معرفی کتاب سیرک شبانه اثر ارین مورگنشترن مترجم مریم رفیعی

سیرک شبانه

سیرک شبانه

ارین مورگنشترن و 1 نفر دیگر
3.7
89 نفر |
36 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

34

خوانده‌ام

174

خواهم خواند

213

شابک
9786001880773
تعداد صفحات
528
تاریخ انتشار
1399/6/1

توضیحات

        
دو شعبده باز کهنه کار که از دیرباز با یکدیگر رقابت داشته اند مارک و سلیا شاگردان دست پرورده شان را برای رقابت در سیرکی که فقط از غروب تا طلوع خورشید باز است آماده میکنند رقابت بین این دو آغاز میشود و هریک میکوشد با برپایی چادرهای شگفت انگیز و خیره کننده بر رقیبش چیره شود اما این رقابت به جایی کشیده میشود که این دو استاد کارکشته هرگز احتمالش را نمیدادند 
و شاگردان آنها خیلی دیر میفهمند که شکست چه هزینه ی گزافی به همراه دارد 
سیرک شبانه داستانی جادویی خیال انگیز و عاشقانه است که خطوط بین واقعیت و تخیل را تار میکند و دنیایی را می آفرینند که در آن غیر ممکن ممکن میشود چهره ها تغییر میکنند گذشت زمان کندتر میشود و یک مرد میتواند سایه ای نداشته باشد 

      

بریدۀ کتاب‌های مرتبط به سیرک شبانه

نمایش همه

دوره‌های مطالعاتی مرتبط

تعداد صفحه

15 صفحه در روز

لیست‌های مرتبط به سیرک شبانه

نمایش همه
داستان دو شهرآبشار یختصویر دوریان گری

خدانگهدار، هزار و چهارصد و سه!

66 کتاب

خب... وقتشه ببینم چقدر خوندم امسال... پیتر پن و داستان دو شهر رو از انتشارات دیگری خوندم... (پیترپن قدیانی و داستان دو شهر‌ افق) و خب بهترین‌ها هم که ...🥲 نامِ باد و کوئوت عزیز😁، شاه‌دزد، سیپیو و رفقاش که دلم براشون تنگ می‌شه:)💔 آبشار یخ و سولویگ و همراهانش که تا ابد دوستشون خواهم داشت🥲، بازی تاج و تخت و دسیسه‌چینی‌ها، و استارک‌های دوست داشتنی، راب، جان ‌که در حقش ظلم شد، آریا و ادارد...😭💔 حتی دنریس... که البته باید بگم سریالش رو هم دیدم و تنها سریالی بود که کامل شد... و علیرغم اینکه خیلی‌ها با کتابش حال نکردن، جز بهترین‌ها بود برای من!🥲 ربکا و مندرلی که بخشی از قلبم میون اتاق‌های بسیار اون عمارت بزرگ مونده... سایه‌ی باد و گورستان کتاب های فراموش شده و خولین کاراکسی که سرگذشتش هنوز باعث می‌شه قلبم بگیره:) دنیل، بئاتریس، کتابفروشی سمپره و خیابان‌های بارسلون... نارنیا و دنیای جادویی‌ش و کمد ... و چهار خواهر و برادر و کایرپاراول! ... مهمان دراکولا و فضای گوتیک و زیبایی که داشت... بارتیمیوس؛ و شهر لندن و کیتی و ناتانیل که دلم همیشه براشون تنگ می‌شه و حس می‌کنم دوباره پیششون برمی‌گردم و داستان عجیبشون رو باز هم می‌خونم... قصه‌های همیشگی، دوقلوهای بیلی و قصه‌های پریانی که همیشه دوستشون خواهم داشت... و این دومین باری بود که می‌خوندمش و قطعا باز هم می‌خونمش... کانر و گلدی‌لاکس عزیزم🥲🥲 آخرین روز خانم بیکسبی و اون همه هیجان و استرس... و هابیت خوانی‌ش برای شاگردهاش... زیبا صدایم کن و زیبایی که دلش می‌خواست با پدرش خوشحال زندگی کنن... داستان دو شهر؛ و شخصیت‌های خاکستری‌ش... انتقام، سیدنی کارتن... نیکلاس نیکلبی و اون همه بدبختی‌ای که تحمل کرده و دلم براش کباب شد..🥲 و عقل و احساس، و جین آستینی که در پردازش شخصیت‌هاش کم نمی‌ذاره، الینور و ماریانی که هنوز پایان داستانشون برام عجیبه... مانولیتوی عزیزم و مامان عجیب غریب و دست به کتکش...😂 بچه‌های خانم پرگرین؛ و ماجراجویی‌هاشون، جیک، اما، میلارد، اینوک، و ... سیلماریلیون، و سرزمین میانه‌ای که تاریخچه‌ای شگفت‌آور داشت... ارباب‌حلقه‌ها، یاران حلقه و نوروز ۱۴۰۳ و زمستونش که باهاشون سفر کردم... سم و آراگورن عزیز... پیتر پن و رویاهای کودکی‌ ای که فراموش شدن... دوریان گری، مردی که زیبا بود؛ ولی نه از درون... و همه و همه‌ی این‌ها، سال ۱۴۰۳ من رو تشکیل دادن. از همه‌ی این شخصیت‌ها ممنونم که باعث شدن توی روزهای مزخرف هزار و چهارصد و سه دووم بیارم!... و آره خلاصه؛ کتاب‌های امسال عجیب و خاص بودن. و دلم برای این کتاب‌ها تنگ خواهد شد. و انشاءالله که سال ۱۴۰۴ به شدت بهتر خواهم خوند...🙂 راستی گفتم حدود پنجاه تا کتاب هم خریدم ؟😁😁

14

یادداشت‌ها

          وقتی جنگ‌ها شروع می‌شن و برنده و بازنده‌شون معلوم می‌شه، وقتی دزدای دریایی گنجشون رو پیدا می‌کنن و اژدهاها دشمناشونو برای صبحونه می‌خورن، یکی باید داستان پیچیده‌ی اونا رو تعریف کنه؛ این خودش یه جور جادوئه. همه چی به شنونده بستگی داره و هر شنونده، داستان متفاوتی رو می‌شنوه و تاثیری روش می‌ذاره که هیچ وقت فکرشو نمی‌کرده. می‌تونی داستانی رو تعریف کنی که تو روح آدم‌ها خونه می‌کنه و به بخشی از خون و رگ و پی‌شون تبدیل می‌شه. همه‌ش به خاطر داستان‌های توئه. این نقش تو و موهبتیه که بهت عطا شده. درسته که خواهرت آینده رو می‌بینه، اما تو هم می‌تونی آینده رو شکل بدی، پسر. اینو فراموش نکن. هر چی باشه جادو شکل‌های مختلفی داره.

سیرک شبانه
داستان دو شعبده‌بازی که از کودکی ملزم به شرکت در مسابقه‌ای می‌شن که حتی قوانینش رو نمی‌دونن.
یکی از جادویی‌ترین داستان‌هایی که تا الان خوندم.
اگر الان غول چراغ جادو بهم بگه سه تا آرزو کن قطعا یکیش اینه که سیرک شبانه واقعی باشه و من بتونم تجربه‌ش کنم.
        

9

مُحیصا

مُحیصا

1403/12/17

          کتاب را می بندم و انگشتانم ناخودآگاه شقیقه های دردمندم را فشار می دهد. و با صدای بلند می گویم:« آخیششش، بالاخره تمومش کردم.اَه چی بود تموم نمی شد!؟ حیف. حیف همچین فضاسازی که تو یه وضعیت ضعیف قرار گرفت و نابود شد.» 
اگر از من بپرسید که چرا سیرک شبانه را دوست نداشتی؟ رو به روی تان چهار زانو می نشینم، انگشت اشاره ام را روی بینی ام می کشم تا جای خالی عینک نداشته ام را تنظیم کنم. دلم می خواهد با ژست یک منتقد ادبی دلایلم را برایتان شرح دهم اما آنقدر دلم از دست کتاب شرحه شرحه شده و به خونریزی افتاده که تمام این ادا و اصول ها را کنار می گذارم و نفس می گیرم و تند و تند شروع می کنم به حرف زدن:« ببین اوایل که سیرک شبانه رو می خوندم داشتم لذت می بردم. چرا؟ چون نویسنده فضای واقعا جادویی رو خلق کرده بود. مثلا تو کاراوال(که اونم سیرک داشت) توصیفات راجب دنیای کاراوال خیلی سربسته و کوتاه بود و اون حس جادویی بودن، مبهم بودن،مرموز بودن و.. بهت القا نمی کرد. اما تو سیرک شبانه تو قدم به قدم با نویسنده همراه می شی ، آروم آروم دنیای لو سیرک دو رو( اسم سیرکه س) برات ساخته میشه، داخل چادر های هر سیرک می ری و از عجایبش شگفت زده میشی و ...» با یادآوری  دنیاپردازی سیرک شبانه لبخند گَل و گشادی که وسعتش به یقین بیشتر از لو سیرک دو رو است صورتم را می پوشاند، اما نقاط ضعف سیرک شبانه باعث عصبانیتم می شود  و دوست عزیزم به یقین اگر در کنار من بودی صورت برافروخته و ابروهای درهم و برهمم را می دیدی و صدای بالارفته را می شنیدی که می گفت:« امااااا امااااا همه چیز که دنیاپردازی نیست...
روند کتاب بیش از حد آروم بود اصلا باورت میشه من سیصد و خرده ای صفحه داشتم توصیف سیرک می خوندم؟اونم بدون روند خوب و مناسب، بدون شخصیت پردازی معقول؟! وایسا ببین من خودم کتاب با روند آروم خوندم که فوق العاده بود ولی در عین حال که روند آرومی داشته همزمان داستان هم پیش می رفته. اما سیرک شبانه جوری بود که تو داشتی فقط توصیف می خوندی خب ینی چی ؟ پس داستان چی میشه؟( داستان از نظر من یه خط صاف بدون ،تاکید می کنم بدون فراز و نشیب بود)  وای وایییی شخصیت ها زیاد بودن اما شخصیت پردازی خیلی ضعیف بود.  روابط بین شخصیت ها رو که نگم برات‌. ببین یه تیکه اش بود که مارکو( شخصیت اصلی پسر) رفت با یه دختری و ازش خوشت اومد و زمینه عشق و عاشقی و اینا ( حالا تو بگو رومنس) فراهم شد. بعد می دونی در عرض چند فصل چی شد؟ هیچی بدون دلیل از دختره دیگه خوشش نیومد و از سلیا خوشش اومد(اسم شخصیت اصلی دختر). من یه لحظه فکر کردم نکنه چون روزه م و گیج شده م   چند تا فصل و جا انداختم؟ رومنس کتاب که خیلی روی مخم بود. اصلا نمی فهمیدمش، اصلا درکش نکردم. اصلا نتونستم باهاش ارتباط بگیرم و از اون دسته رومنسی باشه که به یاد موندنی و لطیف باشه. خیلی سهلُ الشُلَکی بود.»  حتی اکنون نیز که راجبش می نویسم حس و حالی دارم شبیه به وقتی که پسر تخس همسایه برای در آوردن لجمان سکه ای را روی شیشه می کشید و با لذتی وافر به اعصابمان خط می انداخت. نفس می گیرم و ادامه درد و دلم را برایت می گویم:« یکی از کارهایی که کتاب انجام میده ایجاد احساسه. اینکه نویسنده بتونه کاری کنه تو با ناراحتی شخصیت ها شاد و با غمشون غمگین بشی اوج هنر و هنرمندیه‌‌. بعد تو تقریبا اواخر این کتاب ( نمی دانم بعد از این همه بدگویی باید اسم کتاب را به زبان بیاورم یا از این به بعد بگویم کتابِ اسمشو نبر) یه شخصیت کلیدی داریم که می میره و دریغ از اینکه من ناراحت بشم یا چیزی. اون صحنه رو دقیقا یادمه.سر اون قسمت خمیازه کشیدم و  بعد از گفتن یه خب که چی کتاب رو بستم و گرفتم خوابیدم.😑 
حتی اواخر کتاب که دیگه مثلا کتاب داشت تموم می شد و همه چی مشخص می شد به جای اینکه هیجان زده بشم، فقط داشتم به خودم التماس می کردم که تمومش کنم و بعد که تموم شد به جای اینکه ناراحت بشم چرا تموم شده و مجبورم همچین دنیایی رو ترک کنم انگار یه بار بزرگ رو از روی دوشم برداشتن و نه تنها از تموم شدنش ناراحت بلکه خوشحال هم بودم و احساس کردم آپولو هوا کردم.»😂
از غرغرهایم درباره ی کتاب که بگذریم از نظرم سیرک شبانه شبیه به اقیانوسی بود به عمق یک سانت. گسترده اما سطحی و بدون عمق. شاید سال ها بعد به عنوان کتابی که موقع خواندنش حرص مرگ شدم به یادش آورم یا شاید ذهن خسته و فلاکت زده ام آن را به زباله دان فراموشی بیندازد. نمی دانم! در پایان از خواننده عزیز این یادداشت  تشکر می کنم که تا پایان این یادداشت را خوانده و به غرغرهایم گوش داده:)
یادت نرود اگر کتاب را خواندی خوشحال می شوم نظرت را برایم بنویسی:) 
        

54

          اولش ارتباط گرفتن باهاش برام یکم سخت بود ولی یهو جذبش شدم و انقدر مشتاق شدم به ادامش و انقدر برام دلنشین شد که خیلی از کار هام رو کنار گذاشتم تا بخونمش😂
دیدگاه هرکدومشون به سیرک خیلی برام جالب بود، سیلیا و مارکو که اون رو زمین یه مبارزه می دونستن ، الکساندر و هکتور که باعث و بانی این مبارزه شدن و پای آدم های خیلی زیادی رو به سیرک باز کردن، تارا و لینی بورجس و همه کسایی که تو ساخت سیرک کمک کردن
(شبیه سخنرانی تشکر شد 🤣) 
و چانریش که به فکر ایده ی ساخت سیرک افتاد بدون اینکه بدونه چه اتفاقاتی رو رقم می زنه 😂
همچنین یادداشت های فردریک تیسن از سیرک رو خیلی دوست داشتم  و اون بخش هایی که یجوری نوشته شده بودن که انگار که واقعا اونجا هستی و همه چیز رو تجربه می کنی :) 
پاپت و ویجت و بیلی که سرنوشتشون به سیرک گره خورد به شکل متفاوتی از گره سرنوشت سیلیا و مارکو به سیرک، از یه طرف ایزابل خیلی مظلوم واقع شد و تارا و فردریک قربانی شدن 🥲💔
با خوندن این کتاب انگار با تک تک شخصیت هاش زندگی کردم و همشون رو می شناسم 😂پس شاید بشه گفت من هم عضوی از "رویا پردازان " هستم 😂💙
        

19

          خب 
اول بگم این ها همه احساس و سلیقه من در مورد کتابه و ممکنه برای شما صادق نباشه:
 قبل از اینکه بخوام در مورد کتاب و نظرم در موردش حرف بزنم میخوام در مورد ترجمه های کتاب صحبت کنم (چون یکی از دغدغه های اصلی همیشگی خودم هستش). نمی دونم در کل چند تا انتشارات این کتاب رو منتشرکردن و چند ترجمه داره، طاقچه سه تا از ترجمه هاشو منشتر کرده که من اصلا اطلاعی از ترجمه خانم طیبه شیخی و انتشارات آوای منجی ندارم ولی در مورد مقایسه ترجمه نشر میلیکان با ترجمه آقای محمدرضا شفاهی و نشر ایران بان با ترجمه خانم رفیعی صحبت کنم. 
من هردو کتاب رو در طاقچه داشتم و بعضی قسمت ها رو از هر دو کتاب و بعضی از قسمت هارو از یکی از کتاب ها میخوندم.
ترجمه خانم مریم رفیعی در بعضی قسمت ها ممکنه مفهوم تر از ترجمه آقای شفاهی باشه که البته بعضی جاهایی در ترجمه وجود داشت که من متوجه ترجمه خانم رفیعی نشدم و بعد از خوندن ترجمه آقای شفاهی برام روشن شد.
ولی در مورد حذفیات وای نگم براتون. ترجمه خانم رفیعی خیلی از قسمت های مختلف  داستان کاسته و بعضی جاها رو تغییر داده که من اعصابم خورد میشد و این قسمت ها رو از ترجمه آقای شفاهی میخوندم.خلاصه بگم من ترجمه آقای شفاهی نشر میلیکان رو ترجیح دادم. روان بودنش بد نبود و حذفیات واقعا خیلی کمتری داشت. 
راستش نمی دونم اینا به مترجم برمیگرده یا انتشارات (فکر کنم به هردو) ولی من قبلا دوتا کتاب از خانم رفیعی خونده بودم و سر همین اول خواستم با ترجمه خانم رفیعی کتاب رو بخونم ولی بعد از مقایسه این دو تا ترجمه دارم فکر می کنم برم اون کتاب های قبلی که با ترجمه خانم رفیعی خونده بودم رو هم دوباره با یک ترجمه دیگه بخونم.

خب در مورد داستان. من تا لحظه آخر میخواستم به کتاب 5 ستاره بدم و لحظه آخر احساس کردن حسم نسبت بهش 4 ستاره است( آخر یاداشت اشاره می کنم که چرا 4 ستاره دادم، نمی خوام اسپویل بشه). 
فضای داستان خیلی کلاسیکه یه حس کلاسیک خیلی قشنگ داره. منو یاد فیلمای قدیمی مثل بربادرفته و کازابلانکا و حتی شهرزاد  میندازه ( حس همون تیکه هایی که از فیلم ها  دیدم با حس کتاب یکی بود تقریبا). 
توصیفات خیلی زیاده و فکر میکنم نویسنده سعی کرده خواننده رو واقعا وارد فضای داستان کنه. من این رو حسن کتاب میدونم گرچه شاید یه جاهایی خسته کننده بشه ولی اینکه واقعا خودت رو در محیط احساس کنی مزیتیه که این کتاب داشته و به نظرم با توجه به داستان کتاب لازم بوده. خلاصه اگر حس می کنید خیلی حوصله توضیحات زیاد رو ندارید شاید براتون خسته کننده باشه.
اوایل کتاب روند داستان یکم ملو و کند پیش میره یعنی از همون اول کتاب نوید یک بازی و رقابت به شما داده میشه ها ولی انگار هرچی پیش میری نمی رسی و برای من حس کنجکاوی در مورد نتیجه همین رقابته که باعث میشد کتاب رو زمین نزارم با اینکه داستان خیلی آروم پیش میرفت.
داستان هیجان زیادی نداره اگر دنبال فانتزی پرهیجان هستید بهتون توصیه نمی کنم ولی اگر مثل من گاهی تنها چیزی که نیاز دارین یه ملودارمه پر احساسه کتاب گزینه خوبی براتون خواهد بود. (گرچه واقعیش من انتظارم از کتاب بیشتر بود.)
خب در مورد اینکه چرا 4 ستاره دادم و 5 ندادم (شاید اگر نمی خواین اسپویل بشه داستان براتون بهتر باشه این قسمت رو نخونید).
گفتگوی آخر ویجت و مرد خاکستری پوش و همچنین پاپت و شاندریش بعد از مشخص شدن نتیجه بازی خیلی طولانی شد یه جورایی خسته کننده و من خیلی هم در مورد ویجت و مرد خاکستری پوش نفهیدم چی شد. یه جورایی حس کتاب رو برای من کم کرد. خلاصه بگم که بعد از خوندن کتاب اون حس جادویی که انتظار داشتم رو نگرفتم.

ممنون اگر تا آخر یادداشت من رو همراهی کردین.
        

22

          کتابای فانتزی زیاد خوندم ولی این یکی از جادویی ترین هاشون بود، با اینکه اصلا جادو توی داستان مثل کتابای فانتزی دیگه نبود.

من قبل از اینکه کتابو بخونم فکر نی کردم داستان درباره کاملا درباره حرکتاییه که سیلیا و مارکو توی مسابقه انجام میدن اما اصلا اینجوری نبود. خیلی کم از حرکتاشو نوشته شده بود اما موضوع اصلی خودِ سیرک بود. اینکه اصلا چرا و چجوری بوجود اومد، اینکه ایده اش و صاحبش کیه، اینکه کیا توی ساختش نقش داشتن، اینکه چرا فقط شبا بازه، اینکه اصلا چجوری منتقلش می کنن و کلی قضیه دیگه.

چیزی که خیلی توی کتاب گفته میشه اینه که این سیرک خیلی عجیب و جادویی و متفاوت و گیج کننده ست، و تمام اینا دقیقا حس هایین که موقع خوندن کتاب بهتون دست میده و این یکی از بهترین ویژگی های این کتابه. عملا یه جاهاییش سردرد می گیرید چون شما هم واقعا نمی دونید قضیه اصلی سیرک چیه.

مخاطب چند تا از فصل های کتاب خودِ خواننده ست و به نظرم اونا درخشان بودن. خواننده رو کاملا درگیر این سیرک می کنه، اینکه وقتی وارد میشه چی توی سیرک می بینه. من عاشق اون فصل هاش شدم.

سبک نوشتار عالی بود، البته این جهش بین زمان ها بعضی جاها گیج کننده بود که با یکم دقت مشکلش حل شد. از شخصیتا اگه بخوام بگم به نظرم همه شون خاکستری بودن، نه خوبِ مطلق و نه بدِ مطلق. آدم بودن واقعا، با اشتباه هایی که هر آدمی ممکنه مرتکب بشه. از برداشت اشتباه منظور گرفته تا انجام کارایی که عواقب خیلی سنگین تری دارن. واقعا نمی تونم یه شخصیت رو از بین اون همه انتخاب کنم چون همه شونو یه جوری دوست داشتم.

من خیلی شنیدم که میگن این کتاب و کتاب "کاراوال" نوشته استفنی گاربر شبیه همن، ولی به نظرم این شباهت فقط توی اینه که همه چی توی سیرک اتفاق میفته و بس. البته (بازم نظر کاملا شخصی خودم) کاراوال اصلا در حد این کتاب خوب نیست، حتی بهش نزدیک هم نیست. در کل اگه اسمشون کنار هم نیاد کار درست تریه.

پی نوشت ۱: کتاب صوتیش عالی بود، گوینده اش رو خیلی دوست داشتم.
پی نوشت ۲: ترجنه این کتاب از نشر ایران بان منتشر شده. سیرک شبانه که مترجمش هم خانم مریم رفیعیه.
        

1