای رمان‌های پلیسی متفاوت است و جرم و جنایت در دنیای ما چه ابعاد ناشناخته‌ای دارد: «در تمام داستان‌های جنایی و پلیسی متاسفانه سر آدم به نحو خاصی کلاه گذاشته می‌شود!» روزانه صدها جرم مختلف در سرتاسر دنیا به وقوع می‌پیوندد و هیچ‌کس از آن آگاه نمی‌شود. بسیاری اوقات سرنخ‌ها، استدلال‌ها و تحلیل‌های منطقی هیچ کمکی به ماموران قانون نمی‌کند و ماهیت خشک و اعتباری و انعطاف‌ناپذیر قانون نه تنها به درد نمی‌خورد، بلکه بلای جان قربانیان بزه می‌شود! در جایی از داستان، رییس سابق پلیس خطاب به نویسندهٔ داستان‌های پلیسی می‌گوید: «شماها برای داستان‌های خودتان ساختاری منطقی انتخاب می‌کنید؛ داستان مثل بازی شطرنج جلو می‌رود؛ این تبهکار، این هم قربانی، این یکی شریک جرم، این یکی هم کسی که سود همهٔ این‌ها را می‌برد! کافی‌ست که کارآگاه قاعدهٔ بازی را بلد باشد و بازی را تکرار کند؛ تبهکار گرفتار می‌شود و عدالت پیروز. این تخیلات دیوانه‌ام می‌کند!»

🔻 یکی دیگر از مظاهر ساختارشکنی در «قول»، شخصیت‌‌های انسانی و چندبعدی آن است. ماتئی برخلاف خیلی از کارآگاه‌های مشهور داستان‌های این ژانر از چیزی در درونش رنج می‌برد و شغل خود را به زندگی شخصی و احساساتش گره می‌زند. او برخلاف پوآرو، هولمز، اسپید یا مگره یک ماشین حل معمای بی‌احساس نیست که بیاید، شواهد را کنار هم بگذارد و در صفحات انتهایی، جواب را تحویل خواننده دهد و از صحنه خارج شود. ماتئی پیش از آنکه یک کارآگاه باشد، یک انسان است! او پس از تماشای صحنهٔ هولناک مرگ یک دختربچه و مواجهه با خانواده‌اش (که نویسنده به طرز هنرمندانه‌ای توصیفش می‌کند) دچار یک ترومای روانی و شوک عمیق می‌شود که آیندهٔ شغلی‌اش را به هم می‌ریزد.‌ برای من ماتئی با همهٔ دیوانه‌بازی‌ها و تصمیمات نامعقولش، باورپذیرتر از پوآرو، هولمز و امثالهم است!

🔻 دلم می‌خواست دربارهٔ این رمان خیلی بیشتر بنویسم، چون ابعاد گوناگونی برای تفسیر و تحلیل دارد؛ حیف که در این مقال نمی‌گنجد. تنها نکتهٔ منفی داستان که کمی آزارم می‌داد، پرحرفی‌های رییس پلیس و به حاشیه رفتن‌های او بود. این پرحرفی‌ها برای تبیین و توضیح جهان‌بینی نویسنده است و او دیدگاهش را دربارهٔ پوچی دنیا و مغایرت واقعیت‌های جهان عینی با نظام علّی-معلولی ذهن انسان از قول رییس پلیس تشریح می‌کند؛ حرف‌هایی که گاهی شبیه یک مانیفست فلسفی و ادبی می‌شود و من چنین چیزی را نمی‌پسندم.

🔻 خلاصه اینکه: «قول» یک داستان پلیسی است که علیه کلیشه‌های سبک خودش می‌شورد و واقعیت را فدای انتظارات خوانندگانش نمی‌کند. از این رو بعید نیست اگر برخی پیروان پروپاقرص رمان‌های پلیسیِ سرگرم‌کننده که به فاکتورها و پارامترهای این سبک عادت کرده‌اند، از آن خوششان نیاید!
          
📝 حرفِ دلِ سارتر از زبان اوریپید!

▪️«زنان تروا» بازگویی یکی از مشهورترین داستان‌های اساطیری تاریخ است؛ روایت سقوط سرزمین تروا به‌دست جنگجویان یونانی. اوریپید، نمایشنامه‌نویس یونانی، حدود ۴۰۰ سال پیش از میلاد، فتح تروا را از زاویهٔ دید زنان بازماندهٔ جنگ روایت کرد. 

▪️ «زنان تروا»ی سارتر از لحاظ سبک و محتوا بسیار به اثر اوریپید شبیه است. شخصیت تالتی‌بیوس کار همان پیک‌های تئاتر یونان را می‌کند که از وقایع مهم داستان (غالباً وقایع خون‌بار، خشن و دردناک) به شخصیت‌های اصلی خبر می‌دهند. باقی شخصیت‌ها مثل آندروماک، هکوب، منلائوس و هلن نیز همان شخصیت‌های شناخته‌شدهٔ نمایشنامهٔ اوریپید هستند. سارتر حتی از گروه همسرایان نیز استفاده کرده است؛ برخلاف نمایش «مگس‌ها» که الهگان انتقام به جای گروه همسرایان حضور داشتند و البته، وظیفه‌ای متفاوت را برعهده گرفته بودند. 

▪️ سارتر حتی بعضی از دیالوگ‌هایش را عیناً از اوریپید برداشت کرده است. برای مثال اوریپید در «زنان تروا» می‌گوید: «آفرودیت نامی‌ست که ما به شهوت می‌دهیم؛ آنگاه که افسار می‌دَرَد. نادانیِ مردان نامش آفرودیت است.» سارتر هم می‌گوید: «آن زمان که مردمان دیوانهٔ عشق می‌شوند، جنون خود را بازنمی‌شناسند و نامِ آفرودیت بر آن می‌گذارند.»

▪️ راستش را بخواهید، توقعِ این میزان وفاداری به اثر مرجع را نداشتم؛ چون سابقهٔ سارتر در نگارش نمایشنامه‌های تاریخی-اسطوره‌ای نشان داده که او به دنبال روزآمد کردن داستان‌ها و برقراری پیوند میان قصه‌های قدیمی با مسائل دنیای مدرن است. برای همین است که در «مگس‌ها» و «شیطان و خدا» به‌صراحت دربارهٔ بورژواها، دیکتاتورها، اشغال نظامی یا مرگ خدایان سخن می‌گوید.

▪️ پس چرا سارتر در این اثر به سبک تراژدی اوریپید وفادار است و آوردهٔ چندانی برای اثر اولیه ندارد؟ به نظر من دلیلِ وفاداریِ سارتر به اثر مشهور اوریپید، به‌روز بودن و مترقی بودن درام‌های اوریپید است. همه می‌دانند اوریپید در بین نمایشنامه‌نویسان یونان باستان، از زمانهٔ خود جلوتر است و مباحثی را مطرح می‌کند که قرن‌ها بعد از دورهٔ حیاتش، همچنان بر سر زبان‌ها و از دغدغه‌های اصلی جوامع مختلف است. فی‌المثل اوریپید در «مده‌آ» به حقوق زنان می‌پردازد یا در «زنان تروا» علیه جنگ‌افروزی و استعمارگری یونانیان موضع می‌گیرد و نمایشنامه‌ای در تضاد با تعصبات ناسیونالیستی مردم زمانهٔ خود می‌نویسد. بنابراین در فرآیند بازگویی روایت «زنان تروا» کار برای سارتر آسان‌تر است. سارتر به اثر مرجع وفادار است، چون می‌خواهد همان چیزهایی را بگوید که اوریپید قرن‌ها پیش گفته است. 

▪️ نظر مترجم دربارهٔ جنبه‌های کنایی متن و فاصله‌ای که مخاطب با جهان فکری شخصیت‌ها دارد برایم جالب بود. صنعوی در مقدمهٔ ترجمه‌اش بیان می‌کند که در متن نمایشنامهٔ سارتر چیزی شبیه به آیرونی نهفته است؛ چیزی که در عین شباهت ظاهری به درام‌پردازی یونانیان، حس تباعد را میان مخاطبان امروزی با هستی‌شناسی و باورهای حاکم بر جهان نمایش ایجاد می‌کند. با این حال، او ادعا می‌کند که ترجمهٔ وفادارانهٔ درام سارتر نمی‌تواند این موضع انتقادی و حس تباعد را منتقل کند. راستش من هم با خواندن ترجمه، آن کیفیت کنایی را احساس نکردم. اگر قرار است به دنبال زاویهٔ سارتر با جبرگرایی حاکم بر تراژدی یونان باشیم، باید در گفتار شخصیت‌هایی مثل هکوب آن را پیدا کنیم، نه در سبک، اتمسفر یا لحن نمایشنامه.

▪️ خلاصه اینکه «زنان تروا»ی سارتر بسیار شبیه به نمایش اوریپید است. البته سارتر بی‌دلیل روی چنین نمایشی دست نگذاشته و می‌داند که متن اولیه حاوی دغدغه‌های فلسفی و سیاسی او دربارهٔ موضوعاتی مثل آزادی و اختیار، رابطهٔ انسان با خدایان، نتایج استعمارگری و غیره است‌. با این حال، باید از سارتر تشکر کرد؛ بابت خودداری از تلاش‌های ناموفقش در روزآمد کردن نمایشنامه و نیز خودداری از تحمیل تزها و واگویه‌های فلسفی جدیدش به قصه‌ای قدیمی.
            📝 حرفِ دلِ سارتر از زبان اوریپید!

▪️«زنان تروا» بازگویی یکی از مشهورترین داستان‌های اساطیری تاریخ است؛ روایت سقوط سرزمین تروا به‌دست جنگجویان یونانی. اوریپید، نمایشنامه‌نویس یونانی، حدود ۴۰۰ سال پیش از میلاد، فتح تروا را از زاویهٔ دید زنان بازماندهٔ جنگ روایت کرد. 

▪️ «زنان تروا»ی سارتر از لحاظ سبک و محتوا بسیار به اثر اوریپید شبیه است. شخصیت تالتی‌بیوس کار همان پیک‌های تئاتر یونان را می‌کند که از وقایع مهم داستان (غالباً وقایع خون‌بار، خشن و دردناک) به شخصیت‌های اصلی خبر می‌دهند. باقی شخصیت‌ها مثل آندروماک، هکوب، منلائوس و هلن نیز همان شخصیت‌های شناخته‌شدهٔ نمایشنامهٔ اوریپید هستند. سارتر حتی از گروه همسرایان نیز استفاده کرده است؛ برخلاف نمایش «مگس‌ها» که الهگان انتقام به جای گروه همسرایان حضور داشتند و البته، وظیفه‌ای متفاوت را برعهده گرفته بودند. 

▪️ سارتر حتی بعضی از دیالوگ‌هایش را عیناً از اوریپید برداشت کرده است. برای مثال اوریپید در «زنان تروا» می‌گوید: «آفرودیت نامی‌ست که ما به شهوت می‌دهیم؛ آنگاه که افسار می‌دَرَد. نادانیِ مردان نامش آفرودیت است.» سارتر هم می‌گوید: «آن زمان که مردمان دیوانهٔ عشق می‌شوند، جنون خود را بازنمی‌شناسند و نامِ آفرودیت بر آن می‌گذارند.»

▪️ راستش را بخواهید، توقعِ این میزان وفاداری به اثر مرجع را نداشتم؛ چون سابقهٔ سارتر در نگارش نمایشنامه‌های تاریخی-اسطوره‌ای نشان داده که او به دنبال روزآمد کردن داستان‌ها و برقراری پیوند میان قصه‌های قدیمی با مسائل دنیای مدرن است. برای همین است که در «مگس‌ها» و «شیطان و خدا» به‌صراحت دربارهٔ بورژواها، دیکتاتورها، اشغال نظامی یا مرگ خدایان سخن می‌گوید.

▪️ پس چرا سارتر در این اثر به سبک تراژدی اوریپید وفادار است و آوردهٔ چندانی برای اثر اولیه ندارد؟ به نظر من دلیلِ وفاداریِ سارتر به اثر مشهور اوریپید، به‌روز بودن و مترقی بودن درام‌های اوریپید است. همه می‌دانند اوریپید در بین نمایشنامه‌نویسان یونان باستان، از زمانهٔ خود جلوتر است و مباحثی را مطرح می‌کند که قرن‌ها بعد از دورهٔ حیاتش، همچنان بر سر زبان‌ها و از دغدغه‌های اصلی جوامع مختلف است. فی‌المثل اوریپید در «مده‌آ» به حقوق زنان می‌پردازد یا در «زنان تروا» علیه جنگ‌افروزی و استعمارگری یونانیان موضع می‌گیرد و نمایشنامه‌ای در تضاد با تعصبات ناسیونالیستی مردم زمانهٔ خود می‌نویسد. بنابراین در فرآیند بازگویی روایت «زنان تروا» کار برای سارتر آسان‌تر است. سارتر به اثر مرجع وفادار است، چون می‌خواهد همان چیزهایی را بگوید که اوریپید قرن‌ها پیش گفته است. 

▪️ نظر مترجم دربارهٔ جنبه‌های کنایی متن و فاصله‌ای که مخاطب با جهان فکری شخصیت‌ها دارد برایم جالب بود. صنعوی در مقدمهٔ ترجمه‌اش بیان می‌کند که در متن نمایشنامهٔ سارتر چیزی شبیه به آیرونی نهفته است؛ چیزی که در عین شباهت ظاهری به درام‌پردازی یونانیان، حس تباعد را میان مخاطبان امروزی با هستی‌شناسی و باورهای حاکم بر جهان نمایش ایجاد می‌کند. با این حال، او ادعا می‌کند که ترجمهٔ وفادارانهٔ درام سارتر نمی‌تواند این موضع انتقادی و حس تباعد را منتقل کند. راستش من هم با خواندن ترجمه، آن کیفیت کنایی را احساس نکردم. اگر قرار است به دنبال زاویهٔ سارتر با جبرگرایی حاکم بر تراژدی یونان باشیم، باید در گفتار شخصیت‌هایی مثل هکوب آن را پیدا کنیم، نه در سبک، اتمسفر یا لحن نمایشنامه.

▪️ خلاصه اینکه «زنان تروا»ی سارتر بسیار شبیه به نمایش اوریپید است. البته سارتر بی‌دلیل روی چنین نمایشی دست نگذاشته و می‌داند که متن اولیه حاوی دغدغه‌های فلسفی و سیاسی او دربارهٔ موضوعاتی مثل آزادی و اختیار، رابطهٔ انسان با خدایان، نتایج استعمارگری و غیره است‌. با این حال، باید از سارتر تشکر کرد؛ بابت خودداری از تلاش‌های ناموفقش در روزآمد کردن نمایشنامه و نیز خودداری از تحمیل تزها و واگویه‌های فلسفی جدیدش به قصه‌ای قدیمی.