بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فرانکنشتاین یا پرومته مدرن

فرانکنشتاین یا پرومته مدرن

فرانکنشتاین یا پرومته مدرن

3.4
56 نفر |
24 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

3

خوانده‌ام

120

خواهم خواند

44

این توضیحات مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب می‌باشد.

فرانکشتاین با پدر تاجر و مادری دلسوز، در ناپل به دنیا آمد. آنها در ژنو در ساحل شرقی رودخانه و در انزوا زندگی می کردند. مادر به هنگام مرگ، از فرانکشتاین می خواهد تا با الیزابت دختری که مورد سرپرستی خانواده قرار داشت، ازدواج کند. فرانکشتاین ابتدا به علوم طبیعی علاقه مند بود، اما مدتی بعد به مطالعة ریاضیات و شیمی می پردازد و برای تحصیل به دانشگاه اینگلشتات می رود. او تحت تاثیر قرار گرفتن از والدمان، استاد شیمی به کشف عمیق ترین اسرار خلقت می پردازد، او به راز تولید مثل و حیات پی می برد و شروع به خلق یک انسان می کند، اما در پایان کار موجود ساخته شدة او تبدیل به هیولایی می شود که خود نیز در ابتدا از او وحشت دارد.

لیست‌های مرتبط به فرانکنشتاین یا پرومته مدرن

پست‌های مرتبط به فرانکنشتاین یا پرومته مدرن

یادداشت‌های مرتبط به فرانکنشتاین یا پرومته مدرن

            بالاخره تونستم خودم رو از دنیای داستان کوتاه خارج کنم و یه رمان بلند بخونم. شروعی طوفانی با فرانکنشتاین یا پرومته ی نوین.
برای من فرانکنشتاین یه DVD بود که ۴ تا فیلم توش بود که یکیش جزیره دکتر مورو بود و اون یکیش فرانکنشتاین و منی که دوم راهنمایی بودم با فهم ناقص خودم فکر کردم فرانکنشتاین با خواهرش ازدواج میکرد! و به معلم فیلم بازمون این رو گفتم، اونم توجه ام رو به این نکته جلب کرد که دیالوگش این بود که میگه تو مثل خواهرمی!!!
هیچ وقت فرصت نشده بود داستانی که حدودا مال ۲۰۰ سال پیشه رو بخونم ولی بالاخره قسمت شد برای فرار از داستان کوتاه این رمان رو بخونم.
طی سال ها ترجمه های زیادی از این شاهکار دراومده، من فقط همین ترجمه رو خوندم و یه ترجمه دیگه ازش رو دارم اما یادم میاد دوران بچگیم یه نسخه ی کوچیک و جیبیش هم داشتم، اما تا الان فرصت نشده بود خونده شه.
مری شلی وقتی ۱۸ سالش بوده شروع کرده به نوشتنش و میشه گفت اولین داستان علمی تخیلی در قرون جدید با نوعی دیدگاه انسان گرایانه است.
دید منفی نویسنده به علم و کارهایی که انسان با اون میکنه در نوع خودش نوعی دیدگاه مسیحیت همون دوره رو نشون میده، اما زیبایی این اثر فقط بخاطر موضوعش نیست بلکه دیدی که مری شلی به ایجاد شر در وجود موجودی خالی الذهن داره جالبه. دیدی که همه ی ما هر روزه از خودمون میپرسیم اگه تو ایران بدنیا نمی اومدم چی میشد و چطور میشدم؟
مری شلی نشون میده حتی موجودی مثل هیولای فرانکنشتاین هم گرایش به خیر و خوبی بصورت فطری داره اما تحت تاثیر عوامل بیرونی مدام در جنگ و درگیری بین نیمه خوب و بدش میمونه و با اینکه به سمت تاریکی ها گرایش پیدا میکنه عمیقا ناراحتی درونیش اذیتش میکنه. بعد از خوندن کتاب دوباره یادم اومد چرا به نسبت فیلم ها کتاب ها رو بیشتر دوست دارم. کتاب ها سوالاتی ایجاد میکنن که بذرشون عمیق تر کاشته میشه و فیلم و سریال ها برای همچین کاری باید ده ها ساعت وقت صرف کنن.
هر چند این کتاب مال ۲۰۰ سال پیشه و منصفانه اینه که در حد همون ۲۰۰ سال پیش نگاهش کنیم و نه با دید امروزی دانشورز و آگاه خودمون.
نمیگم اگه نخونید چیزی از دست می دید ولی اگه بخونید خالی از لطف نیست و اگر مثل من نباشید که فیلم هاشو بارها و بارها دیدم براتون شیرین تر هم هست.
          
            گاهی عناوین فرعی کتاب‌ها بسیار مهمتر و تاریخ سازتر از عناوین اصلی‌اند. مثلا مشهورترین کتاب دکارت رو به خاطر بیارید. «تأملات» به خودی خود عنوان خنثی‌ایه ولی «رساله‌ای در اثبات خدا و بقای نفس» عنوانیه که در ترکیبش با پیش‌زمینه‌ای که از دکارت داریم آدم رو مجاب میکنه که این رساله رو باید خوند.
کتاب مری شلی هم از این دست کتاب‌هاست. در مواجهه با «فرانکنشتاین» فقط یه غول وصله پینه شده تو ذهن آدم میاد که نهایتا یه رمان گوتیک خوب باشه و لابد دست مایه‌ای بوده برای ترسوندن بچه‌های اون زمان ولی وقتی عنوان «پرومته مدرن» رو میشنویم شاخک‌های آدم تیز میشه. منم کتاب رو به خاطر عنوان فرعیش خوندم.
اولا باید دقت کرد که فرانکنشتاین اسم خالق اون هیولاست نه اسم خود هیولای داستان و پرومته مدرن هم اطلاق به اون scientist (دانشمند) میشه و نه باز اون هیولا. 
با این دقت میشه سراغ داستان رفت. آقای فرانکنشتاین در کالج با علوم جدید مخصوصا شیمی مواجه میشه و خودش رو به صورت دیوانه‌واری وقف این علوم میکنه. بعد از چندی به راز حیات پی میبره و تصمیم میگیره خودش موجودی خلق کنه و کل داستان شرح همین خلق و ما وقع بعدشه.
 مری شلی تو دوره‌ای این داستان رو نوشته که قدرت علوم جدید مخصوصا علوم تجربی داشت هویدا میشد و بشر به نوعی داشت به ورطه جنون میرسید. مثلا یه نمونه از این جنون رو میشه تو شخصیت بازارف رمان پدران و پسران تورگینیف دید. به نوعی میشه رمان فرانکنشتاین رو اخطاری به انسان مدرن دید که اگر انسان بخواد پا جای پای خدایان بذاره و به اصطلاح پرومته بازی در بیاره نهایتا به رنج پرومته هم گرفتار خواهد شد و این رنج تا دم مرگ گریبان انسان رو خواهد گرفت که خطابه آخر هیولا خطاب به جسد فرانکنشتاین هم به نوعی این مفهوم رو میرسونه.
          
            دفعهٔ قبل که خوندمش هم همین بود نظرم؛ اینکه من مخلوق فرانکنشتاین، این موقعیت پیش‌آمده که مخلوق با خالقش مواجه بشه و وانهادگی و طردشدگی‌اش رو خیلی خیلی می‌پسندم و به‌نظرم خیلی شگفت‌انگیزه، اما مری شلی خیلی خوب نتونسته این ایدهٔ ناب و فوق‌العاده‌ش رو پرورش بده و برای همین داستان کلی باگ و حفره داره، شخصیت‌ها خوب از آب درنیومدن و همه چی کمی می‌لنگه‌. 
زبان مری شلی بسیار زیبا و دوست‌داشتنی و شعرگونه است و این مسئله در این ترجمه خیلی خوب نمودار شده. نکتهٔ مثبت دیگر این نسخه هم تصویرسازی‌های شگفت‌انگیز و زیباشن که واقعاً تجربهٔ خوندنش رو لذت‌بخش می‌کنه. 
مری شلی با وجود مادر و پدر روشن‌فکری که داشته و شرایطی که توش بزرگ شده و البته اینکه در اوایل جوانی به‌واسطهٔ رابطهٔ نامتعارفش با پرسی شلی به حلقهٔ متفکران و هنرمندان رمانتیک راه پیدا می‌کنه و با کسی مثل لرد بایرون از نزدیک در ارتباط بوده، و البته خودش بسیار باسواد بوده، اندیشهٔ مستقل و زیبا و ژرفی داشته و برای همین هم می‌تونیم خیلی از عناصر جنبش رمانتیسیسم و نقدش به سنت خردگرای عصر روشنگری رو در این داستان مشاهده کنیم؛ مثل مرگ خدا و پذیرش وانهادگی انسان در جهانی نامتناهی و تهی از معنا، مثل گذشته و کودکی روشن و ازدست‌رفته و دلتنگی برایش، مثل خطری که پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی می‌تونن برای انسان و زندگی معنادار انسانی داشته باشن، مثل درد و رنجی که انسان در این جهان تاریک و سرد و تنها تجربه می‌کنه و خیلی چیزهای دیگه. 
اما می‌شه خوانش دیگری هم از فرانکنشتاین داشت؛ می‌شه موجود ویکتور رو بخشی از هویت خودش دونست؛ دوگانهٔ تاریک و روشنی که در وجود همه‌مون هست و آن‌قدر درهم‌تنیده‌شده که دیگه به‌راحتی نمی‌شه از هم تمیزشون داد؛ جوری که گاهی سیاهْ سفید و سفیدْ سیاه به‌نظرمی‌رسه. و البته می‌شه به‌راحتی رد پای زندگی پر فراز و نشیب خود مری شلی و ازدست‌دادن‌های زیاد و طردشدگی‌های پی‌درپی‌ای رو که در زندگی تجربه کرده بود در این داستان پیدا کرد. به‌نظرم موجود ویکتور از همه بیشتر به خود مری شلی شبیه است. 
در نهایت به‌نظرم این داستان کلی پتانسیل‌های زیبا داره و کشش و جاذبهٔ یک داستان گوتیک درست و حسابی رو هم داره و ان‌قدر جالب هست که بشه از ایرادات داستانیش تا حدی چشم‌پوشی کرد و احتمالاً به همین دلیل نسخه‌های اقتباسی‌ش مثل اجرای تئاتر ملی آن‌قدر دلنشین‌ترن. ممنونم خانم شلی برای این داستان جادویی و فوق‌العاده.
          
            قلبم برای پذیرش عشق و ترحم ساخته شده بود، اما بدبختی آن را به شرارت و نفرت کشاند.
خواندن این کتاب برای من همانند نوشیدن یک لیوان(آبجوخوری) آب‌طالبی خنک پس از دویدن به مسافت ۱۰ کیلومتر بود، همان اندازه دلچسب و گوارا.

گفتار اندر داستان کتاب
فرانکنشتاین عاشق تحصیل علم به خصوص فلسفه‌های مختلف است و سرنوشت، او را در مسیری قرار می‌دهد تا برای کسب علم سفر کند و در کنار اساتید جدید مسیر افکار و تخیلاتش دست‌خوش تغییر می‌گردد و ماجرا از آنجا آغاز می‌گردد که او به فلسفه‌ی چگونگی خلقت انسان علاقه‌مند می‌شود و این علاقه به شکلی که در داستان می‌خوانیم منجر به مطالعه و تحقیق و نهایتا خلق موجودی زنده(یک هیولا) می‌گردد.
تقابل او با خلقتش و به خصوص صحبت‌های مابین آن‌ها یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب است که شما را میخ‌کوب می‌کند و از خواندن سطر به سطر آن لذت می‌برید و نهایتا فرانکنشتاین باید تاوان خلق این موجود را هم پرداخت کند و ... .

بیش از این به داستان کتاب ورود نمی‌کنم چون داستانی سرراست است و صحبت بیشتر منجر به اسپویل می گردد، فقط بدین نکته لازم است اشاره کنم که هفته‌ی قبل که برای فصل پاییز و زمستان اقدام به خرید کتاب می‌کردم برای خرید این کتاب متوجه شدم ترجمه‌های بی‌شماری از مترجمان گمنام وجود دارد و از دوستان کتاب‌خوانم که سوال پرسیدم تقریبا آن‌ها هم شناختی از آنان نداشتند، تا اینکه یکی از دوستان مترجمم پیشنهاد به خواندن انگلیسی کتاب کرد و به همین خاطر ضمن تشکر از ایشان باید خدمت شما نیز عرض کنم که متن انگلیسی کتاب بسیار روان و ساده است و در صورتیکه زیربنای لازم را جهت مطالعه دارا هستید می‌توانید خواندن آن‌را امتحان نمایید چونکه نسخه‌های ترجمه‌شده به فارسی دست‌خوش سانسور گردیده‌اند و بخش‌هایی از کتاب حذف گردیده است.

نکته:
پس از خواندن کتاب، همانند همیشه به سراغ ریویوهای دوستانم رفتم و ریویوی «مائده» را بسیار کامل و خواندنی دیدم، به همین جهت لینک آن‌را در این‌جا قرار می‌دهم و پیشنهاد می‌کنم به آن ریویو نیز مراجعه نمایید:
https://www.goodreads.com/review/show...

نقل‌قول نامه
«هیچ‌کس نمی‌تواند فریبندگی‌های علم را درک کند مگر اشخاصی‌که آن را تجربه کرده باشند.»

«چه چیزی می‌تواند جلوی دلِ قوی و عزمِ جزم انسان را بگیرد؟»

«من خوب و نیک‌سرشت بودم، بدبختی از من شیطان ساخت. من را خوشبخت کم تا دوباره به سرشت خوبم بازگردم.»

«براستی وظایف خالق نسبت به مخلوقش چیست؟ آیا درست این نیست که قبل شاکی شدن از مخلوقم می‌بایست همه‌ی رفاه و خوشبختی را تقدیمش کنم؟»

«بدبختی یعنی نداشتن دوست و همدم»

کارنامه

طبق استانداردی که برای رتبه‌بندی و نهایتا نمره دادن به کتاب‌ها برای خود تعریف کرده‌ام، وقتی نمونه‌ی قابل مقایسه با این کتاب یعنی شاهکار بولگاکوف به نام «قلب سگی» وجود دارد باید جهت نمره دادن به این کتاب حتما مقایسه این دو را مدنظر قرار دهم.
فرانکنشتاین دارای موضوعی جذاب و همچنین کشش مناسبی بود اما به نسبت قلب سگی عالی نبود و یکی دو لول پایین‌تر از آن بود، اما بخاطر موضوع جذاب و روان بودن متن داستان سه ستاره برایش منظور می‌کنم.

دانلود نامه
فایل ای‌پاب نسخه‌ی انگلیسی کتاب را در کانال تلگرام آپلود نموده‌ام، در صورت نیاز می‌توانید آن‌را از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/342
          
            فرانکنیشتاین فراتر از یک داستان ساده است.
نگاهی ست به رابطه‌ی خالق و مخلوق.
خالق این بار خودش مخلوق است؛ ناقص و نادان. 
خالق نامش فرانکنیشتاین است. او قصد دارد موجودی را به وجود آورد که دچار ضعف‌های جسمانی انسانی نباشد. موفق هم می‌شود، اما از همان جایی که گمانش را نمی‌برد ضربه می‌خورد. او روحی در مخلوقش قرار داده که درد پذیر است و دچار احساساتی که در هر لحظه دچار طغیان و تغییر هستند. 
فرانکنیشتاین پشیمان می‌شود که همچنین موجودی خلق کرده است؛ زشت و بد ترکیب با صدایی نخراشیده که هرکسی با دیدن او وحشت می‌کند اما کار از کار گذشته بود.
او به جای توجه به مخلوقش او را با دنیای بیرون  به حال خود رها می‌کند تا خود هیولا تنها گلیم‌اش را از آب درآورد و اگر هم نتوانست از بین برود.
در کل داستان خوبی‌ست. داستانی که چند راوی در دل خود دارد. راویانی که به دنبال کشف یک راز هستند؛ رازی که موجب این شور بختی‌ست.
بهترین بخش کتاب که به دلم نشست آن‌جایی بود که هیولای بد ترکیب و ترسناک روایت می‌کند. او از زمان تولدش اندام کاملی دارد اما روحش مثل نوزادی می‌ماند که هیچ نمی‌داند. برخورد او با محیط اجتماع نقطه‌ی اوج داستان است. جایی که بدی و خوبی را برای او تداعی می‌کند. 
رفتارهای مردم از او که روحی پاک و بی‌آلایش دارد کینه‌ای می‌سازد که او را از خود و اطرافش بیزار می‌سازد. 
او طرد می‌شود و شور انتقام از بشر و خالقش را در دلش زنده می‌سازد. انتقامی که انتهایی ندارد.
اگر بخواهم یک واژه برای شخصیت‌های داستان بگویم «تنهایی» ست. 
تنهایی‌ای که با روح انسان عجین شده است.
در آخر از نویسنده برایتان می‌گویم. نویسنده کتاب #مری_شلی این اثر را در سن ۱۸ سالگی نگاشته و تا سن ۲۰ سالگی به پایان رساند.
حالا بعد از گذشت سال‌ها از نگارش کتاب هنوز از شخصیت ساخته #مری_شلی در داستان‌ها و ساخته‌های سینمایی استفاده می‌شود و حتی در بعضی از جشن‌ها مثل هالووین مردم ماسک این موجود را به صورت می‌زنند.
امیدوارم از خواندش لذت ببرید.
#کتاب‌هایی‌که‌از‌خوردنشان‌لذت‌برده‌ام
#فرانکنیشتاین
#مری_شلی
#نشر_ققنوس
          
رضا حقی

2 روز پیش

                من این کتاب را گوش کردم 
کتاب خوبی بود
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.