بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

خطای ستارگان بخت ما

خطای ستارگان بخت ما

خطای ستارگان بخت ما

جان گرین و 3 نفر دیگر
4.1
118 نفر |
42 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

9

خوانده‌ام

279

خواهم خواند

99

زندگی هزل از زمان تشخیص سرطانش با مرگ گره خورده است.اما وقتی در گروه پشتیبان بچه های سرطانی با پسری به نام آگوستوس واترز آشنا میشود،زندگی و مرگش دوباره از تو رقم میخورد. رمانی جذاب از زندگی و مرگ جوانی که تا دم مرگ زندگی میکنند و سوال های آنان در چرخه ای مداوم تکرار میشود:من هم میتوانم عاشق شوم؟بعد از مرگم کسی از من یاد میکند؟میتوانم در این جهان اثری از خود باقی گذارم؟

لیست‌های مرتبط به خطای ستارگان بخت ما

نمایش همه

پست‌های مرتبط به خطای ستارگان بخت ما

یادداشت‌های مرتبط به خطای ستارگان بخت ما

            هر وقت کلمه «سرطان» را می شنوم در ذهنم رنگ سیاه، مرگ و نا امیدی راه خودشان را پیدا می کنند و به جلو می آیند؛ برعکس هنگامی که کلمه عشق را می شنوم، رنگ صورتی، احساس خوشاند و طعم شیرینی را می توانم حس کنم. هیچ گاه سرطان در کنار عشق را ندیده بودم، هیچ گاه فکر نکردم سرطان و عشق چه رنگی میشوند یا اصلا مگر می شود کسی که قرار است به زودی بمیرد عاشق شود؟
«هزل گریس» و «اگوستوس واترز» نمونه  بارز مخلوط عشق و سرطان بودند، نمونه کاملا واضحی از مخلوط امید و نا امیدی، غم و شادی، و سیاه و صورتی بودند. هزل که به سرطان تیروئید مبتلا بود این بیماری به ریه هایش نیز سرایت کرده بودند با اصرار والدینش به جلسات حمایتی از کودکان مبتلا به سرطان رفت. در انجا با پسری به اسم اگوستوس اشنا شد و رفته رفته علاقه زیادی به پسر پیدا کرد. در همان اوایل دوستی شان به پیشنهاد اگوستوس هر دو کتاب های مورد علاقه خود را به بکدیگر قرض دادند. هزل کتاب «مصیبت امپریالیسم» و اگوستوس کتاب «بهای طلوع» را داد.
هزل به شدت نویسنده و خود کتاب «مصیبت امپریالیسم» را دوست داشت. داستان کتاب هم در باره دختری بود که سرطان داشت و همین یکی از دلایل این بود که هزل این کتاب را دوست داشت. از انجایی که هزل این نویسنده را به شدت دوست داشت برای یک دیدار با وی تلاش های زیادی کرد. هنگامی که در راه بودند تا به ملاقات نویسنده کتاب بروند هزل متوجه شد که ...
به نظرم این کتاب کتاب بسیار زیبایی بود، چه از نظر پی رنگ داستان چه از نظر توصیف مکان و شخصیتها. از نظر پی رنگ که انقدر قوی بود که هر بار فراموش می کردم که من یک خوانندم، خودم را در کنار یا حتی گاهی جی خود هزل تصور می کردم. و به خاطر همسن بودن با شخصیت ها به خوبی توانستم خودم را با داستان وفق بدهم. شخصیت های داستان هم که آنقدر خوب شرح داده شده بودند که مطمئن بودم اگر واقعی بودند میتوانستم در مواجهه با آنها بهترین دوستی باشم که میود.
علاوه بر داستان پردازی بسیار خوب و توصیفات خوب و به جا، شروع و پایان فوق العاده ای نیز داشت. شروعی که به شدت جذاب بود، در حدی که خواننده با خوندن تنها چند ابتدایی کتاب متوجه می شد چندین صفحه را هم رد کرده است. پایان داستان هم به شدت خوب بود. جدای از پایان بسیار غمناکی که داشت، هیچ جای سوالی برای خواننده نمی ماند، کاملا داستان تمام شد و هیچ نکته ای نمانده بود که مبهم بماند.
یکی از دلایلی که شاید باعث می شود خوانندگان احساس راحتی بسیار زیادی با این کتاب بکنند، موضوع انتخابی آن بود، اینکه در مورد سرطان و عشق، دو مقوله بسیار مطرح و مبتلابه روز، نوشته شده بود، همچنین نثر بسیار روان و ترجمه عالی ای که داشت، وفضای اروم و پر عشقی که بین «هزل» و «اگوستوس» بود. از همه مهم تر دیالوگ های بسیار زیبا و تامل برانگیزی که ذهن خواننده را درگیر خود میکرد میتوان یکی از زیبایی های کتاب باشد
تناقض هایی که در کتاب و خود بافت داستان بود واقعا به نظرم قشنگ بود و همین کتاب را به واقعیت نزدیک کرده بود. مثلا شخصیت هزل و اگوستوس؛ هزل یک شخصیت آروم ، گوشه گیر و منزوی و درونگرا دارد و اگوستوس کاملا نقطه مقابل، دارای یک شخصیت شخصیت پر جنب و جوش، شاد ، و برونگرا است؛ هرچند در طی روند داستان این تفاوت ها کم کم در یکدیگر حل میشوند و مکمل بودن یکدیگر را نشان میدهند. یا مثلا عشقی که به خودی خود دارای امید است و سرطانی که به تنهایی باعث ناامیدی میشود.
یکی از ویژگی های کتاب که به شخصه دوستش داشتم غمگین بودن داستان بود. اینکه انقدر به خوبی غم مرگ اگوستوس را به تصویر کشیده بود، یا نگرنی هزل از اینکه نکند بعد از اعتراف به علاقه اش به اگوستوس، بمیرد و او ناراحت شود. حتی نا امیدی هزل را هم به شدت خوب نشان داده بود. هر چه بود آنقدر از این کتاب خوشم آمد که دلم نمیخواهد به کسی معرفیش کنم!
          
             خطای ستارگان بخت ما داستان زندگی دختری منزوی و سرطانی به نام هزل گریس است این دختر امید چندانی به زندگی خود نداردو متفاوت ازبقیه ی همسال هایش زندگی میکند تازمانی که باپسری به نام اگستوس واترز آشنا میشود وهمه چیز تغییر میکند 

این کتاب اززبان یک دختر سرطانی نوشته شده است و خواننده خودش رابه جای آن دختر واطرافیانش    تصورمیکند  با سختی های بیماری سرطان اشنا میشود 
شخصییت پردازی به خوبی صورت گرفته و همه ی شخصییت ها قابل درک وتصورهستندواما شخصییت جذاب و خاص کتاب نویسنده ی معروف(آقای پیترون هوتن)است که دیدگاه جالبی نسبت به زندگی داردو زخمی قدیمی به خاطرازدست دادن دخترسرطانی اش برسینه دارد.
نکته ی جالب دیگر کتاب اسم خلاقانه اش است که علت این  نامگذاری درکتاب بیان شده است
عشق بین آگستوس و هزل جذاب وقابل درک است عشقی شیرین واقعی که پایان غم انگیزی دارد واحساسات خواننده رابرمی انگیزدشاید پایان غم انگیز قابل قبول هر فردی نباشد اما از دید من پایان غم انگیز و مرگ یکی از دوطرف به خاطر سرطان بهتر از  یک پایان کلیشه ای و خوشایند است. 
ودرآخرخواندن این کتاب رابه همه توصیه میکنم

          
zahra shams

1401/02/10

            مسیر انحرافی ستاره هایمان:
وابستگی چیز عجیبی ست، اما عجیب تر از آن منشا این وابستگی ست. عشقی که مسبب یک علاقه ی خاص و تکرار نشدنی می شود و تنها چیزی که می تواند شما را در میان کوهی از ناامیدی ها سرپا نگه میدارد همین احساس کم یاب است، ولی پایان این وابستگی ها را چه کسی می داند؟ چه کسی میداند ستارگان بخت ما مسیر تعیین شده ی شان را می روند یا مسیری که آنها را منحرف می سازد؟

عاشقانه ی خطای ستارگان بخت ما، روایتگر خطای سرنوشت است یا به قول نویسنده خطای ستارگان بخت. هیزل 17 ساله که درگیر سرطان شده و در میان بدترین لحظات زندگی اش با آگوستوس آشنا می شود، پسری که شاید فرشته نجات هیزل بود، کسی که قول داده بود تا آخرین لحظه در کنار هیزل بماند اما زیر قولش زد. اگر میخواهید تا در فراز و فرود های هیزل و آگوستوس همراهشان باشید، میتوانید کتاب بخت پریشان یا خطای ستارگان بخت ما را مطالعه کنید.

از اولین نکته ی هرکتاب که نام آن است شروع میکنیم. قطعا این کتاب دارای اسمی بود که هر خواننده ای را به سمت خود می کشاند و مهم تر از همه این است که دلیل نویسنده برای انتخاب نام این کتاب از خود آن نیز جذاب تر است؛ به روایت جان گرین عنوان این کتاب برگرفته از نمایشنامه شکسپیر است." خطا، بروتوس عزیز، از ستاره ی بخت ما نیست، بلکه از خود ماست که دون‌پایه مانده‌ایم" از همین موضوع متوجه می شویم که نویسنده برای نوشتن این کتاب تمام خلاقیت و استعدادش را به کار گرفته است و هدفش چیزی فراتر از نوشتن یک متن با چند شخصیت بوده است.

نکته ی بعدی و مهمی که در این کتاب به چشم میخورد، شخصیت پردازی خوب آن بود. چون در داستان دو شخصیت اصلی ما دچار یک بیماری بودند، نویسنده باید طوری آن ها را پردازش می کرد که خوانندگان کتاب هم که درگیر آن بیماری نبودند کاملا احوالات و احساسات شخصیت ها را درک کنند و خود را در جایگاه آنها قرار دهند. برای مثال توصیفات نویسنده به شکلی بود که افسرده و منزوی بودن شخصیت کاملا پدیدار بود و زمانی که هیزل دچار تغییر و به انسانی پرانگیزه تبدیل می شد، این تبدیل شدن و تغییر نیز نمایان بود. و این مطلب نشان می دهد که نویسنده توانسته به درستی کار خود را انجام دهد و منتقل کننده خوبی برای احساسات شخصیت ها باشد و این اتفاق فقط برای دو شخصیت اصلی ما شکل نگرفته بود، یعنی شخصیت های در حاشیه و فرعی نیز پردازش کافی و وافی خود را داشتند و برای خواننده آشنا بودند به عبارت دیگر موجب گیجی و گم شدن خواننده نمی شدند.

نکته سوم در رابطه با ایجاد حس امیدواری در خواننده است و از نظرم این نکته مهم ترین بخش یک کتاب است. در واقع هرکتابی باید یک نتیجه و سرانجامی برای خواننده داشته باشد و نتیجه این کتاب نیز امیدِ به زندگی بود. درست است که شخصیت ما با ناامیدی های بزرگی رو به رو می شد، اما در هر صفحه و در هر فصل از آن ها عبور می کرد و به مخاطب نشان می داد که زندگی درحال جریان است و در تاریک ترین نقطه نیز میتوان باریکه ی نوری پیدا کرد و نکته ی مهم تر این است چنین داستانی به فردی که با این مشکلات دست و پنجه نرم می کند میتواند کمک بسیار بزرگی بکند و باعث شود تا لحظات سخت اش آسان تر بگذرند.

زاویه دید کتاب کاملا مناسب انتخاب شده بود و اینکه داستان از زبان شخصی که درگیر بیماری بود بیان می شد حس همزادپنداری و درک خواننده را بیشتر می کرد؛ اما از نظرم اگر خواننده فصل، فصل روایتگر داستان را بین دو شخصیت اصلی تعویض می کرد مانند "کتاب 5 قدم فاصله" داستان خیلی جذاب تر و متفاوت تر می شد. البته نمی توان گفت که این مطلب یک نکته ی منفی است؛ فقط از نظرم موردی بود که می شد به آن اشاره کرد.

تمامی کتاب ها از کلمات و جملات تشکیل شده اند اما یکی از نکاتی که کتاب ها را از یکدیگر متمایز می کند، به کار بردن جملات خاص و به یادماندنی در یک اثر است. جملاتی که حس کلیشه بودن را به خواننده منتقل نکنند و در برخی از کتب عاشقانه مانند این کتاب این نکته به چشم میخورد." توی این دنیا نمی تونی انتخاب کنی که آسیب نبینی اما حق انتخاب این رو داری که به کسی اجازه بدی تا بهت آسیب بزنه.من از انتخاب هایی که کردم خوشحالم! امیداوارم تو هم خوشحال باشی هیزل" قطعا زمانی که این جمله را می خوانید احساس متفاوت تری نسبت به باقی متن کتاب برایتان ایجاد می شود، در بعضی از جملات حضور شخصیت ها و نویسنده حس می شود و ویژگی های دیگری که آن جملات را از دیگر بخش های کتاب متفاوت می سازند.

آخرین نکته ای که می خواهم به آن اشاره بکنم ، فیلم اقتباسی این کتاب است. کلا کتاب هایی که برایشان فیلم ساخته اند را بیشتر دوست دارم زیرا حس میکنم انقدر این کتاب خوب بوده است که یک عده جمع شده اند و تلاش کرده اند تا فیلم آن را بسازند، البته این نکته برای تمامی کتاب ها صدق نمی کند اما فرضیه ای ست که اکثر مواقع درست از آب در میاید. زمانی که یک داستان دارای یک سری تصاویر زنده و متحرک است به شما کمک می کند تا با فضای داستان آشنایی بهتری پیدا بکنید و درک لحظات ماجرا برایتان آسان تر شود، البته شاید این موضوع باعث از بین رفتن خلاقیت خواننده نیز بشود درواقع منظور این است که مخاطب با دیدن فیلم، جهانی که از داستان برای خودش ساخته بود از بین برود و جای آن را دنیای کارگردان و بازیگران بگیرد ولی درکل بنظرم می تواند یک نکته ی مثبت و قابل توجه برای یک کتاب باشد.

در آخر باید گفت این کتاب یک پدیده است. یک پدیده پر از عشق و احساس و حتی به ابتدایی ترین نقطه کتابخانه تان هم نباید منتقل شود چه برسد به انتهایی ترین آن. هیزل و آگوستوس فقط دو شخصیت نبودند بلکه زبان هزاران بیماری بودند که با چنین سرنوشتی رو به رو شدند و وابستگی شان تبدیل به مرگ و جدایی شد. پس بلند شوید و با ستاره های بخت شخصیت های داستان ما همراه شوید:)
          
رضا حقی

1403/01/25

                من این کتاب را گوش کردم 
کتاب خوبی بود
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

            خطای ستارگان بخت ما رو دوست عزیزی بهم معرفی کرده بود و برای همین مشتاق خوندنش بودم و طی یک شب بیداری توی خوابگاه تمومش کردم.
اون موقعی که کتاب رو خوندم دوستش داشتم و چندباری خوندمش. 
با فاصله چند ماهه از این کتاب پنج قدم فاصله رو خوندم. مطمئنا اگر اول پنج قدم فاصله رو خونده بودم خطای ستارگان بخت ما زیاد جذبم نمی کرد.
 هیزل و گاس سرطان دارن و با یکجور استرس و رنج مزمن سروکله می زنن. برای من که سالمم این خیلی غیر قابل درکه، مراجعه های هیزل به بیمارستان، دردی که می کشید، زدگی ش از جملات امید بخش و بی میلیش برای رفتن به مدرسه و هر نوع محیط دیگه ای همه برای من نا آشنا بودن و به سختی می تونستم خودم رو جای هیزل بذارم. اما بزرگترین ترس هیزل ویران کردن بقیه س. می ترسه که مادر پدرش رو با مرگش نابود کنه. هیزل تنهاست و این تنهایی باعث شده افکار پوچگرایانه ای نسبت به زندگی داشته باشه. توی تموم کتاب تلخی لحن هیزل و تمسخر همه عقاید و چیزای مثبت رو میشه حس کرد.
جمله پدر هیزل رو نقطه اوج کتاب می دونم که می گه :اما داشتنش یه موهبت بود، نه؟
اگر بخوام بین خطای ستارگان و پنج قدم مقایسه کنم، خطای ستارگان لحن و فضای تیره تری داره، راوی یک نفره و داستان سرراست و تقریبا بدون اوج و فرود و بدون عناصر رمانتیکی داره و فقط یکبار در طول داستان غافل گیر می شید. در حقیقت نویسنده خطای ستارگان داستان پردازی چندانی نکرده و صرفا احساسات تلخ و شیرین بچه ها رو روایت کرده.
اما پنج قدم دوتا راوی داره، احساسات افراد ملایم ترن، شخصیت ها واقعا پرداخته شدن و داستان پردازی، گره و تعلیق و  عناصر و موقعیت های  رمانتیک داره.
استلا توی پنج قدم از مرگ و ضربه زدن به عزیزانش می ترسه اما احساساتش به سردی هیزل نیست.
از این جهت خطای ستارگان رو دوست دارم، چون نویسنده تلخی و عذاب رو پنهان نکرده و اتفاقا ما رو مستقیما باهاش رو به رو می کنه.
پنج قدم فاصله رو بخاطر شخصیت هاش و داستان پردازیش دوست دارم
          
                جالب بود. مکالمات در واقع جالب بود که البته به لطف ترجمه پرسانسور گویا بخش های جالبی اش رو از دست دادم. برای همین دور دوم رو از روی زبان اصلیش می کنم. امیدوارم اونقدر زبان انگلیسی ام خوب شده باشه که بفهمم :))

هشدار ! این نوشته داستان را اسپویل می کند!

وقتی داشتم می خوندمش (مخصوصا بار دوم ) دلم می خواست ازش بنویسم و حالا که تموم شده و می خوام ازش بنویسم ، نمی دونم از کجا شروع کنم.
این داستان ، بیشتر جنبه داستانی و قصه داشتن ، نگاه های متفاوتی رو به شما می داد. عجیب ترین و صادق ترینش این بود : سرطان از خود ماست ، و فقط می خواد زندگی کنه.
یکی دیگه از تلخترین و صادقانه ترین هاش این بود : دنیا ، ماشین برآورده کردن ارزوها نیست.

اما نگاه هزل رو دوست داشتم ، تمایلش به محافظت از آدمهایی که هنوز بهش نزدیک نشده بودن. تمایلش به اینکه با اثر گذاشتن ، با حضورش که توسط مرگ از دیگران دریغ می شه ، زخمی بر اونها نذاره. اغلب ماها م*ل اگوستوس دوست داریم که اثری از خودمون به جا بگذاریمدتا فراموش نشیم ، و اغلب ( شاید هم همیشه) فراموش می شیم. خودم اغلب ،مثل اگوستوس ، دوست داشتم و دارم زندگی ام عبث نباشه. خب شاید اگوستوس چنین تعبیری رو نداشته باشه ولی به نظر من ، فراموش نشدن و اینکه اثری داشته باشه ، همون عبث نبودنه. با این هزل رو ستایش کردم.
نکته زیبای دیگه داستان ، ترس هزل از عاقبت زندگی پدر و مادرش پس از مرگ اونه ، کسایی که به قول خودش هرگز نمی تونه مانع *زخم دیدن* اونها از مرگش بشه. کسانی که در نگاه هزل ، مدتهاست در زندگی شون ، جز او و رسیدگف به او هدفی و برنامه و مشغولیتی نداشتن و این که پس از مرگ او ، مثل پدر و مادرهایی که امار نشون می داد پس از مرگ بچه هاشون از هم جدا شدن ، زندگی شون از هم نپاشه ، که پوچ و بی هدف نباشن و شاید حتی ترسی از انچه در پدر و مادر اگوستوس دید (هرچند به نظرم در شرایط اونها ، طبیعی بود و گرفتن دست همدیگه ، نشونه ی امیدی بود که هزل برای پدر و مادرش داشت) 
احساسات هم به نظرم به خوبی نشون داده شده بودن.
دیدلر با ون هوتن ، من رو یاد حرف همیشگی خودم انداخت : "هیچ وقت به اسطوره هاتون نزدیک نشین"
کتاب خوبی بود ، هم از این نظر که دیدگاه یک بیمار که از مرگ زودهنگام خودش اگاهه رو خوب نشون داده بود. هم اینکه بحث ها و نگاه ها و فکر ها غالبا بدیع بودن و قابل تامل.
برای من خوندنش ، تجربه لذت بخشی بود. هرچند که فصول آخر رو اغلب با بغض خوندم.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.