بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

Haniyeh

@Amaryllis

28 دنبال شده

35 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                اگر دوست دارید یه رمان جنایی با پیچش های داستانی و تعلیق درست حسابی بخونید این کتاب انتخاب خوبیه.
نمیدونم خاصیت همه کتابهای آگاتا کریستیه یا نه، ولی اینجا و توی یه کتاب دیگه‌ای که شروع نکرده کنار گذاشتم، همه چیز رو خود کاراگاه جلو میبره. من علاقه دارم بتونم حدس های خودم رو دنبال کنم ولی بعد یه دفعه کارگاه میاد یه حقیقتی که اصلا توی داستان وجود نداشته رو به همه اطلاع میده. مثلا فلانی اهل فلان جاست پس فلان چیز اتفاق افتاد. نمیشه درست توضیح بدم، اسپویل میشه ولی کسانی که خوندن متوجه منظورم میشن. برای همین اون یه ستاره رو ندادم.
با این حال به عنوان یک پرونده جنایی خیلی جذاب و پر از جزئیاته و خوندنش خیلی لذتبخش بود. پیشنهاد میکنم وسط خوندنش وقفه نندازید تا چیزی رو فراموش نکنید. من یه نکته مهم از اول داستان رو یادم رفته بود و وقتی بعدا بهش اشاره شد احساس میکردم من چنین چیزی توی داستان ندیدم و همین هم منو از واقعیت خیلی دور کرده بود.
من قاتل رو حدس نزده بودم، بعد وقتی معلوم شد کیه  گفتم اصلا نمیشه. بعد برگشتم عقب دوباره خوندم دیدم نه، میشد. اگر برای شما هم اتفاق افتاد، برگردید دوباره جاهایی که بنظرتون منطقی نبوده بخونید، همه چی درسته.

برای علاقه‌مندان به ژانر جنایی پیشنهادیه 👌
        
                کتاب در مورد زمان حکومت پهلوی و رضاشاه و محمدرضاشاه هست. نویسنده کتاب آقای ریشارد کاپوشچینسکی، یک روزنامه‌نگار لهستانی هستن.

▫️من اطلاعاتم درباره این دوران زیاد نیست، درواقع درمورد هیچ دوره تاریخی زیاد نیست و جای تاسفه و به مرور روش کار خواهم کرد اما یه سری اطلاعات این کتاب غلطه و این قابل درکه چون از گفته‌ها و شنیده‌ها در همون زمان به نگارش دراومده، ولی خب اینجوری آدم نمیدونه به بقیه مطالب هم اعتماد کنه یا نه. مثلا ابتدا نفت در سال ۱۳۲۹ ملی شد و سال بعد مصدق به نخست‌وزیری منصوب شد و من توی سریال سرزمین مادری هم همین رو دیدم ولی توی کتاب میگه مصدق بعد از نخست‌وزیر شدنش نفت رو ملی کرد. توی طاقچه یکی از نظرات خیلی بهتر این مطلب رو توضیح دادن. توی گودریدز هم جناب Maziyar Yf خیلی خوب توضیح دادن.

▫️من توی نوار صوتی گوش کردم که پیشنهاد میکنم اگر خواستید بخونیدش، به نسخه صوتیش گوش بدید. من فکر میکردم چون صوتی گوش میکنم عکسهایی که در کتاب بهشون اشاره میشه رو نمیبینم و از دست میدمشون. بعد فهمیدم که توی نسخه ترجمه کتاب، چه چاپی و چه الکترونیکی، عکسها نیستن!! نمیدونم واقعا، پس اصلا چرا ترجمه شد؟ اونم وقتی داره به عکسها اشاره میکنه!

▫️نویسنده سعی کرده جانب بی طرفی رو انتخاب کنه ولی بنظرم نتونسته. بعضی جاها غلو کرده. حتی در توصیف عکسها هم احساس میکنم از تخیلش بهره گرفته. از یه عکس این همه چیز میشه فهمید؟ چیا گفتن؟ کی کجا رفت؟ یا کی چی فکر میکرد؟ بنابراین این کتاب جنبه سندیت تاریخی خودش رو از دست میده و نمیشه بهش استناد کرد.

▫️پراکنده حرف میزنه. یه فصل که تموم شد میتونی کتابو بذاری کنار و واقعا کتاب تموم شده باشه. رو خط زمانی درستی حرکت نمیکنه و هر فصل یه موضوع دور از فصل قبلیه.

▫️تنها کتابی که بین چهار کتابی که بهخوان برای چالش معرفی کرد دوست نداشتم، به همین دلایل بالا.

▫️به طور کلی برای آشنایی با زمان پهلوی و انقلاب بد نیست، ولی به دلایلی که گفتم پیشنهادی نیست چون اطلاعات نادرستی در ذهن میشینن. برای کسی که خودش مطالعه تاریخی داره خوبه و میتونه تفاوت‌ها رو درک کنه ولی برای من نه، انتخاب خوبی نبود.
        
                تصور ما آدم‌ها از عشق، یه رابطه سرشار از شادی و حال خوبه که در اون هیچ مشکلی وجود نداره و همه‌چیز در ایده‌آل‌ترین حالت ممکن قرار گرفته. آلن دو باتن در این کتاب سعی داره به ما توضیح بده که اکثر روابط عاشقانه این تعریف رو پس میزنن و به یه نگاه واقع‌بینانه به عشق و عاشقی نیاز داریم.
این کتاب به برخی از اشتباهات ما در روابطمون اشاره می‌کنه:

▫️دلایل ناراحتی یا عصبانیتمون رو به شریک زندگیمون توضیح نمی‌دیم و حرف نمی‌زنیم.

▫️ما قبل از ازدواج نمی‌دونیم که چقدر می‌تونیم خشم یا ناراحتیمون رو کنترل کنیم چون مجبور نبودیم در تصمیمات مهم زندگیمون با کس دیگه‌ای مشورت کنیم یا به خاطر اون تغییراتی در زندگی روی نظممون ایجاد کنیم. برای همین هم خودمون رو فوق‌العاده و بی‌نظیر تصور می‌کنیم و بعد از بروز مشکل در رابطه، ایراد رو فقط از طرف مقابلمون می‌دونیم و احتمال اشتباه از طرف خودمون رو نادیده می‌گیریم.

▫️چیزی که ما نمی‌دونیم یا اگر هم می‌دونیم فراموشش می‌کنیم اینه که هرچی به لحاظ عاطفی به کسی نزدیک‌تر باشیم، بیشتر نسبت بهش جبهه می‌گیریم و بدخلقی می‌کنیم. باید بدونیم که همونطور که ما کامل نیستیم، طرف مقابلمون هم کامل نیست و بهتره که خودمون نقاط ضعفمون رو توضیح بدیم و اینجوری هردوی ما شناخت بهتری نسبت به هم داشته باشیم و به همین ترتیب همه تقصیرها رو گردن یک طرف نندازیم.

▫️وقتی می‌دونیم طرف مقابلمون به ما وفاداره و تحت هر شرایطی ما رو ترک نمیکنه، به خودمون اجازه می‌دیم هرطور دوست داریم رفتار کنیم. و این درحالیه که این رفتارها رو با دوستانمون نداریم چون می‌دونیم که اونا می‌تونن ما رو ترک کنن و تنها بذارن.

▫️عشق می‌تونه باعث بشه ما طرف مقابلمون رو بدون اشکال فرض کنیم. بدی این قضیه اینه که کمی بعد از شورع رابطه به خودمون می‌گیم این همون آدمی نیست که من عاشقش شدم، حتی شاید اونو یه هیولا بدونیم. واقعیت اینه که اون آدم عوض نشده، بلکه ما تازه بعد از گذشت زمان، داریم اونو می‌شناسیم و عشق اولیه ما به اون باعث شده که ویژگی‌های شخصیتی یا حقیقت زندگیش رو درست نبینیم.

▫️وقتی توی رابطه به مشکل می‌خوریم، با خودمون می‌گیم من اشتباه انتخاب کردم و شروع به سرزنش خودمون می‌کنیم. آلن دو باتن ازمون می‌خواد به دلایلی که باعث شد این انتخاب رو انجام بدیم برگردیم و دوباره بهشون فکر کنیم. ممکنه در اون زمان از تنهایی رنج می‌بردیم یا شاید به خاطر این تنهایی از جمع دیگران طرد شده بودیم. در اون زمان عوامل مختلفی دست به دست هم داده بودن تا این انتخاب شکل بگیره و همشون از طرف ما نشات نمی‌گرفتن، پس کمی با خودمون مهربان باشیم و خشممون رو نسبت به خودمون و طرف مقابلمون کم کنیم.

▫️وقتی مشکلات زیاد می‌شن با خودمون می‌گیم ای کاش مجرد می‌موندم، اون زمان خیلی شادتر بودم و اختیار زندگیم دست خودم بود. آلن دو باتن می‌گه خاطرات ما از اون زمان تنها روزهای خوش رو به یادمون میاره. درواقع سختی‌هایی که در اون زمان تجربه کردیم، مثل بدخلقی‌های پدر و مادرمون یا تنهایی در مهمانی‌ها یا وقت‌هایی که دلمون می‌خواست با یه نفر دردودل کنیم و کسی نبود و لحظات این‌چنینی رو به یاد ما نمیاره. اگر قرار به مقایسه هست، باید هر دوی لحظات خوب و بدمون رو مقایسه کنیم.

▫️اسم یکی از فصل‌های کتاب "کی لباس‌هارو اتو میکنه" هست. کارهای روزمره بخش زیادی از وقت ما رو به خودشون اختصاص می‌دن و اتفاقا بسیاری از بحث‌های ما سرِ همین کارهاست. بنظرمون این کارها خیلی کوچک و بی‌ارزش میان و شاید یه دلیلش این باشه که در فیلم‌ها و رمان‌ها مسائل بزرگتری مثل خیانت و وفاداری در روابط اهمیت داره نه اینکه چه کسی قراره ظرف‌ها رو بشوره، اما واقعیت اینه که ما تایم زیادی رو صرف انجام همین کارهای کوچک می‌کنیم، در عین حال اونا رو بی‌ارزش می‌دونیم، و دعواهامون هم به همین مسائل کوچک برمی‌گرده. ما یه کوه‌نوردی دونفره رو رمانتیک می‌دونیم اما سر کارهای کوچک دائم در جنگ هستیم. آلن دو باتن می‌گه باید سعی کنیم دیدمون رو نسبت به کارهای روزمره، مثل دیدمون به فعالیت‌هایی مثل کوه‌نوردی کنیم، چراکه اتفاقا همین کارهای به ظاهر کوچک و بی‌ارزش هستن که ما رو در کنار هم نگه می‌دارن و در صورت تغییر دیدمون می‌تونن عشق ما رو نسبت به هم بزرگتر کنن.

اینکه چه زمان زندگی مشترک و یه رابطه باید تموم بشه رو به تشخیص خودمون واگذار می‌کنه و از ما می‌خواد اگر این رابطه داره به ما سختی و غمی بیشتر از اونی که بقیه آدما تحمل می‌کنن تحمیل می‌کنه و به مسائل محیطی ربطی نداره و خاصیت یک رابطه دونفره نیست، حتما به اون پایان بدیم.
یه کتاب کوچک راهنماست که درباره مواردی که گفتم و برخی موارد دیگه صحبت می‌کنه اما عمیق نمی‌شه، بیشتر شبیه به یه تلنگر عمل می‌کنه. البته برای اینکه یادمون بیاد فقط ما با این مشکلات سروکله نمی‌زنیم هم یادآور خوبیه.

با توجه به اینکه خیلی از مطالبی که میگفت رو خودمم بهشون فکر کرده بودم، برام یه کتاب مفید که بدردم میخوره تلقی نمیشه. از طرفی چون درباره هر موضوع در حد چند صفحه کوتاه صحبت کرده بود و عمیق نشده بود، بعید میدونم روی کسی که قبلا به این مسائل فکر نکرده اثر بذاره. همچنین راه حل های دقیقی هم نمیده و خیلی کلی صحبت میکنه، بیشتر در حد دادن سرنخ. بنابراین برای من سه ستاره هست.

اگر خواستید بخونید، ترجمه نشر رخداد کویر و نشر ۳۶۰ درجه رو پیشنهاد میکنم.
        
                نووه چنتو یا ۱۹۰۰ داستان مردی پیانیست و یتیمه که در کشتی به دنیا میاد و همه زندگیش  در کشتی سپری میشه.
این کتاب یه فیلم هم داره که بعد از دیدنش نظرم رو آپدیت میکنم.
اگر به اسپویل حساس هستید نخونید.

نووه چنتو یا ۱۹۰۰، اشاره به افرادی داره که در این قرن میزیستن و نامشون در دنیا به واسطه قدم گذاشتن در آمریکا ماندگار شده. میگن توی فیلم به واسطه قابهای عکس برخی از این شخصیتها معرفی شدن، مثلا انیشتین که نامی ماندگار داره.
نووه چنتو هم بارها مسافران آمریکایی رو میبینه و حتی تصمیم به رفتن به نیویورک میگیره اما روی پله سوم کشتی متوقف میشه و برمیگرده. 
توی فیلم به مجسمه آزادی هم اشاره شده و فکر میکنم آزادی همون گمشده نووه چنتو هست. اول داستان ما فکر میکنیم نووه چنتو یک انسان آزاده که روی آب به هر جایی که دلش میخواد میره و پایبند به هیچ آدم و جایی نیست و این بنظرمون جالب میاد. اما رفته رفته متوجه میشیم که درواقع برعکسه و نووه چنتو پای خودش رو به کشتی زنجیر کرده. اون از دنیایی که درش مجبور به انتخاب های بسیار باشه میترسه و همین نشانه اینه که داره خودش رو از آزادی منع میکنه.
نووه چنتوی فیلم ظاهرا عشق رو هم تجربه کرده اما از دستش میده. پسربچه‌ای رو هم دیده و دوست داشته و بعد مثل بقیه مسافران بدرود گفته. بنابراین نووه چنتو با پایبندیش به کشتی، خودش رو از تجربه یک زندگی معمولی مثل اونی که آدمای روی خشکی تجربه میکنن محروم میکنه و خانواده‌ای که در حسرتش هست و دوستانی که میتونست بلندمدت حفظشون کنه (مثل ترامپت زن راوی داستان) رو هیچوقت به دست نمیاره، چون همیشه مجبور به وداعه و حاضر نیست به سمتشون حرکت کنه.
نووه چنتو از روی گفته‌های بقیه زندگی میکنه و البته تمام زندگیش هم در زدن پیانو خلاصه میشه و میترسه که به چیزی جز اون بها بده چون هیچ چیزی مثل پیانو براش قابل درک و پیشبینی نیست. نووه چنتو حتی نمیتونه به تنها آرزوش که دیدن دریا از خشکی بود جامه عمل بپوشونه و همین نشون میده که چقدر در بند اسارت ترسهاشه.

این داستان برای من خیلی ارزشمند بود، داستانی که به ما ترس از ناشناخته‌ها و نتیجه اون رو نشون میداد. پیشنهادیه 👌
        
                ۱۰ سال قبل، وُلدمورت، جادوگری که با جادوی سیاه سروکار داره، خانواده پاتر که جادوگران درستکاری بودن رو از بین میبره. جیمز پاتر و لیلی پاتر از دنیا میرن ولی پسرشون هری پاتر که تنها یک سال داره زنده میمونه. بعد از اون، ولدمورت از نظرها پنهان میشه و کسی دلیلش رو نمیدونه. هری توسط خانواده خاله‌اش بدون عشق و در سختی بزرگ میشه. در تولد یازده سالگیش، براش از مدرسه جادوگری هاگوارتز نامه دعوت فرستاده میشه و این آغاز راه هری به یک دنیای بزرگ از تجربیات جدیده که بعضیشون خوشایند و بعضی بسیار تاریک و یا غم انگیز هستن.
کلاه تعیین گروه به هری میگه اونجا توی گروه اسلیترین  میتونستی قدرت زیادی به دست بیاری و همچنین هاگرید به هری میگه ولدمورت اصلا دیگه انسانیتی توی وجودش نداره که بخوایم ببینیم مرده یا نه.  
هری پاتر پسریه که باید انتخاب کنه در کدوم سمت قرار بگیره، خیر رو انتخاب کنه و سختیش رو به جون بخره تا انسان خوبی باشه یا شر رو انتخاب کنه و قدرتی تاریک به دست بیاره اما دیگه انسان نباشه.

درباره چیزهای دیگه صحبت نمیکنم که برای کسی که نخونده، اسپویل نشه. در آخر پیشنهاد میکنم اگر از فیلم دیدن لذت میبرید، فیلم‌های هری پاتر رو نگاه کنید. من اول فیلم‌ها رو دیدم و تا اینجا فیلم اول منطبق بر اتفاقات کتاب اوله و داستان رو به خوبی پوشش داده. خوش ساخت هم هست. 

شهرت هری پاتر الکی نیست، بهش اعتماد کنید. شما رو عاشق خودش میکنه.
        
                داستان درباره شهریه به اسم نِیهیب که مردی ظالم به نام شدّاد بر اون حکمرانی میکنه. توی این شهر همه باید برای شدّاد کار کرده و به ازای کاری که انجام میدن، غذا دریافت میکنن. کسی از این شهر بیرون نمیره و کسی هم به داخل نمیاد. مردم فقط کار میکنن و به آزادی هم فکر نمیکنن چون از نَسناس ها که نیروهای پلید شدّاد هستن میترسن.
هومان اسم شخصیت اصلی کتابه. اون یه پسر نوجوانه که با مادرش در یک خونه کوچک در همین شهر زندگی و کار میکنه. هومان توی یه معدن(اگر درست یادم باشه) مشغول به کاره و یه روز مریض میشه. نسناس ها آمار همه کسانی که کار میکنن رو دارن و اگر حتی یک روز کسی سر کارش نباشه، متوجه میشن و میرن سراغش و مجازاتش میکنن. 
مادر هومان که میفهمه مریضی پسرش سخته و فردا به احتمال زیاد نمیتونه بره کار کنه، به دنبال دارو در بازار میفته. یه ساحره بهش دارو رو بهش میده و میگه در ازاش چیزی از تو که برات ارزشمنده رو میگیرم. مادر هومان صداش رو که باهاش در چاه آواز میخونه و اینجوری برای شدّاد کار میکنه رو از دست میده. فردای اون روز به جای هومان، مادرش نمیتونه سر کار بره. نسناس ها متوجه میشن، مادرش رو پیش شدّاد میبرن و شدّاد اونو طلسم میکنه. 
داستان از اینجا شروع میشه که هومان میخواد مادرش رو نجات بده و به همین دلیل برای اولین بار از شهر بیرون میره و یه ماجراجویی رو آغاز میکنه.

داستان ایده خوبی داشت، ماجراجویی جالبی هم از سر گذروند اما خوب نوشته نشده بود. نقاط ضعف داستان از نظر من این موارده:
- این کتاب کلا ۱۷۰ صفحه هست که از نظر من برای این حجم از اتفاقات کم بود. نتیجه هم این شد که همه چیز سریع اتفاق افتاد و ارتباط گرفتن با شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و کلا همه‌ چیز سخت بود. هومان با مادرش توی این داستان روی هم، یه نصف صفحه حرف نزده بود که اون بلا سر مادرش اومد و بعد هومان کل کتاب برای نجاتش سختی کشید. یه کم این رابطه رو باید بیشتر عمیق میکردن. همینطور آرمان و رابطه‌اش با هومان که خیلی سرسری جمع شد درحالیکه آدم مهمی بود. بقیه قسمتها هم به همین منوال، چه حضورش در دهکده، چه در قلعه پیرمرد و الی آخر.
- توی داستان چند بار به هومان گفته میشه که تو انتخاب شدی تا کار مهمی انجام بدی. خب اینو توی داستان‌های زیادی دیدیم و چیز عجیبی نیست. ولی مشکل اینجاست که هومان مثل شخصیت‌های اون داستانا برای این انتخاب قابل باور نیست. مثلا هری پاتر در مجموعه هری پاتر یا حتی ارن یگر در مجموعه حمله به تایتان، انتخاب میشن اما اونا شخصیت‌های قابل توجهی دارن. تلاش میکنن، شجاع هستن و با ترسشون مقابله میکنن، منفعل نیستن و منتظر کمک بقیه نمیشینن و خودشون دست به کار میشن. اینجا ما هومان رو داریم که از اول تا آخر یه دست و پا چلفتیه که دائم میترسه، با دوستانش بدرفتاری میکنه، به آدمای اشتباه اعتماد میکنه و دائم منتظر امدادای غیبیه و اتفاقا هر کاری هم که انجام میده به کمک همین امدادای غیبیه، از خودش هیچی نداره. من که بعنوان مخاطب قانع نشدم چرا باید هومان انتخاب میشد.
- یه مدل شخصیت ۴ بار در کتاب تکرار میشه که باعث عدم تاثیرگذاریشه. پیرمردی به نام کامیار، پیرمرد کتابخوان، پیرمردی به نام نیکان، پیرمردی که قبل از رسیدن به نور سرخ کوه ظاهر میشه. این همه پیرمرد تو داستان چیکار میکنن آخه؟ یه کم خلاقیت بهترش میکرد.
- یه سری دیالوگا زیادی شعاری و نصیحت گونه بودن. اگه یه نوجوان بودم که قطعا کتاب رو تموم نمیکردم. من همین الانم از کتابا و فیلمایی که یه نصیحتو با یه دیالوگ یه دفعه میندازن تو بغلت بدم میاد، توی نوجوانی که این مسئله حتی چند برابر بدتره. اصولا هم اینجور داستانا تاثیر منفی میذارن و اتفاقا آدم رو زده میکنن. مثلا فیلم باربی که تاثیر منفیش بیشتر بود تا مثبت. بنابراین حتی جنبه آموزشی کتاب هم برای من قابل قبول نبود.

"ایده خوبی که از دست رفت." بنظرم این تعریف خوبیه برای هومان. پیشنهادی نیست.
        
                داستان از این قراره:
دانته یه برادر عیاش داره که با خواهرزاده یه مافیای خطرناک رابطه داشته و اون مافیا خیلی روی اعضای خانواده‌اش حساسه و اگر بفهمه، کلک داداش دانته کنده است.
از طرف دیگه، آقای لاو، این برادر رو با اون دختر دیده و مدرک داره و دانته رو تهدید میکنه که اگر با دخترش ازدواج نکنه عکسارو میده به مافیا. چرا؟ چون میخواد خاندان نوکیسه(تازه به دوران رسیده) خودش با یه خاندان old money(چند نسل پولدار) وصلت کنن که میشه خاندان دانته.
دانته هم ناچار قبول میکنه.
دختر آقای لاو، ویوین نام داره که همیشه هرچی پدر و مادرش گفتن قبول کرده، نه چون احتیاج مالی داره، اون خودش درآمد داره، بلکه چون نمیخواد اونا از خانواده بیرونش کنن. پس قبول میکنه که تا آخر عمر با دانته که اصلا نمیشناستش زندگی کنه.
البته این وسط خیلی متضرر نمیشن، هر دو بسیار خوشگل، خوش اندام، جذاب و همه چی تموم هستن.

یه زمانی این داستانا رو دوست داشتم، الان نه. اگر برای شما جذابه، توی تلگرام داره ترجمه میشه و میتونید با سرچ اسمش پیداش کنید.
این داستان جدای کلیشه‌ای که داره، ضعف هم داره. همه چی خیلی بی منطقه. اهمیت برادر دانته برای دانته اصلا حس نمیشه. دلیل نگرانی ویوین برای بیرون انداخته شدن از خانواده درک نمیشه، چون ویوین که اصلا خانواده‌اش رو دوست نداره، تازه ازشون بدش هم میاد. بعلاوه دانته و ویوین از هم بدشون میاد ولی به هم کشش دارن، فقط چون خوشگلن و بدن خوبی دارن. و اینکه دانته تعادل رفتاری نداره، یه بار یه عوضیه و یه بار یه ملاحظه‌گر و این تغییر رفتار دلیلی نداره. 
درکل که حتی اگر یه روز بخوام کلیشه هم بخونم، قطعا انتخابم ادامه این کتاب نخواهد بود(کامل نخوندمش). البته باید بگم طرفدار داره و اگر خلاصه‌ای که گفتم براتون جالبه، ممکنه این مجموعه براتون قشنگ باشه.
        
                "همیشه شوهر" داستان رویارویی نقش اصلی "وِلچانینُف" با "پاوِل پاوْلوویچ"، یک "همیشه شوهر" است.
ولچانینف در اواخر دهه ۳۰ زندگیش به سر میبره و به لحاظ روحی اوضاع خوبی نداره. اون دچار مالیخولیا شده و دائم در خاطرات گذشته خودش غرق میشه. از طرفی، به خاطر این بیماری، درک درستی از زمان حال نداره و بدخلقی و بدبینی به خصوصیات اخلاقیش اضافه شده. 
در همین زمان مردی از گذشته پا به زندگیش میذاره؛ پاول پاولوویچ، همسر "ناتالیا واسیلیونا"، زنی که ولچانینف سابقا او را دوست داشته و با او در ارتباط بود. حالا ناتالیا فوت کرده و پاول پاولوویچی که خودش رو گم کرده، سر از زندگی رقیب عشقی خودش درمیاره، اونم با تظاهر به اینکه اصلا از رابطه بین همسرش و دوست قدیمش خبر نداشته.
از داستان بیشتر نمیگم که اسپویل نشه. 

برداشتم از شخصیت پاول پاولوویچ (اگر به اسپویل داستان حساس هستید این بخش رو نخونید):
پاول پاولوویچ، هویت و ارزش خودش رو در زندگی بخشیدن و همسری کردن برای یک زن میبینه. اون متوجه رابطه ناتالیا و ولچانینف شده بود اما به روی خودش نیاورد چون نمیتونست زندگیش رو جدا از ناتالیا تصور کنه. همچنین بعد از مرگ ناتالیا نمیتونست از فکر از دست دادن همسرش در بیاد و دائم خاطرات رو زیرورو میکرد تا اینکه بالاخره به سراغ دختر دیگری رفت و حتی این بار دختری زیر هجده سال رو پسندیده بود و دلیلش هم نیازمند بودن دختر به مراقبت بیشتر بود و پاول پاولوویچ هم برای چنین فداکاری خودش رو کاملا آماده و مناسب میدید. 
درباره ارتباطش با ولچانینف هم احساسات مختلفی کنار هم جمع شدن و اونو به سمتش کشوندن. کنجکاوی درباره اینکه ولچانینف چطور دل زنها رو میبره، کنجکاوی درباره عکس العملش به هر خبر تازه‌ای که بهش میداد، علاقه به اون بخاطر رفتار خوبی که ازش در خاطر داشت، تنفر از اون به خاطر همسر و فرزندی که حقیقتا به خودش تعلق نداشتن و مسخره کردن ولچانینف به طرق مختلف برای گرفتن انتقام، که همه اینا کشمکشی ذهنی درون پاول پاولوویچ ساخته بودن و اون نمیدونست بالاخره به کدوم یک از این موارد باید بها بده.  در نتیجه، در رفتارش تضاد و ضدیت دیده میشد.

بنظرم همونطور که در ابتدای کتاب در مقدمه گفته شد، داستایفسکی به دلیل بحران های روحی، جسمی، مالی و مسائل جامعه تحت فشار بود و سریعا داستان رو جمع کرد. وگرنه داستان میتونست خیلی بیشتر تاثیرگذار باشه. با این حال جزو کتاب های مورد علاقه من در بین آثار داستایفسکی هست. به عنوان اولین کتاب از داستایفسکی پیشنهادش نمیکنم چون بنظرم کسی که کمی با آثار دیگر ایشون آشنایی داشته باشه، از خوندن این کتاب لذت بیشتری میبره. اما در کل به عنوان یکی از کتابای داستایفسکی پیشنهادیه.
        
                یادمه اولین بار که شروعش کردم، فقط ۲۰ صفحه رو خوندم و گذاشتمش کنار. بنظرم اومد که یک کتاب بچگانه هست و صرفا چون ایده جدیدی داره و از زبون یک بچه پنج ساله نوشته شده اینقدر معروفه. باور نمیکردم که آدمای بزرگتر از من این کتاب رو تموم کردن و تازه این همه تعریفم میکنن!
با این حال به خودم گفتم حداقل بذار یکم دیگه بخونمش که اگر یه موقع خواستم به یکی بگم چرا نخونش داستان جلو رفته باشه که بتونم درموردش حرف بزنم.
حالا میخوام به کسانیکه مثل من اینطور اول راه رهاش کردن بگم:
لطفا به خوندن ادامه بدید!

یک پسربچه پنج ساله در یک اتاق معمولی نه چندان بزرگ داریم. از وقتی که به دنیا اومده با مادرش همونجا زندگی کرده و هرگز بیرون از اون رو ندیده و با بیرون از اتاق ارتباطی نداشته. تنها انسانی که میشناسه مادرشه و البته یک نفر که فقط صداش رو شنیده ولی هیچوقت اونو ندیده چون به مادرش قول داده هیچوقت خودش جلوی اون مرد آفتابی نشه. وسایل اتاق ساده هستند و تنها جاذبه اتاق یک تلویزیون هست که خیلی چیزها از زندگی بیرون از اتاق رو در اون میبینه اما هرگز فکرش رو هم نمیکنه که واقعا بیرون از اتاق زندگی جریان داره.
و بالاخره روزی میرسه که باید حقایق رو بشنوه و لازمه درباره زندگی در اتاق تصمیم بگیره. فکر میکنید به عنوان یک بچه پنج ساله چه فکری در سرش میاد، چه تصمیماتی میگیره و اصلا آیا چیزی رو میپذیره؟ 
این کتاب به خوبی تفاوتهای آدم بزرگسالی که هم زندگی بیرون از اتاق و هم درون اون رو تجربه کرده، با بچه‌ای که فقط داخل اتاق رو دیده رو به تصویر میکشه.
همینطور تغییراتی که در آدم بخاطر دوری از عزیزانش، دوستانش و اجتماع رخ میده رو نشون میده.
من با این کتاب حسهای مختلفی رو تجربه کردم. پیشنهاد میکنم فرصت تجربه زندگی در اتاق و درگیری با چالشهای اونا رو از خودتون نگیرید.
        
                برداشت من از نمایشنامه:

سارتر، اسم نمایشنامه رو مردگان بی کفن و دفن گذاشته. جایی لاندریو، یکی از شکنجه‌گرها، در واکنش به رادیو میگه:«شرح زندگی تو در تاریخ نوشته میشود، ولی زندگی ما به گ.ه کشیده شده.»
چه زندانی ها و چه شکنجه‌گرها از دید سارتر، مردگان بی کفن و دفن هستن؛ کسانی که مرگشون در جایی ثبت نمیشه، کسی اونا رو نمیشناسه و به قول لاندریو بقیه میگن:«گور پدر جزئیات» و این جزئیات همین آدمها هستن که تمام تلاش هاشون بی اهمیت تلقی میشه چون اصلا دیده نمیشن.
بنابراین فکر میکنم از نظر سارتر، مرگ این آدمها بی معنی و بی ارزش تلقی شده که در ادامه هم درباره‌اش توضیح میدم.

در ابتدای داستان میبینیم که اونا از حمله به دهکده‌ای صحبت میکنن که از نظرشون کار درستی نبوده اما بعد شروع میکنن به توجیه کردنش با این تفسیر که اونا چاره‌ای نداشتن، این یه دستور بوده و اونا باید اجرا میکردن.
در ادامه متوجه میشیم اونا حتی چیزی ندارن که لو بدن و این شکنجه، این درد و این عذاب برای هیچ خواهد بود. و اونا حالشون بده چون نمیتونن مثل یه قهرمان از رازها و آرمان ها محافظت کنن.
به بحث قهرمان میرسیم. میگن اونا نگفته بودن قهرمان نیاز ندارن، گفته بودن برای جنگ به آدم های بیشتری نیاز هست. برای همین هم به جنگ ملحق شدن و حالا توی شرایطی قرار گرفتن که باید بین قهرمان بودن یا ضدقهرمان بودن تصمیم بگیرن، مخصوصا وقتی که بالاخره چیزی برای فاش کردن پیدا میکنن، یعنی لو دادن ژان.
ژان به خاطر بالاتر بودن درجه نظامیش و همینطور به خاطر خبر دادن به باقی رفقا، باید سالم بمونه. 
برای زنده نگه داشتن ژان، بقیه میمیرن، به هم پشت میکنن، به هم آسیب میزنن و همدیگه رو میکشن. 
این باعث شد به این فکر کنم که واقعا ارزش ژان یا اون باقی رفقا، بیشتر از این آدمها بوده؟ انقدر ارزشمند که بخاطرش نامردی و ناحقی کنن و آزادی هرکس در حفظ یا فاش کردن راز رو ازش بگیرن؟ تا جایی که من فهمیدم سارتر معتقده آزادی انسانها به واسطه سرنوشت ازشون سلب شده و همه چیز تحت کنترلشون نیست و این زندگی رو بی معنی میکنه؛ پس انسانها با تلاش برای داشتن آزادی در اعمالشون میتونن به این زندگی معنا بدن اما توی این داستان، ما فقط با یک انتخاب روبرو هستیم و اون، نگه داشتن رازه، یعنی سلب حق آزادی. 

نکته قابل تامل دیگه‌ای هم وجود داره. کدوم ارزش مهمتر بود؟ ارزش فاش نکردن رازها یا ارزش حفظ انسانیت؟ اونا انسانیتشون رو پای رازها فدا کردن  و تونستن غرورشون رو حفظ کنن و مثل یه قهرمان به خودشون ببالن که کم نیاوردن. اما در این بین، همدیگه رو از بین بردن و داشتنِ حق انتخاب رو از هم دریغ کردن.

از طرفی بخاطر همه بدی هایی که کردن و در اعماق قلبشون هم میدونستن که بدی بوده، رویِ زنده موندن نداشتن. اما وقتی فهمیدن میتونن زنده بمونن، سعی کردن شانس دوباره‌ای به خودشون بدن اما سارتر به ما اون سمت قضیه یعنی شکنجه‌گرها رو نشون داده بود. کسانی که عقایدشون یکی نبود و از طرفی از زندانیانی که اونا رو بازی دادن عاصی بودن. 
اونا زنده موندن رو انتخاب کردن اما زندگی هم انتخابی نبود که بتونن بهش جامه عمل بپوشونن. چون همونطور که قبلتر هم گفتم، همه چیز دست ما نیست.

برای من این داستان، داستان ناقهرمان ها بود. کسانی که در تلاش برای تبدیل شدن به قهرمان، مثل یه ضدقهرمان رفتار کردن. 
در مقایسه با دوزخ دیرتر منو تحت تاثیر قرار داد، برای همین یک ستاره کمتر داره.
مطالبی که گفتم، میتونه درست یا غلط یا هیچکدوم باشه. اینا صرفا برداشت من بودن، هرکس میتونه برداشتی متفاوت داشته باشه.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

270 عضو

اتاق شماره 6

دورۀ فعال

دنیای خیال

241 عضو

گستره: بیداری لویاتان

دورۀ فعال

مدرسه هنر آوینیون

53 عضو

عناصر داستان

دورۀ فعال

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

3 روز پیش

درسته، شاه مجبور میشه بعدش مصدق رو نخست وزیر کنه، اما مصدق اون زمان اختیار قانونی نخست وزیری رو نداشته و با این حال تونسته این موفقیت رو به دست بیاره. بنظر من این دو تا با هم فرق دارن و تفاوتشون مهمه، برای همین بهش اشاره کردم.