بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

موبی دیک، یا، نهنگ بحر

موبی دیک، یا، نهنگ بحر

موبی دیک، یا، نهنگ بحر

هرمن ملویل و 3 نفر دیگر
3.8
15 نفر |
9 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

1

خوانده‌ام

23

خواهم خواند

36

این گفته موجز درباره فوق العاده ترین اثر قرن نوزدهمی ادبیات آمریکا،ای بسا گویای همه چیز و هیچ چیز باشد. موبی دیک چیست؟قصه بزرگ دریاست.گزارش نامه بزرگی درباره صنعت والگیری.سرودنامه بزرگی درباره طبیعت و دسترنج و شان شوکت آدمی.اثر رمزی بزرگ درباره سرنوشت بشری.پیشگویی رویداد های فریب الوقوع در دوران ما.بر شی عمیق در لایه معنوی و سیاسی ایالات متحده.پس آنگاه وال سفید تناور از اقیانوس بر میخیزد.همان مطلب و مخلوق آخاب،در جستجوی کسی نه اما جاودانه شناور،همه جا حاضر و سرمدی در زمان،تهیگاهش پیشه نیز و سنان؛پیر خط خطی اش به رنگ کفن؛آرواره اش تاب خورده؛پیشانی اش سفید و پر شکنج؛کوهانش هرمی و سفید مجرد و بی شکل و بری از خطا و فساد،پیکر عظیم جثه رنگی که شامل جمله رنگ هاست:رنگ بی رنگی...

لیست‌های مرتبط به موبی دیک، یا، نهنگ بحر

نمایش همه
جین ایرغرور و تعصبصبحانه قهرمانان

پیشنهادهای کتاب‌فروشان هاروارد

100 کتاب

کتاب‌فروشی جای محشری است! هم به خاطر حضور کتاب‌ها و هم کتاب‌فروشان. کتاب‌فروشان [خوب]، اطلاعات کاملی در مورد کتاب‌ها دارند و کافیست سلیقه‌ی کتاب‌خوانی شما دستشان بیاید تا با پیشنهادهای معرکه‌شان غافلگیرتان کنند. یک کتاب‌فروش خوب می‌تواند شما را به کتاب محبوبِ بعدی‌تان معرفی کند و حتی بر مسیر کتاب‌خوانی شما تأثیر بگذارد. یکی از دلایل منحصربه‌فرد بودن تجربه‌ی خرید از کتاب‌فروشی، همین کتاب‌فروشان هستند. در همین راستا، کتاب‌فروشی هاروارد، اوایل دهه‌ی 2000 میلادی، در یک اقدام تحسین برانگیز پیشنهادهای عمومی کتاب‌فروشانش را جمع‌آوری و مرتب و نتیجه را در قالب یک لیست صدتایی منتشر کرده است. حالا افرادی هم که به صورت مجازی از این کتاب‌فروشی خرید می‌کنند، می‌توانند پیشنهادهای عمومی کتاب‌فروشان را ببینند تا تجربه‌ی خرید حضوری از کتاب‌فروشی برایشان تا حدی شبیه‌سازی شود. (به دلیل محدودیت صدتایی بهخوان صرفاً کتاب‌های اول مجموعه‌های ارباب حلقه‌ها، کمدی الهی، نیروی اهریمنی‌اش و نارنیا ضمیمه شده‌اند)

یادداشت‌های مرتبط به موبی دیک، یا، نهنگ بحر

                همخوانی موبی دیک📚🐋🐳📚
شهریور و مهر ۱۴۰۲🍃🍂
و خدا وال های عظیم را آفرید.🐳

*ردپای ایران در کتاب موبی دیک
ص۲۳_چرا پارسیان باستان دریا را مقدس می دانستند؟
ص ۱۰۸_شربت ایرانی با گلاب
ص ۱۰۴_اردشیر شاه ایرانی
ص ۱۵۳_ آتش سفید،عنصری مقدس برای آتش پرستان ایرانی
_فتح اله پارسی
...


* اسماعیل خطابم کنید. 
می گویند در میان ادبیات جهان معروف‌ترین عبارت آغازکننده ی رمان است،چرا که از همان ابتدا راوی دستمان را می گیرد و آشنایی خوب و مختصری اتفاق می افتد و همراه او وارد دنیای موبی دیک می شویم.

*یکی از مفصل ترین کتاب‌های دنیا در مورد دریا و موجودات دریایی چون وال هاست.
 این کتاب یک سال و نیم طول کشیده‌است تا از ذهن و قلب بی قرار ملویل بر کاغذ نشانده شود تا قرار گیرد و تجربیات شخصی او را از دریا و والگیران  و والگیری را در قالب ادبی برای مان بازگو می‌کند.

*در ابتدا چون به عنوان یک داستان به سراغ موبی دیک رفتم،گاه به گاه برای توضیحات طولانی درباره ی جزییات و وال شناسی و... که داشت،اذیت میشدم ولی وقتی به عباراتی چون: 
«اما چگونه می‌توانم به بیان احساس خود امیدوار باشم و با وجود این ناگزیرم که به هر طرز پیچیده و تصادفی که ممکن باشد وضع خود را بیان کنم وگرنه تمامی این فصل‌ها ممکن است به هیچ نیرزد» برخورد می کردم که اسماعیل بارها به این مسئله که در حال نوشتن این کتاب است اشاره می‌کرد،دیدم به کتاب بازتر می شد و کم کم به فضای نوشتاری و نیت ملویل از نوشته هایش پی بردم،بهتر توانستم با زیاده گویی ها(البته به نظر من) کنار بیایم.

*من فکر می‌کنم در «موبی‌دیک» درک تازه‌ای از مسائل روزمره و دم‌دستی وجود دارد که ما را به افکار و زندگی های زیسته مردمان آن زمان و به خصوص قصه های دریا و والگیران پیوند می دهد به گونه ای که با شکل های مختلف صید وال و کارها و فعالیت هایی که چنین صیدی بدان نیاز دارد آشنا می شویم؛ با تمام خطرها و تمام رویارویی های مخصوص دریا و والگیری روبه‌رو می شویم و دیگر هیچ چیز نهفته‌ای باقی نمی‌ماند و ارمغانش یک سفر دریایی منحصر به فرد است.

 برای یافتن حقیقت داستان موبی دیک باید بیشتر اندیشه کنم و کتاب را کامل تر بخوانم چرا که گاه از کتاب صوتی هم مدد گرفته ام ولی به هر حال می دانم که  این داستان لایه‌های زیرینی دارد  و پر از معانی است،مثلا اینکه تمام نژادها در میان خدمه پکوئود وجود داشت.شخصیت اهب و همچنین موبی دیک نیز بسیار جالب و مطمئنا پر از رمز است.
اهب تنفر و کینه ای از موبی دیک به دل گرفته است که باعث جنونش شده و جنون این انتقام نشانه ای از یک بیماری روانی است و به هر قیمتی می خواهد به مقصود خودش برسد تا آرام بگیرد.و این خواسته ی نامعقول باعث می شود اطرافیانش را نبیند،زندگی را نبیند و تنها و تنها به مرگ و نیستی فکر کند.او همه ی اراده اش را برای مواجهه با آنچه شر می داند به خدمت می گیرد،
واقعا توصیف درستی از او در کتاب آمده «بی خدای خدا مانند» .

*آخر داستان هم شوکه برانگیز بود و همه‌ی آدم‌ها، جز اسماعیل می‌میرند.او زنده می ماند و اینگونه داستانی دایره المعارفی در باب موبی دیک می نویسد.
  
جمله ی زیبا و عالی در مورد داستان خواندم که
« افتادن انسان در بیهودگی مهمترین چیزی است که می‌توان از وضع انسان در موبی دیک فهمید.»

https://www.iranketab.ir/blog/moby-dic
این متن و مخصوصا اطلاعاتی که در مورد نام شخصیت های داستان در آن نوشته شده ،جالب و خواندنی است.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

اسب

1402/02/02

چند وقت اس
            چند وقت است که می‌خواهم راجع به این شاهکار بنویسم اما راجع به یک شاهکار چطور می‌توان چیزی نوشت؟ باید دلایلی بیاورم که چرا این کتاب بی‌نظیر است؟ خب نمی‌توانم.
فقط می‌توانم اینها را بگویم که:
موبی‌دیک از آن‌ کتاب‌هایی نیست که تصمیم بگیری زود بخوانی‌اش تا خواندن یک اثر کلاسیک را تیک بزنی. باید با موبی‌دیک زندگی کرد. همراهی‌اش کرد و یک سفر دریایی را آغاز. سفری پر از رمز و راز و الهیات، بالا و پایین، خستگی، درد، مرگ و صد البته نکاتی درباره‌ی دریا و دریانوردی و شکار نهنگ. سفری که اسماعیل به قدری با جزئیات برایت تعریف می‌کند که فکر می‌کنی وسط ماجرا هستی؛ با عظمت.
از اهمیت کتاب و نوع روایت هرمان ملویل بگذریم. در وصف نگنجد.

برسیم به آقای صالح حسینی و نشر نیلوفر. من چاپ دوم کتاب را دارم. خداروشکر هنوز جلدش سفید است و صورتی چرک نشده! راستش ترجمه‌ی صالح حسینی دقیق است اما خوب نیست. کلماتی که برای انتقال مفاهیم انتخاب کرده بسیار دور‌ از ذهنه و در کل آن انسجام و یکدستی‌ای که کتاب باید داشته باشد را ندارد و خیلی خیلی خسته‌کننده است. ترجمه‌ی پرویز داریوش را نخوانده‌ام. تورقی کردم و دیدم حداقل کمی حال‌وهوای بهتری را منتقل می‌کند. اما‌ خب شنیده‌ام که دقیق نیست. 
بگذریم. امیدوارم آنی که باید را بتوانم روزی متقاعد کنم که ترجمه‌اش کند تا حق موبی‌دیک ادا شود.
          
            🔸در حاشیه: هرمان ملویل کوشیده پیشینه‌ای از تمام متون مهم موجود راجع به نهنگ را در ابتدای کتابش فهرست کند تا ذهن‌مان را آمادۀ سفر خاصی کند. این جمله را با خیالی خوش در آغاز مطالعۀ کتاب در ذهنم حک کردم اما هر چه جلو رفتم دیدم که با دو یا سه کتاب روبه‌رو هستم:
۱- کشکولی در باب دریا، دریانوردی، آبزیان و شکارچیان
۲- کتاب داستان صید موبی‌دیک

در بخش‌های زیادی از کتاب(به جرات ۸۰ درصد کتاب) وزن بخش ۱ بر ۲ می‌چربد و گویا نویسنده چنان مجذوب ارائۀ اطلاعات دست اول خودش شده که فراموش کرده رمانی معرفت‌جویانه دربارۀ شناخت غرایز بشری و هستی می‌نویسد. همین‌جا آب پاکی را روی دست آنهایی بریزم که گمان می‌کنند با خواندن این کتاب نهایتاً چیزی شبیه «پیرمرد و دریا» یا فیلم «آرواره‌ها» را تجربه خواهند کرد.‌ زهی خیال خام!

🔹در متن: مسافران سفر طولانی و پرمخاطرۀ شکار وال، جان خود را در دست می‌گیرند و دل را راهی تکه‌‌چوبی معلق بر آب می‌کنند. اسماعیل راوی این داستان -که انتخاب نامش را اصلأ تصادفی نمی‌دانم- خود را در میان عجیب‌ترین خدمه می‌یابد. از تمام خدمۀ کشتی پکوئود که بگذریم به ناخدا اِهِب می‌رسیم. ناخدا همان خدای جبّار کشتی است که مرگ و زندگی زیر‌دستانش هرآینه در گرو تصمیم‌های اوست و از بد حادثه او زخم‌خوردۀ وال سفیدی است و از ابتدای سفر قصدش مبنی بر انتقام پای قطع‌شده‌اش از موبی دیک را اعلام می‌کند. کشتی پکوئود بارها به کشتی‌های دیگر برمی‌خورد که می‌کوشند اهب را نسبت به خطری که در جلویش قرار دارد آگاه کنند اما خشم یا غرور اِهب را کر و کور کرده است. گویا مرگ ندای خود را بواسطۀ نشانه‌هایی برای اهالی پکوئود می‌فرستد اما آنها به آن توجه نمی‌کنند.

راوی با آنکه می‌داند ناخدا می‌رود تا همه را در آتش انتقام خود بسوزاند و غرور او در نهایت همۀ آنها را به قعر اقیانوس خواهد کشاند اما چاره‌ای جز تسلیم دربرابر ارادۀ او ندارد. شاید هم اسماعیل مبهوت شخصیت کینه‌جو و ارادۀ استوار ناخدا اهب شده است و می‌خواهد سکان سرنوشت، او را روانۀ تجربه‌ای ژرف و بزرگ کند. در هر صورت این بخش برای بنده قابل توجیه نبود. 

در اینجا شاید باید بیشتر از اِهب سخن بگوییم. شاید به جز خشم و آتش انتقام او باید از سرسختی و عزم جزم او برای انجام هدفی که آن را بزرگترین افتخار دریانوردی‌اش می‌داند هم سخن بگوییم. شاید باید از این هم سخن بگوییم که اهب بین فرار و رها‌کردن خواسته‌اش ترجیح داد تا پای جان به قمار صید موبی دیک ادامه دهد تا یا او نهنگ را صید کند و یا به دست دشمن دیرینه‌اش کشته شود. شاید ادامه‌دادن برای چیره‌شدن بر این یگانه عنصر کشف‌نشدۀ طبیعت قرن ۱۸ یا ۱۹ همان نیرویی است که مردانی از جنس اِهب را سالیان سال بر روی پهنه‌های وسیع آب شناور کرده است و در نگاه آنها شَرَف جنگیدن را بر غریضۀ بقا ارجحیت می‌دهد.

🔻در طنز: هر از چندگاهی دلم به حال اسماعیل می‌سوزد چرا که انسان درونگرایی که چنین به زندگی و اطرافیانش می‌اندیشد، گیر چه شکارچیانی زمخت و بدطینتی افتاده است! اما بعد که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم که بسیاری از ما چنین وضعیتی را نسبت به جامعه و آدم‌های آن تجربه‌ می‌کنیم.

▪️در ذهن: سوالی که در طول مطالعۀ این اثر بارها با آن مواجه می‌شوید سوالی است که احتمالاً ورزشکاران ورزش‌های سنگین قهرمانی نیز هربار از خودشان می‌پرسند: «من چرا باید [به خواندن این کتاب] ادامه بدم؟» به شما قول می‌دهم که اگر دلیل قاطعی برای این پرسش نیابید حتی اگر به خط پایان هم برسید، چیزی از جسم و روح شما باقی نخواهد ماند تا در شادی پایانی همراه خوشحالی‌تان باشد.

۱۱ مهر ۱۴۰۲
✍🏻سید علی مرعشی
https://eitaa.com/marashi_books
          
            به نام او

<img src="https://shahrestanadab.com/Portals/0/Images/Content-Images/%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%20%D9%85%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%84.jpg"alt="description"/>

موبی‌دیک را یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های کلاسیک تاریخ ادبیات می‌دانند، رمانی که در سال 1851 توسط «هرمان ملویل» شاعر و رمان‌نویس نه‌چندان شناخته‌شدۀ آمریکایی نوشته شد و تا سال‌ها بعد نیز به‌مانند سایر آثار ملویل، مورد استقبال مخاطبان قرار نگرفت تا این‌که در اوایل قرن نوزدهم میلادی به‌عنوان یکی از شاهکارهای ادبی مطرح شد.

موبی دیک، داستان سفر کشتی وال‌گیریِ پی‌کواد با فرمانروایی ناخدا آخاب، برای صید وال عظیم‌الجثۀ سفیدرنگی (زال) به‌نام موبی‌دیک است. والی که در سراسر اقیانوس‌ها مشهور است و ناخداهای زیادی آرزوی صید آن را دارند و بسیاری از آن‌ها در سودای این کار به کام مرگ فرو رفته‌اند یا زخم‌های دیگری برداشته‌اند، مانند ناخدا آخاب که در مبارزه با این غول دریاها یکی از پاهای خود را از دست داده است و داستان اصلی رمان، شرح جستجوهای آخاب برای پیداکردن موبی‌دیک و انتقام‌جویی از اوست.

رمان «موبی دیک»، پیش از این‌ها به ترجمۀ مرحوم پرویز داریوش در اختیار مخاطبین ادبیات قرار داشت، ترجمه‌ای که با استقبال خوبی مواجه شد، ولی پس از سال‌ها در سال 1394 برگردان کامل‌تری از این شاهکار ادبی به ترجمۀ آقای صالح حسینی روانۀ بازار نشر شد. این ترجمه از آن جهت کامل است؛ چراکه از نسخۀ کامل‌تری برگردان شده است.

موبی‌دیک در صدوسی‌وشش فصل، به‌روایت اسماعیل، یکی از خدمه‌های پی‌کواد، نوشته شده است. در ادامه، قسمتی از این رمان را می‌خوانیم

 

«فصل صدو‌بیست‌وهشتم»

دیدار پی‌کواد با کشتی راحیل

روز بعد، کشتی بزرگی راحیل‌نام، به دیده درآمد که یک‌راست به سمت پی‌کواد می‌آمد، و آدم بود که بر گرد دیرک‌های آن حلقه زده بود. همان‌وقت، پی‌کواد با سرعت از میان آب می‌گذشت، اما هم‌چو که کشتی بادبان برافراشتۀ رو به باد غریبه نزدیکش رسید، بادبان‌های پر از باد بروت پی‌کواد روی هم افتادند، مانند کیسۀ هوای سفید که می‌ترکد، و بادش خالی شد.

پیرمرد اهل مان زیر لب گفت: «خبر بد؛ حامل خبر بد است»، اما پیش از این‌که فرماندۀ این کشتی، که شیپور بر دهان در قایقش به پا ایستاده بود، پیش از این‌که وی دهان به درود گفتن باز کند، صدای آخاب به گوش رسید.

ـ وال سفید را دیده‌ای؟

ـ آری، دیروز. شما قایق وال‌گیری دست‌خوش امواجی را ندیده‌اید؟

آخاب، که شادی خود را مهار می‌کرد، به این سؤال نامنتظر جواب منفی داد و چیزی نمانده بود سوار کشتی غریبه شود. پس از متوقف‌ساختن قایقش، زیر نگاه همگان از پهلوی آن فرود آمد. پاروزنان دو‌ـ‌سه بار پارو زدند و طولی نکشید که تیرک قلاب‌دار قایق در زنجیر اصلی پی‌کواد حلقه شد و ناخدای غریبه، جست‌زنان پا بر عرشۀ کشتی نهاد. آخاب بلادرنگ او را به جا آورد. یعنی معلوم شد از نانتوکتی‌های آشنای اوست. منتها سلام‌وعلیک رسمی ردوبدل نشد.

آخاب که نزد او می‌رفت، به بانگ بلند گفت: «کجا بود؟ ـ‌مقتول نه! ـ‌مقتول نه! چطور دیدی‌اش؟».

معلوم شد که دیرگاه بعدازظهر روز قبل، درحالی‌که سرنشینان سه قایق متعلق به کشتی غریبه، سر در پی چندین وال گذاشته و به همین سبب، چهارـ‌پنج فرسخی از کشتی دور شده بوده‌اند و درحالی‌که همچنان تیزتک به دنبال وال‌ها می‌رفته‌اند، کوهان و سرِ سفید موبی‌دیک ناگهان از میان آب نیلگون فرا می‌آید و دردم، قایق آمادۀ چهارم، به‌قصد تعقیب به آب افکنده می‌شود. به‌نظر می‌آید از این قایق، که از سه تای دیگر تیزروتر بوده، زوبین به تن وال می‌نشیند و قایق را با خود می‌برد ـ‌دست‌کم تا جایی که به چشم سردکل‌بان می‌آمده. وی قایق کوچک‌شدۀ به‌صورت نقطۀ سیاه درآمده را در دوردست می‌بیند و پس از آن درخشش آنی آب سفید قل‌قل‌کننده را، و دیگر چیزی نمی‌بیند. و با توجه به همین، بنا را بر این می‌گذارند که وال مضروب، لابد گریخته است و دنبال‌کنندگانش را با خود برده است که اغلب اوقات چنین هم می‌شود. همین به‌نوعی نگرانی دامن می‌زند، ولی مایۀ هول و هراس نمی‌شود. علائم مبنی بر دستور بازگشت را در قسمت افزارش قرار می‌دهند. تاریکی فرا می‌رسد و ناچار می‌شوند ـ‌پیش از رفتن به دنبال این قایق چهارم در جهت عکس سه قایق دیگرـ سه قایق رو به سمت باد را به کشتی دربیاورند و علاوه‌بر ضرورت رها‌ کردن قایق چهارم به امان خدا تا نیمۀ شب، فاصلۀ کشتی را با آن بیشتر می‌کنند. ولی عاقبت خدمۀ هر سه‌قایق، صحیح و سالم سوار کشتی می‌شوند، بادبان برمی‌کشند و سر در پی قایق گمشده می‌گذارند. به جای علامت رهنما، در کورۀ آجری، آتش روشن می‌کنند و خدمه را یک‌درمیان در سردکل به دیدبانی می‌گذارند، ولی بااین‌که مسافت کافی را بدین‌سان می‌پیمایند تا به مکان فرضی خدمۀ گمشده به وقت رؤیت آخرین‌ بار ایشان برسند. بااین‌که بدان‌گاه توقف می‌کنند و قایق به آب می‌اندازند و دور و بر کشتی پارو می‌زنند. و چون چیزی پیدا نمی‌کنند از نو پیش می‌روند، از نو توقف می‌کنند و قایق به آب می‌اندازند. و بااین‌که تا پیش از تاریک‌شدن هوا همین روند را مکرر می‌کنند، باز هم کوچک‌ترین اثری از آثار قایق گمشده به دیده درنمی‌آید.

ناخدای غریبه، پس از نقل ماجرا، بلادرنگ از نیت خود مبنی بر برآمدن به عرشۀ پی‌کواد پرده برداشت. خواستش این بود که افراد کشتی خودش با افراد کشتیِ پی‌کواد در کار جست‌وجو دست در دست هم بدهند و بر خط موازی، حدود چهار‌ـ‌پنج فرسنگ، جدا از هم بر روی دریا پیش بروند تا به این ترتیب، افق دوگانه‌ای را درنوردند.

استاب زیر لب به فلاسک گفت: «حتم دارم کسی در آن قایق گمشدۀ نیم‌تنۀ فاخر، یار و ناخدا را برداشته برده، شاید هم ساعتش را، ‌از همین است که برای پس گرفتنش شور می‌زند. آخر کی شنیده که دو کشتی وال‌گیری در بحبوحۀ موسم شکار وال بیفتند دنبال یک قایق وال‌گیری گمشده؟ فلاسک نگاه کن، ببین چه رنگ‌ورویی ازش پریده. ‌‌از زیر چشم به پایین، رنگ به صورتش نمانده. ‌نگاه کن. ‌نیم‌تنه‌اش نیست. ‌لابد چیز دیگری است یا کسی...».

«پسرم، پسرکم بین آن‌هاست. به‌خاطر خدا، استدعا می‌کنم، تمنا می‌کنم». این‌جا دیگر ناخدای غریبه به آخاب، که تا آن‌وقت نسبت به عرض‌حال او خون‌سردی نشان داده بود، نهیب زد. «بگذار کشتی‌ات را چهل‌وهشت ساعت کرایه کنم. پول کرایه را از دل و جان می‌پردازم. ‌اگر راه دیگری نباشد، دو برابرش را می‌پردازم. فقط چهل‌وهشت ساعت، همین. باید، آری باید این کار را بکنی، حتماً می‌کنی».

استاب به بانگ بلند گفت: «پسرش است! ای وای، پسرش را گم کرده! حرفم را راجع به نیم‌تنه و ساعت پس می‌گیرم. آخاب چه می‌گوید؟ آن پسر را باید نجات بدهیم».

دریانورد پیر اهل مان که بین آن‌ها ایستاده بود، گفت: «دیشب با بقیه غرق شده. صدای ارواح‌شان را شنیدم، همگی شما شنیدید».

باری، به زودی معلوم شد که آنچه این واقعۀ کشتی راحیل را غم‌انگیزتر می‌کرد، این بود که علاوه بر بُرخوردن یکی از پسران ناخدا بین خدمه قایق گمشده، پسر دیگرش هم در تاریکی و پست و بلند تعقیب، از کشتی جدا می‌شود و پدر بیچاره، که در گرداب سرگردانی دست‌وپا می‌زده، از نایب اولش چاره‌جویی می‌کند و او هم به حکم غریزه، شیوۀ معمول در کشتی وال‌گیری را در چنین حادثه‌های نامنتظر اختیار می‌کند، یعنی درآوردن اکثریت به کشتی به وقت قرارگرفتن بین دو قایقِ به خطرافتادۀ جدا از هم. ولی ناخدا، به دلیل مزاجی نامعمولی، از ذکر این گرفتاری خودداری کرده بود و اگر خون‌سردی آخاب نبود، به ماجرایِ پسر گمشده‌اش اشارت نمی‌کرد. این پسرک، دوازده‌سالی بیشتر نداشت و پدرش در ظل مهر پدری نانتوکتی‌ها، که آمیخته با شهامت راسخ و تزلزل‌ناپذیری است، درصدد برآمده بود او را در همین سن‌وسال، با مخاطره‌ها و عجایب حرفه‌ای آشنا کند که از همان عهد ازل، پیشانی‌نوشت نژادش بوده است. اغلب اوقات نیز چنین پیش می‌آید که ناخدایان نانتوکت پسری را در چنان سن‌وسال کم به سفری سه‌ـ‌چهار ساله در کشتی دیگری غیر از کشتی خود می‌فرستند تا مبادا بروز اتفاقی، دلبستگی طبیعی ولی نابه‌جای پدر، یا نگرانی و تیمار بی‌جا، شناخت اولیۀ او را از کار و بار وال‌گیری خدشه‌دار کند.

در همین اثناء، ناخدای غریبه همچنان بر اجابت خواهش خویش ابرام می‌کرد، و آخاب هم همچنان عین سندان ایستاده بود و ضربات پتک، کوچک‌ترین اثری بر وی نمی‌گذاشت.

ناخدای غریبه گفت:‌ «تا جواب مثبت ندهی، از این‌جا نمی‌روم. خودت را به جای من بگذار و در حقم احسان کن؛ چون ناخدا آخاب، خودت هم پسر داری. گیرم که طفلی ذبیش نیست و همین‌حالا در حصن حصین خانه در امن و امان است. عصای دست دوران پیری‌ات هست. آری، آری، دلت از سنگ که نیست، به معاینه می‌بینم. بچه‌ها بدوید، بدوید، منتظر فرمان برای بالابردن بادبان‌ها باشید».

آخاب به بانگ بلند گفت: «سرجای خود بایستید. به یک طناب هم دست نزنید». آن‌وقت با صدایی که هر کلمه را درازآهنگ شکل می‌داد: «ناخدا گاردینر، این کار را نمی‌کنم. تازه همین‌حالا هم فرصت را از دست می‌دهم. خداحافظ، خداحافظ. خدا بر تو رحم کند، از سر تقصیرات من هم بگذرد، ولی باید بروم. آقای استارباک، به میزان‌الحرکه نگاه کن، و از همین لحظه تا سه دقیقۀ دیگر را رد کن بروند: آن‌وقت کشتی را از نو در برابر باد قرار بده و بگذار مثل قبل پیش برود».

سپس رو برگرداند و شتابان راه بلنج خود را در پیش گرفت، و ناخدای غریبه را با رد بی‌قیدوشرط تقاضای عاجزانه‌اش میخکوب برجای گذاشت. ولی گاردینر، که از افسوس خود بیرون آمده بود، بی‌سروصدا به سمت پهلو شتابان رفت. به‌جای‌این‌که قدم در قایقش بگذارد در آن افتاد و به کشتی‌اش بازگشت.

دیری نگذشت که دو کشتی از یکدیگر فاصله گرفتند و تا وقتی که کشتی غریبه از نظر ناپدید نشده بود، به محض رؤیت هر نقطۀ سیاهی، ولو کوچک هم بر دریا تغییر جهت می‌داد. طناب شراع‌هایش این‌سو و آن‌سو تاب می‌خورد. همچنان مارپیچ به سمت راست و چپ حرکت می‌کرد. گاهی سینۀ دریای مواج را می‌شکافت و از نو باز به دست دریا به پیش رانده‌ می‌شد‌. و در تمام این احوال، انبوه آدم‌ها بر هرچه دکل و شراع داشت ایستاده بودند، عین سه آلبالوبُن بلندی که پسربچه‌ها از آن بالا رفته باشند تا در میان شاخه‌ها آلبالو بچینند.

اما از نحوۀ رفتن و ایستادن، و شیوۀ پیچ‌وتاب خوردن محزونش به روشنی پیدا بود که با افشانه می‌گریست، و چه گریستنی، و همچنان بی‌تسلّا برجای مانده بود. راحیل بود، که برای فرزندانش می‌گریست، زیرا نبودند».

گفتنی ا‌ست که «موبی دیک یا نهنگ بحر» در 770 صفحه و با قیمت چهل‌وهشت هزار تومان توسط انتشارات نیلوفر در اختیار علاقمندان ادبیات داستانی قرار دارد.