بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

آتنا ثنائی فرد

@Atena_snf

131 دنبال شده

109 دنبال کننده

                      دانشجوی روان‌شناسی؛
علاقه‌مند به ادبیات داستانی جهان.

                    
nightly_note

یادداشت‌ها

نمایش همه
                این کتاب رو عجیب دوست داشتم! :)
‌اول از همه بگم که طرح جلدش به معنای واقعی کلمه، «هیچ ربطی» به داستان و فضای داستان نداره! لالایی بیشتر از هر چیز، یک داستان دلهره‌آوره! (و تا حدی معمایی... و به قول بعضی منابع «کمدیِ درام-تراژدی»...! و عجیب، خیلی خیلی عجیب.)
‌‌
لالایی کتاب خیلی خاصیه. بعید می‌دونم هرکسی خوشش بیاد. برای خوندنش باید صبر زیادی خرج کرد؛ چون ممکنه معمایی که صفحه‌ی اول کتاب مطرح شده توی فصل آخر بهش جواب داده بشه. و یه جاهایی زیاد از حد غیرعادی، هنجارشکنانه و آزاردهنده به‌نظر می‌رسه. ولی می‌تونم بگم که تأثیر عمیقی روی من گذاشت. هم از نظر محتوایی و مفهومی که می‌خواست برسونه، و هم صحنه‌پردازی‌های فوق‌العاده‌ش. اگه با سبک چاک پالانیک آشنایید (وگرنه اول باشگاه مشت‌زنی رو بخونید)، خوندنش رو پیشنهاد می‌کنم. 
‌
پی‌نوشت: اگه قصد خوندنش رو دارید، باید بگم که اکثر خلاصه‌های موجود در اینترنت (و حتی تا حدودی خلاصه‌ی پشت جلد کتاب) حاوی اسپویل هستن.
‌
پی‌نوشت دوم: ترجمه‌ عالیه. 
‌
پی‌نوشت سوم: این کتاب «در حال حاضر» همچنان با قیمت ۳۷ تومن توی اکثر سایت‌ها موجوده :)
        
                با این سفرنامه از طریق یادداشت یکی از دوستان بهخوانی آشنا شدم. سفرنامه‌ی یه خانم جوون و محجبه‌ که تنهایی به باکو سفر می‌کنه و با افراد مختلفی آشنا می‌شه. توی این سفرنامه‌ با مسائل مذهبی، تاریخی، سیاسی و فرهنگی آذربایجان تا حدی آشنا می‌شیم (البته عمدتاً تمرکزش روی مسائل مذهبیه).
‌
چیزهایی که این سفرنامه رو دوست‌داشتنی می‌کنه:
۱. زبان طنز و خودمونی،
۲. بخش‌هایی از سفرنامه‌های قدیمی که لابه‌لای متن اصلی سفرنامه گنجونده شده‌ن،
۳. عکس‌های جالب،
۴. روایت خوب،
۵. و اطلاعات جالبی که قبلاً چیزی در موردشون نمی‌دونستم. 
‌
‌این تقریباً سومین سفرنامه‌ایه که خوندم (و اولین سفرنامه‌ی ایرانی). و باید بگم که خوندن‌ یه سفرنامه‌ی خوب، واقعاً تجربه‌ی منحصربه‌فردیه :)
‌
‌و در آخر، نمی‌شه از یک سفرنامه توقع داشت تا اطلاعات خیلی دقیق و گسترده‌ای در مورد یک کشور بهمون بده. در نهایت، ما فقط از دریچه‌ی چشم یک آدم خاص -با عقاید، پیش‌داوری‌ها و ایدئولوژی خاصِ خودش-، و در یک زمان و یک موقعیت خاص با اون کشور آشنا می‌شیم و بنابراین، هر سفرنامه‌ای محدودیت‌های خودش داره. در واقع، سفرنامه بیشتر گونه‌ای از روایته تا این‌که گونه‌ای از دایرة المعارف جغرافیایی باشه.
‌
و با تمام این‌ها، من از خوندن این سفرنامه لذت بردم، همون‌طور که از خوندن یک داستان خوب می‌شه لذت برد :)~
        
                این کتاب تموم شد...
کاش تموم نمی‌شد،
کاش بارها بخونمش.
‌
از یک کتاب، از یک داستان، چه توقعی می‌شه داشت؟
لمسِ زندگی در جا و زمانی دور؟
نگارشی بی‌عیب و نقص،
ترجمه‌ای بی‌نظیر،
توصیفات روح‌نواز،
یا داستان‌های شگفت‌آور؟
‌
عالی بود، عالی. 
شاهکاری بی‌بدیل :)
‌
‌~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
‌
   ‌این کتاب علی‌رغم این‌که جزو مهم‌ترین آثار ارمنستان به‌حساب می‌آد، انگار خود ارمنی‌ها هم چندان نخوندنش (هشت، نُه‌تا کامنت ارمنی بیشتر توی گودریدز پیدا نکردم)؛ و توی ایران هم با وجود ترجمه‌ی بسیار خوبش، فقط یه بار توی سال ۹۶ و با قیمت ۱۳ هزارتومن چاپ شده!
‌
   ‌این کتاب شامل یه‌سری داستان‌های به‌هم‌پیوسته در مورد زندگیِ خود نویسنده‌ست (البته محورِ بیشتر داستان‌ها، خودِ نویسنده نیستن و گاهاً فقط نقش راوی‌ رو ایفا می‌کنه). داستان از زمانِ به دنیا اومدنش شروع می‌شه، تا نوزادی و کودکی و نوجوانی ادامه پیدا می‌کنه؛ هرچند که داستانِ دنباله‌دار مشخصی نداره و انگار مجموعه‌ای از داستان‌های مختلف و با شخصیت‌های مختلفه. تمرکز نویسنده بیشتر روی فضاسازی و به تصویر کشیدنِ حال‌وهوای شهر، شخصیت‌پردازی و توصیفاتی بی‌نظیر از طبیعته که خوندن این کتاب رو بسیار دل‌چسب می‌کنه... :)
        
                و این هم اولین تجربه‌ی خوندنِ «جُستار روایی» (و کلاً جُستار).
‌
جُستار روایی چی هست؟
اولاً این‌که داستان محسوب نمی‌شه، یعنی غیرداستانیه، ولی یه‌جورایی می‌تونیم ساختارهای داستانی یا یه سری «روایت‌هایی» رو توی متن ببینیم.
‌
و کلاً هدف نویسنده از نوشتن جُستار روایی اینه که در مورد یه موضوعِ واقعیِ «خیلی خیلی خاص و مشخص» دیدگاه شخصی‌اش رو بیان کنه و برای این کار، از یه زبان نسبتاً طنزآمیز و داستانی بهره می‌گیره.
‌
حالا این کتاب شامل یه سری جُستارهای روایی در مورد خوندن و نوشتن می‌شد.
که یعنی فقط برای افرادی جالب خواهد بود که به نوشتن و خوندن علاقه‌ی زیادی دارن. وگرنه ممکنه خیلی هم براشون جالب نباشه.
 
‌
موضوعات «خیلی خاص» این کتاب شامل این موارد می‌شد که مثلاً:
‌
-چرا بعضی «نویسنده‌ها» فقط توی فکرِ نوشتن هستن ولی هیچ‌وقت واقعاً نمی‌رن که چیزی بنویسن؟ این تنبلی از کجا می‌آد؟
‌
-آیا خوندن ادبیات ژانری و کلاً ادبیاتی که هدفش صرفاً سرگرم کردن مخاطبه، کار عبث و بیهوده‌ایه و باید فقط ادبیات فاخر و درست‌حسابی بخونیم؟
‌
-چرا نویسنده‌ها توی دنیای واقعی این‌قدر آدم‌های معمولی‌ای به نظر می‌آن و معمولاً ناامیدمون می‌کنن؟
‌
-چرا بعد از بیست سال کتاب خوندن یا بیشتر، کم‌کم همه‌ی کتاب‌ها به نظرمون تکراری میان و علاقه‌مون به کتاب‌ها کم‌رنگ می‌شه؟
‌
و...

در کل برای من خیلی جالب بود و دوستش داشتم :)~
چیزِ متفاوت و جدیدی بود و شبیه‌ش رو نخونده بودم.
‌و خیلی از موضوعات کتاب هم قبلاً برای خودم سؤال شده بود و جالب بود که در موردشون می‌خوندم.
‌
نکته‌ی نهایی: هر جُستار حدود ۱۰، ۲۰ صفحه بیشتر نیست و می‌شه سریع خوندنش.
‌‌
پی‌نوشت: نیم‌ستاره بابت یکی از جُستارها که کمتر باهاش ارتباط برقرار کردم، کم کردم.
        
                احتمالاً خیلی از افرادی که «باشگاه مشت‌زنی» رو می‌خونن، قبلش فیلمش رو دیده‌ن. چون فیلمش خیلی مشهورتر از کتابشه. اما من قبل از خوندن، فیلم رو ندیده بودم و بدون هیچ تصور خاصی از این‌که کتابش در مورد چیه، شروع به خوندن کردم. 
‌
همه‌چیز این کتاب صادقانه، خاص، غم‌انگیز و زیبا بود. شیوه‌ی نوشتن و روایت منحصربه‌فرده. در طول خوندن کتاب متوجه چند تکنیک خاص می‌شید که نویسنده مدام ازشون استفاده کرده و به احتمال زیاد، قبلاً جای دیگه‌ای با این تکنیک‌ها مواجه نشدید. به قدری تأثیرگذار بود که دو جا باهاش گریه کردم و بی‌وقفه خوندمش :')
‌
بعد از خوندن کتاب، فیلم رو هم دیدم (البته کامل نه) اما به نظرم اصلاً نمی‌شه دیدن فیلمش رو جایگزین خوندن کتابش کرد!
‌
 اولین تفاوت‌شون این بود که کتاب بیشتر روی مسائل اجتماعی تأکید داشت و در انتها کمی رنگ‌وبوی روان‌شناختی گرفت؛ ولی فیلم از همون ابتدا تأکیدش روی جنبه‌ی روان‌شناختی بود. ‌ اون‌طور که شخصیت‌ اصلی و تایلر توی کتاب به تصویر کشیده شدن، تا حد زیادی با فیلم متفاوته.
‌‌
 و این‌که درکل نحوه‌ی روایت کتاب چندان «سینمایی» نیست؛ یعنی طوری نوشته شده که نمی‌شه فیلمی از روش ساخت که صرفاً به کمک تصاویر بتونه اون چیزی که کتاب قصد داشته بیان کنه رو به نمایش بذاره. ‌
‌
به‌خصوص اگه فیلمش رو ندیدید، خوندن این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم :)
        
                تجربه‌ای لذت‌بخش که یک‌روزه تمومش کردم. 

‌چیزی که من رو مجذوب داستان‌های کاپوتی می‌کنه، قلمشه. انگار می‌دونه باید چه کلمات و جملاتی رو به‌کار ببره تا مخاطب رو دنبال خودش بکشونه. این دومین کتابی بود که از ترومن کاپوتی خوندم و نسبت به کتاب اولی که خونده بودم (تابوت‌های دست‌ساز) تا حدی ضعیف‌تر بود، اما جذابیت‌های خاص خودش رو داشت.
‌
 خود داستان نمونه‌ی کامل یک داستان آمریکایی اصیله. از این لحاظ که عناصری توی داستان به چشم می‌خورن که فقط توی داستان‌های آمریکایی می‌تونیم پیداشون کنیم.
‌
مهم‌ترین نقطه‌ی قوت داستان، شخصیت‌پردازیشه: راوی داستان، مردی جوون با نامی تقریباً نامشخص -که تا آخر داستان فاش نمی‌شه- کاملاً منفعله و بیشتر شبیه یک تماشاچی. و هالی، دختری سرزنده، حرّاف و به‌احتمال قریب به یقین، مبتلا به اختلال شخصیت نمایشی. اتفاقات متنوعی که رخ می‌دن و هم سرگرم‌کننده‌ن و هم گاهی شگفت‌انگیز. 
‌
می‌شه گفت کل داستان حول محور شخصیت هالی می‌چرخه و همه‌ی بخش‌های داستان و سایر شخصیت‌ها رو به هم پیوند می‌ده. شخصیتی متفاوت با ویژگی‌های اخلاقی عجیب‌وغریب که توی ذهن‌تون خواهد موند...
        
                وای، من واقعاً این کتاب‌ رو برخلاف انتظارم دوست داشتم :)
انتظارش رو نداشتم چون تابه‌حال خیلی سمت ژانر فانتزی نرفته بودم.
‌‌
کتاب از یک سری داستان کوتاه تشکیل شده که هر کدوم‌شون تا حد زیادی کامل و مستقل‌ان. به‌خصوص داستان‌های اول رو خیلی دوست داشتم. چیزی که انتظارش رو نداشتم، نگارش قوی نویسنده و ترجمه‌ی خوبشه (من ترجمه‌ی آذرباد رو خوندم) و این‌که با علی‌رغم گسترده بودن دنیای داستان و تعدد شخصیت‌ها، فهم داستان راحته و خیلی سریع می‌تونید با داستان ارتباط برقرار کنید. داستان‌ها هم سرگرم‌کننده‌ن، هم جذابن و هم تا حد زیادی طنز. دیالوگ‌ها خیلی خوب نوشته شده‌ن. 
‌
ایراد کمی می‌تونم بهش بگیرم اما خب حقیقت اینه که بعد از این‌که جلد اول تموم شد، احساسم این بود که خود جلد اول، به تنهایی یک رمان کامل به نظر می‌رسه و اونقدری برای خوندن بقیه‌ی جلدها متمایل نشدم. در واقع، خوندنش واقعاً لذت‌بخش بود اما احساسم این بود که اگه بیشتر بخوام توی این دنیا و فضاش بمونم، کم‌کم تکراری و کسل‌کننده می‌شه. 
‌‌
ولی حالا که چند ماهی هست که از خوندنش می‌گذره، دوباره دلم برای حال‌وهوای ویچر تنگ شده و امیدوارم که به زودی خوندن جلد دوم رو شروع کنم. :)
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

لیست‌های کتاب

ماهی جنگجوتمام آنچه که هرگز به تو نگفتممن قاتل زنجیره ای نیستم

کتاب‌هایی با شخصیت محوری نوجوان

6 کتاب

خوندن در مورد مسائل نوجوون‌ها همیشه برام جالب و جذاب بوده؛ به‌خصوص نوجوون‌هایی که صرفاً توی داستان‌های فانتزی حضور ندارن و با مشکلات زندگی واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کنن. ‌‌ نوجوون‌‌هایی که با افسردگی، اضطراب، مشکلات شخصیتی، خانواده‌های نابه‌سامان و مشکلات اجتماعی روبه‌رو هستن و درعین‌حال سعی می‌کنن راه خودشون رو توی زندگی پیدا کنن‌. :) ‌‌ شخصیت محوری هر کدوم از کتاب‌ها: ‌۱. ماهی جنگجو: یک پسر ۱۴ ساله به اسم راستی-جیمز که یک پدر دائم‌الخمر داره و مدام درگیر دعواهای خیابونی آسیب‌زاست و سعی می‌کنه بزرگ‌تر از سنش رفتار کنه. ‌‌ ۲. تمام آن‌چه که هرگز به تو نگفتم: یک دختر ۱۶ ساله به اسم لیدیا که درس‌خون و آرومه و والدینش چیز زیادی در موردش نمی‌دونن و کم‌کم «تمام اون چیزهای ناراحت‌کننده‌ای که هرگز بهشون نگفته بود» رو کشف می‌کنن. ‌‌ ۳. من قاتل زنجیره‌ای نیستم: یک پسر ۱۴ ساله (اگه درست یادم باشه!)، به اسم جان که اختلال شخصیت ضداجتماعی داره (هرچند که طبق تقسیم‌بندی جدید اختلالات، افراد زیر ۱۸ سال نباید تشخیص این اختلال رو بگیرن) و مادر و خاله‌ش یک مرده‌شورخونه رو اداره می‌کنن. جان علاقه‌ی شدیدی به دونستن در مورد قاتل‌های زنحیره‌ای داره. کم‌کم اتفاقات اسرارآمیزی توی شهر می‌افته و... ‌‌ ۴. پروژه‌ی خونین او: یک پسر ۱۷ ساله به اسم رودریک که توی یک روستا زندگی می‌کنه، مادرش به تازگی فوت شده و با خواهر و پدرش زندگی مشقت‌باری رو می‌گذرونه. رودریک شخصیت عجیبی داره و همه یک‌جورهایی ازش می‌ترسن... داستان کتاب، ماجرای اینه که چطور رودریک در نهایت مرتکب سه قتل وحشتناک می‌شه. ‌‌ ۵. ناطور دشت: یک پسر ۱۷ ساله به اسم هولدن کالفیلد که از مدرسه اخراج می‌شه، سیگاریه، بددهنه و حس می‌کنه هیچ هدفی توی زندگی نداره. اون فقط چند روز فرصت داره تا به خونه برگرده و طی این چند روز، ما بیشتر و بیشتر با دنیای هولدن آشنا می‌شیم... ‌‌ ۶. داستان‌های اوهایو: داستان‌های اوهایو رمان نیست، مجموعه داستانه. اما شخصیت محوری خیلی از داستان‌هاش نوجوون هستن. همه‌ی داستان‌ها توی محله‌های پایین یک ناحیه‌ی خاص از آمریکا اتفاق می‌افتن و همه‌شون فضای به‌شدت تیره و تاریکی دارن.

فعالیت‌ها

            راز هایی برای برملا شدن و تفنگی برای کُشتن.

شش فرد ، یک تیرانداز و راز هایی برای برملا شدن داستانی است که این کتاب دنبال می کند.

بعد از مجموعه دختر خوب این نویسنده ، شدیدا مشتاق خوندن اثر تازه اش بودم و باید بگم که تونست به طور خوبی انتظاراتم رو برآورده کنه و نشون بده فروش بالاش در آمازون بی دلیل نبوده.

شخصیت پردازی داستان به خوبی توسط هالی جکسون انجام شده به شکلی که تصویری واضح از هر شخصیت کتاب در ذهن خواننده شکل می گیرد و همین یکی از بزرگترین نقاط قوت این کتاب نیز محسوب می شود.

کتاب هیچ شخصیت اضافه و بی موردی نداره که همین نکته باعث میشه هیچ حفره ای در پایان معما داستان باقی نمونه که یکی از مهم ترین ویژگی های یک کتاب جنایی خوب نیز به حساب میاد.

اگر سرعت نیمه اول کتاب را خوب بنامیم که به علت آشنایی با شخصیت ها و شخصیت سازیست در نیمه دوم این سرعت دیوانه وار می شود که در بعضی از بخش های داستان استرس و تپش قلب را برای مخاطب به ارمغان
 می‌آورد.

پس دعوتتون میکنم به خوندن این کتاب جنایی از ملکه جنایی نویس نسل جدید.


پ.ن: کتاب جدید هالی جکسون نیز به تازگی منتشر شده و امیدوارم بزودی ترجمشو از نشر نون داشته باشیم.
          
            برای بار دوم ،بعد از دوسال ،دوباره این کتابو خوندم و دوباره خوندنش برام لذت بخش بود:)
با وجود چندتا مشکل جزئی که تو کتاب وجود داره،این کتاب بازم مورد علاقمه! مثلا شخصیت پردازی عالی ای داره که بنظرم مهم ترین موضوعه.
از مشکلاتش بخوام بگم میتونم از توصیف نکردن رنگ مو و یا مشخصات دیگه ی شخصیتا اول کتاب بگم.بیشتر شخصیتارو اخرای کتاب مشخصات ظاهریشونو توصیف کرده بود که این یه ایراده و من سعی کردم نادیدش بگیرم. دومین مشکل اینه که شخصیتا ملیتشون باهم متفاوت بود با این حال همون اول زبون همو می‌فهمیدن بنظرم نویسنده باید بیشتر رو این موضوع تمرکز میکرد،ولی به دلیل فانتزی بودن کتاب بازم سعی کردم نادیده بگیرم این موضوع رو.
حالا میرسیم به موضوع مورد علاقم؛این کتاب هر دو باری که خوندمش تونست اشکمو دربیاره... این کتاب خیلی عالی عشق مادر به فرزند،خواهر به خواهر و عاشق به معشوقو به تصویر کشیده بود و تک تک این عشق ها برام زیبا بود:) کتاب به هیچ وجه برام حوصله سر بر نبود و از همون اول با هیجان شروع شد که این می‌تونه هم برای بعضیا لذت بخش باشه و هم برای بعضیا آزار دهنده.
با تمام ایراداش،من عاشقانه به این کتاب عشق میورزم و پیشنهاد میکنم هرکسی حداقل یکبار این کتاب رو بخونه!:)
          
چالش کتابخوانی بهمن‌ماه طاقچه باعث شد بالاخره برم سراغ این کتاب، با این عنوان: کتابی که عاشق‌شدن را یادت می‌دهد!

من اصولا خوندن داستان‌های عاشقانه رو دوست دارم (البته معمولا عاشقانه‌ای که با یه چیز دیگه ترکیب شده باشه، مثلا عاشقانه+تاریخ یا عاشقانه+فانتزی و قس علی هذا 😄)، ولی خب، چیزی که بخواد عاشق شدن رو یاد آدم بده؟!

با خودم گفتم من که عاشقی رو ده سال پیش یاد گرفتم :) و تو این سال‌ها هیچ‌وقت حس نکردم این عشق کهنه شده باشه، بلکه برعکس... من چه نیازی دارم کسی عاشق شدن رو یادم بده؟ 😄

رو این حساب هیچ کدوم از گزینه‌های پیشنهادی طاقچه نظرم رو جلب نمی‌کرد، البته به جز یه کتاب.

قبل از اینها هم تو ذهنم بود که «یک عاشقانهٔ آرام» نادر ابراهیمی رو بخونم و اینجا با خودم گفتم، خب به هر حال احتمال اینکه بالاخره یه «چیزی» از نادر یاد بگیرم خیلی زیاده :)

این شد که رفتم سراغش :)

🔅🔅🔅🔅🔅
این کتاب ماجرای زندگی یه زوجه در بحبوحهٔ انقلاب، زوجی که بیشتر از هر چیز، خودشون رو تو «مبارزه» تعریف کردن...

اینجا سوال نه عاشق شدن که عاشق موندنه...
سوال اینه که «جای عشق کجاست؟»
چطور میشه عشق رو تو تک‌تک لحظات زندگی جاری کرد؟
تو تمام روزمرگی‌های سادهٔ هفته؟
چون «عشق، عادتْ به دوست داشتن و سختْ دوست داشتنِ دیگری نیست؛ پیوسته نوکردنِ خواستنی‌ست که خود، پیوسته، خواهانِ نوشدن است، و دیگرگون‌شدن.»
و
«زندگی را نباید یک قطعهٔ کامل غیرقابل تقسیم به اجزاء فرض کرد: یک گلدان، یک کوزه، یک کاسه... نه... زندگی به اجزای بی‌شماری قابل تقسیم است که هر جزء، به تنهایی، زندگی‌ست. هر واحدِ کوچکِ زندگی، زندگی‌ست، و کل زندگی باز هم زندگی. چه کنیم که نام جزء و کُل، یکی‌ست؟ چه کنیم؟»

داستان از پیش از انقلاب شروع میشه، وقتی تمام معنی زندگی در مبارزه با ظالم خلاصه می‌شد، وقتی ساده‌ترین کارها معنای متفاوتی داشت چون بخشی از جنگیدن بود....

و بعد انقلاب پیروز میشه و دیگه انگار مبارزه‌ای نیست و شکنجه‌ای و پنهان‌شدنی...
چطور میشه با این سکون کنار اومد؟ چطور میشه در جریان لحظه‌های کوچیک و سادهٔ زندگی همچنان عاشق موند؟

🔅🔅🔅🔅🔅
نادر یه ایده‌آل‌گرای انقلابیه، و اینجا دارم «انقلابی» رو به معنای عام کلمه به کار می‌برم،
آدمی که همیشه دنبال حرکته، دنبال طغیان، دنبال بهتر کردن و از نو ساختن، دنبال پرواز...
آدمی که بیشتر از مقصد، مسیر براش مهمه:
«هیچ قله‌ای آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بی‌آنکه به رسیدن بیندیشیم؛ اما، واقعاً، برویم.»

و اینجا با ما از این مسیر صحبت می‌کنه، از مبارزه، از ارادهٔ پرواز، از عشق...

🔅🔅🔅🔅🔅
این نهمین کتابیه که از نادر ابراهیمی خوندم، بعد از «مردی در تبعید ابدی»، «بر جاده‌های آبی سرخ»، چهار جلد «آتش بدون دود» و دو جلد «سه دیدار»، و نمی‌دونم می‌تونه برای کسی که تا به حال چیزی از نادر نخونده هم همینقدر جذاب باشه یا نه... به هر حال من که خیلی دوستش داشتم...

خیلی جاها تو این کتاب بغض کردم و خیلی جاها حس کردم آره، منم می‌خوام اینطوری زندگی کنم، منم دوست دارم اینطوری به لحظه‌های به ظاهر سادهٔ زندگی نگاه کنم، منم...

حس می‌کنم باید چندین و چند بار یه سری از جمله‌های کتاب رو بخونم و اون‌وقت منم از خودم بپرسم جای عشق کجاست؟
و نذارم تا حرکت به سکون تبدیل بشه و عشق به خاطره...

🔅🔅🔅🔅🔅
من نسخهٔ صوتی کتاب رو با صدای آقای پیام دهکردی گوش دادم، ولی نسخهٔ متنی هم دم دستم بود و مرورش می‌کردم و قسمت‌هایی که دوست داشتم رو دوباره می‌خوندم و علامت می‌زدم :)
            چالش کتابخوانی بهمن‌ماه طاقچه باعث شد بالاخره برم سراغ این کتاب، با این عنوان: کتابی که عاشق‌شدن را یادت می‌دهد!

من اصولا خوندن داستان‌های عاشقانه رو دوست دارم (البته معمولا عاشقانه‌ای که با یه چیز دیگه ترکیب شده باشه، مثلا عاشقانه+تاریخ یا عاشقانه+فانتزی و قس علی هذا 😄)، ولی خب، چیزی که بخواد عاشق شدن رو یاد آدم بده؟!

با خودم گفتم من که عاشقی رو ده سال پیش یاد گرفتم :) و تو این سال‌ها هیچ‌وقت حس نکردم این عشق کهنه شده باشه، بلکه برعکس... من چه نیازی دارم کسی عاشق شدن رو یادم بده؟ 😄

رو این حساب هیچ کدوم از گزینه‌های پیشنهادی طاقچه نظرم رو جلب نمی‌کرد، البته به جز یه کتاب.

قبل از اینها هم تو ذهنم بود که «یک عاشقانهٔ آرام» نادر ابراهیمی رو بخونم و اینجا با خودم گفتم، خب به هر حال احتمال اینکه بالاخره یه «چیزی» از نادر یاد بگیرم خیلی زیاده :)

این شد که رفتم سراغش :)

🔅🔅🔅🔅🔅
این کتاب ماجرای زندگی یه زوجه در بحبوحهٔ انقلاب، زوجی که بیشتر از هر چیز، خودشون رو تو «مبارزه» تعریف کردن...

اینجا سوال نه عاشق شدن که عاشق موندنه...
سوال اینه که «جای عشق کجاست؟»
چطور میشه عشق رو تو تک‌تک لحظات زندگی جاری کرد؟
تو تمام روزمرگی‌های سادهٔ هفته؟
چون «عشق، عادتْ به دوست داشتن و سختْ دوست داشتنِ دیگری نیست؛ پیوسته نوکردنِ خواستنی‌ست که خود، پیوسته، خواهانِ نوشدن است، و دیگرگون‌شدن.»
و
«زندگی را نباید یک قطعهٔ کامل غیرقابل تقسیم به اجزاء فرض کرد: یک گلدان، یک کوزه، یک کاسه... نه... زندگی به اجزای بی‌شماری قابل تقسیم است که هر جزء، به تنهایی، زندگی‌ست. هر واحدِ کوچکِ زندگی، زندگی‌ست، و کل زندگی باز هم زندگی. چه کنیم که نام جزء و کُل، یکی‌ست؟ چه کنیم؟»

داستان از پیش از انقلاب شروع میشه، وقتی تمام معنی زندگی در مبارزه با ظالم خلاصه می‌شد، وقتی ساده‌ترین کارها معنای متفاوتی داشت چون بخشی از جنگیدن بود....

و بعد انقلاب پیروز میشه و دیگه انگار مبارزه‌ای نیست و شکنجه‌ای و پنهان‌شدنی...
چطور میشه با این سکون کنار اومد؟ چطور میشه در جریان لحظه‌های کوچیک و سادهٔ زندگی همچنان عاشق موند؟

🔅🔅🔅🔅🔅
نادر یه ایده‌آل‌گرای انقلابیه، و اینجا دارم «انقلابی» رو به معنای عام کلمه به کار می‌برم،
آدمی که همیشه دنبال حرکته، دنبال طغیان، دنبال بهتر کردن و از نو ساختن، دنبال پرواز...
آدمی که بیشتر از مقصد، مسیر براش مهمه:
«هیچ قله‌ای آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بی‌آنکه به رسیدن بیندیشیم؛ اما، واقعاً، برویم.»

و اینجا با ما از این مسیر صحبت می‌کنه، از مبارزه، از ارادهٔ پرواز، از عشق...

🔅🔅🔅🔅🔅
این نهمین کتابیه که از نادر ابراهیمی خوندم، بعد از «مردی در تبعید ابدی»، «بر جاده‌های آبی سرخ»، چهار جلد «آتش بدون دود» و دو جلد «سه دیدار»، و نمی‌دونم می‌تونه برای کسی که تا به حال چیزی از نادر نخونده هم همینقدر جذاب باشه یا نه... به هر حال من که خیلی دوستش داشتم...

خیلی جاها تو این کتاب بغض کردم و خیلی جاها حس کردم آره، منم می‌خوام اینطوری زندگی کنم، منم دوست دارم اینطوری به لحظه‌های به ظاهر سادهٔ زندگی نگاه کنم، منم...

حس می‌کنم باید چندین و چند بار یه سری از جمله‌های کتاب رو بخونم و اون‌وقت منم از خودم بپرسم جای عشق کجاست؟
و نذارم تا حرکت به سکون تبدیل بشه و عشق به خاطره...

🔅🔅🔅🔅🔅
من نسخهٔ صوتی کتاب رو با صدای آقای پیام دهکردی گوش دادم، ولی نسخهٔ متنی هم دم دستم بود و مرورش می‌کردم و قسمت‌هایی که دوست داشتم رو دوباره می‌خوندم و علامت می‌زدم :)