Zeinab Ghaem Panahi
تصویر پروفایل

Zeinab Ghaem Panahi

@zh12ga
                    سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست...🌊
                  
undefinedundefinedundefinedundefined

خوانده‌ام

48 کتاب

undefinednullnullnull

در حال خواندن

1 کتاب

undefinedundefinedundefinedundefined

خواهم خواند

15 کتاب

خواهم خواند

0 کتاب

یادداشت‌ها

نمایش همه
3
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند.
          شروعی از طلوع یک آفتاب 

تا به‌حال به این فکر کرده‌اید که ستاره‌ای مثل خورشید چگونه برای اولین بار طلوع می‌کند؟ آرام‌آرام از پشت کوه‌ها بیرون می‌آید و برای اولین بار به دنیایش لبخندی گرم و پرنور می‌زند. خورشید نارنیا نیز همین‌گونه طلوع کرد. بی‌سر و صدا بیرون آمد و کم‌کم همه‌جا را روشن کرد. ابتدا روی یال شیری تابید که با آواز و غرشش داشت همه‌چیز از نو می‌رویید. بله، این شروع ماجراهای نارنیا و افسانه‌های متعددش بود. 

خواهرزاده جادوگر شروعی از مجموعه هفت جلدی ماجراهای نارنیا اثر سی اس لوییس است. این کتاب ماجرای چندان زیاد و پرکششی ندارد چون تنها ماجرای بنیان‌گذاری نارنیا را روایت کرده و حتی به گفته خود نویسنده بهتر است از جلد شیر و کمد و جادوگر مطالعه این هفت جلدی را شروع کنیم. اما اگر برطبق تاریخ پیش برویم خواهرزاده جادوگر اولین اتفاق است. 

اولین نکته درباره این کتاب، توصیف‌های آن است. به‌دلیل اینکه در دنیای حقیقی ما جایی به اسم نارنیا نداریم و طبیعتا همه‌چیز تنها در ذهن نویسنده روی می‌دهد توصیف‌ها اصولا نقش مهمی در اینجور داستان‌ها یا همان داستان‌های فانتزی دارد؛ که البته نویسنده به خوبی از عهده آن برآمده است. به‌خوبی می‌توان همه‌چیز را در داستان دید، شنید و بویید. یکی از مثال‌های خوب این نکته نیز قسمتی است که نارنیا داشت به‌وجود می‌آمد. گویی ما نیز همراه با شخصیت‌ها به تماشای آن صحنه نشسته‌بودیم.

درباره شخصیت‌پردازی نیز باید بگویم که من تمامی شخصیت‌ها را می‌شناختم. درست است که کتاب چندان طولانی نبود و اگر بخواهیم خیلی کلی حساب کنیم ماجراهایش در یکی دو روز بیشتر اتفاق نیفتاد؛ ولی در همین مدت کم رفتار تک‌تک آنها برای خواننده عادی بود. مثلا شخصیتی مثل اسلان که در چند فصل آخر کتاب آمد همان حسی را به ما القا کرد که در دل دیگوری شخصیت اصلی پدید آمده‌بود. یا ما نیز اندازه پلی از ساحره متنفر بودیم. یا اینکه به‌اندازه تمام شخصیت‌ها از دست دایی اندرو حرص می‌خوردیم. این نشان‌دهنده ی شخصیت‌پردازی دقیق کتاب است.

دیالوگ‌ها نیز واقعا عالی نبودند. آزاردهنده‌ترین قسمتش هم محاوره نبودن آن است. همچنین دربعضی از قسمت‌ها نیز دیالوگ‌ها حالت گنگ و عجیبی پیدا می‌کرد که می‌توانیم بگوییم بخاطر ترجمه است. اما تقریبا حالت کلی‌شان متوسط بود.

کشش داستانی کتاب هم خوب بود. البته اگر بخواهیم با باقی جلدهای کتاب یا کتاب‌هایی در همین مضمون مثل هری‌پاتر یا خوب‌های بد، بدهای خوب مقایسه کنیم کشش کمی داشت. هیجان کلی صحنه‌ها نسبت به این کتاب‌ها روی دو و صحنه‌های حساس نهایتا روی شش بودند. البته دلیلش هم این است که این کتاب معرفی دنیای نارنیا بود و اصلا اول باید کل جلدها را تمام کرد و بعد این کتاب‌ها را خواند. ولی به عنوان یک معرفی کشش خوبی داشت.

درآخر می‌خواهم بگویم سفر کردن در دنیای افسانه‌ها و موجودات جادویی همیشه جذاب است. شما هم اگر می‌خواهید همراه دیگوری شاهد پدید آمدن دنیای نارنیا باشید و در جلد بعدی‌اش با لوسی از کمد به نارنیا برگردید این کتاب را به شما توصیه می‌کنم.
      
4
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند.
          هرگزهای همیشگی


خوب با خوب، شرور با شرور. دو کلمه ی کوچک که دنیا را به دو دسته تبدیل می کنند. همین دو کلمه باعث می شوند داستانی به وجود بیاید که حتی داستان نویس هم نداند چه اتفاقی برای سوفی و آگاتا رخ خواهد داد. چه کسی پرنسس و چه کسی ساحره است؟ همین معمای مبهم بود که من را جذب کرد. جذب کرد تا اولین نوع اینطور کتاب ها را بخوانم. تا به حال نخوانده بودم و سرسخت پای نظرم ایستاده بودم که از این طور داستان ها نمی خوانم! در اولین صفحه مجذوب کلمات کتاب شدم و تا آخرش ادامه دادم. کتابی که به قلم سومان چینانی، کاری کرد که بلافاصله بعد از تمام کردن کتاب جلد دومش را باز کنم و بخوانم.

سوفی امسال مطمئن بود که دزدیده می شود. می دانست مدیر مدرسه پرنسسی بهتر از او پیدا نخواهد کرد. او منتظر بود و اصلا برای همین با آگاتا دوست شده بود. اما هیچ کس نمی دانست آن شب که سایه مدیر مدرسه دوباره به روستا برگردد چه کسی را با خود خواهد برد. چه کسی ساحره این داستان و چه کسی  پرنسس یا شاهزاده خواهد شد؟ فقط باید صبر می کردند تا مدیر برگردد؛ برگردد و دانش آموزان جدیدش را شکار کند.

بدون هیچ مکثی می توانم بگویم فوق العاده ترین کتاب در ژانر ماجراجویی و تخیلی همین کتاب خوب های بد بد های خوب است. البته بی شک این کتاب همچون کتاب های دیگر تقاط ضعف و قوتی دارد اما نقاط قوت این کتاب کاری کرده است که بعضی از ضعف های کتاب به چشم نیایند و از بقیه متمایزش کنند. شخصیت پردازی، توصیف ها، نقاط هیجانی کتاب و تخیلات ذهن شخصیت به خوبی به نمایش درآمده بود. جوری که من خواننده حس می کردم در حال دیدن یک فیلم واقعی هستم. 

در مورد شخصیت پردازی باید بگویم که گویی شخصیت ها زنده شده بودند و وقایع مثل فیلم جلوی چشمانمان به وقوع می پیوست. در ابتدا ظاهر و شخصیت سوفی برایمان کاملا روشن بود. جوری که حس می کردیم حتما اشتباهی رخ داده که او در مدرسه اشتباهی حضور دارد. حتی گمان می کردیم آگاتا نیز نباید در جمع همیشه ها بماند و ایمان داشتیم که او مثل بقیه نیست.  سِیر تحول آن دو هم به طور محسوس قابل مشاهده بود. می توانستیم بفهمیم که آگاتا و سوفی دارند به باطن اصلی خود بر می گردند و معما ها نیز در حال حل شدن است. حتی تدروس که جز شخصیت های فرعی بود حالت هایش آشنا و می شد حدس زد که مثلا در این واقعه چه اتفاقی ممکن است او را ناراحت یا شاد کند. در این نوع شخصیت بئاتریکس هم می توان مثال زد که فردی مغرور و زیبا است و کمی مبارزه طلب می باشد.

در رابطه با توصیف ها نیز واقعا حرفی برای گفتن نمی ماند. البته که در بعضی از قسمت های کتاب، متنش کمی مبهم می شد کمی باید روی آن تامل می کردیم تا متوجه وقایع رخ داده شویم و بفهمیم اصلا ماجرا از چه قرار است. به غیر از این، توصیف ها باعث شده بود کلمات کتاب جان بگیرند و تمام وقایع در مقابل چشمان ما روی دهد. مخصوصا در رابطه با توصیف کردن فضای مدرسه، جوری واقعی به نظر می آمدند که گویی آنجا حضور داشته و خود به تماشای آنها نشسته‌ایم. 

دیالوگ های کتاب نیز خیلی خوب و قابل باور بودند. ولی در بعضی از دیالوگ ها حالتی هایی مشاهده می شد که دیالوگ و صحنه را خراب می کرد. مثلا در یک صحنه احساسی مثل صحنه آخر کتاب، نباید اینکه شخصیت ها هم را صدا می زنند نوشته می شد. یعنی اینکه اسم همدیگر را مدام تکرار نکنند یا چیز هایی مثل سلام و خداحافظی را داخل دیالوگ نیاورد. همچنین برخی دیگر از دیالوگ ها جوری بودند که اگر نشان داده می شد بهتر بود تا اینکه به طور مستقیم بین هم رد و بدل کنند. مثل قسمتی که پروفسور دووی و آگاتا در رابطه با زیبایی گفت و گو می کردند. می شد این را نمایش داد. یعنی تمام این وقایع را خود آگاتا درک می کرد تا اینکه حاضر و آماده به او گفته شود. به غیر از این موارد واقعا دیالوگ ها زیبا بودند. 

در آخر می توانم بگویم مثل خیلی دیگر از کتاب ها سیصد کلمه مرور برای این کتاب کم بود. به قدری مجذوب کتاب شدم که شروع به خواندن جلد دومش کردم. واقعا تخیلات نویسنده  جالب و جدید است. چیز هایی که به شکل افسانه های قدیمی در ذهن ما نقش بسته بود گویی دوباره زنده شد و حقیقت به وجود آمدنش برای ما نیز روشن شد. همین قدر بگویم که شخصیت آگاتا و سوفی در ذهنم برای همیشه ماندگار گردید و در پایان این متن هم تا همیشه این کتاب را فراموش نخواهم کرد.
      
4
          این حوادث هستند که اتفاق‌های‌ خوب را به ما گوش‌زد می کنند. گاهی قسمتی از یک کتاب، شاید هم دیدن عکس‌های قدیمی، شاید هم نامه‌هایی از طرف فرستنده ای نامشخص، شاید هم رمز ناشناخته‌ای که پس از سال ها کشف شود به ما این نوید را بدهد که زندگی ادامه دارد. زندگی ادامه دارد حتی در زیر بمباران جنگ، زندگی پابرجاست تا زمانی که گمشده‌ای در این دنیا دارید. زندگی برقرار است تا زمانی که فانوس دریایی را ملاقات نکرده اید! پس زودتر به این فکر کنید که نویسنده گمنام نامه‌های شما چه کسی است؟...

اولیو، سوکی و کلیف پس از دست دادن پدرشان، همراه با مادری که دیگر بعد از سختی‌های بسیار افسرده شده‌است به انگلستان مهاجرت می‌کنند. مادر خودش را در کار غرق کرده تا کمتر به زندگی قبلی اش فکر کند و بتواند آن را فراموش کند. از طرفی خیلی روی بچه‌ها حساس است و مدام می‌ترسد تا مبادا اتفاقی برای آنان نیز بیفتد و او واقعا تنها شود. بچه‌ها هم که سر خودشان را با هر‌چیزی گرم می کنند. در یکی از روز‌هایی که به سینما رفته بودند دوباره حمله دشمن شروع می شود و در بین شلوغی‌های سینما سوکی گم می‌شود. گم می شود ولی نامه‌ای که در آستر جیب کتش به جا مانده آنان را نجات می‌دهد...

قبل از هر‌چیزی که قرار است درباره این کتاب بنویسم باید بگویم که، ماجرای کتاب خیلی متفاوت بود. همین متفاوت بودن و فرق داشتن موضوعش با سایر کتاب های مرتبطش باعث جذابیتش می‌شد. کتاب ها و رمان های زیادی درباره بعد و یا حین جنگ جهانی نوشته شده‌است؛ اما این کتاب با چاشنی معمایی و فانتزی بودنش، کمک کرده بود تا بهتر ماجرا ها و سِیر داستان را درک کنیم و حتی بخواهیم تجزیه و تحلیلش را انجام دهیم. البته که این کتاب، اشکالات زیادی داشت ولی گویی لحن نویسنده جوری بود که ما مدام می خواستیم ادامه دهیم و آخر داستان را شاهد باشیم.

تقریبا ساعت هشت بود که نمونه طاقچه را باز کردم. اصلا فکر نمی کردم کتاب خوبی باشد و انتظار داشتم در نیمه رهایش کنم. اما یکی دو فصل که خواندم جذبش شدم. نمی دانستم چطور باید مرور این کتاب را بنویسم! هم اشکالاتش ذهنم را درگیر کرده بود و هم لحن و ماجرای زیبایش نمی گذاشت که ایراداتش را در نظر بگیرم. اما خب هر کتابی خوبی هم بی اشکال نیست. به عنوان اولین ایرادی که می خواهم از کتاب بگیرم باید بگویم که من به یک باره داخل ماجرا پرت شدم. شدت پرتاب هم خیلی سنگین بود و تا چند صفحه در شوک بودم که ماجرا چیست و چه شده‌است! این ورود ناگهانی من را یاد بعضی از سریال های ایرانی انداخت. در قسمت اول همه مشکلات سرازیر می شود و در قسمت آخر به طور معجزه آسا حل شده و گویی اصلا در این حدود پنجاه قسمت اتفاقی نیفتاده است! برای همین موضوع کمی تا چند صفحه بعدش گیج بودم که الان چرا این اتفاق افتاد!

موضوع بعدی، بحث حیاتی و حساس دیالوگ هاست! نمی توانم بگویم تمام دیالوگ ها بد بودند ولی دیالوگ های بد هم پیدا می‌شد. البته می شود این را به ترجمه و این که این کتاب از زیر دستان مترجم بیرون آمده و حالا به دست ما رسیده ربط داد. یکی از دیالوگ هایی که می شد بهتر باشد این دیالوگ بود که سوکی برای اینکه آنها را به سینما بکشاند گفت: «بخند، قراره خوش بگذره» انگار جوری می خواست چیزی را که هردو می دانند به ما هم منتقل کنند. این را می‌شود از این فهمید که آنها بار ها به سینما رفته‌بودند و طبیعتا می دانستند که خوش می‌گذرد! اما قسمتی از کتاب اولیو از پدرش نقل قولی آورد مبنی بر اینکه نیمه پر لیوان را ببیند. انگار طوری می‌خواست بگوید او خیلی به یاد پدرش است و هم پدرش فرد امیدوار بوده‌است. این یکی از مثال هایی بود که توانسته بود مطلب را خوب به خواننده انتقال دهد.

موضوع بعدی بحث توصیف‌ ها است. در کل به نظرم کمی در بعضی قسمت ها کتاب ناواضح می‌شد و به همین دلیل فضای کتاب هم کمی سنگینی پیدا می‌کرد. ولی در‌کل توصیف ها خوب بود و توانسته بود به قدر متناسبی خواننده را با خود همراه کند و فضا و اتفاق های کتاب را در مقابل چشمانش حاضر کند. مثلا قسمتی که در سینما حمله‌هوایی شد. کاملا می‌شد کلافگی شخصیت ها و بد بودن فضا را تصور کرد. واقعا این قسمت یکی از قسمت هایی بود که من میخکوب لپ تاپ را جلوی چشمانم گرفته‌بودم و منتظر بودم تا این صحنه تمام شود و نفس راحتی بکشم.

در رابطه با شخصیت‌پردازی، عضو کبیر داستان باید بگویم که من می توانستم اولیو را درک کنم! می توانستم بفهمم که الان مثلا در چنین صحنه حساسی چه عکس العملی نشان خواهد داد. البته که گاهی از نظر شخصیت‌پردازی گیج می‌شدم، اما این موارد خیلی انگشت شمار بود و به نظرم می‌توان گفت که این مورد در این کتاب رعایت شده است. علاوه بر این موضوع چون زاویه دید این کتاب از زبان اول‌شخص بود همراه شدن با شخصیت به کار آسان تری تبدیل شده بود. همچنین دیگر شخصیت ها یک اسم نبودند و واقعا این در کتاب محسوس بود. مثل شخصیت مادر که درک می شد او بعد از مرگ پدر افسرده شده است.

بعد از حدود 900 کلمه می خواهم بگویم این کتاب را دوست داشتم. نامه‌هایی از فانوس دریایی کتابی بود که هم فضای جنگ جهانی را به تصویر کشیده بود و هم چاشنی فانتزی بودنش آن را به کتابی جذاب تبدیل کرده‌ بود. کتابی که واقعا در بعضی از قسمت هایش کنار گذاشتن کتاب سخت می‌شد و خواننده را تا پایان با خود همراه می‌کرد. در آخر فقط می توانم بگویم باید کتاب ها خوب را بخوانیم! بخوانیم و باز هم بخوانیم. پس به شما پیشنهاد می دهم همین الان برای خواندنش اقدام کنید و این کتاب را در گوشه ذهنتان برای دوباره خواندن نگه دارید.
      
5
          " جاده را واقعا دوست دارم چون همیشه در حیرتی که انتهایش چیست " این همان جمله ای بود که مرا مجبور کرد نزدیک چهارصد صفحه کتاب را بخوانم و از تک تک صفحاتش لذت ببرم . کتابی که داستانش شاید خیلی دور از ما نبوده است و هر کدام از ما بارها از تلویزیون قصه های جزیره را دیده بودیم . داستانی که مدت محدودی از زندگی چند نوجوان را در جزیره ی پرنس ادورد روایت می کند.

کتاب قصه های جزیره، دختر قصه گو، نوشته ی ال. ام. مونتگمری کتابی است که تمام رویدادهایش خواننده را به دنیای چند نوجوان می برد که با ماجرا های متفاوتشان شگفت زده می شود. داستان از جایی شروع می شود که فلیکس و برادرش مدتی به جزیره پرنس ادورد سفر می کنند و دنیای قصه از اینجاست که شروع می شود. فصل های کتاب هربار خواننده را با خود به دنیای دردسر ها و ماجرا های هر یک از آنها می برد و کاری می کند تا هم با آنها اشک بریزی و هم با آنها خوشی را تجربه کنی. ظاهر کتاب شاید بیشتر به رمان های قدیمی بخورد و بار اول کمی از اشتیاق خواندن کاسته شود اما داستان با اوجی که از فصل دوم می گیرد کاری می کند که خواننده تا آخر مسیر با او همسفر شود.

توصیفات این کتاب جوری بود که می شد تصور کرد دقیقا خانه آنها چطور بوده است و با اینکه این کتاب ترجمه شده بود اما اصل و پایه کتاب همچنان استوار بود و بسیار طبیعی جلوه می کرد. اینکه نویسنده بتواند خواننده را در کتاب غرق کند و با توصیف و شخصیت هایش، کتابش را در ذهن خواننده ماندگار کند واقعا کم چیزی نیست! اینکه دختر قصه گو جزو شخصیت هایی باشد که بیشتر از نام کتاب در ذهن خواننده حک شود هم چیزی نیست که بشود به راحتی از آن گذر کرد. دیالوگ های کتاب هم طبیعی بودند و هر آنچه شخصیت ها می دانستند؛ خواننده نیز می دانست. برخی از قسمت های داستان به قدری نفس گیر می شد که انگار کتاب مثل فیلم در ذهنت در حال گذر است و شخصیت ها واقعی هستند. شخصیت پردازی موفق این کتاب هم نکته ای است که بسیار در نوشتار کتاب و کلمه به کلمه آن دخیل است. مانند شخصیت فیلیسیتی که غرور او را می توان حس کرد و در موقعیت های مختلف عکس العمل او را درک کرد. یعنی در شرایط سخت و نفس گیر کتاب رفتار او برای خواننده غیر قابل منتظره نیست اما او هم به اندازه شخصیت های کتاب حرص می خورد.

در آخر اینکه، کتاب به قدری برایم جذاب بود که اشتیاق دوباره خواندن آن را نیز دارم. دلتنگی بستن کتاب را هنوز حس می کنم و می توانم بگویم که قصه های جزیره را بهترین کتابی می دانم که حتی از سریالش هم گیرا تر و بهتر به تصویر کشیده شده است.
      
5
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند.
          همیشه می‌دانستم یک روزی تمام می‌شود. بالاخره هر چیزی که یک روز شروع می‌شود یک روز هم قرار است تمام‌ شود. اما وقتی کتاب را بستم نمی‌دانستم باید چه بگویم یا چه کار کنم. فقط خیلی زود به دوستم پیام دادم هری پاتر تمام شد. او هم گفت کدام جلدش؟ وقتی گفتم آخرین جلدش او هم ایموجی لبخند تلخی برایم فرستاد. اولین روزی که هری پاتر و سنگ جادو را به دست گرفتم هیچ وقت نمی خواستم تا جلد آخرش بخوانم. اولین جلد برای تکلیف کتابخوانی مدرسه بود. دومین جلد را وقتی از دوستم قرض گرفتم کمی کنجکاو شده‌بودم خب بعدش چه می‌شود. جلد سوم را با کنجکاوی چند برابر گرفتم و برای جلد چهارم بالاخره ذوق داشتم. نفهمیدم کی جلد چهارم تمام شد که دوستم دو جلد اول محفل ققنوس را روی میزم گذاشت و کلی خوشحال شدم. شاهزاده دورگه را خیلی فراتر از تصورم زود تمام کردم و بالاخره رسیدم به یادگاران مرگ. اگر می‌دانستم بعد از تمام شدنش انقدر زود دلم برایش تنگ می‌شود بر کنجکاوی‌ام غلبه می‌کردم. ولی یادگاران مرگ هم با اینکه در دوره امتحانات بود زود تمام شد. وقتی هری با ابرچوبدستی، چوبدستی خودش را تعمیر کرد لبخند زدم و پس از پشت سر گذاشتن فصل 《باز هم جنگل》‌به تیتر نوزده سال بعد رسیدم. بله نوزده سال بود زخم هری درد نگرفته بود؛ همه چیز بعد از بسیاری از ماجراجویی‌های هری و رون و هرمیون و شکست کسی که نباید اسمش را برد، عالی بود. و هنگامی که کتاب را بستم این قسمت هنوز در یادم بود:

هری گفت: فقط همینو بهم بگین پروفسور، همه چیز واقعا داره اتفاق میفته؟ یا فقط تصورات منه؟
دامبلدور گفت: معلومه که تصور توئه هری. ولی در این صورت کی می‌تونه بگه که واقعی نیست؟
      
4
          وحشتِ آرامش‌بخش

 

«شبیه اقیانوس بود؛ مثل نور آفتاب، مثل اسب‌ها، مثل عشق؛ ذهنم را گشتم و کلمه‌ای که می‌خواستم را پیدا کردم، شادی» از این جمله‌ها درهرجایی پیدا نمی‌شود. معمولا وقتی در درون تاریکی راه می‌روی و انتظار بدترین پایان ممکن را داری و نوری در مقابل چشمانت سوسو می‌کند این جمله‌ها را به‌کار می‌برند. حسی غریبه اما آشنا جلویت را می‌گیرد. شبیه همان احساسی که «آدا» آخر داستانش یافت. او اسم حسش را شادی گذاشت. شما چطور؟ شادی برای بیان احساسات شما کافی‌است؟

اسم کتاب را بارها و بارها شنیده‌بودم. از همان اولین باری که نامش به گوشم خورد تعجب کردم. چطور ممکن است جنگ آدم را نجات دهد؟ در هر کتابی که اسم جنگ در آن می‌آمد هرچه از این پدیده می‌گفتند به بدی و ترسناکی ختم می‌شد. حالا این حادثه ترسناک چطور ممکن است به کسی آسیب نرساند که هیچ؛ او را نجات هم بدهد. بعد از مدت‌ها بالاخره توانستم بخوانمش. و چیزی که در ادامه خواهید خواند تمام نظر و احساس من درباره کتاب جنگی که نجاتم داد اثر «کیمبرلی بروبیکر بردلی» است.

آدا دختربچه‌ای حدود دوازده سیزده ساله بود که مشکل عجیبی داشت. پایش پیچیده بود. ولی مشکل عجیب‌تری که داشت این بود که تا به حال تمام دنیا را از پشت شیشه پنجره دیده‌بود. چون مادرش فکر می‌کرد آدا علاوه بر مشکل پایش مشکل‌های زیاد دیگری دارد. مشکلی مثل آموزش‌ناپذیر بودن را به آدا نسبت داده‌بود. ولی آیا او واقعا همچین مشکلی داشت؟

در قدم اول درباره این کتاب باید بگویم که دوستش داشتم. زاویه‌دید کتاب اول شخص بود و این حس نزدیکی بین خواننده و شخصیت‌اصلی برقرار می‌کرد. حس اینکه انگار کسی تمام خاطرات و عواطفش را با فردی که خواننده باشد درمیان بگذارد. این حس در تک‌تک جملات کتاب محسوس بود. از اولین کلمه تا آخرین کلمه همین نکته باعث شد با لذت این کتاب را بخوانم. البته این زاویه‌دید هم باعث شده‌بود ما فضای داستان را با دید آدا ببینیم. چون دید او هم متفاوت بود شاید اوایل کمی باعث می‌شد جذابیت کتاب از دست برود ولی بعد از چند مدت کاملا عادی شد.

نکته بعدی بحث دیالوگ‌هاست. دیالوگ‌های کتاب خوب بودند. محاوره بودند و این خودش نکته بسیار حائز اهمیتی است. جای شکرش باقیست که ترجمه باعث از بین رفتن دیالوگ‌ها نشده و به نحو احسنت برای ما مخاطبان ترجمه گشته‌است. نکته‌ای که در این باره به ذهنم می‌رسد این است که گاهی اوقات دیالوگ‌های آدا عجیب می‌شدند. درست است که او تقریبا تمام عمرش را در خانه محبوس بوده‌است ولی دلیل نمی‌شود که نداند گوجه چیست. یا حتی نداند که چند سال دارد. ولی در عوض معنای بعضی از کلمات که بیشتر انتظار می‌رود نداند را می‌داند. برای همین بعضی از دیالوگ‌ها و توضیحاتشان کمی کلیشه‌ای به نظر می‌آمد. مثلا وقتی آدا پرسید :«پیروزی چیه؟» و خانم اسمیت در جوابش گفت که پیروزی همان صلح است. درصورتی که درک معنای صلح شاید برای او سخت‌تر می‌بود. در صورتی که کلماتی مثل آزادی را به طور خیلی خوبی برای آدا توضیح داده‌بود ولی در این باره برای من به شخصه خیلی عجیب بود.

نکته بعدی شخصیت‌پردازی است. با اینکه آدا شخصیتی متفاوت‌تر نسبت به بقیه شخصیت‌ها داشت ولی من به خوبی او را می‌شناختم. البته کمی توصیف ظاهرش کم بود ولی به طور کلی می‌توانستم چهره‌اش را در ذهنم تصور کنم. اخلاقیات او در فضای مختلف هم کاملا برایم بعد از گذر چندین فصل از کتاب آشنا شده‌بودند. علاقه او به اسب‌ها و همچنین نوع علاقه‌مند شدنش کاملا در داستان مشهود بود. ما در تمام مواقع می‌توانستیم او را درک کنیم و تمام این موارد نشان می‌دهد که نکات شخصیت‌پردازی به طور کامل در این کتاب رعایت شده‌است.

حالا بعد از گذشت حدود ششصد کلمه چیزی که می‌خواهم بگویم این است. کتاب‌های خوب کمیاب نیستند. فقط اگر به‌خوبی به دنبالشان بگردید و با دید منفی نگاهشان نکنید خود کتاب‌ها بدون اینکه شاخصه خاصی داشته‌باشند برایتان لذت‌بخش خواهند‌شد. جذابیتی که خود صفحه‌ کتاب‌ها دارند کافی است تا به آن‌ها حداقل یک بار شانس بدهید تا خودشان را ثابت کنند. پس شما هم به جنگی که نجاتم داد این فرصت را بدهید. مطمئن باشید که شما را ناامید نخواهد کرد. :)
      

لیست ها

این کاربر هنوز لیستی منتشر نکرده است.

فعالیت‌ها

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
ریحانه ملاحسین
ریحانه ملاحسین بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/12 - 23:26
                    این چند سال، خیلی اسم «قرنطینه» را می شنیدم. نمی دانستم و حتی هنوز هم نمی دانم کتاب تقریبا به شهرت رسیده ای هست یا نه اما هرچه بود، مدام مقابل راهم سبز می شد. چندبار در نت اسمش را سرچ کرده بودم و از جلدش احساس خیلی خوبی می گرفتم ولی هر دفعه بهانه های زیادی برای نخواندنش به ذهنم می رسیدند.

ویروس مهلکی به جان شهر افتاده. نگهبان ها همه جا هستند و فقط کافی است کسی را ببینند که کمی مشکوک باشد تا برای آزمایش ببرنش. این میان، جواب تست ویروس اسکورج «آنی ملز» هم مثبت می شود. اما معلوم نیست او بعد از اینکه به جزیره اتیک برده شود چه می کند…

خیلی زود توانستم با داستان و حتی آنی صمیمی شوم. کتاب هایی که تاکنون خوانده ام ثابت کرده اند خیلی مهم است اطلاعات ذره ذره روی کاغذ بنشینند. پس وقتی نویسنده ناگهانی از همان ابتدا دنیایش را بخواهد برای خواننده شرح دهد، نمی تواند حداقل من را جذب کند. و «قرنطینه» در این مورد عالی عمل کرده بود.

در یک قسمت از کتاب، سربازها مجازات مردم روستایی را برای اینکه شورش به پا می کنند درست می دانستند اما در جواب آنها آنی متعجب شد و گفت:«شورشی در کار نبود. آخرین دردسری که به وجود آورده بودیم، وقتی بود که مردها را برای اکتشاف بردند». در اینجا بدون آمدن هیچ اسمی از پادشاه، شخصیت او در ذهن خواننده در حال شکل گرفتن است. او مردم روستاهای کشور را بی ارزش می داند و آزمایش هایش را روی آنها انجام می دهد. طبیعتا این ساخت خمیر شخصیت بدون حضور خودش، خیلی آسان نیست و البته کار هر نویسنده ای هم نیست.

از توصیف کردن به اندازه استاندارد استفاده شده. خیلی زیاد نیستند که خسته کننده باشند و بیش از اندازه هم کم نیستند که تصویری به وجود نیاورند. و «قرنطینه» حتی در بخش توصیف هم بی نقص است.

زاویه دید درستی انتخاب شده است. داستان قرار نیست جایی رخ بدهد که انی نباشد و یا توصیفات خاص و به خصوص دانای کل را نیاز داشته باشد. پس ماجرا از قول اول شخص بیان می شود و این هم بر کم نظیر بودن داستان افزوده است...

اولین کتابی که در آن حضور یک ویروس (زایو) را تجربه کرده بودم خیلی جالب نبود. و همان یک کتاب کمی باعث شده بود نسبت به هر کتاب مربوط به ویروس، گارد بگیرم. اما همیشه اولین کتاب، مثل بقیه داستان های مانند خودش نیست. «قرنطینه» داستانی نفس گیر و هیجان انگیز، درباره ی ماجراجویی، توطئه، شجاعت و شهامت است
        

8 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
tasnim
tasnim بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/15 - 20:02
                    پرواز هایی با هدف با کنترل برای راحتی دیگران ولی دیگر پروازی نیست و به جای آسمان زمین است. نامه هایی از …. به …. پرواز را به نشستن در خانه می آورند و کسانی که برای نجات جان بقیه ی افراد فداکارانه جان خودشان را فدا می کنند .
ایده ی این کتاب به نظرم زیبا بود که کل داستان کتاب را  نامه هایی از ….. به …. در بر گرفته بودند ولی بعضی اوقات حوصله سر بر می شد و موجب خستگی مخاطب می شد و اطلاعات داده شده برای گیرنده و فرستنده مانند :( از خلبان آرش تیموری پایگاه  شکاری دزفول . به سرگرد خلبان رحیم میریان پایگاه شکاری تبریز  ) در شروع کتاب که با چیزی آشنا نبودیم زیادی و گیج کننده بود . 
اصطلاحات های خلبانی که در کتاب استفاده شده بود کمی کتاب را خسته کننده می کرد چون ما با آن اصطلاحات هیچ آشنایی نداشتیم و آوردن پی در پی این کلمات با وجود پاورقی  خوشایند نیست .
پاورقی هایی که در کتاب آمده بود و به علت وجود چند باره کلمات مختلف دیگر معنی کلمات نوشته نشده بود و به جای آن برای مثال نوشته شده است رجوع کنید به پانوشت ۲۲ و این روندی که من مخاطب برای خواندن کتاب داشتم را به هم میزند .
اسم کتاب از دید اول یک کلمه ی ناشناس دیده می شود ولی بعد از خواندن کتاب اسم کتاب برایم جذاب شد  و به نظرم نوع نوشت بعضی از کلمات که با هدف اینطور نوشته شده بود جالب نبود مانند هم سر - پایه گاه -  به تر و نویسنده میتوانست با ترفندی دیگر کتاب را جذاب کند .
شخصیت پردازی داستان به نظرم می توانست بهتر از این باشد و بیشتر به شخصیت ها بپردازد و عواطف و احساساتشان را بیان کند ولی چون نامه بود و از طرف خود آن فرد نوشته می شد زیاد به نظرم امکان پذیر نیست ولی در کل شخصیت پردازی اش خوب بود و در نامه شخصیت پردازی سخت تر است چون در نامه زیاد نمی شود اطلاعات در مورد شخصی داد . 
به طور کلی کتاب برای کسانی که به دفاع مقدس علاقه دارند کتاب جذابی می تواند باشد و برای کسی که تخصص در خلبانی و.. دارد هم همینطور است ولی برای کسی که تخصص ندارد و کلمات جدید هستند روند داستان کمی خسته کننده بشود و نویسنده ایده ی خوبی برای در آوردن داستان داشته است و اگر مشتاق هستید می توانید بخوانید :)
        

7 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
zahra shams
zahra shams بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/16 - 15:04
                    خوب و بد همیشه در مقابل هم نیستند، عشق همیشه چاره ی هر کاری نیست و دوستی ها همیشه استوار نمی مانند...
بعد از خواندن جلد اول، خیلی منتظر این جلد بودم
و فکر میکردم قرار است کتابی بهشتی باشد، قشنگ بود اما بهشتی نه!
بنظرم انتظاری که از کتاب های چند جلدی می رود، این است که هر کتاب از کتاب قبلی اش بهتر باشد(البته نه همیشه) هم بهتر روایت شده باشد و هم محتوای جذاب تری را بازگو کند
و مهم ترین نکته این است که ویژگی مثبتی که در جلد قبلی بوده، در جلد بعدی اش از بین نرود.
نکات مثبت این کتاب حفظ شده بود اما آن کشش و جذابیت قبلی را نداشت و یک نکته ای که خیلی اذیتم می کرد، عوض شدن 360 درجه قهرمان ماجرا یعنی تدروس بود، البته این نکته ی منفی ای نیست اما کسی که در جلد قبلی قهرمااان خواننده بوده، حالا به یک شخصیت بی هدف و خسته و ... تبدیل شده و این برای یک مخاطب خوشایند نیست
البته قرار نیست تمامی جلد های یک مجموعه جذابیت و خوبی جلد های قبلی را داشته باشند، اما حفظ کردن و تلاش برای ارتقا دادن آنها بسیار مهم است.
درکل این مجموعه را خیلی دوست دارم، با تمام کم و کاستی هایش، زیبا و افسانه ای ست.
        

7 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi
Zeinab Ghaem Panahi این کتاب را می‌خواهد بخواند. 1401/2/15 - 23:17

4 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi
Zeinab Ghaem Panahi این کتاب را می‌خواهد بخواند. 1401/2/15 - 22:05

4 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
tasnim
tasnim این کتاب را می‌خواهد بخواند. 1401/2/15 - 21:37

6 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
tasnim
tasnim بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/15 - 21:25
Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
tasnim
tasnim بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/15 - 19:47
                    خیلی ها میخواهند تو آن انسان موفق نباشی و برای این کار فراموش میکنند اما همیشه نمی شود چون هاگرید و دامبلدوری هست که بتوانند همیشه کنارت باشند و همه چیز را برای همیشه یادآوری کند و سرنوشتت را زیبا کنند … :)
 هری پاتر فقط یک داستان و شخصیت نیست آن یک جهان است جی کی رولینگ برایم دنیایی درست کرده است که در آن زندگی می کنم در آن در ۱ سپتامبر به هاگوارتز می روم و برای تعطیلات پیش خانواده ام می روم و نمی توانم به غیر از محیط هاگوارتز جادو کنم وگرنه حتما بهتون نشان میدادم که میتوانم جادو کنم :)) این دنیا به طوری ساخته شده است که همه چیزش را می توانم درک کنم حتی چیز هایی که در دنیای واقعی درکشان نمی کنم .
این داستان به طوری نوشته شده است که همه چیزش را می توانم درک کنم حتی چیز هایی که در دنیای واقعی درکشان نمی کنم . توصیف مکان به قدری خوب بود که من تمام داستان را در ذهنم تصویر سازی می کردم و برای همه ی مکان ها در مغزم تصویری درست  کرده بودم و سیوشان کردم و در هر موقع که برمی گشتیم به این مکان در مغزم بازشان می کنم و بعضی اوقات به آن اضافه میکنم و تمام مکان ها سرشار از جزییات و چیز هایی بود که حتی ما در زندگیمان به آن ها اهمیت نمی دهیم و همه چیز طبیعی به نظر می آید  با اینکه هیچ چیز طبیعی نیست و همه چیز ساخته شده است و هیچ چیز واقعیت ندارد.حتی این موضوع با شخصیت ها هم صدق می کند و تمام آن ها را با هر چهره ای می شود تصور کرد .
دنیای ساخته شده با دستان جی کی رولینگ شخصیت هایی دارد که تمام روزم را در هاگوارتز کنار آن ها می گذرانم و شناخت کاملی به آن ها دارم و جی کی رولینگ  توانسته است تمام چیز هایی که باید در موردشان بدانم را به من بگوید هم ظاهری هم اخلاقی و زندگی با آنها لذت بخش است هری که زخمی روی پیشانی دارد , هرماینی که همه چیز را میداند و رونی که علاقه ای به خواندن کتاب و دانستن ندارد , دراکویی که روبروی هری می ایستد ولی همیشه اینطور نیست :) شخصیت پردازی طوری است که با مردن هر کدام از شخصیت ها افسردگی می گرفتم و توی خودم می رفتم که چرا  او مرد و این ساخت دست رولینگ است :) 
 روند این داستان به شدت جذب کننده است و شما نمیتوانید کتاب را زمین بگذارید تا اینکه شما را برای صدمین  صدا بزند یا از شدت خواب نتوانید چشمانتان را باز نگه دارید . اتفاقات کوچکی که در داستان می افتد برای خودشان پیرنگ دارند و سرانجام دارند و فلسفه هایی که پاترهد ها آنها را می چینند . هر کتاب یک موضوع جدید ولی زیر موضوع های جدید که داستان را فوق العاده جذاب می کند .
هاگوارتز واقعا جهان واقعی است و درکی از نبود آن ندارم چون آن وجود دارد و شاید مشنگ هستم و آن را نمی بینم ولی آن وجود دارد با تمام جزئیات رولینگ :)) با خواندن این کتاب حسرت میخورید که چرا زودتر آن را نخوردم پس زودتر آن را بخوانید که مقدار سنی که در حسرت خوردن از آن یاد می کنید کنتر باشد :) و بعد از خواندن هری پاتر  با آن زندگی کنید برایش دعوا کنید منتظر نامه باشید چون یک روز میرسد که همه باهم به هاگوارتز می رویم و گروه بندی می شویم و ممکن است من با شما در یک گروه باشیم :)
        

6 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
tasnim
tasnim بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت. 1401/2/15 - 19:58
                    افراد زندگی متفاوتی دارند ، کسی ثروتمند و کسی فقیر ، کسی با رویا های بزرگ و کسی بدون رویا ، فردی در قصر و فردی در حومه شهر ، زندگی سخت است و افراد آرزوها و رویاهای زیادی دارند و برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
تام پسری است که خانواده اش وضع مالی خوبی ندارد و در طول روز مجبور به گدایی کردن بود و او آرزو داشت که شاهزاده ی واقعی را از نزدیک ببیند و یک روز شاهزاده را می بیند و شاهزاده هم از او استقبال می کند و در طی داستان برای تام می افتد ، اگر دوست دارید در طی اتفاقاتی که برای تام می افتد با او همراه باشید ، به شما پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانید . 
در این کتاب به نظرم شخصیت پردازی اش خوب بود ولی جا داشت که نویسنده بیشتر به این موضوع بپردازد و اول داستان که تام ،  شاهزاده را دید به نظرم ذوق کافی و هیجان را نداشت و نویسنده می توانست به این مسئله بیشتر بپردازد تا این حس هوشحالی به خواننده هم منتقل بشود  ، توصیف های مکان و شخصیت ها به خوبی گفته شده بود و به نظرم روال داستان یک خورده خسته کننده بود ولی پی رنگ مناسبی داشت و موضوع داستان آن جا که جای شان را باهم عوض می کنند جذاب بود و خواننده مشتاق بود که بقیه ی این داستان را بخواند
        

5 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
tasnim
tasnim بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/15 - 20:03
                    آنی شرلی اسمی بود که بارها به گوشم خورده بود ولی هیچوقت به خواند آن اقدام نکرده بودم و فقط اسمی از آن میدانستم و بالاخره روزی که آن را خواندم رسید… :)
دختری که تا بحال روی مهربانی را ندیده است ولی مهربانی اش را از هیچکس پنهان نمی کند دختری که سختی را چشیده است و همه چیز برایش سخت بوده است و در شرایطی قرار داشته است که بغضی بزرگسال ها هم در آن شرایط قرار گرفته اند

روند داستان کمی حوصله سر بر می شد و نمیتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم و بشینم آن را بخوانم , توصیفات بیش از حد می شد و می توانست روند داستان را خراب کند و من را درگیر توصیفات بکند و از داستان جدا کند . 
توضیح و توصیف اتفاقات افتاده شده و حس و حال شخصیت در آن به خوبی توضیح داده شده بود و شخصیت را می توانستم تا قدری درک کنم .
 شخصیت پردازی خوب بود و من شخصیت ها را می شناختم آنی شرلی که موهای قرمزی داشت همراه با کک و مک های روی صورتش که اینطور شناخته می شد .
موضوع داستان جذبم نکرد و میتوانم پایانش را حدس بزنم که همه چیز خوب می شود و همه به چیزی که میخواهند به خاطر تلاش هایشان می رسند و این پایان های کلیشه ای :)
برای گذراندن وقت میتواند خوب باشد یا وقتی که کاری برای انجام دادن ندارید :)‌ در این شرایط میتوانید به کتاب آنی شرلی سر بزنید
        

7 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi
Zeinab Ghaem Panahi بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/15 - 19:13
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند. نمایش یادداشت
                  شروعی از طلوع یک آفتاب 

تا به‌حال به این فکر کرده‌اید که ستاره‌ای مثل خورشید چگونه برای اولین بار طلوع می‌کند؟ آرام‌آرام از پشت کوه‌ها بیرون می‌آید و برای اولین بار به دنیایش لبخندی گرم و پرنور می‌زند. خورشید نارنیا نیز همین‌گونه طلوع کرد. بی‌سر و صدا بیرون آمد و کم‌کم همه‌جا را روشن کرد. ابتدا روی یال شیری تابید که با آواز و غرشش داشت همه‌چیز از نو می‌رویید. بله، این شروع ماجراهای نارنیا و افسانه‌های متعددش بود. 

خواهرزاده جادوگر شروعی از مجموعه هفت جلدی ماجراهای نارنیا اثر سی اس لوییس است. این کتاب ماجرای چندان زیاد و پرکششی ندارد چون تنها ماجرای بنیان‌گذاری نارنیا را روایت کرده و حتی به گفته خود نویسنده بهتر است از جلد شیر و کمد و جادوگر مطالعه این هفت جلدی را شروع کنیم. اما اگر برطبق تاریخ پیش برویم خواهرزاده جادوگر اولین اتفاق است. 

اولین نکته درباره این کتاب، توصیف‌های آن است. به‌دلیل اینکه در دنیای حقیقی ما جایی به اسم نارنیا نداریم و طبیعتا همه‌چیز تنها در ذهن نویسنده روی می‌دهد توصیف‌ها اصولا نقش مهمی در اینجور داستان‌ها یا همان داستان‌های فانتزی دارد؛ که البته نویسنده به خوبی از عهده آن برآمده است. به‌خوبی می‌توان همه‌چیز را در داستان دید، شنید و بویید. یکی از مثال‌های خوب این نکته نیز قسمتی است که نارنیا داشت به‌وجود می‌آمد. گویی ما نیز همراه با شخصیت‌ها به تماشای آن صحنه نشسته‌بودیم.

درباره شخصیت‌پردازی نیز باید بگویم که من تمامی شخصیت‌ها را می‌شناختم. درست است که کتاب چندان طولانی نبود و اگر بخواهیم خیلی کلی حساب کنیم ماجراهایش در یکی دو روز بیشتر اتفاق نیفتاد؛ ولی در همین مدت کم رفتار تک‌تک آنها برای خواننده عادی بود. مثلا شخصیتی مثل اسلان که در چند فصل آخر کتاب آمد همان حسی را به ما القا کرد که در دل دیگوری شخصیت اصلی پدید آمده‌بود. یا ما نیز اندازه پلی از ساحره متنفر بودیم. یا اینکه به‌اندازه تمام شخصیت‌ها از دست دایی اندرو حرص می‌خوردیم. این نشان‌دهنده ی شخصیت‌پردازی دقیق کتاب است.

دیالوگ‌ها نیز واقعا عالی نبودند. آزاردهنده‌ترین قسمتش هم محاوره نبودن آن است. همچنین دربعضی از قسمت‌ها نیز دیالوگ‌ها حالت گنگ و عجیبی پیدا می‌کرد که می‌توانیم بگوییم بخاطر ترجمه است. اما تقریبا حالت کلی‌شان متوسط بود.

کشش داستانی کتاب هم خوب بود. البته اگر بخواهیم با باقی جلدهای کتاب یا کتاب‌هایی در همین مضمون مثل هری‌پاتر یا خوب‌های بد، بدهای خوب مقایسه کنیم کشش کمی داشت. هیجان کلی صحنه‌ها نسبت به این کتاب‌ها روی دو و صحنه‌های حساس نهایتا روی شش بودند. البته دلیلش هم این است که این کتاب معرفی دنیای نارنیا بود و اصلا اول باید کل جلدها را تمام کرد و بعد این کتاب‌ها را خواند. ولی به عنوان یک معرفی کشش خوبی داشت.

درآخر می‌خواهم بگویم سفر کردن در دنیای افسانه‌ها و موجودات جادویی همیشه جذاب است. شما هم اگر می‌خواهید همراه دیگوری شاهد پدید آمدن دنیای نارنیا باشید و در جلد بعدی‌اش با لوسی از کمد به نارنیا برگردید این کتاب را به شما توصیه می‌کنم.
      

6 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
ریحانه ملاحسین
ریحانه ملاحسین بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/15 - 16:37
                    بعضی از انسان‌ها در ذهنشان زندگی می‌کنند. به جای خواندن، زل می‌زنند به بخار قطره‌هایی که می‌چکند توی قوری و به بخار آتش‌فشان‌ها فکر می‌کنند یا دایناسورهایی را تصور می‌کنند که دور هم قهوه می‌خورند و درمورد قشنگی شهاب‌سنگی که از بالای سرشان می‌گذرد، حرف می‌زنند. الی که یکی از همان انسان‌هاست، هرسال به‌خاطر کارهای عجیبش مجبور است مدرسه‌اش را عوض کند اما اینبار شخص دیگری‌ست که می‌رود و فرد دیگری جایگزینش می‌شود...

قبل از هرچیزی،‌ سراغ زاویه‌ دید کتاب می‌روم. شاید برای شخصیت‌های دردسرساز، درونگرا،‌ عجیب و یا آنهایی که خودشان را از هرکسی در دورترین نقطه نگه می‌دارند،‌ اول شخص، بهترین انتخاب در زاویه دید باشد و رعایت این مورد به وضوح در «ماهی روی درخت» قابل مشاهده است. الی و افراد مثل او را خودشان بهتر از هرکسی می‌توانند توصیف کنند در غیر این صورت هیچکس هیچوقت متوجه نمی‌شود که چرا بعضی کارها برای الی مثل این است که از یکی ماهی بخواهند بالای درخت برود.

داستان از لحاظ توانایی جذب خوانندگانش و نشاندنشان پای کتاب، قوی است و نقاط قوت خود را دارد. در راس این نقاط قوت نیز نحوه‌ی روی کاغذ پیاده شدن ایده‌ی داستان است. همانطور که احتمالا خودتان بدانید، ماجراهایی مثل الی که درمورد یک ۱۲ ساله‌ی متفاوت از بقیه هم سن و سالانش باشد،‌ اصلا کم نیستند ولی با این حال، روان بودن قلم «لیندا ماللی هانت» همان چیزی است که هرلحظه وابسته‌ترتان می‌کند.

در شخصیت‌پردازی نیز نویسنده تقریبا خوب عمل کرده است. اطلاعات خیلی کاملی درنهایت از الی و بعضی از شخصیت‌های دیگر به دست خواهید آورد اما چند فرد که همکلاسی‌های الی هستند، همچنان شکل نامعلومی خواهند داشت که حتی شاید با همان توصیفات کم،‌ اگر اسمشان تغییر کند، اینطور به نظر برسد که یک شخص جدید به داستان اضافه شده است.

به شخصه هیچ‌وقت به عنوان کسی که سلیقه‌اش انتظار تخیل و یا هیجان را از کتاب‌ها دارد، با داستان‌های رئال نتوانسته‌ام کنار بیایم. اما گاهی تخیل را حتی می‌توان بین تصورات غیرطبیعی یک کلاس ششمی دردسرساز هم پیدا کرد. آنچه در ذهن الی می‌گذشت را هرچند که گاهی تفاوت زیادی با ما داشته باشد اما با این حال دوستش داشتم. حتی ممکن است این همان چیزی باشد که احساس می‌کنم می‌تواند به یک کتاب رئال جان ببخشد.

با وجود تمام نکات مثبتی که گفته شد،‌ اتفاقاتی که نسبت به صفحات دیگر کتاب مهم و هیجان انگیز هستند، از اواسط ماجرا شروع می‌شوند و البته ممکن است که بتوان گفت سنگینی این موضوع در سی صفحه‌ی آخر، از همه بیشتر است و تا قبل از آن، هرآنچه تا اینجا بیان شد کتاب را حفظ کرده بودند.

«ماهی روی درخت» را بهترین کتاب رئالی می‌دانم که تاکنون خوانده‌ام. در کنار رئال بودنش،‌ شاید اگر به کمی حال خوب هم نیاز داشته باشید خواندن آن را پیشنهاد میکنم. و در آخر، به قول الی نیکرسون: ماهی‌ها می‌توانند پرواز کنند و پرنده‌ها می‌توانند شنا کنند. غیرممکن‌ها قرار است ممکن شوند :)
        

11 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi پسندید.
ریحانه ملاحسین
ریحانه ملاحسین شروع به مطالعه‌ی این کتاب کرده است. 1401/2/15 - 16:45

5 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi
Zeinab Ghaem Panahi این کتاب را تمام کرد. 1401/2/15 - 15:18

4 نفر پسندیدند.

Zeinab Ghaem Panahi
Zeinab Ghaem Panahi این کتاب را تمام کرد. 1401/2/15 - 15:16
در حال مطالعه

کتاب در حال مطالعه ای وجود ندارد.

با جستجو می‌توانید کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و به این لیست اضافه کنید.