بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

آلوت

آلوت

آلوت

2.8
8 نفر |
5 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

1

خوانده‌ام

7

خواهم خواند

2

انتشارات نگاه منتش کرد: عبدالوهاب اسم اولین فرزندش را محمد گذاشت و آرزو کرد فقیهی بزرگ شود. جد اعلای او که فقیهی بزرگ بود محمد نام داشت و لقبش فخر الدین بود و کنیه اش ابومنصور ، اما انگار عبدالوهاب از ته دل یقین نداشت فرزند بزرگش فقیهی بزرگ از آب دربیاید. این بود که اسم پسر دومش را فخر الدین گذاشت تا او فقیهی بزرگ شود مثل فقه های قرن هفتم هشتم هجری. از آن جا که کار از محکم کاری عیب نمی کرد اسم پسر بعدی را ابومنصور گذاشت، اما پسر آخری را عبدالوهاب نامید تا اگر فقیهی بزرگ شد نام او را بزرگ کند. .

یادداشت‌های مرتبط به آلوت

            فخرالدین دومین پسر عبدالوهاب است. او در منطقه‌‌ای که باید در منطقه افغانستان یا پاکستان امروزی باشد زندگی می‌کند. از علمای سلفی است و مردم برای او احترام زیادی قائلند و حرف اول و آخر را از او می‌شنوند. در ایران هم سلطان حسین صفوی پادشاه است. ولی یا پادشاهی صفوی تا عصر مدرن امتداد پیدا کرده یا عصر مدرن در دوران صفوی‌ها وجود داشته(چرا که در آن دوره یخچال، موشک کروز، کت و شلوار، هواپیما و بسیاری از تکنولوژی‌ها در داستان وجود دارد. شاه سلطان حسین به مذهب حابطی در آمده که عقاید شِرک آمیز دارند و این برای فخرالدین و دوستانش قابل تحمل نیست. او که مدت‌ها است از شهر بیوند با کمک دوستانش کنترل عملیات‌های تروریستی را به عهده دارد اکنون به فکر جنگ علیه ایران است...

کتاب به ده فصل تقسيم بندی شده و هر فصل(به جز فصل دهم) دو بخش دارد. بخش اول روایت داستان اصلی است و بخش دوم داستان‌هایی که در ابتدای امر ارتباط کمی با داستان دارند ولی با گذشت هر چه بیشتر صفحات کتاب رابطه این داستان‌ها عمیق‌تر می‌شود و اگر کسی متوجه این داستان‌های به ظاهر حاشیه‌ای نباشد متوجه اتفاقات داستان نمی‌شود

داستان دو نوع روابت دارد. یکی سوم شخص حاضر است. یعنی راوی درون داستان حضور دارد ولی خودش محوریت کمی دارد(شاید چیزی شبیه به راوی زمین سوخته احمد محمود) 
خداوردی از ابتدای کتاب این راوی را مشخص نمی‌کند‌. چیزی که خواننده مدام در طلب آن است که راوی داستان کیست ولی تا صفحه صد و بیست و پنج متوجه نمی‌شود. البته او از اول اسم راوی را شنیده ولی خود راوی را نمی‌بیند. در این صفحه هم هنوز اسم راوی را نمی‌داند و فقط هویتش برای او مشخص می‌شود و باید شصت_هفتاد صفحه دیگر بخواند تا متوجه شود نامش چیست. 
هویت این راوی آنقدر جذاب و عجیب است که خواننده چند لحظه‌ای مدهوش او می‌شود.
نوع دوم که البته جای بحث دارد و با جزئیات می‌شود فهمید، سوم شخص غایب(دانای کل) است. در داستان حضوری ندارد و فقط برای ما روایت می‌کند. البته که ما تا صفحات پایانی کتاب این‌ را متوجه نمی‌شویم و گمان می‌کنیم راوی همان سوم شخص حاضر است ولی در صفحات پایانی کتاب شاید سه چهار جمله هستند که به ما می‌فهماند راوی یکی نیست. 

خط روایت داستان ممتد نیست. بلکه مدام در حال رفت و برگشت از گذشته به حال  و از حال به گذشته است. تا زمان پیامبر اکرم و حتی قبل‌تر از آن، زمان حضرت نوح هم می‌رود و به زمان کنونی باز می‌گردد. البته مشخص نیست راوی حاضر ما از آینده دارد این اتفاقات را روایت می‌کند یا زمان حال را می‌گوید.

مکان‌ها و زمان‌های داستان را راوی خلق کرده است. ایالت‌های کهستان و فجستان و شهرهای کایین و بیوند و دیگر بخش‌های داستان را من نتوانستم توی آن محدوده‌ای که راوی مشخص می‌کند پیدا کنم. هر چند نام‌هایی مشابه(لزوما عین اینها نیست) در دیگر نقاط جهان یافت می‌شوند. 
زمان هم چیز عجیبی است. دوران پادشاهی صفوی است ولی موشک کروز و یخچال و هواپیما و هلیکوپتر و تانک و لوله کشی آب این دست چیزهای عصر مدرن وجود دارند. آمریکا استقلالش را به دست آورده و سازمان ملل هم وجود دارد. 
اما توصیفات نویسنده این وقایع به ظاهر خیالی را آنقدر خوب انجام می‌دهد که انگار در عالم واقع همه این‌ها بودند و تمام این اتفاقات به وقوع پیوسته است. 

پردازش نویسنده به شخصیت‌ها بسیار جذاب است. شخصیت‌هایی که در بادی امر حس می‌کنیم زائد و بی‌خوداند، پرداخته می‌شوند و گاهی آنقدر در پیشبرد داستان مهم‌اند که آدم حیرت می‌کند. گاهی هم صرفا رافع ابهام از آنچه که نویسنده به صورت مبهم نوشته بود هستند و تازه تفصیل آنچه را که نویسنده به صورت مجمل گفته بود، مشخص می‌شود. مثلا یکی از شخصیت‌های داستان در اوایل کتاب حاضر می‌شود و راوی اینجا سوم شخص حاضر است و ما متوجه نمی‌شویم چه می‌گوید و فقط درک راوی و شخصیت اول از آنچه گفته بود را می‌فهمیم. در اواخر داستان به نحوی به همان شخصیت بر می‌گردیم و چون راوی سوم شخص غایب است تازه متوجه می‌شویم قضیه از چه قرار بوده است.

نویسنده گاهی از کلماتی نسبتا سخت استفاده می‌کند. مثلا ما در فارسی به همه نوع پیراهن همین نام را اطلاق می‌کنیم. ولی نویسنده از اصطلاح عربی قمیص استفاده کرده که به نوع خاصی از پیراهن اطلاق می‌شود و دقت بالایی دارد. البته همه کلمات هم به خاطر رساندن معنای خاص استفاده نشده‌اند. مثلا نویسنده به جای خشتک از واژه نیفه استفاده کرده. البته در مورد این واژه باید بگویم که یکی_دو صفحه بعد از استفاده، به نحوی به ما می‌رساند که مقصود همان خشتک است.

پایان‌بندی داستان، مبهم است و خواننده نمی‌فهمد آخر سرنوشت شخصیت اول داستان چه شد. در واقع خود داستان برای او دوراهی قرار می‌دهد که می‌تواند هر کدام را بخواهد برگزیند ولی مشخص نمی‌کند که شخصیت اول کتاب به کدام یکی از این دو راه رفته است.

اغلب آنچه در داستان‌ها وجود دارد در خدمت داستان است و زواید بسیار کمی دارد(در طول مطالعه‌ام فقط یک صفحه بود که متوجه علت نوشته شدنش نشدم) 

مضمون داستان روایت جریان‌های سلفی‌گری افراطی، تکفیر، آغاز و سرنوشت آن است. مثل بسیاری از داستان‌های مذهبی مانیفست سیاسی نیست بلکه روایت می‌کند و قضاوت و استنتاج را به عهده خواننده اثر می‌گذارد. روایت منسجم و قوی و به دور از افراط و تفریط.

پ.ن: خلاصه داستانی که بدون اسپویل باشد نوشتن برای کتابی که اینچنین داستان‌های متعدد و پراکنده دارد، کمی سخت است و شاید آنچه نوشتم کامل نباشد ولی اندکی شما را با فضای داستان آشنا می‌کند.
          
            یک:
در ابتذال فضای ادبی مملکت همین بس که این کتاب زرد و موهن هم نامزد جایزه ادبی جلال آل احمد بوده و هم نامزد جایزه‌ی احمد محمود! مذهبی و انقلابی و روشنفکر جمیعا در پی پاسداشت این کتاب بوده‌اند.
خدا رحمت کند آقای مسعود دیانی رو. باسواد، بااخلاق و آزاده بود. زیر بلیط هیچ شخص و هیچ جریانی نمی‌رفت. نقدی که ایشون بر این کتاب نوشت انقدر دقیق و کامله که هرچیزی در نقد این کتاب بنویسم زائده خواهد بود. نقد ایشون رو در ادامه و به علت محدودیت قسمت یادداشت بهخوان در چندبخش، و در قسمت نظرات همین یادداشت میارم.
............
.......
یک
زرد سیاه

«آلوت» مبتذل است؛ به معنای هنری کلمه. کثیف است؛ به معنای اخلاقی کلمه و عقب‌افتاده است به معنای علمی کلمه. همه‌ی آنچه ازاین‌پس خواهد آمد گزارشی است از «آلوت» به‌قصد اثبات ادعاهای فوق. همین. 
«آلوت» در غیاب «دیگری» شکل می‌گیرد. «دیگری» در داستان، رهبر مذهبی یک گروه جهادی سلفی است. با نام «فخرالدین». این نکته، خیال نویسنده- امیر خداوردی – را راحت می‌کند؛ کیست که بخواهد از یک رهبر سلفی دفاع کند؟ بی‌دفاعی «دیگری» و غیبت او، خداوردی را حاکم مطلق کتابش قرار می‌دهد و زمینه‌ای مهیا می‌کند تا نویسنده هرچه دل تنگش می‌خواهد بگوید و سوژه‌‌‌ی منجمدش را در هر وضعیتی که می‌پسندد وصف کند و او را در هر موقعیتی که دل تنگش می‌خواهد قرار دهد و هر خصلتی را که دل تنگش می‌خواهد به او نسبت دهد. خداوردی  _نویسنده_ سوژه‌اش را به لجن کشیده، تحقیرشده و تهی از هر خصلت انسانی و درنتیجه فاقد شأن و منزلت اخلاقی و انسانی می‌پسندد و همه‌ی «آلوت» تلاش برای رسیدن به این پسند نویسنده است. 
فخرالدین زخمی بر پیشانی دارد. باور مردم این است که زخم پیشانی فخرالدین اثر جهاد فی سبیل الله است. خداوردی اما برای زخم پیشانی فخرالدین قصه‌ی دیگری می‌پسندد: «عبدالوهاب، پدر فخرالدین یک قمقمه‌ی جنگی داشت پر از آب. قمقمه را از توی خورجین قاطر بیرون کشید و رفت پشت تپه تا قضای حاجت کند./ صفحه‌ی 13» فخرالدین در این صحنه پسربچه‌ای است چهارپنج‌ساله و لنگ و عصا کش. خداوردی او را می‌برد سر صحنه‌ی تخلی پدرش که هم‌زمان با مدفوع کردن در حال برانداز سنگ‌هایی است که برای طهارت خودش برگزیده است: «فخرالدین آن‌وقت‌ها با عصای چوبی زیر بغل، خود را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید. با تقلای زیادی دنبال پدر رفت. پدر نشسته بود و داشت چند سنگ را ورانداز می‌کرد که با آن‌ها خودش را تمیز کند. به‌خوبی می‌دانست که موقع تخلی نباید شکم و سینه و زانوهایش روبه‌قبله یا پشت به قبله باشد، درعین‌حال نباید کسی عورتش را می‌دید، مخرج بولش را با چند قطره از آب قمقمه تطهیر کرد و بعدازآن بود که به وراندازی سنگ‌ها برای تطهیر مخرج غائطش مشغول شد. سه سنگ مناسب خوش‌دست انتخاب کرد. آنجا که نشسته بود آن‌قدر سنگ بود که اگر با این سه سنگ هم غائطش پاک نمی‌شد، می‌توانست از سنگ چهارم و پنجم و ششم استفاده کند. در همین اثناء ناگهان دید فخرالدین آمده بالای سرش و می‌پرسد: بابا!.../ صفحه‌ی 13» 
این یادداشت می‌تواند همین‌جا، به حرمت اخلاق و انسانیت تمام شود اما به حرمت نقد و حقیقت چنین نمی‌شود. تا آخر کتاب آلوده به کثافتی که نویسنده به نام ادبیات و در پوشش اختلافات مذهبی به خورد خواننده می‌‌دهد پیش خواهیم رفت. پدر مشغول تخلی است. کودک خردسال با دست نویسنده بالای سر او حاضر می‌شود. به چه قصدی؟ به‌قصد پرسیدن سؤالی کودکانه: «یعنی می‌خواست بپرسد بابا! آن جدّت که اسمش فخرالدین بوده، کتابی که نوشته درباره‌ی چه بوده؟ که پدر با یکی از همان سنگ‌های خوش‌دست زد توی سر بچه و پیشانی بچه شکست./ صفحه‌ی 14» پیشانی فخرالدین با سنگی می‌شکند که پدر برای تطهیر مخرج غائطش انتخاب کرده است و زخمی همیشگی یادآور این موقعیت کثیف بر سر او باقی می‌گذارد: «بعدها شایع شد زخم پیشانی فخرالدین اثر جهاد است. او هم مخالفتی نکرد چون به‌هرحال درراه کسب علم این اتفاق برایش افتاده بود./ صفحه‌ی 14»
خداوردی این‌گونه نام و یاد جهاد را با تخلی همسایه می‌کند و این روند را تا پایان کتاب ادامه می‌دهد. جز در صفحه‌ی صد و سی کتاب، هیچ‌کجا نام و یادی از قرآن نیست که همسایه‌ی مبال و مستراح و شقوقاتش نباشد: «آیات آخر سوره‌ی آل‌عمران را می‌خواند. تمام تلاشش را کرد تاکمی فکر کند. از ابن عساکر نقل است که رسول خدا گفته است وای بر کسی که این آیات را بخواند و در آن تفکر نکند. این بود که مثل هر شب دست‌و‌پا می‌زد در خلقت آسمان و زمین تفکر کند. نه، هیچ‌وقت نمی‌توانست این‌طوری افکارش را جمع‌وجور کند. باید می‌رفت مبال/ صفحه‌ی 8» و « از شاشیدن به خودش، از مدفوع کردن پشت در اتاق یا هر چیزی شبیه این‌ها خسته شده بود. از نه نه گفتن و تکرار مداوم یک واژه‌ی تکراری خسته شده بود و تصمیم گرفت، تأکید می‌کنم تصمیم گرفت اوضاع را تغییر دهد. اما تا بیست‌سالگی دیگر هیچ رفتار جدی و مستمری نداشت که این خصلت تنوع‌طلبی‌اش را نشان دهد. دنیا برایش پر از اتفاق‌های رنگارنگ بود. قرآن حفظ می‌کرد. صرف و نحو و فقه و اصول یاد می‌گرفت و هرازگاهی با طلبه‌ای جدید آشنا می‌شد.../ صفحه‌ی 24» و نمونه‌های دیگر که خواهد آمد. 
فخرالدین _به‌ سلیقه‌ی نویسنده_ در خانواده‌ای پر از توحش و حماقت آمیخته به تعصب مذهبی رشد می‌کند. پدرش به پهلوی مادرش لگد می‌زند که چرا در خانه‌‌ی خودش و هنگام شیر دادن به نوزاد خودش گوشه‌ای از سینه‌اش پیداست.«صفحه‌ی 17» و مادر در مستراح به‌صورت فخرالدین سیلی می‌زند: «مادر که خوب می‌دانست منظورش چیست با هول و ولا که یک‌وقت بچه خودش را و خانه را به گه نکشد می‌بردش توی مستراح، می‌نشاندش کنار چاه گود و تاریکی که برای فخرالدین خیلی بزرگ بود. لازم نبود مثل آدم‌بزرگ‌ها سر چاه بنشیند. همان کنار کارش را می‌کرد و مادر با آفتابه‌ی مسی می‌شستش. ولی فخرالدین تا چشمش به گوی و سیاهی چاه می‌افتاد دستشویی‌اش را فراموش می‌کرد. به گودی و سیاهی چاه خیره می‌شد و مادر می‌زد در گوشش.../ صفحه‌‌ی ۲۱
          
            نصفه رهایش کردم. شاید وقتی تازه قصه داشت اوج می‌گرفت. 
خداوردی را برای «آفتاب‌گرفتگی» و «آمین می‌آورم» دوست داشتم. این اما تیزبینی‌های قبلی‌ها را نداشت. مگر اندکی در توصیف کودکانی با شرارتی بی‌پایان که تنها عقیده‌ای الهی آرامشان می‌کند؛ ترحم به خدا و تلاش برای احیای احکامِ از یاد رفته‌ی ایمانی.

تمثیل و معما من را با خود می‌کشانَد. فکر اینکه این شخصیت دارد به کجای اخبار روز می‌زند و صورت مثالی کیست، ذهنم را مشغول می‌کند. اما از این همراهی و از این مشغولیت راضی نیستم. احساس می‌کنم تمثیل‌ها جدول‌هایی بی‌ارزش‌اند که اتفاقاً تو را پای کتاب نگه می‌دارند، اما آخرش که چه؟ مگر ادبیات قرار است صورتِ معمایی اخبار باشد؟
حالا نمی‌دانم خداوردی چقدر قصد تمثیل‌پردازی داشته و چقدر من کارش را، به خطا و از سر شتابِ در خواندن، چنین دیده‌ام.

خداوردی کاری به کار زبان ندارد. زبانش بی‌دست‌انداز و بی‌دردسر است. شاید برای همین است که بعضی از خوانندگان و منتقدان از زبان کتاب تعریف کرده بودند. اما این زبان به نظر من هیچ تعریفی نیست، چون هیچ کاری نمی‌کند، زیاده بی‌رنگ و بوست. در دو کتاب قبلی هم چنین بود. در «آفتاب‌گرفتگی» از این ضعف زبانی دفاع هم کرده است. دو-سه صفحه در «آلوت» خواسته زبانی کهن بسازد که به نظرم موفق نبوده.

ترسیم تصویری از تکفیری‌ها کاری به غایت پیچیده است. من نمونه‌ی موفقی نه در سینما و نه در ادبیات به خاطر ندارم. (جز البته یک استثنا که چون ربطش به تکفیر کاملاً مستقیم نیست فعلاً رهایش می‌کنم). آلوت خداوردی احتمالاً به اندازه‌ی به وقت شام حاتمی‌کیا سطحی است.