معرفی کتاب A Tale of Two Cities اثر چارلز دیکنز

A Tale of Two Cities

A Tale of Two Cities

3.9
17 نفر |
8 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

4

خوانده‌ام

47

خواهم خواند

31

شابک
9780194791878
تعداد صفحات
96
تاریخ انتشار
_

توضیحات

        'The Marquis lay there, like stone, with a knife pushed into his heart. On his chest lay a piece of paper, with the words: Drive him fast to the grave. This is from JACQUES.' The French Revolution brings terror and death to many people. But even in these troubled times people can still love and be kind. They can be generous and true-hearted . . . and brave.
      

یادداشت‌ها

این یادداشت مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب است.

          «داستان دو شهر»
خیال پردازی دیکنز عالی است، توصیفات بدیع او در تک تک صحنه ها نه تنها موجب ملالت نمی شوند بلکه خواننده را به سر شوق می آورند.
او به شهادت برخی از بزرگان حتی بهتر از مورخین صحنه های انقلاب را به تصویر کشیده است.
شور و التهاب ناشی از حال و هوای انقلاب، خیانت ها، افراط کاری ها و ظاهر شدن تعصبات و بروز کینه توزی های قبل از انقلاب، دادگاه ها و«گیوتین» نمونه های از خروار خروار صحنه های نقش بسته در این اثر بزرگ هستند.
به جرات می گویم که «گیوتین»، نماد انقلاب فرانسه عنوان شده و چنان خوب به آن پرداخته شده که سردی و تیزی تیغ فولاد آن و صدای دلهره آور فرود آمدنش تا اعماق جان خواننده رسوخ می کند. هیولایی که واقعی که میادین اصلی شهر و دل های انتقام جویان را از خون مخالفین و متهمین سیراب می کند.
و نمی شود از این اثرصحبت کرد و از پایان زیبا و به زعم من حماسی اش سخنی به میان نیاورد. بزرگ منشی روح و ایثارگری شخصیتی که با جان خود معامله می کند و سخنان(یا زبان حال) او در آخرین لحظاتش که امضای دیکنز بر این کتاب است، دقیقا همان چیزی است که ما از یک درام یا تراژدی انتظار داریم. 
اگر در مطالعه چند صفحه اخر صدای تماشاچیان اعدام در ذهن تان آرام گرفت و به تک گویی های شخصیت فرد محکوم که به آرامی و  با قرار خاطر سخن می گوید با گوش جان توجه کردید و حتی باد ملایمی که بر لباس همه گان نواختن گرفته بود را حس کردید، تعجب نکنید چرا که با یکی از پایان های عالی تاریخ داستان مواجه شده اید.
        

1

این یادداشت مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب است.

          .



داستان دو شهر، یکی از بهترین رمان‌هایی است که «مکان» در آن تا حدِ اعلای ادبی خویش فراز آمده است. آن قدر رفعت یافته در روایت، که با مضمون متحد شده است. معمولاً در هر داستانی، یک یا چند عنصر بیشتر جلوه می‌کند و مضمون را می‌نمایاند. در داستان دو شهر، مکان در چنین جایگاهی قرار گرفته است. 

به نظر می‌رسد غایت دیکنز از نوشتن این داستان، مقایسه مدنیت انگلیسی با مدنیت فرانسوی است. می‌خواهد نشان بدهد که شهر در انگلستان بر چه پایه‌ای بنا شده، و در فرانسه بر چه اساسی. لندن را به عنوان کالبد و جانِ مدنیت انگلیسی، در برابر پاریس، به عنوان کالبد و جانِ مدنیت فرانسوی قرار داده است. 

نویسنده تمهیدات بسیار زیادی برای این مقایسه اندیشیده، اما مهم‌ترینش انتخاب «دادگاه» به عنوان کانون روایت است. دادگاه را، چه در لندن و چه در پاریس، آن‌چنان پرداخته که مقایسه به تمامه در ذهن مخاطب انجام بشود. حتماً قانون یکی از مهم‌ترین نقاط افتراق تمدن انگلیسی‌زبان و فرانسوی‌زبان است و دیکنز در داستان دو شهر، بر این اختلاف تمرکز کرده است. برای بیان چنین مضمومنی، دادگاه را به عنوان مکانِ داستانی، به چنان مقامی رسانده که بتوان گفت با مضمون متحد شده است. کافی است مخاطب داستان را بخواند. دادگاه لندنی و دادگاه پاریسی در ذهنش حک می‌شوند. پس از آن، مقایسه مدنیت انگلیسی با مدنیت فرانسوی، خود به خود انجام می‌شود و هیچ نیازی نیست نویسنده پیام اضافه‌ای را منتقل بکند.
        

0

این یادداشت مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب است.

          داستان دو شهر، داستان تو دو قومیت و فرهنگ و دو کشور است. چارلز دیکنز به بهانه روایت دو داستان در دو شهر به نقد فرهنگی پرداخته است که به ظاهر از دل یک انقلاب  بیرون آمده است.  حکایت مردی که 18 سال زندانی حکومت پادشاهی فرانسه  است و بعد از انقلاب،  قهرمان می شود اما همین انقلاب او و خانواده اش را انکار می‌کند. و مردی  دیگر که از فساد و ظلم فرانسه گریخته ،  به انگلیس می‌رود و نام خانواده ثروتمند خود را انکار می‌کند تا به مردمان فقیر کمک کند اما همان فقرا بعد از انقلاب ،  مجازات وی را طلب می‌کنند.  و در آخر مردی که برای نجات دیگری، جان می‌دهد . او کسی است که دیگران انکارش می‌کنند.
دیکنز باز هم توانسته شخصیت هایی را برایمان بسازد که با تک تکشان دوست شویم و برایشان دل بسوزانیم. درد آنها درد ما شود. نویسنده در دل روایتی از عشق  درکی  واقعی را از چهره آن زمان پاریس و لندن به ما می‌دهد. او در این کتاب از عشق پدر وفرزندی، عشق به همسر، عشقی بی جواب(سیدنی کارتن)  و عشق به وطن سخن می‌گوید و نظیر سایر آثارش،  بر محوریت خانواده ارج می‌نهد. ما در این کتاب و  در پاریس، با مردمی خشن، بی رحم و سراسر عقده روبروییم که به راحتی حکم اعدام می‌دهند و از این کار شادند و رد مقابل با مردانی از انگلیس آشنا می‌شویم که برای نجات جان دیگران، فداکاریها می‌کنند. 
هم این دست انگلیسی است که به نجات شخصیت های فرانسوی داستان می‌آید.
        

14

این یادداشت مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب است.

          داستان دو شهر: نبرد دو روح، سرنوشت دو کالبد
هر شهری را روحی است که در کالبد خاکش جریان دارد. خیابان‌ها، بناها و مردمان، جسمِ شهر هستند، اما این کالبدِ خاکی، اسیرِ روح نامرئی است که در آن می‌دمد و بر گردنش زنجیری از سرنوشت می‌افکند. «داستان دو شهر»، قصه‌ی دو کالبد است، لندن و پاریس؛ و دو روحِ قدرتمند که در قامت دو زن تجلی یافته‌اند: لوسی و مادام دوفارژ.

لوسی مانت: روحِ لندن، خورشیدی با زنجیری از نور

لندن، شهری با جسمی آرام، روحِ زندگی‌بخش خود را در وجود لوسی مانت یافته است. او آن روحِ شفابخشی است که در رگ‌های شهر جریان دارد و مردان، این اجزای کالبد شهر، همچون سیاراتی در مدار خورشید وجودش می‌چرخند. آن‌ها اسیرانِ زنجیری از جنس نورند. پدرش، دکتر مانت، کالبدی در هم شکسته بود تا آنکه روحِ لوسی در او دمید و از نو زنده‌اش کرد. چارلز دارنی، جسمی سرگردان، در پناه عشق او معنا یافت. و سیدنی کارتن، آن کالبدِ خودویرانگر، تنها زمانی به رستگاری رسید که روحِ فداکار لوسی، او را به معبدِ یک ایثار جاودانه بدل ساخت.

مردانِ این شهر، فرمان‌بردارانِ این روحِ آرام‌اند. حالِ خوبِ او، محرک زندگی آنهاست و برای خوشبختی او، جسم و جان خود را فدا می‌کنند. لوسی آن روحِ حیات‌بخشی است که کالبد سرد شهر را به خانه‌ای گرم و پناهگاهی امن مبدل می‌سازد.

مادام دوفارژ: روحِ پاریس، ملکه‌ای با زنجیری از آتش

و اما پاریس، شهری با جسمی زخمی و تب‌دار. روح این شهر، مادام دوفارژ است؛ روحی زاده‌ی کینه که بر کالبدِ به ستوه آمده‌ی شهر حلول کرده. او ملکه‌ی تاریکی است که مردان را نه با عشق، که با زنجیری از نفرت به اسارت می‌کشد. مردان انقلابی، از شوهرش تا دیگران، بازوان و مشت‌های خشمگین این کالبدند، اما این روحِ مادام دوفارژ است که به آن‌ها فرمان می‌دهد. او با نگاهش آتش را در خونشان جاری می‌سازد و با هر گره‌ای که بر کاموای نفرتش می‌زند، فرمان انتقام را بر جسم شهر حک می‌کند.

مردانِ این دنیا، مسخ‌شدگانِ خشم اویند؛ سربازانی که به اراده‌ی روحی حرکت می‌کنند که جز به خون و ویرانی نمی‌اندیشد. او حافظه‌ی تاریخیِ دردهای شهر است و جسم پاریس را به ابزار انتقام خود تبدیل کرده است.

نبرد نهایی: تقابل روح‌ها در جسمِ مردان

«داستان دو شهر» در نهایت، صحنه‌ی نبرد این دو روح است که از ورای کالبدهایشان با یکدیگر می‌جنگند. این داستان به ما می‌آموزد که جسمِ یک شهر، یا سرنوشت مردان، تنها یک ابزار است. آنچه تقدیر را می‌سازد، آن روحی است که بر آن‌ها حاکم می‌شود: روحی که با زنجیر عشق به سوی رستگاری می‌کشد، یا روحی که با زنجیر نفرت به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند.

و در اوج داستان، این تقابل به نمایش درمی‌آید: جایی که یک کالبد (سیدنی کارتن) به الهام از روحی زندگی‌بخش (لوسی)، خود را قربانی می‌کند تا جسمی دیگر را نجات دهد، و در همان حال، روحی مرگ‌آفرین (مادام دوفارژ) تا آخرین نفس برای دریدن کالبدهایی که دشمن می‌پندارد، تلاش می‌کند. این داستان، مرثیه‌ای است بر سرنوشت جسم‌ها، زمانی که روح‌ها به جنگ یکدیگر برمی‌خیزند.
و آنچه در پایان عمق این رمان است، تصویری بی‌نظیر از قدرت پنهان زنان است؛ قدرتی که می‌تواند مردان را به اوج انسانیت و فداکاری برساند یا آن‌ها را به قعر تباهی و خشونت بکشاند و آخر بزرگترین نبردها، نه در میدان‌های جنگ، که در قلب انسان‌ها و تحت تأثیر نیروهای نامرئی عشق و نفرت در جریان است.
        

2