آتنا ثنائی فرد

@Atena_snf

204 دنبال شده

166 دنبال کننده

                      دانشجوی روان‌شناسی؛
علاقه‌مند به ادبیات داستانی جهان.

                    
nightly_note

یادداشت‌ها

نمایش همه
                هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این کتاب  رو بخونم! :)
‌‌چون قدیمی بود... و لااقل به جلدش نمی‌خورد که خیلی چنگی به دل بزنه. اما واقعاً نباید کتاب‌ها رو از روی ظاهرشون قضاوت کرد! (این‌که دختربچه‌هایِ «خارجی» روی جلد روسری سرشونه، شاید به این خاطره که چاپ کتاب مربوط به سال ۶۸ هست.)

اوایل که شروعش کردم به‌نظرم رسید با یک داستان کودکانه‌ی معمولی طرف هستم. ولی چیزی از داستان نگذشته بود که داستان رنگ‌وبوی داستان‌های بزرگسال رو به خودش گرفت و حتی ادبیاتش سنگین‌تر شد. به‌نظرم شاید بچه‌های زیر ۱۲، ۱۳ سال درست نتونن درکش کنن.
‌
چقدر ایده‌ی جذابی داشت و چقدر خوب نویسنده بهش پرداخته بود! شاید از بهترین داستان‌هایی که بشه راجع‌به خواهرهای دوقلو نوشت! :)

از اون داستان‌های کوتاه و شیرین و کلاسیک که می‌تونید توی یک نشست از اول تا آخرش رو بخونید.
‌
‌
‌اگه کنجکاوید بیشتر در موردش بدونید و درعین‌حال خطر یک‌ذره ❌اسپویل❌ (لااقل اوایل داستان) رو به جون می‌خرید، باید بگم که:
این داستان راجع‌به دو خواهر دوقلوی ۹ ساله‌ هرگز هم رو ندیده‌ن و حتی از وجود هم خبر نداشته‌ن. اما تصادفاً هم رو توی یک اردوگاه تابستونی می‌بینن و از شدت شباهتی که به هم دارن و سرنخ‌های دیگه، کم‌کم متوجه می‌شن که با هم خواهر هستن. سؤال‌های زیادی براشون پیش میاد و مهم‌ترین‌شون اینه: چطور دست سرنوشت تا الان اون‌ها رو از هم جدا کرده بوده...؟ (البته فکر می‌کنم تا این‌جای کتاب رو می‌شه حتی از روی اسم کتاب هم حدس زد!)
        
                خیلی وقت بود دنبال کتابی بودم که اختصاصاً راجع‌به To Do List نوشته شده باشه. چون تقریباً هرطور که لیست کارهام رو می‌نوشتم، همچنان حس می‌کردم کارایی چندانی نداره.
‌
این کتاب ساختار خیلی منسجم و منظمی داره و به‌نظرم کتابی که می‌خواد راجع‌به سازمان‌دهی کارها مطالبی بگه، توقع هم می‌ره همین‌طور باشه.
‌
اول از همه، کتاب یک‌سری آمار و ارقام می‌گه از افرادی که ۵۰ درصد از لیست کارهاشون رو هیچ‌وقت انجام نمی‌دن. یا خیلی‌ها که لیست کارهاشون رو می‌نویسن اما فقط سراغ انجام دادن کارهای آسون‌ترش می‌رن. خلاصه، بعد از گفتن این مطالب، رایج‌ترین دلایل ناکارآمد بودن لیست کارها (یا همون تودولیست) رو ذکر می‌کنه.
‌
بعد از این مقدمه، ۱۰ تا از مشهورترین روش‌های نوشتن لیست کارها رو معرفی می‌کنه که بعضی‌هاشون رو واقعاً نشنیده بودم و شخصاً از چندتاشون ایده گرفتم.
‌
و در نهایت، خود نویسنده بر اساس مطالبی که گفته، یک ساختار و چارچوب نسبتاً دقیق رو برای نوشتن اصولی لیست کارها پیشنهاد می‌کنه. و آخر کتاب هم یک‌سری توصیه و نکته‌ی اضافی داره که جالبن.
‌
این کتاب به‌طور کلی برای من مفید بود و ایده‌های جالبی داشت. اما خب انتقادی که بهش دارم اینه که روش پیشنهادی خودش واقعاً خیلی جزئیات داره و پیچیده‌ست (علی‌رغم این‌که نویسنده توصیه می‌کنه روش‌مون خیلی پیچیده نباشه!). 
‌
و در حقیقت می‌شه گفت از هر روشی هم که بخوایم استفاده کنیم، هیچ‌کدوم‌شون در طولانی‌مدت اون‌قدر در ما انگیزه ایجاد نمی‌کنن که هر روز بخوایم به راحتی ازش استفاده کنیم. این بخش از کار، یعنی استمرار در استفاده از یک روش برنامه‌ریزی خاص، همیشه بر عهده‌ی خودمون گذاشته می‌شه و در عین‌حال، من فکر می‌کنم مهم‌ترین عامل شکست خوردن همه‌ی روش‌های برنامه‌ریزیه!
‌
این کتاب فقط بهمون اصولی رو می‌گه که اگه رعایت کنیم، کارایی برنامه‌ریزی‌مون رو بیشتر می‌کنه. بااین‌حال، تا زمانی که به‌طور مستمر و درست بهش عمل نکنیم، خب، عملاً هیچ فایده‌ای نداره.
        
                خب، این هم از جین ایر عزیز!
خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش رو می‌کردم تمومش کردم و باید بگم که حقیقتاً داستان جذابی بود. روند ترن‌هوایی‌مانند داستان، اول ملایم و یکنواخت بود و بعد به سرعت اوج گرفت و فرود اومد و باز اوج گرفت و در نهایت، دوباره آروم شد.
‌
اوایل که شروعش کردم، توقع همچنین داستان هیجان‌انگیزی رو نداشتم. در واقع چون بخشی از داستان برام لو رفته بود، امید کمی داشتم که بتونم واقعاً از خوندنش لذت ببرم.
‌
اما زیبایی واقعی داستان، بعد از خوندن حدود یک چهارم کلِ کتاب کم‌کم خودش رو نشون می‌ده. اونجاست که متوجه می‌شید با نویسنده‌ای طرفید که کارش رو خوب بلده و به چیزی که می‌نویسه، کاملاً مسلطه.
‌
‌راستش من تعجب می‌کنم که این داستان حدود ۲۰۰ سال پیش نوشته شده باشه. از خیلی جهات، شبیه داستان‌های امروزی بود و نسبت به کلاسیک‌هایی که قبلاً خونده بودم، مدلِ روایت و داستان‌پردازی «مُدرن‌تری» داشت. در واقع، خیلی راحت می‌شد باهاش ارتباط برقرار کرد و شبیه کتاب‌های قدیمیِ بیش‌ازحد طویلِ کسالت‌آور نبود.
‌
خب، در واقع می‌تونم بگم که تقریباً هر بخشی از داستان در جای درست خودش قرار داشت. شخصیت‌پردازی‌ بی‌نظیر بود؛ طوری که اکثر شخصیت‌ها به‌نظر کاملاً واقعی می‌اومدن. توصیفات نویسنده از طبیعت و محیط اطراف، غالباً به پیش‌بردِ داستان هم کمک می‌کرد و لااقل از نظر من «زائد» به نظر نمی‌رسیدن.
‌
شخصیت جین ایر برای من قابل‌ِ درک بود. می‌تونستم احساساتش رو بفهمم و هیچ‌جای داستان کاری انجام نداد که برخلاف انتظارم باشه یا ازش توقع نره. می‌تونستم دلایلش رو برای تصمیم‌گیری‌های مختلف درک کنم و این باعث می‌شد خودم رو به داستان نزدیک‌تر احساس کنم.
‌
یک عنصر کلیدی داستان که از ابتدا تا انتهای داستان حضور داره، دین و مسیحیته. مدام لابه‌لای متن داستان به آیاتی از کتب مقدس بر می‌خورید، و اعتقادات دینی شخصیت‌های مهم داستان مدام به چالش کشیده می‌شن. و به‌نظرم این عنصر به‌خصوص، مثل پس‌زمینه‌ای بود که جای‌جای داستان حضور داشت و به سایر عناصر داستان انسجام می‌بخشید‌. 
‌‌
من واقعاً کتاب رو دوست داشتم و از خوندنش لذت بردم. هرچند... خب، یک جاهای محدودی هم از داستان بود که به‌نظرم قابل‌قبول نمی‌اومدن. در واقع انگار با بقیه‌ی روندِ منطقیِ داستان هم‌خوانی نداشتن. به خاطر همون بخش‌ها، نیم‌ستاره از امتیاز کلِ کتاب کم کردم. 
‌
اما به جز اون بخش‌ها، واقعاً عالی بود و به‌عنوان یک کتاب کلاسیک، کـامـلاً انتظاراتم رو برآورده کرد.
        
                چقدر کتاب شیرینی بود... :)
آن بوگل توی این کتاب به موارد خیلی خاصی پرداخته که فقط کتاب‌خون‌ها درکش می‌کنن.
زبان صمیمی و روراستش کاملاً به دل می‌نشینه.
خیلی جاها احساساتی که می‌گفت رو خودم تجربه کرده بودم و حسابی از خوندنش لذت بردم.
 
راجع‌به نویسنده‌ی کتاب: آن بوگل سازنده‌ی وبلاگ «Modern Mrs Darcy» و پادکست «What Should I Read Next?»ئه؛ و خودش رو یک دلال ادبی می‌دونه؛ دلال ادبی کسیه که اثر ادبی مناسب هر شخص رو با توجه به شخصیتش پیدا می‌کنه :)
*دلالی ادبی: literary matchmaking
‌
مطالب کتاب به‌نظرم اصلاً سطحی و تکراری نبود و از عمق خوبی برخوردار بود. در واقع، شاید به مطالبی پرداخته که خودتون بارها تجربه‌ش کردید اما هیچ‌وقت دقیق بهش فکر نکردید. یا این‌که نمی‌دونستید که بقیه‌ی کتاب‌خون‌ها هم همین تجربیات  رو دارن.

بعضی از سرفصل‌های کتاب:
-به گناهان ادبی‌ات اعتراف کن (گناه ادبی: نخوندن آثار بزرگ ادبیات جهان!)
-چگونه قفسه‌ی کتاب‌ها را سازمان‌دهی کنیم
-دردسرهای کرم کتاب بودن
-یک روز در نقش کتاب‌فروش
-کتاب‌هایی که خودشان به سراغ‌تان می‌آیند
-بلوغ یک کتاب‌خوان
و...
‌‌
و راستی، دیزاین کتاب هم خیلی جالبه.
یک کتابِ کوچولو روی جلد کتاب طراحی کرده‌ن که داخلش عکس کتابخونه‌های شخصی نویسنده‌های معروف رو داره.
‌
خلاصه این‌که، به عاشقان و دوستداران کتاب پیشنهادش می‌کنم :)
        
                از معدود داستان‌هایی که غافلگیری‌هاش به‌نظرم منطقی اومد! :)
خوشم اومد واقعاً. از اون داستان‌هاییه که وقتی تموم می‌شه، متوجه می‌شید نویسنده از همون صفحه‌ی اول می‌دونسته قراره داستان رو چطور پیش ببره...
‌
داستان عمدتاً از‌ طریق یک‌سری نامه‌های یک‌طرفه نقل می‌شه، کمی فضای معمایی و اسرارآمیز داره، و ایده‌ی اصلی داستان نسبتاً ایده‌ی بکر و عجیبی محسوب می‌شه! (که چیزی در موردش نگم بهتره؛ اما خیلی کُلی بخوام بگم، بیشتر به موضوع «مادری» مرتبط می‌شه و مثل خیلی از داستان‌های دیگه، توی حال‌وهوای جنگ جهانی دوم رخ می‌ده.)
 
یک ویژگی جالب کتاب این بود که یک ماجرای واحد، از دیدگاه تقریباً سه یا حتی چهار نفر مختلف نقل می‌شد و هر بار که راوی تغییر می‌کرد، بعضی از گره‌های داستان حل می‌شدن و می‌تونستیم شخصیت‌ها رو عمیق‌تر درک کنیم.
‌
داستان کشش خیلی خوبی داشت و از نیمه‌ی دوم به بعد نتونستم زمین بذارمش. نویسنده قلم توانمندی داره و تسلطش به داستان رو به خوبی می‌تونید احساس کنید. 
‌
و همچنین، این کتاب پُره از جملات و پاراگراف‌هایی که دل‌تون می‌خواد هایلایت‌شون کنید یا توی یک دفترچه بنویسیدشون. 

و خب... از اون داستان‌هاییه که آرزو می‌کنم یک‌روز دوباره بخونم‌شون... :)
‌
پی‌نوشت: خودم هم مطمئن نیستم چرا نیم‌ستاره کم کردم! اگه می‌شد، احتمالاً یک‌چهارمِ ستاره کم می‌کردم. شاید چون... کتابِ خیلی خیلی خوبی بود؛ ولی عالی نبود.
        
                کتاب خوبی بود. 
دونستن در مورد جزئیات زندگیِ یک نوجوان با معلولیت‌های چندگانه‌ی جسمی، تجربه‌ی متفاوتی بود. ملودی یک دختر ۱۱ ساله‌ست که تمام عمرش روی ویلچر بوده و برای کوچک‌ترین کارهاش، به کمک دیگران نیاز داشته؛ و بدتر از همه این‌که هیچ‌وقت نتونسته حتی یک کلمه حرف بزنه. با این وجود، اون به طرز چشم‌گیری باهوشه... ولی انگار درون ذهنش گیر افتاده، چون نمی‌تونه با دیگران ارتباط برقرار کنه و از درونیاتش حرف‌ بزنه!
‌
موضوع داستان به نظر خیلی جالب می‌رسید، بااین‌حال روند داستان اون‌طور نبود که انتظارش رو داشتم. از یک جایی به بعد، کلیت داستان صرفاً شبیه یک داستان نوجوانانه‌ی معمولی به‌نظر می‌رسید و از جذابیت اولیه‌ش فاصله گرفت. همچنین، از همون ابتدا احساس می‌کردم که نمی‌تونم به‌طور کامل شخصیت ملودی رو درک کنم. نویسنده توضیح داده که می‌خواسته از ملودی یک شخصیتِ مستقل بسازه، طوری که دلِ خواننده به حالش نسوزه؛ ولی خب به‌نظرم این نوع شخصیت‌پردازی باعث می‌شد که خواننده نتونه خیلی از نظر احساسی به ملودی نزدیک بشه.

اگه مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان با نیازهای ویژه براتون جالب هستن، پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو بخونید.✨
        
                واقعاً ناراحتم که دارم به این کتاب امتیاز ۳ می‌دم. :(
‌
نیمه‌ی اول کتاب رو خیلی دوست داشتم؛ هیجان‌زده شده بودم و همه‌ش رو یک نفس خوندم. به خاطر فضاسازیش، شخصیت‌پردازیش، کشش و تعلیقش. حتی نثر داستان خیلی قوی بود و استعاره‌ها و تشبیهات قشنگی لابه‌لای نوشته‌ها پیدا می‌شد.
‌‌
 اما نیمه‌ی دوم... خب، نیمه‌ی دوم همه‌چیز تغییر کرد و فانتزی‌تر شد. و نثر هم سبک شد. شخصیت‌پردازی ضعیف‌تر و سطحی‌تر شد. و انگار با حجم زیادی از اطلاعات بمباران شدم. با توجه به نیمه‌ی اول داستان، نیمه‌ی دومش از نظر من ضعیف‌تر بود و طول کشید تا بخونمش. اما این فقط نظر شخصی منه و ممکنه اتفاقاً برای یه نفر نیمه‌ی اول کسل‌کننده به نظر بیاد و نیمه‌ی دوم رو بیشتر دوست داشته باشه.
‌
در کل، کتاب جالبی بود. این‌که داستان یه حال‌وهوای عربی داشت (اسامی عربی، ویژگی‌های ظاهری و فرهنگی مردم عرب و...) رو دوست داشتم. متفاوت بود. داستان پیچیدگی‌ها و ظرایف زیادی داشت و باید با دقت خونده بشه. شاید این‌که تابه‌حال خیلی تجربه‌ی خوندن ژانر فانتزی نداشتم، مؤثر بود و باعث شد که اون‌طور که باید از بخش‌های فانتزی‌ترش لذت نبرم. اما برای فانتزی‌خون‌ها باید خیلی جذاب‌تر باشه~
        
                اگه به این کتاب نباید ۵ داد، پس به چه کتابی باید ۵ داد؟
‌
خب... من واقعاً حیرت‌زده شدم.  اولش که شروع کردم، فکر نمی‌کردم به اندازه‌ی جلد اول جذاب باشه. اما... اما... خیلی بهتر بود. من بیشتر از جلد اول، از خوندنش لذت بردم. شیفته‌ی روایت و نگارش نویسنده شدم. صحنه‌پردازی‌های هنرمندانه‌ش.‌ فضاسازی‌هایی که هر وقت یاد این کتاب بیفتم، به یاد خواهم آورد. فضاسازی‌های مخوف و هولناکی که بارها باعث شد نفسم در سینه حبس بشه. هنرمندانه بود. جزئیات داستان، شخصیت‌پردازی، کشمکش‌هاش، عواطف و احساسات شخصیت‌ها، جملات فلسفی و تأمل‌برانگیزی که لابه‌لای داستان به چشم می‌خورد، توصیفات، درآمیختن تخیل و حقیقت و وهم و واقعیت؛ من این کتاب رو واقعاً دوست داشتم. همراه با ویل هنری ترسیدم، حیرت‌زده شدم و دردش رو احساس کردم. و این داستان واقعاً می‌تونه مخاطب رو به وحشت بندازه؛ چون صرفاً به توصیفات ظاهری دلهر‌ه‌آور متکی نیست. این وحشت، از جنس دیگه‌ایه. وحشتی از جنس سؤال‌های بی‌پاسخی که از ابتدا ذهن بشر رو به خودش مشغول کرده. وحشتی از جنس مرز باریک بین انسانیت و هیولا شدن. وحشتی نشأت‌گرفته از ناشناخته‌های بی‌شمار عالم.
        
                خیلی فکر کردم که چه ریویویی بنویسم. آخه نوشتن ریویو برای این کتاب کار دشواریه. نکته‌ی جذاب کتاب برای من درون‌مایه و محتواش بود و برداشت‌های مختلفی که می‌شد از داستان داشت. اما در نهایت به نظرم رسید که برداشت هر کسی از کتاب می‌تونه کاملاً متفاوت و منحصربه‌فرد باشه. 
‌
   اما جدای از درون‌مایه، آریزونا کتابیه که خیلی خوب نوشته شده. قلم نویسنده پخته‌ست. شما با یک روایت حرفه‌ای و حساب‌شده طرفید. داستان از همون ابتدا سؤال‌هایی رو توی ذهن خواننده به وجود می‌آره که این سؤال‌ها نه اون‌قدر زیاد و پیچیده‌ن که مخاطب رو خسته کنه، و نه اون‌قدر سطحی و قابل‌پیش‌بینی‌ان که انگیزه‌ای برای خوندن به وجود نیاره. من تابه‌حال خیلی کتاب تألیفی و به‌خصوص ژانریِ تألیفی نخونده بودم -به جز یکی، دوتا- اما این کتاب واقعاً به دلم نشست. چون از برخی جنبه‌ها هم‌سطح نمونه‌های خارجی بود و از برخی جنبه‌های دیگه، مثلاً درون‌مایه و محتوا، برتر بود. 
‌
   آریزونا کتابی بود که حتی وقتی خلاصه‌ی پشت جلدش رو خوندم، من رو به فکر فرو برد. موقعی که شروع به خوندنش کردم، تا انتها، تا آخرین جمله‌ی صفحه‌ی آخر کتاب، بیشتر و بیشتر من رو به فکر واداشت. جدایِ از این‌که جذابیت‌های داستانی خاص خودش رو هم داشت و شخصیت‌پردازی، فضاسازی و جزئیات به‌اندازه و خوبی داشت. 
‌

‌
‌از این‌جا به بعدش شاید اسپویل باشه، پس اگه هنوز کتاب رو نخوندید، ترجیحاً ادامه ندید.❌❌❌❌❌
   [و اما در مورد داستان... 
   خب، من وقتی خلاصه‌ی پشت جلد رو خوندم، بلافاصله و ناخودآگاه این‌طور برداشت کردم که زندان استعاره‌ای از دنیای مادی‌ئه. بعد که کتاب رو خوندم، فهمیدم زندان جاییه که آدم‌ها خودشون رو سرگرم چیزهای پوچ می‌کنن تا آزاد شدن (مرگ) رو فراموش کنن. و جاییه که هر کسی، یه سری باورهایی داره که درستی یا غلط باورهاش رو خودش نسنجیده، بلکه از طرف دیگران بهش تحمیل شده. این آدم‌ها زندانی‌ان. ولی آدم‌های آزاد چطور؟ اونا براساس درست و غلطی که خودشون بهش رسیدن و روش فکر کردن، تصمیم می‌گیرن و انتخاب می‌کنن و مسئولیت انتخاب‌هاشون رو می‌پذیرن. اونا برای فراموش کردن مرگ، بیهوده سر خودشون رو گرم نمی‌کنن. زندگی براشون عمیق‌تر و معنادارتر از آدم‌های زندانی‌ئه. 
‌
   من یه جورایی، یه برداشتِ «معنوی» از داستان داشتم. داستان آراد، یک سفر معنوی بود برای درک معانی عمیق‌تر زندگی. توی این سفر، سارا مرشد و راهنمای اون بود. کمکش کرد تا بر ترس‌هاش غلبه کنه. تا باورهای غلطش رو اصلاح کنه. تا شجاعتی رو در آراد به وجود بیاره که هرگز نداشت. تا چیزهای زیادی بهش یاد بده. تا بهش نشون بده که چطور یک انسان آزاد باشه، چطور به «بی‌نهایت» ایمان بیاره. تا درس‌های بزرگی ازش یاد بگیره مثل این‌که هیچ‌وقت، هیچ‌چیز تصادفی نیست. کوچک‌ترین اتفاقات، به نحوی حساب‌شده و باورنکردنی کنار هم قرار می‌گیرن تا اتفاقات بزرگ‌تر و معنادارتری رو رقم بزنن. اتفاقات بزرگی که همه‌شون می‌خوان افراد رو به سمت آزاد شدن هدایت کنن؛ البته اگه چشمی برای دیدن این نشونه‌ها داشته باشن و کمی فکر کنن. سارا به نظر دختری عجیب، دیوونه و غیرعادی می‌آد، اما اون صرفاً متفاوته. سارا ارزش‌های خودش رو داره و دنباله‌روی بقیه نیست. چون دنباله‌روی بقیه بودن، یعنی شریک جرم اون‌ها بودن، یعنی زندانی بودن.
   سیر تحول شخصیتی آراد در طول داستان جذاب بود. تبدیل شدنش از یک زندانیِ معمولی به یک انسان آزادِ خاص...]
‌
‌
   و همین. کاش می‌شد ریویوی کامل‌تری نوشت. و منسجم‌تر. در نهایت می‌تونم بگم که این کتاب رو حتماً پیشنهاد می‌کنم. به اون‌هایی که دنبال تجربه‌های جدیدان، اون‌هایی که دنبال یه کتابی‌ان که به فکر کردن وادارشون کنه، و اون‌هایی که دنبال یه کتاب خوب‌ان. گرچه برای من سبک جدیدی محسوب می‌شد، اما احتمال می‌دم که طیف گسترده‌ای از خواننده‌ها از خوندن این کتاب لذت ببرن.
        
                صادقانه بگم شومنامه اون‌طوری که توقع داشتم نبود.
‌
دو تا داستان اول رو واقعاً دوست داشتم، به‌خصوص داستان دوم. فرم و قالب روایت خیلی جالب بود و از کنار هم چیدن خرده‌روایت‌ها لذت بردم. داستان اول هم نثر خیلی خوب و پخته‌ای داشت و داستانش هم نسبتاً برام جالب بود. توی هر دوتا داستان، نثر و سبک خاص و منحصربه‌فردی رو احساس می‌کردم که نویسنده بهش مسلط بود. توی هر دو داستان هم خیلی جاها با کلمات و جملات بازی شده بود که خیلی دلچسب و حرفه‌ای بود. مثلاً اون‌جایی که می‌گفت: «یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس نبود. ساکت بود. ساکت ساکت.»

‌ولی وقتی به ماه کامل رسیدم، همه‌چیز ناگهان افت کرد. از روایت گرفته تا نثر و داستان و داستان‌پردازی. ماه کامل اصلاً و ابداً قابل مقایسه با دوتا داستان اول نبود و کاش توی این مجموعه قرار نمی‌گرفت. کشش داستان و تعلیقش خوب بود اما به‌جز این، خیلی خیلی ضعیف‌تر از دو داستان قبلی بود.
‌
و اما شکسته‌حصر، طولانی‌ترین داستان شومنامه. مشکل اساسی من با شکسته‌حصر دیالوگ‌هاش بودن. مثلاً این‌جا:
[حنان باخنده گفت: «...»
آنیتا باتعجب پرسید: «...»
هژیر با مسخرگی پقی زد زیر خنده و گفت: «...»
اردوان با ابهام گفت: «...»]
‌
این قیدهای قبل از دیالوگ خیلی اذیت‌کننده بودن. تلاش می‌کردم بهشون توجهی نکنم اما مدام حواسم رو پرت می‌کردن. هرچقدر بیشتر دقت کردم، متوجه شدم که اگه این قیدها حذف می‌شدن کوچک‌ترین آسیبی به دیالوگ‌ها وارد نمی‌شد و چه بسا خیلی هم بیشتر می‌شد باهاشون ارتباط برقرار کرد.
‌
‌علاوه‌بر این، همین مشکل توی توصیف احساسات شخصیت‌ها هم وجود داشت. مثال‌:
[اردوان با اضطراب چوب می‌انداخت داخل آتش.
اردوان از ترس و سرگیجه روی زمین به زانو افتاد.
اردوان با تعجب و کلافگی متوجه شد...
و...]
‌
کاش به‌جای این قیدها، احساسات و هیجانات به شکل عینی‌تری نشون داده می‌شد. توی رفتارشون، توی حرکات چهره‌شون. کاش همین احساسات و هیجانات توی حرف‌ها و دیالوگ‌هاشون به‌طور پررنگ‌تری نشون داده می‌شد و از قیدها استفاده نمی‌شد.
‌
این مشکل باعث شد که اون‌طور که باید از خوندن این داستان لذت نبرم. اما پایان داستان به‌نظرم جالب بود و چندجا غافلگیر شدم و حتی ترسیدم. می‌تونست با پردازش خیلی بهتری، در سطح دوتا داستان اول کتاب، نوشته بشه و مطمئناً خیلی قوی‌تر می‌شد. آخه ضعف در بیان احساسات و هیجانات شخصیت‌ها باعث شده بود که شخصیت‌پردازی هم ضعیف باشه. چرا؟ چون مثلاً همه‌ی شخصیت‌ها، مثل حنان، اردوان، آنیتا و مریم، هرازگاهی مثلاً تعجب می‌کردن یا می‌ترسیدن یا اضطراب می‌گرفتن. اما چون احساسات‌شون با کلمات مشابهی توصیف می‌شد، هیچ تمایز خاصی نمی‌شد براشون قائل شد و شخصیت‌ها عمق نداشتن. و چون نمی‌شد با شخصیت‌ها چندان ارتباط برقرار کرد، توی ماجراجویی‌هاشون هم کمتر می‌شد باهاشون همراهی کرد یا همراه‌شون ترسید. 
‌
داستان آخر هم مشکل داستان قبلی رو داشت.

به‌نظرم می‌رسه که سه داستان آخر کتاب مدت‌ها قبل از دو داستان اول نوشته شده‌ن. مثلاً شاید ترتیب نوشتن‌شون این‌طوری بوده باشه: ماه کامل، سرگذشت غریب خانواده‌ی قوامی، شکسته‌حصر، نقره‌های دالان جنی‌ها، یادگاری‌های خواستنی آقاجان.
چون از هر لحاظ تفاوت‌شون بارزه و مشخصه که دو داستان اول خیلی پخته‌تر از سایر داستان‌ها هستن.

و با توجه به این موضوع، حدسم اینه که داستان‌های جدیدتر نویسنده هم بیشتر مشابه دوتا داستان اول باشه که امیدوارم در آینده بتونم مشابه‌شون رو بخونم~
‌‌
به همه‌ی داستان‌ها جداگانه امتیاز دادم و میانگیش ۳ شد.
        

باشگاه‌ها

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

490 عضو

هزار خورشید تابان

دورۀ فعال

لیست‌های کتاب

ماهی جنگجوتمام آنچه که هرگز به تو نگفتممن قاتل زنجیره ای نیستم

کتاب‌هایی با شخصیت محوری نوجوان

6 کتاب

خوندن در مورد مسائل نوجوون‌ها همیشه برام جالب و جذاب بوده؛ به‌خصوص نوجوون‌هایی که صرفاً توی داستان‌های فانتزی حضور ندارن و با مشکلات زندگی واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کنن. ‌‌ نوجوون‌‌هایی که با افسردگی، اضطراب، مشکلات شخصیتی، خانواده‌های نابه‌سامان و مشکلات اجتماعی روبه‌رو هستن و درعین‌حال سعی می‌کنن راه خودشون رو توی زندگی پیدا کنن‌. :) ‌‌ شخصیت محوری هر کدوم از کتاب‌ها: ‌۱. ماهی جنگجو: یک پسر ۱۴ ساله به اسم راستی-جیمز که یک پدر دائم‌الخمر داره و مدام درگیر دعواهای خیابونی آسیب‌زاست و سعی می‌کنه بزرگ‌تر از سنش رفتار کنه. ‌‌ ۲. تمام آن‌چه که هرگز به تو نگفتم: یک دختر ۱۶ ساله به اسم لیدیا که درس‌خون و آرومه و والدینش چیز زیادی در موردش نمی‌دونن و کم‌کم «تمام اون چیزهای ناراحت‌کننده‌ای که هرگز بهشون نگفته بود» رو کشف می‌کنن. ‌‌ ۳. من قاتل زنجیره‌ای نیستم: یک پسر ۱۴ ساله (اگه درست یادم باشه!)، به اسم جان که اختلال شخصیت ضداجتماعی داره (هرچند که طبق تقسیم‌بندی جدید اختلالات، افراد زیر ۱۸ سال نباید تشخیص این اختلال رو بگیرن) و مادر و خاله‌ش یک مرده‌شورخونه رو اداره می‌کنن. جان علاقه‌ی شدیدی به دونستن در مورد قاتل‌های زنحیره‌ای داره. کم‌کم اتفاقات اسرارآمیزی توی شهر می‌افته و... ‌‌ ۴. پروژه‌ی خونین او: یک پسر ۱۷ ساله به اسم رودریک که توی یک روستا زندگی می‌کنه، مادرش به تازگی فوت شده و با خواهر و پدرش زندگی مشقت‌باری رو می‌گذرونه. رودریک شخصیت عجیبی داره و همه یک‌جورهایی ازش می‌ترسن... داستان کتاب، ماجرای اینه که چطور رودریک در نهایت مرتکب سه قتل وحشتناک می‌شه. ‌‌ ۵. ناطور دشت: یک پسر ۱۷ ساله به اسم هولدن کالفیلد که از مدرسه اخراج می‌شه، سیگاریه، بددهنه و حس می‌کنه هیچ هدفی توی زندگی نداره. اون فقط چند روز فرصت داره تا به خونه برگرده و طی این چند روز، ما بیشتر و بیشتر با دنیای هولدن آشنا می‌شیم... ‌‌ ۶. داستان‌های اوهایو: داستان‌های اوهایو رمان نیست، مجموعه داستانه. اما شخصیت محوری خیلی از داستان‌هاش نوجوون هستن. همه‌ی داستان‌ها توی محله‌های پایین یک ناحیه‌ی خاص از آمریکا اتفاق می‌افتن و همه‌شون فضای به‌شدت تیره و تاریکی دارن.

فعالیت‌ها

دلم می‌خواد همه‌ی مطالب این کتاب رو این‌جا بنویسم ولی خب نمی‌شه.🥲 فقط می‌تونم پیشنهاد کنم که حتماً بخونیدش. ‌‌ حتی در تصورم هم نمی‌گنجید که خواب این‌قدر پدیده‌ی مهم و شگفت‌انگیزی باشه...!

اول که موضوع رو دیدم ، به قول خود پوشکین چرا باید من خواننده راجب تاریخ یک روستایی بخونم که هر چی تو گوگل سرچش کردم اسمش بالا نیومد ( به زبون های دیگه امتحان نکردم) ولی در کل این قسمت هم از کتاب جالب بود برام و اطلاعات جالبی از مردم این روستا تو ۲۰۰ سال پیش فهمیدم ⁦(⁠◡ ⁠◡⁠)⁩

            بعد از یک ماه دوری از بهخوان و دنیا بالاخره برگشتم ...
توی یک مدت تنها تونستم این کتابِ کوچیکِ کوچیک رو بخونم و اولین بار بود که به خودم جرعت دادم کتابی بخرم توی قطع جیبی، همیشه رمانای به این کوتاهی ترسناک بودن فکر میکردم داستانای کوتاه برای مغز من کم ان و باید یک حجم زیادی از اطلاعات رو ببلعم ولییی گذشت و گذشت تا بالاخره با ترس ام رو به رو شدم ...
این کتاب آدم رو جذب میکرد که بدون توجه به هر چیزی کتاب رو تا آخر مطالعه کنه ولی انتهای داستان یک نقطه ضعف بزرگ بود به نظر من ...
شاید من اشتباه میکنم و این طور تموم کردن داستان درست باشه، ولی چیزی که بعد از دیدن چندین فیلم با کارگردانی فرهادی یادگرفتم اینه که یک داستان‌پردازی لزوما روایت یک داستان از ابتدا تا انتها نیست.
من توقعی که داشتم این بود که آخر داستان باز و قضاوت با خودمون بمونه ...
انتهای داستان ناشیانه بود مثل انشای یک دانش‌آموز برای مدرسه .
نویسنده ایده و قلم خوبی داشت و حتی توی همون انتهای داغونش هم سعی کرده بود که مقداری از نارضایتی امثال من رو کم کنه.

به هر حال فرایند داستان برام جذاب و گیرا بود و در کنار داستان جنایی یک سری اطلاعاتی که خیلی اوقات بهش فکر میکردم و در نهایت هیچ ایده‌ای به ذهنم نمیرسید در موردشون بهم داد و ازش ممنونم.
دوتا باگ یه نسبت کوچیک تر داستان هم این بود که اولای داستان اصلا مشخص نبود شخص روایتگر داستان مرد هست یا زن و یا توی چه بازه ای از زمان نوشته میشه...
در حقیقت اصلا تا آخر داستان مشخص نشد که فرد مورد خطابِ کتاب چه شخصیتی است؟ خواننده‌ی داستان؟ یک پلیس؟ خواننده‌ی یک دفتر خاطرات ؟ 


در کل من این کتاب رو با همه‌ی باگ هاش دوست داشتم و پیشنهاد میکنم که مطالعه بشه و ترجمه‌ی خوب و روانی هم داشت ... 

          
            • عاشقانه‌ای غافلگیرکننده.
فالن دختری ۱۸ ساله که در نهم نوامبر قبل از نقل مکان به نیویورک با پدرش قرارملاقاتی در یک رستوران ترتیب می‌دهد و در آنجا با بن آشنا می‌شود. حضور بن تحمل پدرش را برای فالن آسان‌تر می‌کند.
در همان شب آنها تصمیم میگیرند هرسال نهم نوامبر یکدیگر را ملاقات کنند و...
جاذبه‌ی خواندن کتاب فراوان و داستان درحین سادگی، لذت‌بخش بود. شخصیت‌ بامزه‌ی بن و یاوه‌گویی‌های او شایسته‌ی اسکار بود و از ترجمه‌ی خوانا و روان خانم گلشاهی هرچه بگویم کم گفتم.
اما همه‌ی این‌ها در کنار قلم به یاد ماندنی هوور باعث نشده بود که کتاب خالی از ایراد باشد؛ علت برخی موضوعات اصلا مشخص نبود و مسئله دیدار در سالی فقط یکبار برای من گنگ بود.
مثل چند کتاب‌ دیگرِ این نویسنده، پایان کتاب برای من جذاب نبود و اتفاقی که آرزو میکردم رخ ندهد به وقوع پیوست و باعث شد کتاب به اصطلاح خیلی هندی شود.
من انتظار بیشتری از کتاب داشتم زیرا هوور آثار بهتری مثل ما تمامش می‌کنیم و ما شروعش می‌کنیم را نوشته‌است که من بی‌نهایت از خواندنشان لذت بردم.
          
            خلاصه داستان: «سامانتا» وکیلی شناخته‌شده در لندن است که زندگی‌اش را تماماً وقف پیشرفت در مسیر حرفه‌اش کرده. وقتی «سامانتا» در آستانۀ یک ترفیع بزرگ است، اشتباهی وحشتناک از او سر می‌زند. او که نمی‌تواند با عواقب این اشتباه مواجه شود، پا به فرار می‌گذارد و با اولین قطار، به منطقه‌ای روستایی در نزدیکی لندن می‌رود. در آنجا او را با زنی دیگر اشتباه می‌گیرند و «سامانتا» به عنوان خدمتکار خانه‌ای اعیانی استخدام می‌شود. اما او از کار خانه، هیچ نمی‌داند... .
به عنوان رمانی عاشقانه و کمدی مشهور شده ولی جنبۀ کمدی‌اش برجسته‌تر است. «ناکدبانو» داستانی گرم و گیرا است که حسابی حالتان را خوب می‌کند و طنزش بیشتر از آنکه به خنده‌هایی انفجاری منجر بشود، همیشه لبخندی را کنج لب‌هایتان می‌نشاند. داستان، کم‌وبیش قانع‌کننده است، اگرچه بعضی اتفاقات منطقی به نظر نمی‌رسند و دیگر زیادی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار هستند که هویت واقعی شخصیت اصلی لو نرود! رمان برخلاف عنوانش و ظاهرش، فقط برای خانم‌ها جذاب نیست و خلاصه که همه، از مرد و زن باید چیزهایی از کدبانوگری بدانند! «ناکدبانو» به ظاهر نقدی بر فمنیسم افراطی است اما فراتر از آن، نگاهی انتقادی می‌افکند به وضعیت انسان مدرن و تلاش مداومش برای پیشرفت. «ناکدبانو» را می‌توان به‌عنوان نمونه‌ای از یک رمان عامه‌پسند خوب و ارزشمند، به دیگران توصیه کرد.
          
            عشق و ادبیات پادآرمانشهری؛
یک تجربۀ عربی!

0- خوشمان آمده است و تا باشد که خوشتان بیاید.

1- در ادبیات پادآرمانشهری، یک تمِ تکرار شونده داریم: «شخصیتِ اصلی داستان درگیر یک عشق خانمان‌سوز می‌شود». البته این عشق مانند سریال‌های آموزندۀ! صداوسیمایی، به طلاق زوجین از یکدیگر منجر نمی‌شود، بلکه شخصیت داستان به موجب عشق و آزادیِ رسیدن به آن، حاکمِ مستبد را سه طلاقه می‌کند. پس باری‌دیگر حاکم مسبتد باید علیه حریم خصوصی افراد قد علم کند، که قد علم می‌کند همانطور که کرده است و خواهد کرد.
از «ما»ی یوگنی زامیاتین گرفته تا «سرودِ» آین رند و آثار مشهور این ژانر، مثلِ 1984 و دنیای قشنگ نو، این تم اساسی را شاهد ایم. به نظرم فکر کردن به ماهیت این تم و علت تکرار آن در آثار مختلف، یک فعالیت اصیل و قابل دفاع است. 
البته اینجا یک نقدِ من به اثر (که در اصل به علتِ جهل خودم نسبت به تاریخ عراقِ دورانِ صدام است) همین است که خیلی مشخص نیست که چقدر تاریخی است و چقدر پادآرمانشهری. یعنی واقعا برداشت نویسنده از دیکتاتوری صدام همین بوده است یا به ضرورتِ داستان بوده است که چنین جهانِ تیره‌ای از این دیکتاتور خون‌ریز ساخته است. نمی‌دانم.

2- جنگ ایران و عراق را همواره از سمت ایران دیده ایم. همواره صدام برای «ایران» متجاوز بوده است و فراموش کرده ایم صدام، دیکتاتور عراق بوده است. صدام در دوجبهه می‌جنگید، یک جبهه نبرد علیه ایران بود و جبهه دیگر علیه مردم عراق. به صورت غم‌انگیزی نیز در هر دوجبهه متجاوز و عنصر نامشروع بود. 
پس بیایید بدانیم که مردم عراق چه می‌کشیده اند. مردم عراق دیکتاتوری را در بالای سر خود داشتند، دیکتاتوری که عکسِ او، به مانند «برادر بزرگ» همواره در تمام شئون زندگی دخالت می‌کرد.

3- همواره عشق‌های کلاسیک ادبیات عرب، موسیقیِ عاشقانه عربی و داستان‌های عامیانۀ آنها از آتشین‌ترین و زیباترین تصاویر عاشقانۀ دنیا را داشته و دارند از نظر من. در این اثر نیز، عشقِ آتشینِ شخصیت اصلی، علاوه‌بر کارکرد روایی خود، تک تصاویر و ایماژهای یک رابطۀ عاشقانه را آنگونه که شایسته است به نمایش می‌گذارد.
پس تصویر عشق در این داستان، تاثیرِ رواییِ کلیدی‌ای دارد.

4- مواجۀ بسیار کمی با ادبیات عرب داشته ام و هیچگاه نیز ضرورتِ مواجه با این ادبیات را درک نکرده بودم. واقعا جاهل و سفیه بوده ام. به لطف آقای فروشندۀ نشرِ چشمۀ کارگر با این اثر آشنا شدم و این تجربه را تکرار خواهم کرد. چه تجربه‌ ای؟ 
تجربۀ مواجه با ناشناخته‌ها را. 
برایم پولی واریز شده بود و هیچ برنامه‌ای برای خرید کتاب نداشتم. از دانشکده زدم بیرون و به سمتِ خیابان فاطمی رفتم. ناگهان سر اسب را کج کردم و رفتم به سمت نشر چشمۀ کارگر. حالِ دلم خوش نبود و گفتم شاید کتاب، شاید فروشگاهِ کتابی که دوستش دارم نجاتم بدهد. وارد کتاب‌فروشی شدم و داشتم در لای کتاب‌ها بُر می‌خوردم. در لحظه‌ای تمامِ کتاب‌ها برایم تکراری بودند و ترس تمام وجودم را برداشت. گمان بردم که:  «اَی دلِ غافل، دیگه از کتاب زده شده ام». تا اینکه یکی از انگاره‌های ذهنی‌ام نجاتم داد. چه بود آن انگاره؟ «این همه مقولۀ نوشتاری و ژانر کتاب و موضوع هست که به سراغشان نرفته‌ای. کلی انسان‌، مشخصا مبتلایان به کتاب را می‌گویم، هستند که تجربه‌های تو را ندارند. پس باهاشون صحبت کن». همین‌جا بود که آقای فروشنده را صدا کردم.
آقای فروشنده آمد. بهش گفتم: «آقای فروشنده، کتابی بهم معرفی کن که تجربۀ جدیدی باشد برایم». چند اثری معرفی کرد و تحقیقا همۀ‌شان برایم جدید بودند. از همین «اعجام» گرفته است تا «چیزی برای از دست‌دادن ندارید جز جانهایتان». از پیشنهادهای آقای فروشنده، اعجام و «طاس»، که سایمون کریچلی فیلسوف نوشته است، را خریدم. اعجام را خواندم و کیف کردم. اعجام را خواندم و فهمیدم که باید تجربه کرد، باید صحبت کرد نه چون می‌گوید مصاحبت با اهلِ جان خوب است. بلکه باید مصاحبت کرد چون ضرورتِ زیست اجتماعی، به دیالوگ است. باید دیالوگ کرد تا شناخت. شناخت آنچه را ناشناخته است.
پس باید دنبالِ ادبیات عرب باشم. نه جدی، ولی گاگول نخواهم ماند و خواهم فهمید که چیستند.

5- ادبیات عرب برایم جذاب شد. چرا؟ به نظرم یکی از اساسی‌ترین موانع تجربۀ نابِ آثار ادبی، علاوه بر حجابِ زبان (که به وساطتِ ترجمه حادث می‌شود)، تفاوت افق‌های فرهنگی است. حجابِ زبان که مشخص است. شعر فارسی را رها کن، زبانِ بُرَندۀ صادق چوبک و بزرگ علوی را چگونه می‌خواهی با تمام ظرافت‌هایش به زبان مقصد ترجمه کنی؟ لحنِ فرهنگیِ مستتر در آثار غلامحسین ساعدی را چطور؟ فارسیِ شکرِ جمالزاده را چه؟
حال حجاب فرهنگ چیست؟ برای نمونه، در مجموعه داستان کوتاه‌های چمدانِ بزرگ علوی، داستانی هست با عنوانِ «عروس هزار داماد». فرض کن به خارجی جماعت بفهمانی این عبارت عروس هزار داماد یک ضرب‌المثل ایرانی است. ولی هزاران جزئیات و  المان دیگر هست که شاید نتوان تماما انتقال داد، مخصوصا آن عناصرِ فرهنگیِ تکرارشونده که در ناخودآگاهِ جمعیِ ما ریشه دوانده است. اصلا اینکه در آخر همین داستان، کاراکتر به «سیمِ آخر» سازی که دارد می‌زند، یک ارجاع کنایی بسیار قوی دارد که خب، تا گویش‌ور و زیست‌کنندۀ آن زیست‌جهان نباشی، بعید است آنگونه که باید درکش کنی. اصلا گمان ببر، یک نویسنده در جایی از اثر، به حافظِ رند، مولویِ شیدا، سعدیِ حکیم و فردوسیِ حماسه‌سرا ارجاعی بدهد. شعر را ترجمه می‌کنی به زبان مقصد، اوکی. ولی قبول دارید که توفیر دارد برداشتِ ما از یک شعر حافظ و شعر فردوسی که بعید است کسی که مانند ما غرق در ادبیات فارسی نباشد، متوجه این تمایز اساسی باشد. خلاصه که بله!
یا مثالی دیگر. تامادامی که شرایط ایلیِ ایران را آنگونه که خاص ایران بوده است درک نکنی، نمی‌توانی متون تولیدیِ عصر رضاشاهی را درک کنی. نمی‌توانی برخی متونِ عصر مشروطه را درک کنی و به عنوان زیست‌کننده اروپا، گمان برده ای که: «شرایطِ ایلی و عشایریِ ایران که تحقیقا همان فئودالیسم خودمان در اروپاست». اما نمی‌دانی که نفهمیده ای و یک مقولۀ اروپایی را با کمترین توجیهی، به جهانی دیگر سرایت داده ای.  پس تفاوت اساسی ایران با اروپا را نفهمیده ای و تصویری که از یک خان داری خیلی کاریکاتوری خواهد بود. 
اصلا زمانی که یک کتاب از ادبیات دیگر کشورها، مثلا پدرو پاراموی خوان روفلو از آمریکای لاتین یا آندری‌یف، تولستوی و تورگنیف از روسیه را می‌خوانم، شماتت و حسرتی است که بر جانم مستولی می‌شود. زیرا می‌فهمم که جهانی زیر متن و ارجاع فرهنگی هست در اثر، که من متوجهشان نمی‌شوم. این عینِ خر در گل گیر کردن را، از زبان یکی از معلم‌های دبیرستانم شنیدم که داشت از کتاب «پتروزبورگ» می‌نالید. از بس ارجاعات داشت. 
ولی خب، این اثر از سنان انطون، همین اعجام،  ارجاعاتی بسیار آشنا داشت برایم. چرا آشناتر بود؟ زیرا که خود و جهانم را بسیار شبیه‌تر به ادبیات عرب می‌دانم تا ادبیات روسیه! مشخصا ایدۀ اصلیِ کتاب و توضیحات سنان انطون در اول کتاب شاید برای مخاطب غربی، اندکی رازآلود باشد. توضیحات در مورد چیست؟
اعجام یا همان نقطه‌ها از ریشۀ سه‌حرفیِ ع‌ج‌م به معنای بیگانه آمده است. چرا اعراب کلمه‌ای که برای نقطه جعل کرده اند را این ریشۀ سه حرفی ساخته اند؟ چون از غیر این نقطه‌گذاری را یادگرفته اند و رسم‌الخط کوفیِ عربی، نقطه نداشته است.
حال این تصویر برای من بسیار آشناست. زیرا برای نمونه از بچگی در گوشم خوانده اند که چرا دو فاطمیه داریم. تفاوت بین سبعین (هفتاد) و تسعین (نود) و عدم وجود نقطه و قرائنی در روایتِ موجود برای تشخیص زمان شهادت دختِ نبی. اما برای مخاطب غربی شاید بیش از حد رازآمیز باشد این وضعیت زبان عربی.
باری، بسیاری دیگر از ارجاعات اثر برایم آشنا بود و کیفور می‌شدم از این. البته حس می‌کنم سنان انطون، فیگور و تصویری مثلِ ایشی گورو برای ادبیات ژاپن داشته باشد در نگاه ادبیات عرب. همانطور که عده‌ای ایشی گورو و ادبیاتش را بیشتر غربی می‌دانند تا ژاپنی، شاید بتوان نشان داد که اطون هم به صورت معناداری رنگ غربی دارد. البته به نظرم، ریشه در اتمسفر عربیِ واضحی دارد این اثر.

۶- {اگه خیلی نسبت به اسپویل‌شدن حساسی اینجا رو نخون. داستان رو لو ندادم ولی خب!}:
پیچش داستانی و افشای حقیقت آخر داستان عالی بود. واقعا کاشت داستان برای چنان برداشتی واقعا عالی بود. توصیفات نویسنده مختصر و به اندازه بود و تصویری که از شخصیت‌های اصلی داشتیم واقعا عالی بود. این تاکیدی که در شخصیت‌سازی و ترسِ شخصیت‌ اصلی از دورورییِ مردم و تاثیری که در پایان داستان داشت عالی بود. واقعا این مورد که در حکومت‌های تمامیت‌خواه، به احتمال بیشتری مردم دورو و مزور می‌‌شوند را به نیکی در ذهنم حک کرد.
کنایه‌ها و شوخی‌های اثر هم که عالی بود.



بیشتر از این هم می‌تونم از اثر بگم، ولی بقیه‌اش رو می‌ذارم برای بازخوانیِ آتیِ اثر. اندکی هم سانسور دارد ترجمۀ اثر که به فهوای کلام آسیبی وارد نمی‌کند (البته جاهایی که ظن به سانسور بود را چک کردم و احتمال دارد بخش‌های حذف شده باشد که متوجه نشده باشم).
البته دیگر کتابی که 500 نسخه تیراژ می‌خورد که سانسور کردن ندارد!!! بیچاره کتاب!!!
          
            داستانی که در ابتدا کنجکاو ، در ادامه زجرکش و در انتها میخکوبت می‌کنه.
کتاب در موردی دختری به اسم مدلین مارو هست که دچار یه سری مشکلات خانوادگیه و تنها پناهگاهش مهمانسرایی عجیب و غریبیه که هر تابستون به اونجا می‌ره و متعلق به دایی شه‌. 
داستان در ابتدا پردازش خوبی داشت و‌ به من دلیل خوبی برای خوندن ادامه ی داستان می‌داد اما رفته رفته همه چی خیلی کشدار و کسل کننده شد. به حدی که برای ادامه دادن و تموم کردن کتاب لحظه شماری می کردم و زجر می کشیدم.چرا که داستان بیشتر شبیه دفتر خاطرات مدلین و جایی برای خالی کردن احساساتش بود تا داستان مهمانسرای آمفلوس و اتفاقات عجیب و غریبش و...
تقریباً با هیچ کاراکتری ارتباط برقرار نکردم. شخصیت پردازی کتاب منحصرا روی کاراکتر مدلین متمرکز بود و بقیه هیچی! شلغم بودن.اَه. کلا دو سه تا اتفاق هیجان انگیز بیشتر نداشت که نویسنده با زیاده گویی خراب شون کرد. فاصله ی بین دیالوگ ها به قدری با توضیحات الکی پر شده بود که یه جاهایی یادم می رفت اینا اصلا دارن در مورد چی چی صحبت می کنن! این دو ستاره رو هم به خاطر دنیاپردازی کتاب( که خب زیاد نویسنده بهش نپرداخته بود.) و پنجاه صفحه آخر کتاب میدم که نسبتا بد نبود. پلات آخر داستان خوب بود. حقیقت ش من تا قبل خوندن پنجاه صفحه آخر داستان می گفتم اصلا اینکه بیام جلد دوم این کتاب رو بگیرم منتفیه اما بعد از خوندن پنجاه صفحه آخر خیلی دو دلم و در نهایت به خودم گفتم آش کشک خالته نخوری پاته بخوری هم پاته.
اما برای کسی که این کتاب رو نخونده اصلا پیشنهادش نمی کنم.😊✨