معرفی کتاب لاشه لطیف اثر آگوستینا باستریکا مترجم سحر قدیمی

لاشه لطیف

لاشه لطیف

4.1
119 نفر |
62 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

16

خوانده‌ام

201

خواهم خواند

182

شابک
9786220110385
تعداد صفحات
220
تاریخ انتشار
1402/10/22

توضیحات

        لاشه ‌ي لطيف، نوشته ي آگوستينا باستريکا، روايت جهاني در آينده است که در آن گوشت حيوانات به ويروسي مرگبار آلوده شده است و مصرفش براي انسان زبان بار. از اين رو حکومت حيوانات را معدوم و باغ وحش ها را خالي و مصرف گوشت حيواني را ممنوع کرده است. ظاهراً در چنين جهاني خوردن گوشت بايد به حسرت و آرزو تبديل شود، اما چنين نيست، چون بشر راه حلي يافته که در ابتدا پنهان بود، اما رفته رفته مورد تأييد همگان قرار گرفت و قانوني شد و سازوکاري دقيق پيدا کرد. در لاشه ي لطيف با مارکوس همراه مي‌شويم؛ مردي که براي فرزندش سوگواري مي‌کند، به پدرش عشق مي‌ورزد و از خواهر متکبر، شوهر ثروتمند و فرزندان عجيب و غريب شان بيزار است. مارکوس همچون يک راهنما ما را در سفري به گوشه و کنار اين جهان ترسناک همراهي و جزئيات زندگي در آن را برايمان آشکار مي‌کند.
      

دوره‌های مطالعاتی مرتبط

تعداد صفحه

15 صفحه در روز

لیست‌های مرتبط به لاشه لطیف

نمایش همه

پست‌های مرتبط به لاشه لطیف

یادداشت‌ها

هستی

هستی

1403/4/7

          این کتاب اکنون به پایان رسید و من متعجم.
متعجب از اینکه چگونه تمام شد
و چگونه توانست آن قدر مرا درگیر کند که در دو روز تمام شود.
داستانی وهم آور،مملو از خشونت و ذات حقیقی انسانیت در قالب
دنیایی دیگر،دنیایی تاریک و مرموز و مه گرفته
دنیایی که نویسنده سعی کرده بود نشان دهد،اما باز هم قسمت هایی
از  آن مثل میزان پیشرفت دیجیتالی در آن زمان و
 نحوه‌ی سیاست و وضعیت دیگر کشور ها در هاله‌ای از ابهام قرار داشت
 اما بدنه‌ی اصلی داستان جذاب و این نکته که نویسنده تلاش می کرد
 داستان را،به یک داستان طولانی تبدیل نکند
بسیار دیده میشد.
اما در مورد محتوا،باید بگویم سمتش نروید!
من بعد از خواندن این کتاب نگاهم نسبت به
 زنان حامله،بچه‌ها و بخصوص خوردن گوشت به کل تغییر کرده 
و با دیدن هر کدام حالت تهوع میگیرم!باور میکنید؟
این تاثیر لاشه‌ی لطیف است
فضایی دارک و تحمل ناپذیر اما جذاب و سادیسمی طور،
فضایی با پایان بسیار متفاوت و چیزی که انتظارش را نداشتیم
از خودخواهی و ذات حقیقی هر فرد،هر چند این تغییر
 ناگهانی در شخصیت اصلی کمی تامل انگیز بود
اما در هر صورت اگر تقریبا +۱۷ سال سن دارید..
از خون،آدم خواری،کشتار و.. حالتان بد نمی شود..
و دنبال یک کتاب کوتاه برای جلوگیری از ریدینگ اسلامپ شدن هستید،
لاشه‌ی لطیف گزینه‌ای مناسب است.
با این حال،
اگر چنین آینده‌ای منتظر بشر است،
من حاضرم اکنون بمیرم.
        

53

          📚 از متن کتاب:
«مغزش هشدار می‌دهد کلماتی وجود دارند که روی جهان سرپوش می‌گذراند. کلماتی وجود دارند که مناسب و تمیزند. قانونی‌اند.»

اگر بخواهم «لاشه‌ی لطیف» را در دو کلمه توصیف کنم، بدون‌شک آن دو کلمه «منزجرکننده» و «زیبا» هستند! چیزی شبیه به سینمای «لانتیموس» یا «فون‌تریه». این اثر را نویسنده‌ی آرژانتینی «آگوستینا باستریکا» نوشته است. رمان، روایت‌گر قصه‌ای آخرالزمانی، دلهره‌آور و تکان‌دهنده است و با به چالش کشیدن ارزش‌ها و چالش‌های اخلاقی انسان، خواننده را به تفکر درباره‌ی جامعه، مصرف‌گرایی و مرزهای اخلاقی دعوت می‌کند. حکما کتاب برای من در آن دسته‌ای قرار می‌گیرد که همواره در ذهنم باقی می‌ماند و گه‌گاه به موضوعاتی که در کتاب مطرح شده، فکر خواهم کرد.

جهانی که «باستریکا» خلق می‌کند، پادآرمان‌شهری است نزدیک به واقعیت؛ بیماری‌ای مرگ‌بار مصرف گوشت حیوانات را  غیرممکن کرده است. انسان‌های متمدن و متشخص(!) در پاسخی هوشمندانه(!) به این بحران، اقدام به پرورش انسان برای مصرف کرده‌اند. در چنین دنیای وحشت‌آوری، «مارکوس» که شخصیت اصلی داستان است در یکی از مشاغل مربوط به این حوزه‌ی جدید (اما طبیعی! مثل آن‌چه که در رابطه با حیوانات هم‌اکنون اتفاق می‌افتد!!!) مشغول به کار است. او در کشتارگاه انسان‌ها کار می‌کند. «مارکوس» که معتقد است: «آدم می‌تواند تقریبا به هر کاری عادت کند جز مرگ فرزند.» پس از مرگ فرزندش با احساسات متناقضی مواجه می‌شود و به یک‌معنا میان انزجار از شغل خود و تلاش برای بقا گرفتار می‌شود. اما نقطه‌ی اوج داستان آن‌جایی است که «مارکوس» یک «رأس خانگی» هدیه می‌گیرد و دوستش به او پیشنهاد می‌دهد که: «چند روز نگهش دار بعد برای خودمون کباب‌ش می‌کنیم.» 

📚 از متن کتاب:
«به هر حال، از زمان آغاز جهان ما در حال خوردن همدیگه بودیم. اگه این کارهای نمادین مثل شکار نبود، تا خرخره همدیگه رو خورده بودیم.»

«جاستین جردن» در یادداشتی که برای روزنامه‌ی گاردین در رابطه با «لاشه‌ی لطیف» نوشته است، به درستی پرده از بی‌کفایتی زبان در برابر شر برداشته است. در بخشی از این مقاله آمده است:
«این رمان شاید روایتی از بی‌کفایتی زبان در برابر شر باشد، اما ضمنا چشم‌اندازی غم انگیز از سکوتی ارائه می‌دهد که در انتظار انسان تنهامانده در جهان پس از انقراض گونه‌های دیگر است.»
در دنیای «لاشه‌ی لطیف» انسان‌ها به سرعت به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند که: «در نهایت گوشت، گوشت است. مهم نیست از کجا می‌آید.» و در عین‌حال همین انسان‌ها زمانی که صحبت از «برده‌داری» در گذشته می‌شود یک‌صدا و وحشت‌زده «برده‌داری» را عملی بسیار وحشیانه می‌شمارند!

شاید خواندن جملات بالا، شما را به این فکر بیاندازد که آخر مگر می‌شود؟ چطور می‌شود در چنین پارادوکسی زندگی کرد؟ اما آیا من و شما و دیگران، هم‌اکنون در چنین پارادوکسی زندگی نمی‌کنیم؟ آیا همین الآن ما چشم‌مان را به روی واقعیت نبسته‌ایم؟ همین الآن که من بعد از نگارش این‌جمله‌ها، اتاق کارم را ترک خواهم کرد و پای میز غذاخوری خواهم نشست که از گوشت حیوانات بیچاره‌ای که طعم‌دار شده و پخته شده‌اند، رنگین است... مسئله این است که آن ویروس کذایی که گاوها و مرغ‌ها و گوسفندها را از بین ببرد، هنوز از راه نرسیده است و من هم در پس ذهنم چنین فکر می‌کنم که اساسا گوسفندها و مرغ‌ها برای همین در جهان هستند که ما، این اشرف مخلوقات! بخوریم‌شان دیگر.

📚 از متن کتاب:
«کلمات حفره‌ای خالی‌اند، حفره‌ای که هر صدا، هر ذره، هر نفسی را به درون خود می‌کشد.»

لحن داستان سرد و مستقیم و گاهی حتی بی‌رحمانه است؛ در تناسبی بی‌نقص با دنیای بی‌احساس رمان. «باستریکا» عمدا با زبانی عریان و شفاف، سعی کرده است خواننده‌اش را با واقعیت تلخ جهان خیالی رمان (و جهان حقیقی خود) مواجه سازد. «لاشه‌ی لطیف» رمان آسانی نیست. خشونت و توصیف‌های تکان‌دهنده‌اش ممکن است برای برخی آزاردهنده باشد، اما همین عناصر هستند که خواننده را با عمق سئوالات اخلاقی و فلسفی داستان روبرو می‌کند. به باور من، این رمان بیشتر از آن‌که به دنبال سرگرم کردن باشد، قصد دارد که خواننده‌ش را به اندیشیدن در رابطه با حقایق ناخوشایند درباره‌ی انسان وادار کند.

به آن‌چه که تاکنون گفته شد، یک پایان فوق‌العاده و عالی را اضافه کنید و با چشمان باز سراغ کتاب بروید!
        

3

Aphrodite

Aphrodite

1403/7/16

        چی بگم والا..حرفی نمی‌مونه.
شروع عالی، پایان محشر!! پلات توییست های ریز و دقیق. من حقیقتا فکر نمی‌کردم همچین پایان خفنی داشته باشه؛ یا من دچار سایکوپاتم یا نویسنده چون نباید اصلا از همچین ژانری خوشم بیاد ولی اومد!!! در عین ناباوری خوشم اومد! 
اصلا فکر نمی‌کردم مارکوس انقدر عوضی باشه چون نویسنده انقدر قشنگ عشق مارکوس رو به یاسمین نشون می‌داد آدم فکر میکردم این یه دل نه صد دل عاشقشه حاضره بخاطرش سلاخی بشه ولی انگار من اشتباه میکردم و دقیقا برعکسش بود .. و نقش زنشم خیلی کمرنگ بود فکر نمیکردم آخرش انقدر حضور پررنگی پیدا کنه و روند داستان آخرش خیلی تند شد. دلم برای یاسمین بیچاره سوخت،  سر قسمت آخرش متأثر شدم ... مخصوصا وقتی به این پی می‌برم که همچین انسان هایی وجود دارن. البته باید اسمشونو گذاشت حیوان تا انسان. یا شایدم رأس!
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

21

WHO?

WHO?

1403/12/30

          "دولت" کلمه ای چهار حرفی که با چهار حرف روی حقیقت سرپوش می گذارد و تغییرش می‌دهد و ما به سادگی طبق گفته آن ها عمل می‌کنیم، چرا؟
دولتی که به مردمان خود گفته از گوشت هم نوعان خود تغذیه و اینگونه به ما کمک کنید، چطور این اتفاق رخ داد؟
برای کم کردن زیر دست‌هایشان یا کشتن انسانیت و رواج کشتار و پرخاشگری آن هم با خودمان "هم نوع خواری"
سرپوشی بر روی افکارشان و نام گذاری حیوانات به عنوان بیماری تا مردم را بترسانند. کشتن انسان ها در کارخانه و استفاده از تمامی اجزای آنها نشانی بر کشتن انسانیت در مردم است؛ اینکه چطور ما همان گونه با حیوانات برخورد میکنیم، از تک تک اجزای آنها استفاده کرده و وقتی نیازی به آنها نداریم آنها را بی احساس و عقل بدانیم چون فاقد تارای صوتی ما هستند و صدایشان به گوش ما نمیرسد. آن ها را کشته و فقط برای نیازمان به آنها محبت کنیم.
دولت، ما، اینده ای که ممکن است مانند این کتاب ساخته شود شرم آوره که ما برای آنها مانند حیوان های اهلی ای هستیم در قالب انسان.
        

22

هانیه

هانیه

1403/6/25

          "لاشه. شقه شده. بی‌هوش. صف سلاخی. آبکشی."
با‌ خواندنِ اولین کلمات رمانِ "گوشت لطیف است"، خواننده متوجه می‌شود که آنچه در انتظارش است، چندان هم لطیف نیست.
این رمان، جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن ویروسی تمام گوشت حیوانات را آلوده کرده و پس از ممنوعیت خوردن گوشت حیوانات، آدمخواری قانونی می‌شود. مارکوس (که بعد از خواندنِ چندین فصل از رمان، با نام او آشنا می‌شویم)، در کارخانه فرآوری محلی کار می‌کند و شغل او سلاخی انسانهاست، اگرچه دیگر کسی آنها را چنین نمی‌نامد. پدر او پیش از شیوع ویروس، کارخانه‌ی پرورش خوک داشت؛ اما حالا مارکوس، آن را به کارخانه‌ی پرورش انسان تغییر داده است. و این درحالیست که فرزند مارکوس مرده، همسرش او را ترک کرده و پدرش دچار آلزایمر شده است. مارکوس سعی می‌کند به اعداد، محموله ها، پردازش ها پایبند باشد تا در این شرایط، کمتر گرفتار عذاب وجوان شود. سپس یک روز به او هدیه‌ای داده شد: یک نمونه‌ی زنده با بهترین کیفیت. و این اتفاق مارکوس را بر سر دوراهی قرار می‌دهد... 
سوالی که بعد از خواندنِ این رمان برای هرکس پیش می‌آید این است که اگر قرار باشد بین آدم‌خواری و مرگ، یکی را انتخاب کنید، کدام را ترجیح می‌دهید؟
این کتاب، برنده‌ی جایزه‌ی پرمیو کلارین آرژانتین در سال ٢٠١٧ و برنده‌ی جایزه‌ی بهترین نویسنده‌ی زن در ژانر ترسناک در سال ٢٠٢٠ شده است.
        

7