بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

نووه چنتو (افسانه 1900)

نووه چنتو (افسانه 1900)

نووه چنتو (افسانه 1900)

الساندرو باریکو و 1 نفر دیگر
4.3
37 نفر |
21 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

5

خوانده‌ام

53

خواهم خواند

40

این داستان به شیوه ی نو نگاشته شده و ماجرای آن تنها از زبان یک راوی بازگو می شود. راوی از یک کشتی بزرگ سخن می گوید که در طبقات مختلف آن، افرادی از هر دستی، جای دارند. این کشتی، از جهات بسیار، استثنایی است؛ هم افراد ساکن و هم مسئولان و گردانندگان کشتی از هر نظر متفاوت هستند. راوی از دوستش، "نووه چنتو"، نوازنده ی معروف پیانو و ساکن در کشتی می گوید: کسی که ممکن است سال ها توی آن کشتی بماند و از دریا چیزی در نیابد. راوی آرزو می کند نووه چنتو یک روز از کشتی پیاده شود، برای آدم های روی خشکی ساز بزند، با یک زن دوست داشتنی ازدواج بکند، بچه دار شود و خلاصه، زندگی کند، اما نووه چنتو روی کشتی متولد شده و همان جا نیز مرده، یعنی با دینامیت کار گذاشته در کشتی، منفجر شده و به هوا پرتاب گردیده است.

بریدۀ کتاب‌های مرتبط به نووه چنتو (افسانه 1900)

نمایش همه

دوره‌های مطالعاتی مرتبط

لیست‌های مرتبط به نووه چنتو (افسانه 1900)

پست‌های مرتبط به نووه چنتو (افسانه 1900)

یادداشت‌های مرتبط به نووه چنتو (افسانه 1900)

            بسم الله

تا حالا شده است با آدم‌هایی برخورد کنید که دنیا را به شکل نویی مقابل تان تصویر می‌کنند؟ از آن‌ها که دلت بخواهد ساعت‌ها پای صحبتش بنشینی و فقط گوش بدهی. حالا این را هم در نظر بگیر، که طرف مقابلت دنیایش فقط در همان خانه و دهاتش خلاصه شود. اما دنیایش از همه جهانگردها بزرگتر باشد و نگاهش عمیق‌تر...

نووه چنتو ،نوزادی که در کشتی به پیری رسید. بر روی کشتی از پدری و مادری که مشخص نشد از کجا آمده بودند، به دنیا آمد. نوزادی که تا لحظه پیری و مرگ از کشتی و اقیانوس و پیانو جدا نشد. او حتی لحظه‌ای پایش را بر زمین نگذاشت اما دنیایش از همه جهانگردها و مسافرها بزرگ‌تر و دقیق‌تر بود. او در دنیا نگشته بود بلکه با دنیا و شاید بشود گفت بر دنیا زندگی کرده بود. احاطه او بر دنیا و بزرگی و عظمتش آنقدر بود که آن را خرد و تسخیر پذیر می‌دید.

داستان جایی شگفت‌انگیز می‌شود که این زیست زیبا در دنیا برای نووه چنتو با نت های موسیقی همراه است او دنیا را با موسیقی و موسیقی را با دنیا می‌شناسد و در تلفیقی شگفت این دو را با هم آمیخته و عصاره آن را که زندگی است به جان تمامی مسافران کشتی می‌ریزد.

به نظرم بی مناسبت نیست که این جمله از مسعود فراستی را به این یادداشت اضافه کنم. ارتباطش با متن و کتاب بماند برای اهلش. فراستی در مجلسی می‌گفت وقتی نقاش مقابل بوم می‌نشیند و قلم به دست می‌گیرد برای اینکه بتواند تصویری خلق کند باید به او اجازه بدهند...
          
            "خوش گذشت"
بهترین توصیفی که بعد از خوندن این کتاب دارم همینه.

چالش قصه‌گو بهخوان رو دیدم و دلم خواست منم یکی از کتاب‌هاش رو بخونم. و از اونجایی که جونم در میاد تا یه کتاب رو بخونم، کوتاه‌ترین کتاب چالش رو انتخاب کردم. ۷۶ صفحه‌ای!
رفتم شروعش کردم و تو حرکت اول نصفش رو خوندم! ولی خب باید به قوانین چالش هم پایبند می‌بودم و تو ۳روز کتاب رو تموم می‌کردم. پس شعله رو کم کردم و به ۳روز (البته ساعتی حساب کنیم کمتر می‌شه) رسوندمش. 

ترکیبی از تک‌گویی و نمایشنامه با توصیف صحنه نمایش و توصیفات زیبایی که در  متن نمایشنامه بود، داستان بامزه و جالبی رو ساخته‌بود که افتادم توش و زیاد خوشم اومد. حتی دو سه جاش هم بلندبلند خندیدم. توصیفاتی از در و دیوار و تابلو و پاریس و غیره که وسط داستان به صورت بی‌ربطِ موردپسندی می‌اومدن. خیلی خوب بود اصن اقا.

آقای نووه‌چنتو یه پیانیست کله‌گنده بود که اصن روی زمین وجود نداشت و فقط روی دریا و اقیانوس شناور بود. چیزهای جالبی هم می‌دونست. آخرش هم یه چیز جالب گفت: "شستی‌های پیانو سر و ته مشخصی داره که من می‌تونم بی‌کران آهنگ باهاش بزنم. دنیا روی زمین بی‌کرانه و وقتی شستی‌های پیانوت بی‌کران باشه نمی‌تونی باهاشون آهنگ بزنی."

خاطره خوبی از یه داستان کوتاه شد برام.
          
نرگس

1402/11/17

            🌱باور بفرمایید که‌ چنین کشتی‌ای در دنیا دومی ندارد: شاید اگر سال‌ها بگردید نمی‌توانید یک ناخدای تنگناهراس، یک سکّاندار کور، یک مأمور بی‌سیم الکن، و یک‌ پزشک که اسمش را نمی‌توان تلفظ کرد پیدا کنید که همه روی یک کشتی بی‌آشپزخانه جمع شده باشند.
داستان حول محور همین کشتی و اتفاقات جالبِ داخلش می‌چرخه، مثلاً بچه‌ای که توی همین کشتی به دنیا اومده، رها شده و حالا یکی از ملوانان سرپرستیشو به عهده می‌گیره.
پر از توصیفات قشنگه🥹 و طنز دلچسبی داره که هر سری یه ماچ به کله‌ی باریکو روانه کردم <(^,^)>.

یه قسمتی یهو میاد از میخ و تابلو صحبت میکنه؛ چی میشه که یه میخ که تا دیروز تابلو رو نگه می‌داشت، امروز تصمیم میگیره بندازتش؟!
یعنی در ستایشش بگم همه مقدمه‌‌چینی‌های مربوط و نامر‌بوط، باهم، در مقابلش هیچ🤌🏻

انقدری غرق شدم تو کتاب و لذت بردم ازش که لایق ۵ستاره می‌دونمش. و مرسی از به‌خوان بابت چالشش، چون اگر این چالش نبود معلوم نبود که کِی مسیرم میفتاد سمتش ◄.►.
✨خلاصه کتاب کوتاهیه که به صورت تک‌گویی هست. با تیکه‌های طنزش حتماا لبخند به لبتون میاد، کوتاهم که هست کلا ۷۶ص. این آخرین تلاش من بود برای وادارکردن شما به خوندنش🤣✾◕ ‿ ◕✾


⚠️❌احتمال لو رفتن داستان و فیلم:
این قسمت رو بعد از دیدن فیلم به یادداشتم اضافه کردم
کتاب تنها چیزی که‌ کم داشت موسیقی بینظیر این فیلم بود.
حتما فیلمش رو هم ببینین، پیانو زدن نووه‌چنتو به اندازه‌ی توصیفات کتاب، قشنگ اجرا شده؛ و دوئلش با اون مخترعه جز، واقعااا بی‌نظیر بود.

نکته‌ای که با دیدن فیلم برام پراهمیت‌تر شد، نحوه‌ی رفتار دنی به عنوان والد بود. بین همه‌ی کارگران تنها کسی بود که سواد داشت، اما سوادش به اون بلوغ نرسیده بود که بتونه نووه چنتو رو به سمت زندگی بهتر از زندگی خودش سوق بده!

درسته که اگر ساده و تنها نبود، شاید این نبوغش در پیانو کشف نمیشد یا انقدر به عمق زندگی دست پیدا نمی‌کرد! اما زندگی رو لایق ادامه دادن نمیدونست (بچه‌ای ناخواسته که زندگی رو نمی‌خواست). قبل از تونی هیچ رفیق و هم‌صحبتی نداشت و خیلی تنها بود!
اگر از روز اول با دنی، از کشتی خارج میشد، قطعاً زندگی متفاوتی داشت. اما آیا اون زندگی بهتر هم بود؟ یا راضی‌تر بود؟ 🤷🏻‍♀️
اما در کل احتمال اینکه اینچنین راه و تربیتی به اینجا ختم بشه خیلی کمه🥲
و سؤالی که هیچ‌وقت پاسخ داده نمیشه: اسم نووه‌چنتو همونی شد که روی جعبه‌اش نوشته بودن و تا حدودی معروف هم شد، ولی والد اصلیش هیچ‌وقت دنبالش نیومد؟ ما انسان‌ها گاهی چقدر مسؤلیت‌ناپذیریم :(

و نکته‌ی آخر اینکه یادم‌ نمیاد از عاشق شدن نووه چنتو  یا ضبط کردن صدای پیانو زدنش چیزی خونده باشم تو کتاب:)
و با پرش زمانی فیلم، تقریبا انتهای داستان لو میره که🥲
          
            از وقتی یادم میاد همیشه دلم میخواسته بنویسم. در مورد هر چیزی. نوشتن همیشه (تو زمینه‌های مختلف) کمک زیادی بهم کرده‌.
مدتیه که دیگه نتونستم حتی یه متن کوتاه بنویسم و حقیقتا نمیدونم چرا.
اما بعد از خوندن این کتاب دلم خواست بنویسم. حتی اگه چیز خوبی از آب درنیاد، حتی اگه از نوشته‌م راضی نباشم.
.
کتاب رو که میخوندم سیر متفاوتی از احساسات رو تجربه کردم.
اولش به نظرم صرفا داستان جالبی اومد و کنجکاو بودم که ببینم چی میخواد بشه.🤔 
جلوتر که رفتم و به وسطاش رسیدم اینجوری بودم که ها؟ چیشد؟ حس میکردم خیلی عجیب‌غریبه و از اون چیزاییه که آخرش قرار نیست هیچی ازش بفهمم😅.
اما وقتی به آخرش رسیدم...
حقیقت اینه که انتظارش رو نداشتم. منظورم این نیست که پایانش شکه‌کننده‌ بود. بیشتر انگار انتظار اینو نداشتم که اینجور منو تحت‌تاثیر قرار بده.🫠
میدونین، انگار تو یه قایقی نشسته بودم، قایقی که جلو نمی‌رفت و یه جایی وسط دریا لنگر انداخته بود. صرفا داشت آروم‌آروم به وسیله‌ی امواج تکون میخورد و بالا و پایین میشد، اما یهو...
انگار یهو قایقم واژگون شد. اینجوریم نبود که منو وسط یه طوفانی گیر بندازه و داغونم کنه، نه. دقیقا همینجوری بود که گفتم: یه سیر آروم، تکون‌های ملایم و ناگهان یه ضربه‌ی کوتاه اما عمیق!
نمیتونم الان بهتر و بیشتر از این توصیفش کنم اما حقیقتا لذت بردم:)
شاید بد نباشه یادداشتم رو با یه تیکه‌ی گیرا از کتاب تموم کنم، شاید بشه گفت موثرترین بخشی از کتاب که محرک نوشتن این یادداشت شد:
"این چیزی بود که من فهمیدم. زمین کشتی‌ای است که برای من بیش از اندازه بزرگ است. سفری است بیش از اندازه دور و دراز، زنی بیش از اندازه زیبا، عطری بیش از اندازه تند، آهنگی است که من نمی‌توانم بزنم. ببخشید، اما من پیاده نمی‌شوم. اجازه بدهید برگردم."
          
            شخصیتِ وهم‌آلودِ نووه چنتو با پایانی کمدی/تراژیک!

0- قبل از همه‌چی بعد از تجربهٔ تلخِ "خیابان گاندی" می‌خواستم برای آرامشِ روان هم که شده داستانی رقیق بخوانم. نووه چنتو با اینکه پایانی غم‌انگیز داشت، اما حال خوب کن بود.
بعد چرا این کتاب تا الان به چاپ2 رسیده؟ همچینِ اثرِ هارمونیک و خیال‌انگیزی که از قضی کوتاه است، قاعدتاً باید زیاد خوانده شود. در این مدت به تیغِ ممیزی دچار بوده است؟ 

1- داستان درمورد نووه چنتو(1900) است. فردی که در دریا بدنیا آمد و در دریا معجزهٔ موسیقی شد و در دریا زندگی کرد. گویی بی‌قاعده می‌نواخته است. کاملا معطوفِ به حس و حالش و بعضا همگام با سمفونیِ رقصِ دریا.

2- از هسته‌های اساسیِ داستان، موسیقی است مخصوصا موسیقی جَز. اگر می‌توانید در حینِ مطالعه، موسیقی گوش کنید و تمرکز خود را از دست نمی‌دهید، حتما یک پلی‌لیست از موسیقی‌های معروف و آرامِ جَز را پلی کنید و لذتِ چندحسی ببرید. 

3- از المان‌های جذابِ متن این بود که بسیار تصویرسازی‌های دمِ دستی و حرفه‌ای ایجاد می‌کرد. دمِ دستی نه به معنای حقیر و مبتذل، بلکه به معنای سهل‌الوصول و قابلِ فهم. اثر با اینکه بسیار مختصر است، اما تک تصاویرِ بیادمدنی‌ای در ذهنِ من ساخت.

4- بخاطرِ ماهیتِ نمایشنامه بودنِ متن، توصیفات و توضیحات ناقص بود. به نظرم این اختصار به شخصیتِ نووه چنتو آسیب زد. در نهایت خیلی نشناختم او را. درونیات، ویژگی‌ها و هزار و یک ویژگی مهم او در اثر هیچ نشانه‌ای نداشت. با اینکه اثر ایده‌ای ناب داشت و در همین مختصر صفحه خوب پرداخت شده بود، اما جا داشت با شرح و توصیف بیشتر، خواننده غرق در جهانِ تصاویر و شخصیت‌های کتاب شود. اگر شخصیتِ نووه چنتو بهتر و پرجزئیات‌تر پرداخت می‌شد، پایان داستان گیراتر می‌شد برای من. حتی روندِ داستان گاهی اوقاتِ عجول بود. پایانِ کتاب هم با اینکه بسیار غم‌انگیز بود، اما ته‌ مایه‌های طنز داشت برای من. نمی‌دانم شاید من اشتباه گرفتم داستان رو! 

5- شنیده‌ام فیلمش از کتابش بهتره. نمی‌دونم. خوشحالم اول کتاب را خواندم بعد فیلم را می‌بینم. ما نسلِ سوخته بودیم؛ اول فیلم‌های هری‌پاتر را دیدیم بعدش که تمامِ تصاویر برایمان از پیش تعیین شده بود، متنِ جذابِ رولینگ را خواندیم. حیف؛ ای‌کاش خودم هاگوارتز را می‌ساختم نه کارگردانِ طرفِ قرارداد با وارنِر بِرادِر! 
          
            هر چی سنم بالاتر می‌ره، بیشتر می‌تونم کتابی که واقعا دوستش دارم رو از کتابی که کیفیت خوبی داره ولی سلیقه‌ی من نیست، تفکیک بدم. نووه چنتو متن قوی‌ایه. می‌تونم بفهمم چرا خیلیا دوستش دارن، اما جنسش سلیقه‌ی من نیست. حداقل این روزها، احتمالا توی این سن. 
توی متن‌های نمایشی‌ای که خوندم، فکر‌ می‌کنم نووه چنتو اولین متن نمایشی‌ای باشه که به نظرم اجرا شدنش روی صحنه میتونه خیلی کیفیت داستانش رو جلوتر ببره. فرم روایتش‌ یه جوریه که گره خورده با اجرا و عملا درست کار کردنِ داستانش خیلی به درست اجرا شدنش روی صحنه بستگی داره. (و طبعا یک دلیلی که با متن چاپ‌شده‌اش ارتباط نگرفتم همین وابستگی به اجرای زنده‌اش بوده و عملا فرم کتاب یک‌جورهایی برام ناقص بود)
احتمالا هنوز بارقه‌هایی از اون علاقه شدیدِ سال‌های قبلم به ساختار درام کلاسیک در من مونده و به نظرم اون‌هایی که با بامزگی و شخصیت‌های عجیب و شاعرانه سعی می‌کنن ازش فرار کنن، از روی ضعفشونه 😈 (تقریبا مطمئنم چند سال دیگه این نگاهم درست میشه و به صورت متعادل‌تری به درام و داستان نگاه می‌کنم، اما فعلا دوست دارم از آخرین سال‌های اکستریم زندگی‌ لذت ببرم. و یادداشت‌های اینجا هم بیشتر نظرات شخصی منه، تا نقد حرفه‌ای  ) 
          
            به نام او

ایتالیایی‌ها را خیلی دوست می‌دارم، از تمام کشورهای اروپا مشتاق‌ترم که ایتالیا را ببینم. در ادبیات هم یاد ندارم اثری از نویسندگان این کشور خوانده باشم و خوشم نیامده باشد بلکه از هر نویسنده بیش از یک اثر خوانده‌ام. ایتالو کالوینو، ناتالیا گینزبورگ، جووانی گوارسکی، پیرو کیارا، چه‌زاره پاوه‌زه و حالا السّاندرو باریکّو

مدتها بود که می‌خواستم این دو اثر کم‌حجم از باریکّو را که پیش از این خریده بودم، بخوانم. سالها پیش زمانی که فیلم‌بین بودم افسانه هزار و نهصد از جوزه‌په تورناتوره را دیده بودم و از آن خوشم آمد بود. خواندن نووه چنتو یا همان افسانه هزار و نهصد خاطره آن را زنده کرد، البته کتاب را بهتر دیدم حکایتی جذاب و پر کشش که لحظات غافلگیرکننده زیادی دارد، می‌گویم حکایت چرا که ایتالیایی‌ها به جای رمان‌نویس و داستان‌پرداز قصه‌گو هستند، ایتالیایی‌ها توانسته‌اند به سنت دیرپای داستان‌گویی خود رنگ و طرحی نوین بدهند و آثاری جهانی خلق کنند، کاری که به نظر بنده ما ایرانی‌ها می‌توانستیم بکنیم و نکردیم به‌جای آنکه هدایت را الگو قرار دهیم اگر راه جمالزاده را ادامه می‌دادیم وضعیتمان بهتر بود، بگذریم. خلاصه نووه‌ چنتو را با ترجمه خوب حسین معصومی همدانی بخوانید حتی اگر فیلم تورناتوره را دیده‌اید.

دومین کتابی که از باریکو خواندم ابریشم بود، اثری که تفاوتی اساسی با نووه چنتو داشت اثری کاملا ساختارمند و فرمالیستی. داستان تاجری فرانسوی که در قرن نوزدهم به‌صورت قاچاقی به ژاپن می‌رود و تخم ابریشم می‌آورد و درگیر ماجرایی عاشقانه هم می‌شود. کتاب از فصلهای کوتاه متعدد تشکیل شده که ضرباهنگ جالب‌توجهی به آن داده است. من ابریشم را بیش از نووه چنتو دوست داشتم و آن را اثر کاملتری دیدم منتها ترجمه نوکنده آن‌قدر بد بود که آن‌طور که باید لذت نبردم. ترجمه‌های دیگر اگر بهتر بود آنها را بخوانید.
تمام.
          
Haniyeh

1402/11/24

            نووه چنتو یا ۱۹۰۰ داستان مردی پیانیست و یتیمه که در کشتی به دنیا میاد و همه زندگیش  در کشتی سپری میشه.
این کتاب یه فیلم هم داره که بعد از دیدنش نظرم رو آپدیت میکنم.
اگر به اسپویل حساس هستید نخونید.

نووه چنتو یا ۱۹۰۰، اشاره به افرادی داره که در این قرن میزیستن و نامشون در دنیا به واسطه قدم گذاشتن در آمریکا ماندگار شده. میگن توی فیلم به واسطه قابهای عکس برخی از این شخصیتها معرفی شدن، مثلا انیشتین که نامی ماندگار داره.
نووه چنتو هم بارها مسافران آمریکایی رو میبینه و حتی تصمیم به رفتن به نیویورک میگیره اما روی پله سوم کشتی متوقف میشه و برمیگرده. 
توی فیلم به مجسمه آزادی هم اشاره شده و فکر میکنم آزادی همون گمشده نووه چنتو هست. اول داستان ما فکر میکنیم نووه چنتو یک انسان آزاده که روی آب به هر جایی که دلش میخواد میره و پایبند به هیچ آدم و جایی نیست و این بنظرمون جالب میاد. اما رفته رفته متوجه میشیم که درواقع برعکسه و نووه چنتو پای خودش رو به کشتی زنجیر کرده. اون از دنیایی که درش مجبور به انتخاب های بسیار باشه میترسه و همین نشانه اینه که داره خودش رو از آزادی منع میکنه.
نووه چنتوی فیلم ظاهرا عشق رو هم تجربه کرده اما از دستش میده. پسربچه‌ای رو هم دیده و دوست داشته و بعد مثل بقیه مسافران بدرود گفته. بنابراین نووه چنتو با پایبندیش به کشتی، خودش رو از تجربه یک زندگی معمولی مثل اونی که آدمای روی خشکی تجربه میکنن محروم میکنه و خانواده‌ای که در حسرتش هست و دوستانی که میتونست بلندمدت حفظشون کنه (مثل ترامپت زن راوی داستان) رو هیچوقت به دست نمیاره، چون همیشه مجبور به وداعه و حاضر نیست به سمتشون حرکت کنه.
نووه چنتو از روی گفته‌های بقیه زندگی میکنه و البته تمام زندگیش هم در زدن پیانو خلاصه میشه و میترسه که به چیزی جز اون بها بده چون هیچ چیزی مثل پیانو براش قابل درک و پیشبینی نیست. نووه چنتو حتی نمیتونه به تنها آرزوش که دیدن دریا از خشکی بود جامه عمل بپوشونه و همین نشون میده که چقدر در بند اسارت ترسهاشه.

این داستان برای من خیلی ارزشمند بود، داستانی که به ما ترس از ناشناخته‌ها و نتیجه اون رو نشون میداد. پیشنهادیه 👌