بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

زهرا مجد

@z.majd

124 دنبال شده

101 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                🛑 سفر به گرای ۲۷۰ درجه
سفر به گرای ۲۷۰ درجه، روایتی داستانی از جنگ هشت ساله ایران و عراق است که با تصمیم ناصر برای بازگشت به جبهه آغاز می‌شود. در فصل نخست، واکنش هر یک از اعضای خانواده به تصمیم ناصر و حضور ناگهانی دوستش برای با خود بردن او به جبهه‌های جنگ را می‌خوانیم. فصل‌های بعدی، شرح سفر ناصر به جبهه، عملیات کربلای ۵، کانال ماهی و گرای ۲۷۰ درجه است. در نهایت نیز داستان با تصویری از شهر و خانه به اتمام می‌رسد.
از مهم‌ترین نقاط قوت کتاب، شرح جزئیات و تصویرسازی کامل از فضاها و رویدادها بوده است. به‌گونه‌ای که مخاطب را کاملا در فضای داستان قرار می‌دهد؛ گویا همزمان با ناصر و دوستانش صدای خمپاره‌ها را می‌شنود و بوی زهم ماهی‌های مرده را استشمام می‌کند.
از اصلی‌ترین نقاط ضعف داستان هم می‌توان به ضعف شخصیت‌پردازی‌ها اشاره کرد. شخصیت‌های داستان همچون پدر ناصر و خود او به‌خوبی پرداخته‌ نشده‌اند و هم‌ذات‌پنداری مخاطب را برنمی‌انگیزند.  داستان همچنین سوالاتی را در ذهن ایجاد می‌کند که پاسخ درستی به آنها داده نمی‌شود. به‌عنوان‌‌مثال تا پایان داستان، سن‌وسال شخصیت اصلی یا همان ناصر و نیز دلیل اصرار بسیار دوستان و فرماندهانش برای حضور او در عملیات به‌درستی قابل فهم و تشخیص نیست. اگرچه در جایی از عملیات مسئولیتی به ناصر داده می‌شود و به‌نظر می‌رسد که احتمالا دلیل اصرار برای حضور ناصر در این عملیات همین موضوع بوده است؛ اما در عمل این مسئولیت آنچنان هم خاص نیست و به‌نظر از عهده هر کس دیگری هم برمی‌آید!
توصیف دقیق وضعیت شهدا و مجروحان و حتی شرح حال مجروحی که روده‌اش از شکم بیرون زده، بسیار تلخ است؛ اما در درگیر کردن احساسات چندان موفق نیست و شاید هم نویسنده عامدانه برای آن تلاشی نکرده است.
نویسنده، تمایز چندانی میان تجاوزگر و مدافع قائل نیست و در طول کتاب یک جنگ معمولی و غیرمقدس مثل همه جنگ‌های دیگر دنیا را با تمام سیاهی‌ها و خشونت‌هایش توصیف می‌کند. در پایان کتاب نیز بلندگو یا همان رسانه را که از رزمندگان شجاع و دشمن زبون، و از جبهه حق علیه باطل سخن می‌راند، مورد نقد قرار می‌دهد. در مجموع می‌توان گفت که نویسنده دو گفتمان "جنگ" و "نه به جنگ" را در برابر گفتمان رایج "دفاع مقدس" قرار داده و با نفی گفتمان دفاع مقدس، از این دو گفتمان دفاع کرده است.
کتاب را در جمع دوست‌داشتنی حلقه مبنا خواندیم و خوانش‌ها بر "تقدس‌زدایی" کتاب از جنگ هشت ساله ایران و عراق اجماع داشت. بر خلاف نظراتی که این تقدس‌زدایی را پسندیدند و از آن تحت‌عنوان روایتی واقعی از جنگ نام بردند، من اما همچنان دوست دارم جنگ هشت‌ساله را دفاع مقدس بدانم و نه یک جنگ مثل جنگ‌های دیگر! نه طرفدار شعارزدگی هستم - و به همین دلیل بسیاری از کتاب‌های خاطرات شهدا را نمی‌پسندم - و نه موافق تقدس‌زدایی از امر مقدس هستم -که به خاطر آن این کتاب را دوست نداشتم-. برای من جنگ هشت‌ساله یک امر مقدس است که ایدئولوژی‌ها و آرمان‌های دینی نقش پررنگی در آن داشته. معتقدم نقش باورها و آرمان‌های دینی در میان رزمنده‌های دهه ۶۰ و در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق بسیار پررنگ‌تر از آن‌چیزی بود که در این کتاب احمد دهقان آن را توصیف می‌کند؛ که اگر نبود این مقاومت هشت‌ساله در برابر دشمنی با تجهیزات جنگی چندصدبرابر شاید حاصل نمی‌شد. کتاب احمد دهقان شاید برای مخاطبی که با روایت‌های شعارزده احاطه شده، گزینه خوبی باشد تا تلخی‌های جنگ را هم به او بچشاند؛ اما آن را به نوجوانان و به نسل جدیدی که از ارتباط بی‌واسطه با رزمندگان محرومند، توصیه نمی‌کنم. توصیه نمی‌کنم چون با آرمان‌زدایی و ایدئولوژی‌زدایی از ذهن نوجوانان و نسل جدید مخالفم. هنوز هم که هنوز است اگر بخواهم کتابی مرتبط با جنگ و حال و هوای آن و سرشار از شیرینی‌های اردوگاه و سختی‌های عملیات‌ها و به دور از شعارزدگی، به نسل جدید معرفی کنم بدون شک آن کتاب "نه آبی نه خاکی" خواهد بود.
#حلقه_کتاب‌خوانی_مبنا
        
                تصور کنید که در یک روز صبح، با برادر دوست‌داشتنی‌تان دعوا کرده‌اید. بعد از آن، درخواست او برای بردن دوچرخه‌اش به خانه را رد کرده‌اید؛ با او خداحافظی نکرده‌اید و پشت‌تان را به او کرده و با حالت قهر از هم جدا شده‌اید. و درست در همان روز برادرتان که به ناچار با دوچرخه راهی خانه دوستش شده، در مسیر دچار حادثه می‌شود. 
نگران نباشید! چیزی از داستان کتاب لو نرفته است. این تازه آغاز کتاب "میک هارته این جا بود"  است. قرار است در طول داستان با فیبی همراه شوید و همراه با او برای از دست دادن برادرش سوگواری کنید. 

اگرچه داستان بر موضوع تلخی دست گذاشته؛ پایان‌بندی کتاب آرامش‌بخش و در عین حال جذاب است. در پایان داستان با یک پند اخلاقی و توصیه ایمنی مواجه می‌شویم و این احساس به مخاطب منتقل می‌شود که تمام داستان صرفا برای ارائه آن پند و توصیه بیان شده است. با این حال، این احساس به هیچ وجه آزاردهنده نیست! چراکه نویسنده برای ارائه مقصود خود، در طول کتاب با ظرافت و هنرمندی از روایت جذاب و توصیفات دقیق بهره گرفت است.
پی نوشت: کاش اگر می‌خواهیم در داستان‌هایمان پند و اندرز بگنجانیم، از نویسنده این کتاب یاد بگیریم!
        
                🛑 نه آبی نه خاکی
اعتراف میکنم که چیزی از تاریخ هشت سال دفاع مقدس و عملیات هایش نمی‌دانم!
کوچک تر که بودم، چند بازی کارتی داشتیم. یکی از بازی ها درباره نماز بود. روی هر کارت اسم یک نماز و توضیحات مربوط به آن نوشته شده بود. اگر کارت هایی با تعداد قنوت بیشتر، یا تعداد سوره بیشتر یا سجده بیشتر و امثالهم در اختیار یک بازیکن قرار می‌گرفت احتمال برنده شدنش در بازی، بالا می‌رفت. چند بار که بازی میکردی، دستت می آمد که هر کدام از نمازها چند رکعت و چند سوره و چند قنوت و چند رکوع و سجود دارند. 
یک بازی دیگر هم داشتیم که درباره دفاع مقدس بود. کارت ها بر اساس عملیات های مختلف بود و منطقه عملیاتی و شعار هر عملیات و امثالهم در آن ذکر شده بود. بر خلاف بازی نماز، شرط شروع این بازی این بود که همان ابتدای کار باید همه توضیحات مربوط به هر عملیات را حفظ میکردی. یادم هست که حتی یک بار هم این بازی را انجام ندادیم و افتاد در گوشه ای در قفسه اسباب بازی ها. 
بزرگ تر که شدم، از کتابخانه دانشگاه یکی دو کتاب مرتبط با دفاع مقدس را امانت گرفتم. هیچ کدام جذبم نکرد. کتاب ها را نیمه رها نکردم. تا به آخر خواندم؛ اما چیزی از آنها در ذهنم باقی نمانده و هنوز هم که هنوز است می‌گویم چیزی از تاریخ دفاع مقدس و عملیات هایش نمی‌دانم. 
بعدها از ادبیات پایداری زیاد خواندم. اما دیگر سراغ داستان های جبهه نرفتم. خاطرات و زندگی نامه های شهدا از زبان همسران‌شان و شرح فداکاری هایشان را می‌خواندم و بس.
تا یادم نرفته این را هم بگویم که روزگاری یک سریال کره ای میدیدم به اسم عاشقان ماه. سریال که تمام شد اولین کاری که کردم جستجو در گوگل بود. میخواستم بدانم آخر و عاقبت سلسله گوریو چه شد و کلی اطلاعات از چند و چون این سلسله و شاهزاده هایش ‌کسب کردم! با دوستانم که حرف میزنم جالب این بود که آنها هم به محض تمام کردن سریال، همین جستجوها را انجام داده بودند!
همه این مقدمه چینی ها را کردم که برسم به کتاب "نه آبی نه خاکی"! کتابی که همین دیشب تمامش کردم و همین که تمام شد خیلی سریع کلیدواژه "عملیات هورالعظیم" را گوگل کردم تا در مورد آن عملیات و عاقبتش بیشتر بدانم. بعد به خودم آمدم و دیدم نیم ساعتی هست که دارم از خیبر و کربلای ۵ می‌خوانم و بعد تازه یادم آمد که از تاریخ دفاع مقدس و شرح عملیات هایش چیزی نمی‌دانستم!
"نه آبی نه خاکی" با همه تلخی اش کتاب شیرینی بود و این از هنر نویسنده بود. مفاهیم بلندی داشت و اخلاص را خوب تعریف میکرد. از آن کتاب هایی بود که کنار گذاشتنش برایم سخت بود و دوست داشتم زودتر ادامه اش را بخوانم. چیزی که در کتاب های مشابهش تجربه نکرده بودم. با همه خوبی هایی که داشت، به نظرم یک جای کارش میلنگید که نفهمیدم چرا! اما برای من آن طور که باید با احساساتم بازی نکرد! تلخ ترین صحنه ها را توصیف می‌کرد و رد میشد و من هم همراهش رد میشدم و نمیفهمیدم چرا گریه نمیشوم از آن همه تلخی و غریبی و غصه. نمی‌دانم. شاید عیب از من بود. اما هر چه بود، به صراحت می‌گویم که برای من تا اینجا بهترین کتاب از میان نمونه های مشابهی بود که به وقایع و خاطرات شهدا از دفاع مقدس و عملیات هایش می‌پردازد.
        
                سه ماه از ماجرای حاشیه ساز دیوارنگاره "زنان سرزمین من" و نیش و کنایه هایی که میگفت "شما حتی به اندازه چند تصویر یک بیلبورد هم در جبهه خودتان آدم حسابی ندارید!" میگذرد. 
در هنگامه پر تب و تاب پرسش از "الگوی زن ایرانی"، "تنها گریه کن" اشرف سادات روزی ام می شود و مهمان دنیای زنانه اش میشوم. پا در دنیای زنی میگذارم که منشش هم چون نامش شرافت را معنا میکند. پا در دنیای اشرف سادات میگذارم و پا به پایش میدوم و خسته نمیشوم. گرچه از اشرف سادات بسیار دورم -فاصله ام تا اشرف سادات، فاصله زمین تا آسمان است-؛ اما با هر قدمی که در پی قدم های اشرف سادات بر میدارم، به زن بودنم افتخار میکنم.
 در زمانه ای که لیبرالیسمش "اسارت" زن را طلب میکند و نئولیبرالیسمش از زن بودن، رقابت در کالا شدن و دیده شدن را میخواهد، همراه اشرف سادات "چادر مشکی ام را سر میکنم"، کتانی های همتم را میپوشم، دست هایم را مشت میکنم، به خیابان میروم و برای به ثمر نشستن مبارزه مقدس مان و برای زنده نگهداشتن راه امام حسین، فریاد میزنم و شعار آزادی حقیقی سر میدهم.
"تنها گریه کن" برای من، قصه رشد زن ایرانی ست. وقتی میبینم که اشرف سادات چطور یک به یک از پله های سخت و نفسگیر مسیر رشدش عبور میکند و چطور در همان لحظه ها که گاه در پاگردهای مسیر، نفسش در آستانه بریدن است، خدا دستش را میگیرد و به او لبخند میزند. 
وقتی لبخند خدا، بیماری -به اصطلاح پزشکان- لاعلاج محمدش را علاج میکند، همراه با او لبریز از شوق میشوم و وقتی نیمه شب، غریبانه، مریم کوچکش را که سر تا پا در گچ فرو رفته، در کوچه ها به بغل می‌گیرد تا اندکی آرام گیرد - تا مبادا صدای بی قراری کودکانه اش همسایه ها را بیازارد-، بغض گلویم را چنگ می‌زند. 
اشرف سادات برای من -و برای ما- الگوی زن کنشگر حقیقی مسلمان ایرانی است. کنشگری که برخلاف فمینیست ها، کنشگری را در شبه مردانه شدن نمی‌جوید؛ که به گفته آقایمان، "تشبه به مردان برای زن ارزش محسوب نمیشود". که به گفته ایشان امتیاز ویژه زن این است که "آمیزه ای ظریف از لطافت و برندگی است". و اشرف سادات مصداق واقعی از تجلی لطافت مادرانه و برندگی ایمان است. اشرف سادات آن کار میکند که از هیچ مردی برنمی آید. به قول نادر: "هر جا زنی به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده ست شیرین و شورانگیز و بهشتی. ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم". 
اصلا چه کسی گفته "جنگ چهره زنانه ندارد"؟ وقتی اشرف سادات روایتی ناب از چهره زنانه جنگ را نشان‌مان داده؟ هرچند؛ شاید الکسیویچ بلاروس حق دارد بگوید جنگ چهره زنانه ندارد؛ وقتی میدانیم جنگ آنها کجا و دفاع مقدس ما کجا... در تنها گریه کن، محمد معماریان میگوید و اشرف سادات نشان مان می‌دهد که "کار که برای خدا باشد، دیگر آشپزخانه و خط مقدم ندارد. قیچی قندشکن و چرخ خیاطی و کارد آشپزخانه با اسلحه فرقی ندارد".
کتاب که تمام میشود، دلم میخواهد یک دل سیر گریه کنم. برای تنهایی و دلتنگی های اشرف سادات؟ نه! حال او که گریه کردن ندارد. درست مثل خودش که برای محمدش گفت: "خوش به حالت مادر! حال تو که گریه کردن ندارد". حال ما اما اشک می طلبد. مایی که میراث داران انقلاب و خون شهدایش هستیم. مایی که تا محمدها و اشرف سادات ها کیلومترها فاصله داریم. کاش اشرف سادات ها را قدر بدانیم و وقتی از "زنان سرزمین مان" حرف میزنیم، از شیرزن های ناشناخته سرزمین مان یاد کنیم...
        
                ساراماگو در "کوری" اش، جامعه ای را به تصویر می‌کشد که مردم آن بی هویت هستند و از بی هویتی خود، آگاهی ندارند. به همین دلیل است که  ساراماگو حتی اسامی شان را از آنها گرفته و با صفاتی همچون داشتن عینک یا لوچ بودن و پیر بودن، از هم متمایزشان می کند. شخصیت های رمان کوری به باور نویسنده، "توده هایی" مبتلا به "ذهنیت کاذب" و کاملا مقهور نیروهای بیرونی هستند. ساراماگو می‌خواهد بگوید "جامعه توده ای" که تحت "سلطه هژمونیک"، فهم ها و برداشت هایش از حقیقت، به صورت نامحسوس کنترل میشود و خود نمیداند تا چه اندازه تحت سلطه طبقه حاکم قرار دارد، به معنای واقعی یک "جامعه کور" است. آنها نمی‌دانند که چیزی از حقیقت نمیدانند، پس کورند اگرچه فکر میکنند که می‌بينند! 
در جامعه توده ای، کوری و آگاهی کاذب توده ها، مسری است. در ابتدای داستان، جایی که ناجی نخستین مرد نابینا او را به خانه اش می‌رساند - و نویسنده احتمال می‌دهد که در ابتدا این کار را از سر جوانمردی انجام داده-، شاهد هستیم که این اقدام او با بی اعتمادی مرد نابینا مواجه میشود که به او اجازه نمی‌دهد تا آمدن همسرش در خانه بماند مبادا که چیزی از لوازم خانه را به سرقت ببرد. نتیجه این بی اعتمادی این است که مرد سابقا جوانمرد، با خروج از منزل، ماشین مرد نابینا را به سرقت می‌برد. اینجا جایی است که ساراماگو نشان میدهد در جامعه سرمایه داری که سرمایه و مالکیت خصوصی اصالت دارد، اعتماد به همنوع و جوانمردی و خیرخواهی جایگاهی ندارد و جامعه رو به انحطاط میرود. و از همینجاست که سرایت کوری آغاز می‌شود. در ادامه داستان میبینیم که بعضی از توده های نابینا، در دنباله روی از نظام سرمایه داری، چنان غرق شهوت جمع آوری سرمایه شده اند که حتی در شرایطی که پول و ثروت به کارشان نمی آید هم دست از آن نمی‌کشند!
 در چنین جامعه ای تنها معدود نخبگان جامعه هستند که می‌بینند. زن دکتر نماد این گروه است. نماد نخبگانی که حقایق را میبینند و برای هدایت توده ها تلاش می‌کنند. می‌بينند و از محیط چرک آلودی که توده ها در آن تنفس میکنند، رنج می‌برند. می‌بينند و گاه خسته می‌شوند و آرزو می‌کنند کاش آنها همچون توده ها نمی دیدند و از رنج دیدن خلاص می‌شدند.
ساراماگو هشدار میدهد که در جامعه توده واری که در آن کوری و دوری از حقیقت مسری است، ظواهر مدرن، فناوری ها و پیشرفت ها بی حاصل است. او وعده میدهد که سرانجام نظام سرمایه داری شکست می‌خورد و نظام بانکداری فرو می‌پاشد. تلاش نخبگان آنجایی به ثمر می‌نشیند که زن دکتر توده ها را آگاه می‌کند که به نجات از سوی خدا و حاکمان دل نبندند. پس از آن است که توده ها هشیار و بینا می‌شوند. ساراماگو در سرتاسر رمان کوری، متعهد و در خدمت ارزش های کمونیستی خود و نقد نظام سرمایه داری است و عجیب آنکه بی بی سی میگوید و ویکی پدیا هم نقل میکند که ساراماگو "گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوسته و به آرمان‌های آن وفادار بوده‌ است اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدئولوژی در نیاورده‌ است"!
واقعیت اما این است که "کوری ساراماگو"، در خدمت ایدئولوژی اش است؛ گرچه خوانش ها و برداشت ها چیز دیگری میگوید!
کتاب را در جمع حلقه کتابخوانی مبنا خواندم. جمعی که با کتاب بسیار همراه بود. جمعی که گاه خواب کوری را می‌دید. جمعی که با "بالاخره یک کتاب خوب میخوانیم" آغاز کرد و به "کی این کتاب تمام می‌شود که از زهر هرروزه آن خلاص شویم" رسید! و مهم تر از همه، جمعی که از توصیف محیط چرک آلودی که جامعه ساراماگو در آن دست و پا میزد، به خوانش های الهی می‌رسید. ساراماگو در کوری میگفت که با وجود داشتن چشم ظاهری، باید بی خدا باشی تا ببینی؛ اما ما در جمع مان برداشت میکردیم که حتی اگر از داشتن چشم ظاهر بی نصیب باشی، کافی است خدا را داشته باشی تا حقایق را ببینی و در منجلاب فساد و تباهی و انحطاط اخلاقی فرو نروی. اینجا جایی ست که ما می‌توانیم به ساراماگو حمله کنیم و بگوییم اگر آسیب ها را به خوبی دیده اما در درک راه حل حقیقی "نابینا" بوده است؛ ساراماگو اگرچه در نقد نظام سرمایه داری موفق بوده؛ اما او هم به کوری مبتلا گشته و غرق در باورهای نظام کمونیستی، همه حقایق را نمی‌بیند. 
کوری یک رمان متعهد است! متعهد به ارزش های نویسنده! ساراماگو در کوری به ما یاد میدهد که می‌توانیم متعهد به ارزش هایمان بنویسیم. می‌توانیم نمادین اما پرکشش بنویسیم. مخاطب را چنان با خود همراه و درگیر سازیم که حتی خواب "کوری" را ببیند. میتوانیم ساده اما چندلایه بنویسیم و مخاطب را درگیر فهم معنای اثر و ایدئولوژی نهفته در آن کنیم، بی آنکه چیزی از جذابیت لایه نخستین و غیراستعاری اثر کاسته شود.
به زعم من، شاهکار ادبی یعنی ادبیاتی که توانسته به بهترین نحو قدرت نویسندگی اش را در خدمت آرمانش به کار بگیرد و کوری ساراماگو این ویژگی را دارد. کوری را تمام میکنم و به این می اندیشم که کاش قدرت نویسنده در خدمت پیام والاتری به کار گرفته می‌شد.
        

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

369 عضو

در انتظار بوجانگلز

دورۀ فعال

کتاب ماه مادرانه (مدار مادران انقلابی)

14 عضو

مردی با آرزوهای دور بُرد

دورۀ فعال

باشگاهی برای نوجوانان

250 عضو

سه دقیقه در قیامت: تجربه ای نزدیک به مرگ

دورۀ فعال

فعالیت‌ها

زهرا مجد پسندید.
زهرا مجد پسندید.
            هر صبح می میریم نوشته‌ی سید احمد بطحایی‌است. تا به حال کتابی از او نخوانده‌ام. این کتاب اولین مواجهه‌ام با دنیایی است که در آسمان داستان ساخته است. دنیایی متعلق به یک زندانی محکوم به مرگ.
کتاب از سه بخش تشکیل شده است.روزگار دوزخ،روزگار برزخ و روزگار دنیا. زبان روایت داستان اول شخص است.احمد جوانی است که در بند سه انتظار اعدام را می کشد. شروعی پر قدرت و کِشَنده، هر مخاطبی به دنبال فهم چرایی ماجراست. حال احمد خوب نیست.مشخص است دنیا را در حالتی از کلافگی در حالتی بین خواب و بیداری می بیند. برای رهایی از دیوارهای زندان پرنده‌ی خیالش را رها می کند  تا هرکجا از خاطراتش که می خواهد وقت بگذراند.
چیدمان واژگان و نحوه روایت گسسته، به خواننده نوید یک معما را می دهد.کم کم آدم‌های زندگی احمد را می شناسیم ولی هنوز تا یافتن چرایی حضور او در زندان راهی طولانی در پیش است.
روزگار برزخ طولانی ترین بخش کتاب است.مریم،خاله،بابا،نادر،نسیم و مکان‌ها و افراد فرعی دیگر نیز وارد داستان شده ‌اند.هرکدام پشت پرده‌ای از مه و خواننده چشم انتظار کشف حقیقت.
در این میان حال بد احمد در رفتارهای او و هم بندی‌هایش معلوم است.اتفاقات متعددی رخ می‌دهد. هم بندی هم جایی گوشه ذهن خواننده جا باز می کنند.زندان‌بانها،سلول انفرادی و حتی ترکهای روی دیوارهای بند هم به واسطه بیان بطحایی برای مخاطب مهم می شوند. 
ریتم شروع داستان مناسب است ولی امان از ریتم کشف حقیقت و پرده‌برداری از واقعیت و گره های داستانی! نویسنده به جدی ترین حالت ممکن گره گشایی ماجرا را کش می دهد! اینجاست که ذهن پر از کد و نشانه‌ی خواننده، که منتظر است جایی استفاده از نشان‌هها را برای گره گشایی ماجرا ببیند،خسته می شود!
بدترین اتفاق برای یک خواننده، این است که حس کند نویسنده او را به بازی گرفته است. به خواننده که وقت و احساس و دقتش را به کتاب داده است گویی توهین می‌شود.
به عنوان خواننده دلم می خواست در بخش دوم فریاد بزنم که "لعنتی تمامش کن! چه قدر معطل می کنی؟ جرم چه بوده؟ مجرم چرا مرتکب آن شده؟ بگو .من ناسلامتی خیلی وقت است دنبالت می کنم تا بفهمم"
و‌علاوه بر موارد بالا در بخش دوم داستانی موازی  درباره‌ی ابراهیم و اسماعیل هم به کار اضافه می شود. بالاخره به روزگار دنیا رسیدم. به صورت قطره چکانی و نه شفاف و دلخواه !ماجرا را فهمیدم. ولی هنوز یک دنیا سوال داشتم و تشنه‌ی دانستن بودم.
و متاسفانه داستانی که هنوز کلی چرایی معلوم نشده داشت با یک پایان بندی افتضاح ،تمام شد! پایان بندی به کمک داستان فرعی ابراهیم و اسماعیل.
اینطور کتاب‌ها علاوه بر تلخی ذاتی موضوع ،تلخی مضاعفی هم برای مخاطب به جا می گذرانند و آن هم متوجه نشدن حرف و درون‌مایه اصلی کتاب است که لذت خوانش کتاب را ،لذت همراهی با ویژگی های مثبت کتاب را ، حیف و میل می کند.
همین!
این بود ماجرای کتابی که دوستش نداشتم و قابل توصیه نمی دانم.