فاطمه مجاب
تصویر پروفایل
دانشکدهاثر یک فنجان قهوه لاته در موفقیت مالی و شخصیپاستیل های بنفشخودشناسی

خوانده‌ام

165 کتاب

مادربزرگت رو از این جا ببر!ساکن خیابان ایران: مسایل و چالش‌های دینداری در جمهوری اسلامیسه روز به آخر دریا: سفرنامه شاهزاده خانم قاجاریقدرت شروع ناقص: جستارهایی درباره ی بهتر انجام دادن کارها

در حال خواندن

6 کتاب

ساکن خیابان ایران: مسایل و چالش‌های دینداری در جمهوری اسلامیمن کی ام؟ و اگه این طوره، چندتا؟آیا آدم مصنوعی ها خواب گوسفند برقی می بینند؟چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد؟

می‌خواهم بخوانم

14 کتاب

یادداشت‌ها

نمایش همه
4
          یه داستان جنایی که بیشترش در ساختمان یک دانشکده می‌گذره. چند پروفسور روی نویسنده‌ی مرموزی به اسم بروکّا کار می‌کنن که آثارش گم شده‌ن و حتی بیوگرافی مشخصی هم ازش وجود نداره؛ که این خودش باعث رقابت و دشمنی بین اون اساتید شده!
راوی داستان پسر جوانیه (استوان میرو) که به عنوان منشی انستیتو ادبیات استخدام و ناخواسته وارد این جریانات می‌شه.

یه فضای تاریک خاصی به کل رمان حاکمه؛ از قتل‌هایی که اتفاق میفته بگیر تا انواع بیماری‌های روانی نادری که برخی شخصیت‌های فرعی دارن، محتوای داستان کوتاه بروکّا که روایت‌های مختلفی ازش وجود داره، و اصلا خود عمارت قدیمی دانشکده به‌خصوص طبقه‌ی چهارم تاریک و مرموزش که تبدیل به محلی برای جمع‌آوری رساله‌ها و اسناد و کاغذها شده (و حتی یه مقاله درباره‌ش نوشته شده با عنوانِ «طبقه‌ی چهارم: دانش جا اشغال می‌کند»)!

پایان کتاب جالب ولی تا حدودی قابل حدس بود و آن‌چنان غافل‌گیرم نکرد، اما از روند اتفاقات کتاب و اون فضایی که گفتم  بیشتر لذت بردم.
ضمنا به نظرم شباهت‌هایی هم با کتاب «جنایات نامحسوس» (از گی‌یرمو مارتینس) داشت (اونجا یه استاد ریاضی و دانشجوش درگیر قتل‌های زنجیره‌ای می‌شدن).
+ ترجمه‌ی کتاب در کل خوب بود، ولی بعضی جاها هم کمی باهاش مشکل داشتم. که شاید به خاطر نثر و اصطلاحات خود نویسنده بوده.
      
3
          داستان به قدرت رسیدن یه سرخ‌پوست دیکتاتور و بعد هم از دست دادن قدرت و مقامش. کسی که به خاطر بی‌عدالتی‌هایی که در حق خودش و هم‌نوعاش شده به نوعی به دنبال به قدرت رسیدن و تلافی کردنه. همواره دنبال شعبده‌بازها و تردست‌هاس، دنبال کشف استعدادهای جدید. بدترین کارها رو می‌کنه با این هدف که شیطان روحش رو ازش بخره، تا بتونه به قدرت و استعداد برتر دست پیدا کنه...


موسیو آنتوان محکم روی اسب‌اش نشسته بود و سرحال با سه تکه سنگ تردستی می‌کرد. به‌نوعی، اشتیاق به امر محال، به مهارت مطلق و بی‌همتا، در او فروکش کرده بود، و صرفا خوشحال بود که زنده است چون یاد گرفته بود که زندگی به خودی خود شعبده‌ی دشواری است، کاری سخت است که آدمیان چندان خوب از پس‌اش برنمی‌آیند و در آخر همگی شکست می‌خورند.
اوله ینسن عروسک در حالی‌که به آسمان نگاه می‌کرد گفت: «مرگ چیست؟ چیزی نیست جز نداشتن استعداد.»

- از صفحه‌ی آخر کتاب -
      
3
          این کتاب مجموعه‌ایه از ۱۳ داستان کوتاه از چند نویسنده‌ی آلمانی که از بین‌شون فقط اسم هاینریش بل برای من آشنا بود. خوبیش اینه که در مورد هر نویسنده در حد نصف صفحه بیوگرافی آورده.
از بین داستان‌ها چند تاشون بیشتر تو ذهنم موندن. اولیش داستان «از روی پل» نوشته‌ی «هاینریش بل» بود. روایت کسی که تو مسیر همیشگی حرکت قطارش یه خونه توجهشو جلب می‌کرده و باعث کنجکاویش می‌شده، و حالا بعد از سال‌ها دوباره داره از اونجا رد میشه.
دو تا دیگه از داستان‌ها از «گودرون پازوانگ» بودن؛ «شاخه‌های غان» که ماجرای برخورد دو تا سرباز نگهبان از دو جبهه‌ی در حال جنگه که با اینکه زبون هم رو نمی‌فهمن یه بعد از ظهر رو پیش هم می‌گذرونن، و داستان «ساشا و الیزابت» که ماجرای دوست شدن پسربچه‌ی شر محل با پیرزنیه که بینایی و توانایی راه رفتنش رو از دست داده.
داستان آخر کتاب هم جالب بود؛ «داستان‌های عجیب پیتر اِشل‌میل» از «آدلبرت فن شامیسو»، که البته شک دارم دیگه داستان کوتاه به حساب بیاد (۵۰ صفحه از ۱۵۰ صفحه‌ی کتاب رو شامل می‌شه)! ماجراهای مردیه که در برابر به دست آوردن یه کیسه‌ی جادویی که براش ثروت نامحدود به همراه میاره، حاضر به فروختن سایه‌ش می‌شه. و از اون به بعد با وجود ثروتش تو ارتباط با مردم دچار مشکلاتی میشه چون در نظر اونا خیلی عجیب و بده که یه نفر سایه نداشته باشه!
بقیه‌ی داستان‌ها هم کم‌وبیش خوب بودن...
      
3
          اگر به شما بگن می‌تونین ۵ نفر رو انتخاب کنین که یه شب باهاشون شام بخورین چه کسانی رو انتخاب می‌کنید؟ بدون محدودیت؛ از زنده و مرده، دوست یا غریبه.
تو کتاب «شام با آدری هپبورن» چنین موقعیتی برای سابرینا در شب تولدش پیش اومده. اون افراد هم از خونواده و دوست و آشناهاش هستن به علاوه‌ی آدری هپبورن، هنرپیشه‌ی مورد علاقه‌ش.
توی این جمع شش نفره و در بحث‌هایی که شکل می‌گیره، سابرینا در تلاشه چیزهایی رو بفهمه. زخم‌هایی سر باز می‌کنن و خاطراتی به یادش میان. این فرصت فراهم می‌شه که حرفاشون رو بزنن و بالاخره به نقطه‌ای برسن که سابرینا بتونه از بعضی مسائل بگذره، طرف مقابلش رو ببخشه و البته سهم خودش رو هم در روابطش و اتفاقایی که افتاده بپذیره.
چیزی که کتاب رو برام جذاب می‌کرد این بود که هر چی صحبت‌ها و همین‌طور روایت گذشته (یک فصل درمیون) جلوتر می‌رفت، به لایه‌‌های جدید و حتی غافلگیری‌هایی می‌رسید که نشون می‌داد داستان به این سادگی هم نبوده.
اگر به یه رئالیسم جادوییِ عاشقانه با تم روان‌شناسی علاقه دارین، این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم :)
      
4
          من عاشق کتاب‌هایی هستم که در کتاب‌فروشی یا کتابخانه می‌گذرند، با شخصیت‌هایی که با کتاب‌ها سر و کار دارند. در «تنهایی پرهیاهو» شکل متفاوت و جذابی از این ارتباط وجود دارد: هانتا سی و پنج سال است در زیرزمین یک کارگاه، کاغذهای باطله را بسته‌بندی می‌کند. او کارش را با علاقه و دقت فراوان انجام می‌دهد و در میان کاغذهای باطله به دنبال آثار ارزشمند می‌گردد. مثلا گاهی بسته‌بندی کاغذهای باطله‌ی پرس‌شده را با تصاویر چاپی از آثار هنرمندان که پیدا کرده تزیین می‌کند. یا اگر کتابی بین کاغذها پیدا کند، آن را به خانه می‌برد و می‌خواند. هانتا تنها زندگی می‌کند و خانه‌اش پر شده از کتاب‌هایی که تمام این سال‌ها جمع کرده؛ یک تنهایی پر از هیاهوی کتاب‌ها!

نویسنده‌ی کتاب در سال‌هایی زندگی کرده که در جمهوری چک کمونیسم حاکم بوده و اجازه‌ی انتشار خیلی چیزها (از جمله بعضی کتاب‌های خودش) داده نمی‌شد. او با نوشتن «تنهایی پرهیاهو» به نوعی تصویر جامعه‌ی آن روز چک را ترسیم کرده است. مثلا با اشاره به افراد تحصیل‌کرده‌ای که در زیرزمین‌ها کار می‌کنند، یا جایی که هانتا به دیدن یک دستگاه پرس مدرن می‌رود و می‌بیند تمام تیراژ یه کتاب برای نابود شدن وارد کارگاه شده، یا استاد هنری که به دلایل سیاسی از کار برکنار شده و به هانتا پول می‌دهد تا مجلات نقد تئاتری که پیدا می‌کند را برایش کنار بگذارد.

حین خواندن «تنهایی پرهیاهو»، با خیال‌پردازی‌های هانتا در زیرزمینش همراه می‌شدم و در کنار کنجکاوی برای اتفاقات داستان و سرانجام کارش، دوست داشتم ببینم هر بار چه چیز جدیدی بین کاغذهای باطله پیدا می‌کند. این باعث شده بود به این فکر کنم که شاید مسئول کیوسکی که کاغذهای باطله را به او می‌دهیم،  برای گذراندن وقتش می‌نشیند و چیزهایی را می‌خواند که من و آدم‌های دیگری روزی نوشته‌ایم و دور ریخته‌ایم و حتی یادمان هم نمانده! :)
      
4
          یکی از بهترین کتاب‌هاییه که تو چند سال اخیر خوندم. همون‌طور که در خلاصه‌ی کتاب نوشته شده، اشمیت جوان پیش مادام پیلینسکا شروع به یادگیری پیانو می‌کنه و اون روش‌های عجیبی برای تدریس داره. روش‌هایی که به تدریج «در لحظه بودن» و «با تمام وجود حس کردن» رو به اریک یاد می‌دن. جایی از کتاب اریک و مادام پیلینسکا درباره‌ی این صحبت می‌کنن که اریک چه مسیری رو انتخاب می‌کنه، موسیقی یا آواز؟ و مادام پیلینسکا ازش می‌خواد فکر کنه درِ یکتایی که از طریق اون می‌تونه دنیا رو کشف و برای دیگران تعریف کنه چیه؟ در انتهای کتاب اریک به این جواب می‌رسه: نویسندگی. (این اسپویل نیست، چون واضحه که اریک امانوئل اشمیت الان یه نویسنده‌س  :دی) به نظرم نکته‌ی قشنگ و مهمی برای فکر کردنه، اینکه هر کدوم از ما از چه مسیری می‌تونیم دنیا رو کشف کنیم و ارائه بدیم؟
«مادام پیلیسنکا و راز شوپن» از اون کتاب‌هاییه که دوست دارم هرچند وقت یه بار دوباره مرورش کنم. اگر شما هم به نوشته‌های اریک امانوئل اشمیت علاقه دارید یا دوست دارید یه داستان لطیف و کم‌حجم با تم موسیقی و نوازندگی بخونید، به شما هم این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم :)
      

لیست ها

این کاربر هنوز لیستی منتشر نکرده است.

فعالیت‌ها

فاطمه مجاب پسندید.
زهره عالی‌پور
زهره عالی‌پور بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت. امروز - 17:58
                    اول:
«گاهی وقت‌ها محصول جانبی از خود محصول اصلی جذاب‌تر است.»
این یکی از جملات کتاب بود که به نظرم درمورد خود این کتاب هم صدق می‌کند. 
من نمی‌دانم رضا امیرخانی وقتی این سطرها را می‌نوشت و مرور می‌کرد، دلش می‌خواست منِ مخاطب دقیقا چه چیزی را بفهمم اما من می‌دانم از این سطرها جملاتی برداشته‌ام که شاید هدف اصلی نویسنده نیست اما من دوست‌شان دارم و به آن‌ها فکر می‌کنم و شاید همین دلیل اصلی من است که معتقدم هر کتابی حداقل یک‌بار ارزش خواندن را دارد بعد باید تصمیم بگیریم که آیا ارزش تکرار کردن را دارد یا خیر.

دوم:
من خیلی موافق روایت‌های زنانه با قلم مردها و روایت‌های مردانه با قلم زن‌ها نیستم. به نظرم امیرخانی خوب توانست راوی شخصیت یک زن و مادر باشد اما روایت کاملی نبود. خیلی بیشتر می‌توانست جزئیات داشته باشد و از احساسات متفاوتی حرف بزند. 

سوم:
تکرارها را دوست داشتم، تاکید بر کلیدواژه‌ها و اتفاقات را.
 شبیه به ردیف‌ یک قصیده می‌ماند که جان کلام را پررنگ‌تر می‌کرد.

چهارم:
من در سن کم‌تر «ارمیا» را نصف و نیمه رها کردم  چون جذبم نمی‌کرد، بعد از مدت‌ها دوباره ریسک کردم و سراغ کتاب دیگری از ایشان رفتم که راستش نتوانستم زمین‌ش بگذارم. و حالا شاید دوباره ارمیا را هم بخوانم و این بار تمام کنم.
        

7 نفر پسندیدند.

فاطمه مجاب پسندید.
مصطفا جواهری
مصطفا جواهری بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/7/9 - 23:37
فاطمه مجاب
فاطمه مجاب تا صفحه‌ی 90 این کتاب را خواند. امروز - 09:06
فاطمه مجاب
فاطمه مجاب شروع به مطالعه‌ی این کتاب کرده است. امروز - 09:05
فاطمه مجاب
فاطمه مجاب تا صفحه‌ی 79 این کتاب را خواند. امروز - 09:04
فاطمه مجاب
فاطمه مجاب تا صفحه‌ی 92 این کتاب را خواند. امروز - 09:04
فاطمه مجاب پسندید.
‫حامد حمایت کار
‫حامد حمایت کار این کتاب را تمام کرد. 1401/7/7 - 17:08

8 نفر پسندیدند.

فاطمه مجاب پسندید.
Setayesh Najafabadi
Setayesh Najafabadi این کتاب را تمام کرد. 1401/7/7 - 11:57

3 نفر پسندیدند.

فاطمه مجاب
فاطمه مجاب تا صفحه‌ی 49 این کتاب را خواند. 1401/7/7 - 11:44
فاطمه مجاب
فاطمه مجاب شروع به مطالعه‌ی این کتاب کرده است. 1401/7/6 - 18:14
فاطمه مجاب پسندید.
آرش سالاری
آرش سالاری بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/7/6 - 11:29
در حال مطالعه

کتاب در حال مطالعه ای وجود ندارد.

با جستجو می‌توانید کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و به این لیست اضافه کنید.