بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

مرشد و مارگریتا

مرشد و مارگریتا

مرشد و مارگریتا

میخاییل بولگاکف و 1 نفر دیگر
3.9
162 نفر |
68 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

48

خوانده‌ام

335

خواهم خواند

260

میخائیل بولگاکف 12 سال آخر عمر خود را صرف نوشتن مرشد و مارگریتا کرد که به گمان خیلی از منتقدان با رمان های کلاسیک پهلو می زند و بی تردید در زمره درخشان ترین آثار ادب روسیه به شمار می رود.جالب اینکه وقتی او درگذشت کسی جز همسر و چند دوست نزدیکش از وجود این رمان خبری نداشت.هنگامی که این رمان ربع قرن بعداز مرگ نویسنده اش اجازه انتشار یافت در تیراژ سیصدهزارنسخه به چاپ رسید که یک شبه تمام شد و هر نسخه آن نزدیک به صد برابر قیمت خرید و فروش می شد. در این اثر سه داستان شکل می گیرد و پا به پای هم پیش می رود و گاه این سه در هم تنیده می شوند و دوباره باز می شوند تا سر انجام به نقطه ای یگانه می رسند و با هم یکی می شوند. یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره ی یک پروفسور خارجی به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند به همراه گروه کوچک سه نفره اش : عزازیل، بهیموت و کروویف. دوم داستان پونتیوس پیلاطس و مصلوب شدن عیسی مسیح در اورشلیم بر سر جلجتا و سوم داستان دل دادگی رمان نویسی بی نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی اش به زنی به نام مارگریتا.

لیست‌های مرتبط به مرشد و مارگریتا

نمایش همه

پست‌های مرتبط به مرشد و مارگریتا

یادداشت‌های مرتبط به مرشد و مارگریتا

            یک بعدازظهر گرم بهاری، دو شاعر روس داند در پارکی در مسکو با هم گپ می‌زنند و به عادت کمونیست‌های آن دوران به باورهای خداپرستانه ایراد می‌گیرند. شیطان که دست بر قضا در آن روز در مسکو است میان حرف آنها می‌پرد و ضمن تشکر، می‌گوید بالاتر از همه دلیل‌های اثبات وجود خدا که آن دو دارند رد می کنند، یک دلیل ساده‌تر هم هست: اینکه «خدا هست». طبیعتاً آقایان شاعرها به شیطان می‌خندند و ماجراها شروع می‌شود. شاعران روس کشته می‌شوند، تئاتر مسکو به هم می‌ریزد، عده زیادی دیوانه می‌شوند، پلیس و کاگ‌ب سرگردان می‌شوند، مارگریتا حاضر به فداکاری می‌شود، عده زیادی دیوانه می‌شوند،... داستان «مرشد و مارگریتا» با سه خط داستانی پیش می‌رود که آخر سر این سه خط به‌طرز هوشمندانه‌ای به هم می‌رسند. داستان در دل ماجرای خودش، خیلی آرام و زیرپوستی فضای پلیسی حکومت استالین را هم توصیف می‌کند و به علاوه یک روایت فوق العاده خواندنی هم از داستان تصلیب به دست می‌دهد که با روایت کتاب مقدس تفاوت دارد. اما درس اصلی این است که «به شیطان نباید خندید.»

«مرشد و مارگریتا» ۲۵ سال بعد از مرگ نویسنده‌اش منتشر شد. بولگاکف پزشک بود، نویسنده هم بود، در زمان استالین هم زندگی می‌کرد و نویسندگی در زمان استالین چندان کار آسانی نبود. تا مدت‌ها آثار او ممنوع بودند تا اینکه با وساطت ماکسیم گورکی، استالین اجازه انتشار به او داد. با این حال، آخرین و مهم‌ترین رمانش یعنی همین «مرشد و مارگریتا» در زمان حیاتش منتشر نشد. او چهار بار این داستان را نوشت که آخرین نوبت بازنویسی با مرگش مصادف شد. با این حال باز هم بازماندگانش خطر نکردند، صبر کردند تا دوران استالین بگذرد و آبها از آسیاب بیفتد و تازه در سال ۱۹۶۶ بود که این اثر با کمی حذف و تغییر اسامی به صورت پاورقی منتشر شد و طرفدار پیدا کرد، تا اینکه در ۱۹۷۳ متن کامل داستان منتشر شد.

«مرشد و مارگریتا» در ایران هم پرطرفدار است. تا آنجا که فیلم «گاهی به آسمان نگاه کن» کمال تبریزی، با الهام از این رمان ساخته شده است. اولین بار «مرشد و مارگریتا» سال ۱۳۶۲ (ده سالی بعد از نشر نسخۀ کاملش) و از روی نسخۀ انگلیسی آن توسط عباس میلانی به فارسی درآمد. جالب است که بدانیم ویرایش این ترجمه را هوشنگ گلشیری انجام داده. از سال ۱۳۹۴ به بعد چند ترجمۀ دیگر از این رمان آمد. یک نسخۀ کمیک و شش ترجمۀ متنی. از بین این ترجمه‌های مکرر، ترجمۀ زنده‌یاد بهمن فرزانه (۹۶) و حمیدرضا آتش‌برآب (۹۸) ترجمه‌های مهمتری هستند، بخصوص که ترجمۀ آتش‌برآب از اصل روسی هم انجام شده.به تازگی ویراست جدید از ترجمۀ عباس میلانی هم منتشر شده است. آن‌طور که میلانی در مقدمه کتاب توضیح داده در این نسخه، ترجمه‌اش را با جدیدترین ترجمه انگلیسی مقابله کرده و دو نفر از دوستان روسی‌دانش هم آن را با متن روسی تطابق داده‌اند. این، ۲۴مین نوبت چاپ ترجمۀ میلانی از «مرشد و مارگریتا» است.

اگر رمانی می‌خواهید که هنر داستان‌نویسی، اطلاعاتی از تاریخ ادیان، مرور دوران استالین و طنز زیرپوستی را یکجا داشته باشد، این رمان پیشنهاد خوبی است.

(منتشر شده به تاریخ ۱۳۹۹/۴/۵ در روزنامهٔ اعتماد)
          
Mobina Fathi

1400/09/02

            مرشد و  مارگریتا، داستان عاشقانه‌ای که در دل ادبیات سوررئالی که بولگاکف خلق کرده است جریان دارد؛ اما بولگاکف شرح این عاشقی را داستان نکرده است. قبل از هر چیزی برای حرف زدن از جهان داستانی خلق شده، باید تاریخی که مسکو را در قلم بولگاکف، زیر سلطه شیطان در آورده است را خوب بدانیم.
این رمان در زمانی نوشته شد که در روسیه، حکومت کمونیستی بر سر کار آمده بود و از این رو فشار زیادی بر اهل قلم وجود داشت؛ چرا که قلم محکم‌ترین سد بود و پر خشاب‌ترین اسلحه! کلمه به کلمه‌ای که به رشته تحریر نویسنده‌ای چون بولگاکف در می‌آمد، می‌توانست گلوله گلوله باشد، بر تن حکومت کمونیست! از این رو، نوشتن، تاوان داشت. نویسنده یا باید خشابش را خالی می‌کرد و در جهت اهداف حزب کمونیست تحریر می‌کرد و یا اینکه تاوان گلوله به گلوله‌ای که روی کاغذ می‌آورد را با شکنجه و زندان و تبعید، پس می‌داد.
اما داستان، روایت عاشقانه محض نیست، داستان ورود ولند به مسکو و آنچه از حضور او در آنجا رخ می‌دهد را بازگو می‌کند. ولند همان نیروی اهریمنی، شیطان است که در داستان بولگاکف به همراه سه دستیار خود به نام‌های عزازیل، بهیموت و کروویف، وارد مسکو می‌شود و آشوبی که از حضور ولند و دستیارهایش در مسکو برپا می‌شود، در واقع تلاشی برای کنار زدن نقاب دروغینی است که تمام مسکو را پوشانده و پشت آن «حقیقت» محبوس مانده است. حکومت شوروی این باور را اشاعه می‌داد که تنها راه درست، راهی است که حکومت آن را بیان می‌کند و باقی راه‌ها مسیری سنگلاخ و اشتباه هستند، بولگاکف با وارد کردن ولند به مسکو که نماد شوروی است، سعی در نمایان کردن چهره عریان حقیقت دارد. اما شروع داستان از اینجا نیست، شروع داستان از خیابان‌های مسکوست که میزبان قدم‌های برلیوز و بزدمنی است؛ برلیوز نویسنده‌ای مشهور است که سردبیری یکی از مجلات مهم ادبی و مدیریت یکی از محافل ادبی را بر عهده دارد و هم‌قدم او جوان شاعری به نام بزدومنی است. بزدومنی که سفارش شعری ضد مذهب از برلیوز گرفته است، خیابان‌های مسکو را قدم در کنار برلیوز قدم می‌زند و صحبت از ماجرای به صلیب کشیدن مسیح است که برلیوز به کل منکر آن است. ورود ولند به داستان از همین جاست که آن‌ها با ولند که در لباس پروفسوری ظاهر می‌شود برمی‌خورند؛ ولند که جذب ماجرای بحث این دو شده صحبت را پیش می‌گیرد و در خلال صحبت‌هایش مخاطب با «مرشد» که در فصول بعدی داستان  وارد می‌شود، آشنا می‌شود. ولند مرگ زودهنگام برلیوز را چنان دقیق پیش‌گویی می‌کند که هر چند برلیوز تلاش به فرار از این پیش‌گویی می‌کند، در آخر دقیقا به همان شکلی که ولند بیان کرده بود، می‌میرد.
شبی در خیابان‌های مه‌آلود مسکو مشغول قدم زدنی و ناگهان مرگ یقه‌ات را می‌گیرد، درست وقتی انتظارش را نداری و آماده استقبال از او نیستی؛ چون مهمانی سرزده وارد زندگی‌ات شده و آن را در چشم به هم زدنی ویران می‌کند. این ماجرا، چنان بزدومنی را به وحشت می‌اندازد که رهسپار راه جنون می‌شود، شهر را می‌دود تا به همگان بگوید که شیطان در مسکو رخنه کرده و در این مسیر به رودخانه مسکو افتاده و حال هر چه فریاد زند که شیطان در خانه گریبایدوف (محل تجمع شاعران روسی) است، کیست که حرف مجنونی را باور کند؟! ولند، برلیوز را راهی مرگ می‌کند و بزدونی، شاعر جوان بیچاره را، راهی جنون! 
اما تمام کتاب شرح ورود ولند و آشوب‌هایش به مسکو نیست؛ در واقع بولگاکف سه داستان را به صورت موازی باهم پیش می‌برد تا جایی که شخصیت‌های قصه‌ها به یکدیگر می‌رسند. بزدومنی در آسایشگاه روانی متوجه کسی می‌شود که در اتاق کناری او ساکن است و شخصی نحیف و بیچاره می‌نماید؛ ما به عنوان مخاطب همراه کنجکاوی‌های بزدومنی می‌شویم و این شخص را باز می‌شناسیم؛ مرشد نیز اسیر ولند شده و همچون بزدمنی در آخر گرفتار جنون گشته است؛ مجنونی که هر چه فریاد زده مجنون نبودنش کسی نشنیده است. 
داستان مرشد در دل دو داستان دیگر جاریست و یکی از این دو همان ماجرای مصلوب شدن مسیح است. اما بولگاکف ماجرا را کاملا متفاوت از آنچه در انجیل آمده است، روایت می‌کند؛ در این داستان، پیلاطس از بی‌گناهی مسیح آگاه است، اما با این حال حکم به تصلیب او می‌دهد. در واقع این پیلاطس نیست که حکم را صادر می‌کند، بلکه قدرت حکم می‌کند که صلاح چیست و همین قدرت است که چنان دست و پای پیلاطس را بسته که چاره‌ای جز حکم دادن به تصلیب مسیح ندارد. شوروی نیز در این دوره چنان دست و پای مردم را با مادیات بسته است که انسان‌ها را از اصل معنا دورتر و دورتر می‌کند.
عاشقانه مرشد و مارگریتا از دل همین ماجراها پیدا می‌شود. در پایان رمان، ولند با کمکی که به مرشد و مارگریتا برای به هم رسیدن می‌کند، مخاطب را به این نتیجه می‌رساند که اگرچه در آغاز ولند نماینده شر بوده است، اما مخاطب از کارهای او از جمله کمک او به مرشد و مارگریتا درمیابد که در واقع ولند، نماینده خیر بوده است. 
بولگاکف بیان می‌کند که حکومت شوروی خود شیطانی است که مردم را زیر گام‌های لجن قدرت له می‌کند و آنها را از معنای زندگی دورتر و دورتر می‌کند. در این بین باید ولندی باشد تا سایه قدرت را کنار بزند و آن را به سخره بگیرد. بولگاکف همچنین شاعران روسی این دوره را، نگهبانان حکومت شوروی معرفی می‌کند؛ چرا که می‌بینیم بزدومنی با افتادن در رودخانه مسکو از گذشته خود پاک شده و فریاد می‌زند که شیطان در خانه گریبایدوف ساکن است. 
در واقع بولگاکف به خوبی دنیای قدرت را تصویر می‌کند که در آن مسیح، بی‌گناه به صلیب کشیده می‌شود و مرشد که در مقابل فساد حکومت ایستاده، در آخر مجنون شده و راهی تیمارستان شده و همان جا این دنیای کثیف قدرت را وداع گفته است. اما در دنیای حقیقت ولند پرده سیاه و چرک قدرت را کنار می‌زند و با کمک او، مرشد به همراه معشوق خود، مارگریتا به پایانی که لایق آن بود، می‌رسد.
          
                من این رمان و اهمیت آن را به کمک فصل دوم از ابتدا و دوم از انتهاست که می‌فهمم. فصل دوم از ابتدا که به صدور فرمان قتل مسیح از زبان پونتیوس پیلاطس می‌پردازد و فصل دوم از انتها که با فریاد مارگاریتا مسیر پونتیوس پیلاطس به سوی دیدار مسیح باز می‌شود. اجازه دهید اول نکته‌ای ضروری را یادآوری کنم. مسیح برای مسیحیان پیامبر نیست، خداست. بدین‌ترتیب مرشد و مارگاریتا درباره‌ی موضوع حساس «خداکشی- Deicide» و البته مهم‌تر از آن موضوع جنجال‌برانگیز رستگاری پس از خداکشی است. در واقع صحبت از آمرزش یک قاتل نیست، صحبت از آمرزش قاتل خداست! اگر می‌خواهید تصور کنید صحنه‌های فصل دوم از انتهای این رمان در زیست‌جهان مسیحی چقدر هول‌آور و ساختارشکنانه است، می‌توانید به جای تصویر قدم زدن و گفت‌وگو و ملاطفت ابدی عیسای ناصری و پونتیوس پیلاطس بر سجاده‌ای از نور در کنار یکدیگر، مثلا آشتی فاطمه(س) و عمر بن خطاب یا آشتی حسین(ع) و یزید بن معاویه را تصور کنید! طبیعتا در فرهنگی غرق‌شده و جان‌سپرده در ایدئولوژی، قدم زدن نمایندگان خیر و شر، حتی اگر به‌مراتب دون‌پایه‌تر از اسامی بالا باشند، در دنیای گذران نیز مذموم است، تا چه رسد به تصویر آشتی و گفت‌وگو و ملاطفتشان در زندگی ابدی. البته فرهنگ مسیحی در سال‌های نگارش این کتاب یعنی فاصله‌ی ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۰ دست کمی از احوال ما ندارد. درست در همان سال‌ها بود که هیتلر در «اعلامیه‌ی آریایی- Berufsbeamtengesetz» حضور یهودی‌تباران، یعنی خداکشان، را در آئین‌های کلیسا ممنوع کرد. این موضوع که در نگاه اول می‌توانست به‌سادگی توسط متدینان مسیحی نادیده گرفته شود یا حتی رضایتشان را جلب و کینه‌جویی‌شان را ارضا کند، در واقع تخم تبعیضی هولناک میان ابنای بشر بود. مسیح، دقیقا خود مسیح، برای دست‌گیری از یهودیان آمده بود، گرچه به دست ایشان به قتل رسید. اما امروز یهودی‌تباران از حضور در کلیسا منع می‌شدند! همین پارادوکس، کلیسای پروتستان را دو شقه کرد: کلیسای ژرمن به اعلامیه تن داد و کلیسای اعترافی از آن تن زد. فراموش نکنیم آن زمان هنوز تشت رسوایی سران تحقیرشده و تحقیرگر رژیم «نازی-ونال سوسیال-Nationalsozialismus» هنوز از بام به زیر نیافتاده بود و این تشخیص زودهنگام تبعیض توسط سران کلیسای اعترافی، از بینشی شگرف برمی‌خاست. کلیسای اعترافی وظیفه‌ی خود می‌دانست اجازه ندهد سیاست، راه بازگشت و سعادت اشقیا و اهل باطل و در یک کلام:«خداکشان» را سد کند. پرت افتادیم. غرض، مرشد و مارگاریتا در چنین فضایی نگاشته شد و از بخشیده شدن پونتیوس پیلاطس یا به عبارتی عمر بن خطاب و یزید بن معاویه سخن گفت. گرچه می‌دانیم نه نوش‌داروی کلیسای اعترافی راهی از پیش برد و نه پیام این رمان به گوش مخاطبانش رسید. این رمان تا سال ۱۹۶۷ یعنی ربع قرن پس از مرگ نویسنده‌اش چاپ نشد و وقتی به چاپ رسید که پنج سال از صدور اعلامیه‌ی شورای دوم واتیکان و بخشش رسمی یهودیان به خاطر قتل خداوند می‌گذشت. از ۱۹۴۰ یعنی سال پایان نگارش مرشد و مارگاریتا تا ۱۹۶۷ یعنی سال انتشار آن، جهان، جنگ دوم را از سر گذرانده بود تا بتواند چیزی را که بولگاکف ۲۷ سال پیش دیده بود، ببیند. و البته تأسیس رژیم صهیونیستی را. با وجود نابودی رژیم نازی-ونال سوسیال، دومینوی تحقیر و قتلی که نازی‌های تحقیرشده و مقتول در جنگ اول به راه انداخته بودند، متوقف نشد و این‌بار یهودیان تحقیرشده و مقتول در جنگ دوم، به تحقیر و قتل اهالی خاورمیانه پرداختند. ما نیز اگر دیر بجنبیم حتی پس از نابودی رژیم صهیونیستی، به تحقیرشدگان تحقیرگر و مقتولان قاتل و مظلومان ظالم بعدی بدل خواهیم شد. اگر از الهیات فعلی روزنه‌ای برای بازگشت انسان‌کشان که هیچ، حتی «خداکشان» باز نکنیم، ممکن است جهنمی این‌جهانی به عظمت جنگ دوم و حتی عظیم‌تر از آن برای گشودن چشم‌هایمان لازم آید. شاید بپرسید اگر همه‌ی این‌ها را می‌شد به کمک فصل دوم از ابتدا و دوم از انتها دانست، پس فصل‌های میانی به چه‌کار می‌آیند؟! فصل‌های میانی حداقل سه کارکرد دارند. بولگاکف معتقد است انسان در خواسته‌هایش به خلود می‌رسد. اگر خواسته‌ی کسی لذت‌های جسمی باشد، به آن‌ها می‌رسد و در آن‌ها خالد می‌شود. وظیفه‌ی شیطان و دلقک‌های پا در رکابش در این میان آن است که انسان را به وسیله‌ی خواسته‌های قلبی خودش به سخره بگیرند و برهنه کنند و به آتش بکشند. شیطان در مرشد و مارگاریتا هیچ کاری نمی‌کند جز پرده‌دری از رسوایی‌ها و کوته‌بینی‌های قلب آدمی. به همین دلیل است که شهر با ورود شیطان به هم می‌ریزد. اما باز به همین دلیل است که خدا به شیطان، نه کس دیگری، دستور می‌دهد مرشد و مارگاریتا را به آسایش ابدی برساند چون در قلب آن دو چیزی جز عشق نیست و کار شیطان، محک زدن و برهنه کردن این عشق است. مارگاریتا حاضر می‌شود برای عشقش هر کاری بکند پس همه‌ی دار و ندار و حیثیتش را می‌دهد تا ثابت کند چیزی جز عشق در قلبش نیست و از این امتحان سربلند بیرون می‌آید و به دست شیطان پرده‌در و دلقک‌های پا در رکابش تا در بهشت مشایعت می‌شود. شیطان در مرشد و مارگاریتا همچون فاوست، کارگزار خداوند است نه دشمن خداوند؛ کارگزاری که البته چشم راستش یعنی خوش‌بینی‌اش به انسان را از دست داده و مدام پوست موز زیر پای انسان‌ها می‌اندازد و در نبردی ابدی با رئیسش می‌خواهد به او ثابت کند که انسان صلاحیت خوش‌بینی خداوندی را ندارد. پونتیوس پیلاطس نیز به دست مارگاریتا و به برکت قلب عاشق اوست که پس از حدود بیست و چهار هزار ماه نشستن روی آن تخته سنگ در برزخ، شفاعت می‌شود. خداکش با وساطت عشق به محضر خدا راه می‌یابد. پس فصل‌های میانی برای بازتعریف عمل انسانی و سرنوشت روح او، بازتعریف شیطان و کارکرد او و ترسیم عشق به عنوان اکسیری انسانی است که می‌تواند، البته باز هم به فرمان الهی عیسای ناصری، او را در پایان با قاتلش پونتیوس پیلاطس آشتی دهد. در واقع تمام مرشد و مارگاریتا بسط همان نقل قول از فاوست گوته است که در ابتدای کتاب آمده. «فاوست از شیطان می‌پرسد: تو کیستی؟ و او پاسخ می‌دهد: تکه‌ای از یک قدرت. او که همواره خواهان شر است اما همیشه خیر می‌آفریند». شیطان انسان را برهنه می‌کند اما هیچ چیز جز عشق نمی‌یابد و درست همین عشق، خدا را با قاتلش آشتی می‌دهد.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

            هنرپیشه بالاخره فریاد: «حرفت را باور می‌کنم»، و نگاهش را خاموش کرد. «حرفت را باور می‌کنم. این چشم‌ها دروغ نمی‌گوید. چند بار بهتان گفتم که اشتباه اساسی شما کم بها دادن به اهمیت چشم است. زبان آدمی شاید بتواند حقیقت را کتمان کند ولی چشم‌ها، هرگز. اگر کسی دفعتاً سوالی مطرح کند، ممکن است حتی یکه هم نخورید و بعد از یک لحظه بر خودتان مسلط شوید و دقیقاً بفهمید که برای کتمان حقیقت چه باید بگویید. شاید هم رفتارتان متقاعدکننده باشد و خمی به ابرو نیاورید. ولی افسوس که حقیقت چون برقی از اعماق وجودتان بر خواهد خاست و در چشم‌هایتان رخ خواهد نمود و آن وقت قال قضیه کنده است و دستتان رو می‌شود».
تاریخ، جهان حاضر و خیال. رمان در سه خط روایت پیش می‌رود.اما رشته‌ای واحد، هر سه خط زمانی و مکانی را به هم پیوند داده و با طنز و تخیل، رابطۀ میان شخصیت‌ها و حوادث داستان را به هم پیوند زده است.
خط اول داستان حول محور مسیح و شیطان می‌باشد. در مسکو یک شاعر با یک سردبیر در پارکی کنار یک برکه درباره وجود یا عدم وجود مسیح صحبت می‌کنند. در واقع مشغول صحبت درباره شعری ضد مذهبی هستند که سردبیر به شاعر جوان سفارش آن را داده. سردبیر اعتقاد دارد که شعرِ درستی نیست و می‌گوید مسیح به هیچ وجه حتی وجود خارجی نداشته و همۀ آنچه درباره این شخصیت وجود دارد افسانه می‌باشد. آنها حین صحبتشان با تجسم شیطان در یک جسم انسانی روبرو می‌شوند به نام ولند. ولند و همراهانش اتفاقات عجیب و غیرطبیعی را در مسکو رقم می‌زنند. خط دوم داستان درمورد به صلیب کشیده شدن مسیح است که ولند آن را برای همان شاعر و سردبیر روایت می‌کند. در جای دیگر داستان یسوعا ناصری یک زندانی است که متهم شده که مردم را تحریک کرده تا پرستشگاهی را در اورشلیم آتش بزنند. حکم اعدام او صادر شده و فرمانروا باید آن را تایید کند در حالی که پینوس پیلات (فرمانروا) درگیری ذهنی شدیدی دارد و احساس وابستگی روحانی به یسوعا رهایش نمی‌کند. آقای ناصری به طوری همان مسیح هست و هم نیست. مسیح داستان نیز با آن مسیحی که می‌شناسیم فرق دارد.خط سوم داستان درباره مارگریتا است. زنی که معشوقه مرشد می‌باشد و همین عشق او را مجبور به ترک همسرش می‌کند. مرشد نویسنده‌ای است که رمانی دربارۀ مسیح و پینوس پلات نوشته است همین حوالی است که خط اول و دوم داستان با خط سوم وحدت پیدا می‌کند. همچنین نقطۀ مشترک دیگر داستان‌ها شیطان (ولند) می‌باشد. مرشد رمانش را برای موسسه ادبی فرستاده است اما آن‌ها رمانش را رد کرده‌اند و همین اتفاق باعث شده مرشد از لحاظ روانی پریشان شود.
همیشه پیش از مواجهه مستقیم با هر کتابی یک سری داوری وجود دارد پیش‌داوری‌هایی برساختۀ ذهنیتی که از نویسنده یا مترجم داریم یا به واسطه بریده‌هایی از کتاب که اینجا و آنجا خوانده‌ایم و یا صحبت و نظری که دوستی در موردش داده است. این کتاب پیش‌داوری‌ها را به نتایج مثبتی رسانده و امتحان خود را پس داده است.
بالاخره زمانی خواهد آمد که نه حکومت سزارها برقرار باشد و نه هیچ حکومت دیگری انسان به ملکوت حقیقت و عدالت پا می‌گذارد و آنجا هم دیگر نیازی به وجود قدرت و حکومت نیست.
          
            تازه از وسطای کتاب فهمیدم که سه داستان موازی باهم دارن نقل میشن که آخرش بهم دیگه ربط پیدا می‌کنن و خب بماند که چقدر سلول‌های خاکستری مغزم سوخت تا این قضیه رو کشف کنم ! فضای رمان سورئالیستیه و حال و هوای جادویی کتاب، چاشنی بامزه‌ای شده برای القای حس سحرآمیزی به مخاطب. با توجه به ابهت این شاهکار، به نظرم بررسی دقیق و البته شخصی ! و گفتن نقاط مثبت و منفی از دید خودم لازمه… نقاط مثبت: مرشد و مارگاریتا یعنی جزئیات، شما توی این کتاب قراره درباره‌ی جنس پارچه‌ی لباسی که تن شخصیت ها هست تا مدل برگ درختا بخونین، توصیفات دقیق و صحنه‌پردازی‌های عالی باعث میشن که اون صحنه توی ذهنتون مثل فیلم پخش بشه، دیالوگ‌های بین شخصیت‌ها اصلا خسته کننده نیست و شما رو به وجد میاره. شخصیت پردازی از نکته‌های قوی این اثر هست و نتیجه‌اش شده کاراکترهای بامزه‌ی کتابمون و اما… نقاط منفی :) نقل سه داستان همزمان، میتونه باعث بشه که رشته کتاب از دست‌تون در بره، روند کتاب با توجه به حجم و بیان زیاد جزئیات میتونه خسته‌کننده باشه، توی مرشد و مارگاریتا هم مثل بقیه کتاب‌های ادبیات روس، اسامی سخت و گاها چند اسمی بودن و لقب داشتن شخصیت‌ها به وفور دیده میشه که روی سرعت خوندنتون تاثیرگذار هستش. در کل بخوام بگم اگر تا حالا کتابی از دسته ادبیات روس نخوندین و با فضاش آشنایی ندارین؛ اصلا به عنوان اولین کتاب بهتون پیشنهادش نمی‌کنم و به نظرم کتاب‌های سبک‌تر و یا نویسنده‌های دیگه‌ای مثل تولستوی برای شروع بهتر هستش. بعد از خوندن این کتاب و در واقع وقتی تموم شد و کتاب رو بستین، یکم مکث می‌کنین، احتمالا یکم سرتونو تکون میدین تا از اون دنیای جادویی برگردین به زمان و حال و در آخر بابت انتخاب این شاهکار و خوندنش به خودتون افتخار می‌کنین.
          
            ﻣﺮﺷﺪ و ﻣﺎرﮔﺮﯾﺘﺎ داﺳﺘﺎﻧﯽ اﺳﺖ ﺗﺨﯿﻠﯽ ازﺣﻀﻮر ﭼﻨﺪ روزﻩ اﺑﻠﯿﺲ و دار و دﺳﺘﻪ اش در ﻣﺴﮑﻮ وﻟﯽ .ﻣﯿﺨﺎﯾﺌﻞ ﺑﻮﻟﮕﺎﮐﻒ اﺻﺮار دارد اﯾﻦ داﺳﺘﺎن را واﻗﻌﯽ ﺟﻠﻮﻩ دﻫﺪ

.1-ﻧﯿﻤﻪ اول ﮐﺘﺎب -ﮐﻪ ﭘﺮ ﺑﻮد از ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎی ﻋﺠﯿﺐ و ﺗﺮﺳﻨﺎک- را ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﻧﯿﻤﻪ دوم دوﺳﺖ داﺷﺘﻢ

2 -اﮔﺮ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ آدم ﺗﺮﺳﻮﯾﯽ ای ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ اﻣﮑﺎن دارد در ﺧﻮاب ﺗﻮﻫﻢ ﺑﺮﺗﺎن دارد اﯾﻦ ﮐﺘﺎب و ﻧﯿﻤﻪ اوﻟﺶ را ﻗﺒﻞ از .ﺧﻮاب ﻧﺨﻮاﻧﯿﺪ

3 -زﯾﺎد ﺑﻮی ﺷﯿﻄﺎن ﭘﺮﺳﺘﯽ و ﻓﺮاﻣﺎﺳﻮﻧﯽ ﻣﯽ داد.ﺑﺎور ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺟﺰو آن دﺳﺘﻪ ای ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯽ دﻟﯿﻞ دﻧﺒﺎل ﻧﺸﺎن ﻫﺎی ﻓﺮاﻣﺎﺳﻮﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﺮدﻧﺪ و از اﯾﻦ رﻓﺘﺎرﻫﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯽ آﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ از آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺧﻮد و ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﺑﻪ دﯾﮕﺮان اﻧﮓ ﻓﺮاﻣﺎﺳﻮﻧﯽ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺎﻧﻨﺪ ﻣﺘﻨﻔﺮم وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺘﺎب ﺑﯽ ﺧﻮد و ﺑﯽ ﺟﻬﺖ دوﺳﺖ داﺷﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ .ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ای ﻓﺮاﻣﺎﺳﻮن داﺷﺘﻪ.ﺣﺎﻻ ﮔﻨﺎﻫﺶ را ﭘﺎک ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﺪا ﺑﯿﺎﻣﺮزﺗﺶ

4 -اﮔﺮ داﺳﺘﺎن در ﻧﯿﻤﻪ اول ﺗﻤﺎم ﻣﯽ ﺷﺪ داﺳﺘﺎن را ﺑﯿﺸﺘﺮ دوﺳﺖ داﺷﺘﻢ وﻟﯽ ﻧﯿﻤﻪ دوم زﯾﺒﺎﯾﯽ ﻧﯿﻤﻪ اول را از .ﺑﯿﻦ ﺑﺮد

5 -از ﺣﻖ ﻧﮕﺬرﯾﻢ ﻧﮑﺎت ﺟﺎﻟﺐ و زﯾﺮﮐﺎﻧﻪ ای داﺷﺖ ،ﻣﺜﻞ آن ﻧﮑﺘﻪ ای ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻏﯿﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ زن ﺑﺮای اﯾﻨﮑﻪ .ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ دﯾﺪار اﺑﻠﯿﺲ ﺑﺮود ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺷﻮد.از اﯾﻦ دﺳﺖ ﻧﮑﺎت ﮐﻢ ﻧﺪاﺷﺖ

6 -از ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﺷﺎﻫﮑﺎر ﻣﺘﺮﺟﻢ اﺳﺖ.اﻟﺤﻖ و اﻻﻧﺼﺎف ﻣﺘﺮﺟﻤﯽ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﮐﻪ ﻋﻼوﻩ ﺑﺮ ﻗﻠﻢ ﺧﻮﺑﺶ از ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰی در ﺗﺮﺟﻤﻪ ﮐﻢ ﻧﮕﺬاﺷﺘﻪ.دﺳﺘﺖ ﻣﺮﯾﺰاد ﻋﺒﺎس ﻣﯿﻼﻧﯽ

در ﮐﻞ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﻢ آﻣﺪ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ.ﺧﻮاﻧﺪﻧﺶ ﺧﺎﻟﯽ از ﻟﻄﻒ ﻧﯿﺴﺖ وﻟﯽ ﺧﻮدش را درون ﻟﯿﺴﺖ ﺗﻮﺻﯿﻪ ای ﻫﺎ .ﺟﺎ ﻧﮑﺮد

.راﺳﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺟﺪﯾﺪا ﻣﻤﻨﻮع اﻟﭽﺎپ ﺷﺪﻩ وﻟﯽ ﺧﻮدم از ﻧﻤﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﮐﺘﺎب ﺗﻬﺮان ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ
          
            مرشد و مارگاریتا یکی از پرلایه ترین کتاب‌هاییست که تاکنون خوانده ام
سه داستان موازی مرتبط با هم شما را در پیچ و تابی می اندازد که برای غرق نشدن در عدم فهم داستان ها (آن هم با اسامی روسی!) کتاب را باید با دقت خواند
کتاب دو بخش اساسی دارد
بخش اول هرج و مرجی است که شیطان با ورود خود به مسکو به راه می اندازد و جذاب تر از بخش دوم است که پای مارگاریتا به داستان باز می شود
زنی که برای رسیدن به آرزویش خود را به شیطان میفروشد
داستان سوم اما، داستان محاکمه و اعدام مسیح است! با زاویه دید و روایت خاص نویسنده با والی رومی اورشلیم مواجه میشویم که در دام حکم اعدام مسیح افتاده است
داستان قطعا پر از نماد از جامعه کمونیستی شوروی است که هرچه بیشتر به تاریخ آن مسلط باشیم، بهتر مرشد و مارگاریتا را درک خواهیم کرد
اما از نکات جالب توجه کتاب، شیطان آن است! شیطانی که جایی برای اثبات خود به اثبات مسیح رو می آورد. در این کتاب شیطان وسوسه کننده نیست که خود اغتشاش آفرین است و حتی گاه حق گیرنده!
این اثر را در آرامش و با تمرکز بالا بخوانید
          
            .
اين كتاب با جلدِ نارنجيِ تندِ منقش به طرحِ سايه ي نيم تنه ي يك مرد با کلاهی شبیه به کلاه #چارلی_چاپلین و نيم تنه ي يك #گربه كه درست در امتداد آن مرد و وارونه نسبت به او که بیش از حد چشمانش شرور  است، معمایی عجیب و مرموز به طول #تاریخ بشریت بوده و خاكستري رنگ و حتي گاه سياه هم ميزند ، درست مثل جلد اصلیِ سخت و سياه رنگش كه زير جلد نارنجي رنگِ دلبرش سعی در پنهان کردن خود و حتی پاسخ معمای درونی خود  دارد. سياه؛ درست مثل جادو و بخت قربانیان آن ،  خفقان حكومتي ،#ایدئولوژی بی خدا و ویرانگر، دنیا زدگی ، #ترس، ناامیدی، #شيطان يا حتي اغواشدگان بوسيله ي او که میشود #انسان! این مهمترین عنصر تاریکی زمین!
شيطان در اينجا خود ثابت ميكند كه جمجمه ي منكران او لايق جام شراب شدن براي خود اوست. شيطان از منكرانش سخت انتقام ميگيرد البته او چیزی نیست جز مامور مطیع #خدا برای جداکردن خبیث از طیب فی الواقع خداست که از منکرانِ حقیقت سخت انتقام میگیرد! 
نميدانم چرا اما مارگاريتاي اغوا شده و وُلند شیطان هم عجيب مرا ياد #فاوست مي انداخت. خلاصه كه با تشبیه ها و خيال پردازي ها و تعابیری که #بولگاکف بزرگ (البته ادبيات #روسيه بزرگ بسيار دارد، او بزرگ عصر خويش است)  در جای جای کتاب  استفاده کرده سخت شیفته ات میکند . درباره ی محتوای عجیب و غریب و پرکشش و در عین حال مبتلا به عامه اش هم که هیچ نمیگویم . فقط باید آن را در دست گرفت و تا سرحد کم بینایی و شب بیداری های ممتد همراهش شد.
.
پ‌ن: ترجمه ی ماهرانه ی #حمیدرضا_آتش_برآب بر شیوایی و دلنشینی کتاب می افزود.
          
            20 ساعت از هفته گذشته ام را در جوار #میخائیل_بولکاگف نشسته بودم و در دنیای #رئالیسم_جادویی کتاب #مرشد_و_مارگاریتا یش غرق بودم.
کتابی که همان اوایل نوشته شدنش خود بولکاگف سوزاندش و
بعد مدتی شروع به بازنویسی کرد اما عمرش برای چاپ کتاب کفاف نداد. بالاخره 27 سال بعد کتابی که توسط همسرش کامل شده بود، با سانسور نزدیک به 25 صفحه و تغییر اسامی به چاپ رسید و استقبال شگرفی از آن شد.
خط کتاب چیزی مخلوط از تخیل و رئال و طنز و عاشقانه است. تخیل آن در قسمتهای حضور بهیموت گربه ای که روی
پاهای عقبش راه میرود و ساحره شدن مارگاریتاست. رئال آن در قسمتهای داستان حضرت مسیح و دادگاهش و مصلوب شدن آن حضرت
. عاشقانه اش در قسمت مرشد و مارگاریتا
طنزش تقریبا در تمام قسمت های کتاب هست. اوایل کتاب مخاطب با سه خط داستانی جدا مواجه میشود اولی شاعر و ناشری که قصد دارند حضور عیسی را نفی کنند غريبه عجیب وارد داستانشان میشود.
دومی داستان دادگاه عیسی مسیح و مصلوب شدندش.
و سومی عاشقانه‌ی مرشد و مارگاریتا
 ولی در انتهای کتاب هر سه داستان به طرز جالبی به هم دیگر گره می خورند.
همه قسمتهای به هم متصل اند و واقعا نمیشود در متن کوتاه به
آن پرداخت. برای هر قسمت باید قسمتهای دیگر هم تعریف شوند که خب ناچارا قسمتهایی از کتاب لو میرود یا اصطلاحا #اسپویل میشود.
در کل کتاب جالبی است و مخاطب را جذب میکند اما باید اعتراف کنم که اگر کتاب متنی را دستم میدادند نمیخواندمش . از بس که گیج کننده است ولی نسخه صوتی کتاب آنچنان توسط آقای #حامد_فعال جذاب و نمایشنامهای اجرا شده که شنونده را به دنبال خودش میکشاند پس توصیه‌ی من این است حتما نسخه صوتی را گوش بدهید. كتاب من ترجمه ی آقای #عباس_میلانی بود.