بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

سید علی مرعشی

@ali_marashi

85 دنبال شده

157 دنبال کننده

                      
                    
alimarashi1
ali_marashi.ir

یادداشت‌ها

نمایش همه
                نادر کمی بیش از حد شاعرانگی را با ملی‌‌گرایی ایدئولوژیک‌وار ترکیب کرده است که خب برای داستانی که در  بستر تاریخی خاصی بازگو می‌شود جالب نیست. 

دوز شعارزدگی‌اش بالاست و همه چیز را جویده جویده در ذهن مخاطب گذاشته است و راه را برای تفکر بسته است.

بیش از این چیزی نمی‌گویم و شما را به متنی که به بهترین شکل حرف دل من را زده ارجاع می‌دهم. ظاهراً این متن از امین فقیری در مصاحبه با خبرگزاری مهر در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است:

«کتاب حکایت بحر در کوزه است. این تعداد صفحات برای این رویداد تاریخی کفاف نمی دهد. نویسنده خواسته و ناخواسته در دام همین حوادث و تنگناها اسیر می شود. کتابی که زندگانی پر از ماجرای میر مهنای دغابی است به تاریخی پر از کنش و واکنش زمان به قدرت رسیدن زندیه و انقراض سلسله افشار و آغاز بالیدن قاجارها تبدیل می شود. طبیعی است که میر مهنای دغابی مظلوم واقع می شود و به درستی از حق عظیمی که بر تاریخ این سرزمین دارد بهره نمی گیرد.
جوهره وجودی این رمان به ملتی مظلوم و حکومتهای ستمگر باز می گردد.
فضاسازیها جز در یکی دو جنگ، بیشتر روایت رخدادهاست. یکی از افراد رمان برای گروهی به تعریف می نشیند و حوادث مهم را شفاها بازگو می کند. در صورتی که لحظات پرمخاطره جنگ و گریز - مخصوصا در دریا - می توانست رمان را برای خواننده دلنشین تر کند. صحنه هایی در رمان هست که کافی نیست. چگونگی غلبه بر دشمن خود حدیث قهرمانی و قهرمان پروری است. نسل جوان احتیاج مبرمی به خواندن حماسه های تاریخی دارد تا بداند بیگانه در هر لباسی که باشد بیگانه است. نویسنده به بعضی از ماجراها اهمیتی نمی دهد. صحنه های شبیخون میر مهنا بسیار کم نموده می شود. گفتگو در این رمان نقش اساسی را ایفا می کند. به واسطه همین شگرد است که نویسنده، داستان را بی دردسر به پیش می برد. یکی برای شاهرخ میرزا فلان ماجرا را شرح می دهد و دیگری برای میر مهنا درگیری در فلان نبرد را. پرشهای به موقع از یک محل به محل دیگر، از بارگاه شاهرخ به مقر کریم خان، به سپاه آزادخان، به رایزنی های هلندی ها با انگلیسی ها یادآور سکانسهای مختلف یک فیلمنامه است.
نثر در رمان "بر جاده های آبی سرخ" موجز، بریده بریده و شعرگونه است. در شروع کتاب آن قدر در این طرز نوشتن افراط می شود که خواننده با نثری بی خون و مصنوع روبرو می شود اما هر چه رمان به پیش می رود از توصیفات دست و پاگیر کاسته می شود و نویسنده به نثر جاندار و واقعی خود نزدیک و نزدیک تر می شود. اصولا ابراهیمی نثرنویس خوبی است. هم دقت و هم وسواس دارد و فرهنگی که پشت سرش است او را وادار می کند که بهترین واژه ها را انتخاب نماید. یکدستی نثر از ابتدا تا انتها از محسنات دیگر رمان است. نویسنده در این کتاب نقش دانای کل را برای خویش کم می بیند. به جای خواننده فکر می کند، حرف می زند و شعار می دهد. ناگهان در یک پاراگراف دست خود را برای خواننده رو می کند که چند فصل بعد چه اتفاقی می افتد. نتیجه گیری های پیاپی که به شعور خواننده توهین می شود. مثلا در مورد کریم خان انواع پیش قضاوتها می شود ولی خواننده تا آخر رمان انگلیسی بودن او را در نمی یابد یا خیانت اش را به نهضت میرمهنا. شعار دادن هم شاید لازمه رمان تاریخی باشد اما این شعارها باید از زبان کاراکترهای رمان باشد نه نویسنده و میرمهنا در چند فراز از رمان این وظیفه را برعهده می گیرد.
رمان "بر جاده های آبی سرخ" رمانی حماسی و ملی و میهنی است. به هیچ نهاد و جمعیتی وابستگی ندارد جز به مردم که قدرت واقعی اند. به خاطر همین است که کار ابراهیمی ستایش برانگیز است.»
https://eitaa.com/marashi_books
        
                ژرمینال با اختلاف کامل‌ترین و زیباترین رمان فرانسوی است که تابه‌حال خوانده‌ام.

امیل زولا به راه‌های زیرزمین از راه‌های زمینی آشناتر است! چگونه می‌توان ده‌ها بار معدن زغال سنگ و دالان‌های تنگ و تاریک آن را به تصویر کشید بی‌آنکه گرفتار تکرار و یا ابهام‌گویی شد؟ چگونه می‌توان دل سخت و سیاه معادن را به قلب تپندۀ دشتی بزرگ تشبیه کرد و آن را به میدان نبردی تمام عیار تبدیل نمود؟ این‌ها و بیش از این‌ها از زولا بر می‌آید.

هرچه جلوتر رفتم بیشتر به شباهت قلم او با تالستوی پی بردم، حالا ترجمۀ استثنایی آقای حبیبی در این وسط چه نقشی ایفا می‌کند؟ خدا می‌داند!
بیش از آن‌که بخواهم از داستان و شخصیت‌هایش بگویم مایلم از توانایی زولا در انتخاب موضوعی به نام کارگر، معیشت و ساختار ناعادلانۀ نظام دستمزد صحبت کنم. 

انتخاب معدن و حوادثی که در آن رخ می‌دهد برای نشان‌دادن رنج بی‌پایان بشر هوشمندانه بود و از آن جالب‌تر، منتهی‌نشدن اتفاقات داستان به نتیجه‌ای دلخواه بود که نشان از لزوم استمرار مبارزه برای احقاق حقوق حداقلی کارگران داشت. 

حق این اثر بیش از این است که با چند خط ادا شود اما از آن‌جا که نگارش این فرسته به تاخیر افتاد بیشتر مطالب خود را با همخوان گرامی به اشتراک گذاشتم. خوبان دیگری از این کتاب نوشته‌اند و خواهند نوشت.

۲۴ دی ۱۴۰۲
🖊️سید علی مرعشی
🔗https://eitaa.com/marashi_books
        
                💡چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

مطالعۀ این کتاب برای خوزستانی‌ها و به‌طور‌خاص آبادانی‌ها طعم دیگری خواهد داشت؛ همان‌طور که خواندن «همسایه‌ها»ی احمد محمود این‌گونه است.

حال و هوایی دارد میانسالی زنی خانه‌دار که می‌کوشد در میانۀ امواج نه‌چندان سهمگین زندگی هویت خود را بازیابد و در این میان سکاندار اصلی خانواده‌اش باشد و هر شب وقتی همه راهی بستر گرم‌شان می‌شوند با خاموش کردن چراغ‌ها پردۀ خواب را بر چشمان اهلش بگسترد.

لذت بردن از روایت شسته‌رفتۀ پیرزاد و همراهی با او در استخدام به‌اندازۀ شخصیت‌ها برای نمایش زمانۀ داستان، باورهای ارمنی، مبارزات مدنی زنان در رژیم سابق، کشمکش‌های عاطفی و ترسیم عنصر زنانگی، شرط اصلی ارتباط‌گرفتن با این کتاب است.

جذاب‌ترین بخش داستان برای من نوع روایت از نگاه سوم شخص است که با ظرافتی زنانه عجین شده است و می‌کوشد با چاشنی خودزنی‌هایِ وجدان راوی، داستان را نمکین کند.

آذر ۱۴۰۲
✍🏻سید علی مرعشی
🔗https://eitaa.com/marashi_books
        
                آبنبات هل‌دار🍬🍭
به خاطر دارم زمانی در فهرست کتاب‌هایی که می‌خواستیم همخوانی کنیم من اصرار داشتم اثری در گونۀ طنز هم بخوانیم تا طعم تلخ درام موجود در بیشتر رمان‌های مطرح را قابل تحمل کند. به‌جز یک اثر خارجی به عنوان دیگری برنخوردیم و کتاب‌های داوود امیریان هم مناسب ردۀ سنی اعضا نبود.
چرخ دوار روزگار برای سالیانی به حرکت درآمد تا اینکه یکی از دوستان با‌فضیلت این کتاب را پیشنهاد کرد. در شرایطی نابسامان و با حالی نزار و در سرمای خطه‌ای کویری از صمیمیت و طنز این اثر گرما گرفتم. 
از این کتاب بسیار گفته‌اند لذا سخن به بیان گلایه‌ای از سر دلسوزی کوتاه می‌کنم. میزان شوخ‌طبعی داستان پس از خواندن ۲۰۰ صفحه کاسته می‌شود و تا پایان کتاب (۴۱۱ صفحه) می‌بایست حوصله را نیز چاشنی حس کنجکاوی کرد. به هر‌حال از خواندنش نادم نیستم.
پ: لطفاً در بخش نظرات بگویید سایر آبنبات‌های آقای صدقی خوردنی هستند یا خیر؟😊

آذر ۱۴۰۲
سید علی مرعشی
https://eitaa.com/marashi_books
        
                ابراهیم یونسی را با ترجمۀ او از «داستان دو شهر» چارلز دیکنز شناختم. داستانی سخت و البته تلخ و شیرین در انتها. خواندنش ماراتنی بود. البته جام می را ارزان ندهند.

هنر داستان‌نویسی به قلم یونسی در ۱۳۴۱ منتشر شد. این اثر در ۹ فصل به بررسی تمام اجزای یک نوشتۀ ادبی در قالب داستان کوتاه یا رمان می‌پردازد. عناوین فصول عبارتند از: 
۱- کلیات ۲- طرح ۳- داستان را چگونه باید گفت؟ ۴-تنۀ داستان ۵-توصیف ۶-گفتگو ۷-صحنۀ داستان ۸- بحران و انتظار ۹-اوج و پایان داستان

یونسی در هر فصل با توضیحات شیوا و روان خود دست مؤلفان بی‌تجربه را می‌گیرد و با بیان ده‌ها نمونه از آثار برتر ادبیات جهان، او را در هر مرحله هدایت می‌کند.

از بخش‌های فنی کتاب که بگذریم به عناوین بسیاری از آثار تاریخ ادبیات می‌رسیم که وسوسۀ مطالعه‌شان آتش به جان دوستداران ادبیات می‌اندازد و شیرینی کلاس درس یونسی را دوچندان می‌کند.

بی‌‌درنگ پس از اتمام این کتاب «چراغ‌ها را من خاموش ‌می‌کنم» زویا پیرزاد را به‌ دست‌ گرفتم. فصل اول را یک جرعه نوشیدم. ذهنم هنوز انباشته از نکات فنی داستان‌گویی و آفرینش شخصیت‌ها و حوادث کتاب یونسی بود اما یکی از فنی‌ترین و شیرین‌ترین فصل‌اول‌های عمرم را با قلم پیرزاد تجربه کردم. باشد که تا پایان گوارا بیابمش‌! 

سید علی مرعشی 
۲۰ آبان ۱۴۰۲




        
                خدا را سپاس که سرانجام به پایان رسید.
سه‌چهار ماه تلاش شبانه‌روزی و ده ماه انتظار. در دنیایی که اعداد مفهوم خود را از دست داده‌اند، سخت می‌توان از بیم‌ها و امیدهای در پس پرده سخن گفت. اشکالی ندارد. این‌بار هم چیزی نمی‌گویم.

از میان ده‌ها عنوان کتاب پیشنهادی که در سال ۲۰۲۱ یا ۲۰۲۲ جوایز مطرحی را به خود اختصاص داده بودند کتاب «زیبایی غروب» را به دلیل درام واقع‌گرای آن برای ترجمه انتخاب کردم؛ این انتخاب دلیل دیگری نیز داشت که در ادامه بیان می‌شود.
به طور خلاصه داستان زندگی آقای فرانک برونی روزنامه‌نگار برجستۀ نیویورک تایمز با یک حادثه آغاز می‌شود. حادثه‌ای که تمام زندگی او را تحت‌تاثیر قرار داد؛ دقیقاً مقارن با زمانی که بیماری کوید۱۹ زندگی مردم کرۀ زمین را تغییر داد. او بینایی یکی از چشمان خود را از دست می‌دهد و این احتمال وجود دارد که سوی چشم دیگرش نیز از بین برود. برونی به مراکز درمانی مختلفی مراجعه می‌کند اما پزشکی که برای اولین بار علت اصلی بیماری او را در‌می‌یابد یک دکتر ایرانی در نیویورک بود. این موضوع برای من بسیار جالب بود و نقطه عطفی در انتخاب این اثر برای ترجمه شد. 
فرانک برونی در طول این کتاب که به نوعی زندگینامه خودنوشت‌اش است می‌کوشد تا دوباره موقعیت خود را در جهان متلاطم حوادث بازیابد. در حالی که تمام جهان در حال خو‌گرفتن با محدودیت‌های کرونا هستند و زندگی جدیدی را تجربه می‌کنند، فرانک برونی نیز می‌کوشد تا با وضعیت فعلی‌اش کنار بیاید و رهسپار سفری خود‌شناسانه شود.
همۀ ما در زندگی با دشواری‌ها، مصائب، سوگواری‌ها و فقدان‌ها دست‌و‌پنجه‌ نرم کرده‌ایم و پستی و بلندی‌های ناگوار زندگی را از سر گذرانده‌ایم یا می‌گذرانیم. از این منظر مطالعۀ این زندگینامۀ خودنوشت برای افرادی که به نوعی درگیر ناملایمات هستی هستند، قابل استفاده خواهد بود.
سخن کوتاه می‌کنم و از نکات فنی و لغزشگاه‌های ترجمۀ این اثر حرفی به میان نمی‌آورم جز این‌که آرزو می‌کنم فرد دیگری این اثر را ترجمه کند تا عیار کاری که کمی از سوی چشمانم را گرفت هویدا گردد.

در خود کتاب حتی یک خط را به تقدیر یا سپاس از شخصی اختصاص ندادم زیرا که این کار را کوچک‌تر از آن می‌دانستم که قابلیت تشکر از بزرگوارانی را داشته باشد که سرمایه زندگی‌شان را با من شریک شدند. به رسم ادب و جبران در اینجا از همسر صبورم متشکرم که اگر حمایت‌ها و پشتیبانی‌های او نبود، این کار هرگز به سرانجام نمی‌رسید. از سرکار خانم محبی نیز سپاسگزارم که اگرچه نامش به عنوان ویراستار در ابتدای کتاب نگاشته نشد اما برای بنده ویراستار حقیقی این اثر می‌باشند.
سید علی مرعشی
۱۵ مهر ۱۴۰۲

        
                📗خاطرات مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی
سال ۶۰: عبور از بحران

📜مقدمه: بی‌پرده می‌گویم که اصلاً حال و حوصلۀ خواندن مطالعۀ خاطرات، آن هم خاطرات شخصیت‌های سیاسی را ندارم. حالا اگر آن شخصیت سیاسی، معاصر روزگار ما هم باشد که دیگر هیچ! اما صرفاً به خاطر کنجکاوی تصمیم گرفتم یک جلد از این مجموعه را بر دست بگیرم و عیار این نوشته‌های قدیمی را بسنجم. از این تصمیم ناراضی هم نیستم.

📃متن: دو نامۀ ابتدایی و صراحت لهجۀ عجیب آن که از ویژگی‌های هاشمی دهۀ ۶۰ بود توجه من را به خود جلب کرد. آنچه در ادامه می‌آید نقاط برجستۀ این کتاب است:
ساده‌زیستی جذاب مسئولان؛ فداکاری و ایثار همۀ دلبستگان به آرمان انقلاب و البته دویدن برخی افراد برای سهم‌خواهی و عقب‌نماندن از قافلۀ قدرت؛ ارتباط مداوم آقای هاشمی با قشر حزب‌اللهی و تمجید از روحیۀ آن‌ها؛ دغدغۀ اصلی دست‌اندرکاران خط امام، مواجهه با جریان لیبرال است که البته به‌دلیل کارشکنی‌های برخی از آنها شاید نشود از این ماجرا خرده گرفت که چرا مجلس و مسئولان به امور اهم نپرداخته‌اند، گویا خالص‌سازی یک زمانی خوب است و توجیه دارد و زمانی دیگر بد و بی‌توجیه؛ در بیشتر موارد جزئیات حذف شده و یا نگاشته نشده است و این مسأله موجب می‌شود که از برخی رفت‌و‌آمد‌ها و گفت‌وگو‌ها چیز دندان‌گیری به دست خواننده نرسد هرچند که سیر کلی وقایع و جریان‌ها مشخص و تا حدودی برای بنده تکراری بود؛ مسالۀ دیگر، وقایع تلخ و حذف مهمترین عناصر انقلاب است که البته با پایداری مثال‌زدنی مردم و مسئولان حداقل از نظر ظاهر موجب خلل چندانی در حرکت انقلاب برای استقرار نظام مورد نظرش نشد و این خود از معجزات انقلاب اسلامی است و من نمونۀ دیگری در طول تاریخ سراغ ندارم که حکومتی این چنین تحت فشار قرار بگیرد اما به حرکت خود ادامه دهد؛ مورد عجیب نبود سازوکار مشخص برای برقراری ارتباط‌ و حل مسایل است به طوری که افراد گوناگونی خواستار دیدار با آقای هاشمی و رفع انواع و اقسام مشکلات شخصی و کشوری هستند گویا تمام مسائل نه از طریق درگاهی مشخص(پنجره خدمات!) و سامانه‌های خاص، که براساس ارتباط با افراد هستۀ اصلی انقلاب باید حل شود؛ در بیشتر موارد احساس می‌شود که به جزییات خاطرات به دلیل فراموشی یا مسایل امنیتی کمتر اشاره می‌شود که خب این موضوع کمی این کتاب (یا حداقل این جلد) را درنظر من بی‌مایه جلوه داد.

📌پ: بخش‌های جالب و جذاب کتاب را در صفحات مجازی خود انتشار داده‌ام.

۱۴مهر۱۴۰۲
✍🏻سید علی مرعشی 
🔗https://eitaa.com/marashi_books
        
                🔸در حاشیه: هرمان ملویل کوشیده پیشینه‌ای از تمام متون مهم موجود راجع به نهنگ را در ابتدای کتابش فهرست کند تا ذهن‌مان را آمادۀ سفر خاصی کند. این جمله را با خیالی خوش در آغاز مطالعۀ کتاب در ذهنم حک کردم اما هر چه جلو رفتم دیدم که با دو یا سه کتاب روبه‌رو هستم:
۱- کشکولی در باب دریا، دریانوردی، آبزیان و شکارچیان
۲- کتاب داستان صید موبی‌دیک

در بخش‌های زیادی از کتاب(به جرات ۸۰ درصد کتاب) وزن بخش ۱ بر ۲ می‌چربد و گویا نویسنده چنان مجذوب ارائۀ اطلاعات دست اول خودش شده که فراموش کرده رمانی معرفت‌جویانه دربارۀ شناخت غرایز بشری و هستی می‌نویسد. همین‌جا آب پاکی را روی دست آنهایی بریزم که گمان می‌کنند با خواندن این کتاب نهایتاً چیزی شبیه «پیرمرد و دریا» یا فیلم «آرواره‌ها» را تجربه خواهند کرد.‌ زهی خیال خام!

🔹در متن: مسافران سفر طولانی و پرمخاطرۀ شکار وال، جان خود را در دست می‌گیرند و دل را راهی تکه‌‌چوبی معلق بر آب می‌کنند. اسماعیل راوی این داستان -که انتخاب نامش را اصلأ تصادفی نمی‌دانم- خود را در میان عجیب‌ترین خدمه می‌یابد. از تمام خدمۀ کشتی پکوئود که بگذریم به ناخدا اِهِب می‌رسیم. ناخدا همان خدای جبّار کشتی است که مرگ و زندگی زیر‌دستانش هرآینه در گرو تصمیم‌های اوست و از بد حادثه او زخم‌خوردۀ وال سفیدی است و از ابتدای سفر قصدش مبنی بر انتقام پای قطع‌شده‌اش از موبی دیک را اعلام می‌کند. کشتی پکوئود بارها به کشتی‌های دیگر برمی‌خورد که می‌کوشند اهب را نسبت به خطری که در جلویش قرار دارد آگاه کنند اما خشم یا غرور اِهب را کر و کور کرده است. گویا مرگ ندای خود را بواسطۀ نشانه‌هایی برای اهالی پکوئود می‌فرستد اما آنها به آن توجه نمی‌کنند.

راوی با آنکه می‌داند ناخدا می‌رود تا همه را در آتش انتقام خود بسوزاند و غرور او در نهایت همۀ آنها را به قعر اقیانوس خواهد کشاند اما چاره‌ای جز تسلیم دربرابر ارادۀ او ندارد. شاید هم اسماعیل مبهوت شخصیت کینه‌جو و ارادۀ استوار ناخدا اهب شده است و می‌خواهد سکان سرنوشت، او را روانۀ تجربه‌ای ژرف و بزرگ کند. در هر صورت این بخش برای بنده قابل توجیه نبود. 

در اینجا شاید باید بیشتر از اِهب سخن بگوییم. شاید به جز خشم و آتش انتقام او باید از سرسختی و عزم جزم او برای انجام هدفی که آن را بزرگترین افتخار دریانوردی‌اش می‌داند هم سخن بگوییم. شاید باید از این هم سخن بگوییم که اهب بین فرار و رها‌کردن خواسته‌اش ترجیح داد تا پای جان به قمار صید موبی دیک ادامه دهد تا یا او نهنگ را صید کند و یا به دست دشمن دیرینه‌اش کشته شود. شاید ادامه‌دادن برای چیره‌شدن بر این یگانه عنصر کشف‌نشدۀ طبیعت قرن ۱۸ یا ۱۹ همان نیرویی است که مردانی از جنس اِهب را سالیان سال بر روی پهنه‌های وسیع آب شناور کرده است و در نگاه آنها شَرَف جنگیدن را بر غریضۀ بقا ارجحیت می‌دهد.

🔻در طنز: هر از چندگاهی دلم به حال اسماعیل می‌سوزد چرا که انسان درونگرایی که چنین به زندگی و اطرافیانش می‌اندیشد، گیر چه شکارچیانی زمخت و بدطینتی افتاده است! اما بعد که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم که بسیاری از ما چنین وضعیتی را نسبت به جامعه و آدم‌های آن تجربه‌ می‌کنیم.

▪️در ذهن: سوالی که در طول مطالعۀ این اثر بارها با آن مواجه می‌شوید سوالی است که احتمالاً ورزشکاران ورزش‌های سنگین قهرمانی نیز هربار از خودشان می‌پرسند: «من چرا باید [به خواندن این کتاب] ادامه بدم؟» به شما قول می‌دهم که اگر دلیل قاطعی برای این پرسش نیابید حتی اگر به خط پایان هم برسید، چیزی از جسم و روح شما باقی نخواهد ماند تا در شادی پایانی همراه خوشحالی‌تان باشد.

۱۱ مهر ۱۴۰۲
✍🏻سید علی مرعشی
https://eitaa.com/marashi_books
        
                به نام هستی‌بخش جان‌ها

داستان تیبو همانطور که از نامش بر‌می‌آید ماجرای یک خانوادۀ فرانسوی است. جلد اول کتاب با یک حادثه آغاز می‌شود و در طول دو سه فصل نیمه‌بلند با شخصیت‌های اصلی و زمینه‌های بروز رخدادها آشنا می‌شویم. در جهان فرانسوی روژه مارتن دوگار، نه از آن «توصیفات طولانی تالستوی‌‌طور از وجنات شخصیت‌ها» خبری است و نه مانند آثار داستایفسکی با «تک‌گویی‌های درونی افراد و کاوش‌های روانشناسانۀ آنها» طرف هستیم. در واقع با داستانی شسته‌رفته مواجه‌ایم که طرفداران رمانِ نو بر سرش می‌زنند و عموم مردم حداقل از جلد اولش لذت می‌برند.

 «خانوادۀ تیبو» یک داستان پاریسی تمام‌عیار است با انواع و اقسام عشق‌ها و هوس‌های شورانگیزش، بی‌وفایی و تنوع‌طلبی مردانش و خلاصه هر آنچه قوام‌بخش یک داستان فرانسوی است! جلد اول، روایت بزرگ‌شدن افراد دو خانواده و کشمکش آن‌ها با دوران نوجوانی و بحران هویت فرزندان است. دیالوگ‌های رمانتیک درباب عشق و حس رهایی از هر‌آنچه مظهر تعلق و اسارت به یک سبک زندگی یا آیین باشد در این نوشته موج می‌زند و هر ازچندگاهی تک‌گویی‌های کشیشی که بیش از هر چیز یادآور کشیش‌ داستان‌های روسی است ما را در حسی آمیخته با خلأ و تعالی همراه می‌سازد.

وای بر کسی که سبب لغزش باشد!
وای بر این جهان به سبب لغزش‌ها، زیرا که لابد است از وقوع لغزش‌ها، لیکن وای بر کسی که سبب لغزش باشد.( انجیل متی باب ۱۸)
در جلد اول داستان، فردی با بی‌وفایی و بوالهوسی موجب لغزش و انحراف دختر جوانی می‌شود و او را ترک می‌کند. دو سال بعد دوباره او را پیدا می‌کند درحالی‌که از کردۀ خود پشیمان شده است و این فقرات از انجیل را بر زبان جاری می‌سازد. از شما چه پنهان که این بخش از کتاب اثر سنگینی بر من گذاشت. بی‌باکی افرادی که در فضای حقیقی و مجازی با اعتماد به سقفی بی‌نظیر خود را مصلح، معترض و مبارز می‌نامند و بدون کم‌ترین درکی از چگونه دنبال‌کردن یک رخداد اجتماعی و تبعات متفاوت آن، خود را وارد بازی دشواری می‌کنند که دست‌آخر بازندۀ آن هستند و در این وسط دست چند نفر را نیز خواسته یا ناخواسته گرفته و وارد معرکه کرده‌اند. سنگینی مسئولیتی که این افراد در قبال سرنوشت دیگران دارند از مخیلۀ من بیرون است. فعلاً که دوران بتاز تا بتازیم و جولان کوتوله‌هایی نیزه به دست است که دن‌کیشوت‌وار به سوی آسیاب‌ها حمله می‌برند و با پریدن کلاغی قطع می‌یابند و حکم جزمی صادر می‌کنند. اینها مایۀ تأسف برای طلب حقوق و آزادی‌های مدنی هستند.
ترجمه به جز چند کلمۀ عجیب و شاذ، روان است و مشکلی برای مخاطب ایجاد نمی‌کند. مساله اینجاست که خوانندۀ حرفه‌ای که معمولاً دوست دارد تا نویسنده در برخی بزنگاه‌ها بیشتر به اعماق ذهن یا روان یک شخصیت نقب بزند یا عمق گفت‌وگو‌ها و میزان هستی‌شناسی آنها را بالا ببرد، از این کار طفره می‌رود و بخشی از خواننده‌ها را ناکام می‌گذارد.

🔸پ: از جلد ۳,۴ و ۵ چیزی نمی‌نویسم و سخن کوتاه می‌دارم زیرا نکتۀ دندان‌گیری از آن به‌ دست نیاوردم که آورده‌ای نو برای خود یا همراهانم داشته باشد. مستحضر هستید که این مسأله سابجکتیو است! به قول یکی از همخوانان این کتاب: خانوادۀ تیبو، یک کتاب معمولی!

🔹پ۲: هرچه در پی‌نوشت قبلی نوشتم در صد صفحۀ پایانی جلد آخر نقض شد. بارها پیش آمده که طعم تلخ بی‌حاصلی و ناکامی را در مطالعۀ آثار بزرگ و قطور به جان نشانده‌ام، تشنه در بیابان‌های برهوتش جان‌کنده‌ام و پیشروی کرده‌ام اما بالاخره در نقطه‌ای به آبی زلال و گوارا رسیده‌ام. از خنکای روح‌افزای آن کامروا شده‌ام و ارزش مسیر پیموده شده را درک کرده‌ام. شاید آن نوشیدنی که به جان خسته‌ای چون من مزه کرده است تشنگی دیگری را سیراب نکند اما خب انصاف اقتضا می‌کند تا این را نیز بگویم و بگذرم. 

اواخر تابستان ۱۴۰۲
✍🏻سید علی مرعشی
        
                فرستۀ زیر بنابه درخواست یکی از  دوستان با سخت‌گیری بیشتری نگاشته شده است و بیش از آنکه به مزایا و خوبی‌های داستان بپردازد می‌کوشد تا دلسوزانه نقاط ضعف آن را به نویسندگان این اثر گوشزد کند.
بار اول که چشمم به نام و طرح جلدش افتاد با خودم کلنجار رفتم که معنای «شهر ترس‌های ممنوعه» چیه؟ اگر کتاب -بنابر نشان ۸+سال پشت جلدش- برای مخاطبین نوجوان نوشته شده است، آیا آنها هم معنای این عنوان به ظاهر پرتعلیق اما مبهم را درک می‌کنند یا خیر؟ ناگفته نماند گه طرح جلد و سبُکی کاغذ بالکی احساس خوبی را در من برانگیخت. 
صفحۀ اول داستان با یک تک‌گویی از زبان اول شخص آغاز می‌شود و نه فضاسازی‌های مرسوم. البته همین که مخاطب به سرعت با موقعیت، دغدغه‌ها و شخصیت‌های اصلی آشنا می‌شود خود نقطۀ قوت کتاب است زیرا مخاطب نوجوان احتمالا خیلی حوصلۀ مقدمه‌چینی‌های رمان‌های قطور را نداشته باشد. در این داستان نویسندگان مراعات حال قشر نوجوان را کرده‌اند و به‌جای بیان احساسات ملال‌آور بیشتر به دنبال توصیف اتفاقات سریالی برای شخصیت اصلی هستند. منطق این‌کار را درک می‌کنم اما نمی‌دانم چرا از برخی واژه‌های سخت عربی بهره برده‌اند که در فیلم و سریال‌های تاریخی کمتر با آنها انس گرفته‌ایم و از آن بدتر اینکه معنای آنها را نه به صورت پانویس که در انتهای کتاب آورده‌اند و زحمت مخاطب را دوچندان کرده‌اند! از شوخی‌های واقعاً پسرانه (و به تعبیر من -ببخشید- خرکی 😄 بگذریم که خودش هم ممکن است الگوی نامناسبی به دست بچه‌ها بدهد) می‌رسیم به طرح نکات جذاب اما دشواری مانند جهت‌یابی مثلثی یا توصیف نوع خط‌الرسم کوفی. خب چه نیازی است که نوجوان اینها را یاد بگیرد و حتی اگر فرض کنیم اینها اصول پیشاهنگی و از ضروریات زندگی هستند آیا صرف بیان توصیف و نه حتی تصویرگری مناسب، از پس توضیح کافی آنها برآمده است؟ من که اینگونه فکر نمی‌کنم.
از این موارد بگذریم مشکل من بیشتر با رفتار پدر و مادر شخصیت اول است که در صفحات ابتدایی و حتی در ادامه تصویر جالبی از آنها به ما داده نمی‌شود. برای نمونه مادر میثم بواسطۀ بی‌عرضگی‌اش او را با «خاک بر سرت» ملامت می‌کند و در ادامه پدر میثم در تصویرگری صفحۀ ۱۶ با‌عصبانیت شمشیر به روی میثم کشیده و چهره‌ای به غایت خشن و عصبی از پدر را به نمایش گذاشته است. این قضیه به طور خاص در مورد مادر میثم هم صدق می‌کند و ما کمتر آن محبت و لطافت مادرانه را از او می‌بینیم. گویا نویسنده فقط خواسته میثم را در مواجهه با اتفاقات مختلف آبدیده کند اما خب به چه قیمت؟ این ناملایمات و حتی مواردی که مادر به فکر سلامتی یا تمیزی میثم هست نیز به مخاطب احساس تشویش و نگرانی را انتقال می‌دهد. 
نقطه قوت کتاب بی‌شک لوکیشن‌های متعدد و گوناگونی است که به خواننده کمک می‌کند تا تصویر جامع و دقیق‌تری از کوفه به‌دست بیاورد و خود را از نگاه میثم در کوچه‌پس‌کوچه‌های مرکز حکومت امیرالمومنین علیه السلام بیابد و این فاصلۀ تاریخی را کنار بزند و در موقعیت‌هایی که میثم در آن‌ها حضور می‌یابد قرار بگیرد.
موضوع دیگر این است که خریدار کتاب باید توجه داشته باشد که با داستانی پسرانه طرف است. شوخی‌ها، مهارت‌ها و دغدغه‌ها پسرانه است و دخترخانم‌ها احتمالاً ارتباط زیادی با داستان برقرار نکنند و یا حتی از تصویر اعصاب‌خردکن خواهر میثم که لوس، تخس و گاهی رو‌اعصاب است، به ستوه بیایند. ازقضا یکی از دو نویسندۀ کتاب خانم است و من تعجب کردم که چگونه در بخش‌هایی که نیاز به لطافت و تزریق احساسات بیشتری از سوی نویسنده هستیم این نیاز پاسخ داده نمی‌شود.
از تمام اینها که بگذریم می‌رسیم به چند فصل پایانی که نبرد صفین است. فصولی که در آنها نسبتاً با روایت منسجم‌تری طرف هستیم و ازهم‌گسیختگی ماجراها دیگر مانند بخش‌های قبلی من را آزار نمی‌داد و با شور بیشتری داستان را دنبال می‌کردم و منتظر اتفاقات بعدی بودم. 
چند نکته:
-نوشته پشت جلد ویراستاری صوری نشده است.
-در صفحه ۲۱ به جای «تف» شایسته بود «آب دهان» جایگزین شود.
-برخی از نوشته‌هایی که در بخش مصور آمده صدا و صوت حاصل از حرکات است که جذاب است اما در بخش‌هایی دیگر تکرار دیالوگ‌های متن نوشته است. شاید می‌شد به جای تکرار کار دیگری انجام داد چون مخاطب از این به بعد متوجه میشه که نیازی نیست تا همیشه نوشته‌های روی تصاویر رو بخواند و این موضوع ارزش و تازگی تصاویر را پایین‌تر می‌آورد.
- در صفحه ۲۵ شاید مناسب بود (ع)ای بعد از اسامی ائمه درج شود.
-در صفحه ۲۳۴ فعل «ساخته شده» به صورت ناقص نوشته شده است.
🖋️سید علی مرعشی، ۱۷تیر ۱۴۰۲

        
                به نام او که هستی بخشید.
به جای مقدمه:
به خاطر کمبود فضا صرفا یک‌سوم از فرسته را اینجا منتشر می‌کنم. باقی در کانال ایتای و صفحه اینستاگرام من (آدرس در بیو هست) تقدیم‌نگاه مشتاق شما✨
 فلسفۀ تحلیلی را می‌توان از یک نگاه جدیدترین معبود جویندگان راهی برای کاویدن استدلال بر پایۀ واقعیات و مولفه‌های پیشینی و به قول فرگه عینی دانست. آنها که از آمیختن گزاره‌های تجربی با استدلال‌های فلسفی در قرن۱۹ و یکه‌تازی تجربه‌گرایان ناراضی بودند در واکنش به آن رویکرد، مکتب و طرحی نو درانداختند.
امکان تعریف فلسفۀ تحلیلی:
دباغ با الهام از آموزۀ «شباهت خانوادگی» ویتگنشتاین می‌کوشد تعریفی غیر ذات‌گرایانه، غیر پسینی و غیر مولفه‌محور(جنس و فصل) ارائه دهد. از منظر او با مواجۀ عملی -و به زعم بنده مواجهۀ در لحظه- با موضوعات مورد بحث و عنایت به سیاقی که در آن حاضراند می‌توان دربارۀ اینکه آنها ذیل قلمرو فلسفۀ تحلیلی قرار دارند یا خیر تصمیم‌گیری کرد. 
نقد و سوال: 
در اینکه چنین ایده‌ای دقیقا چیست باید بیشتر مطالعه کنم اما فی‌الجمله سوالی که به ذهن می‌رسد این است که در نهایت تفاوت این نوع نگاه با «تعریف به غایت» که در میان فلاسفه و اصولیون مسلمان هم کاربرد داشته چیست؟
باید اعتراف کرد که قلم سروش دباغ شیرین و گیرا است و متن حجابی بین معنا و فهم مخاطب ایجاد نمی‌کند. شاید جا داشته باشد مزاحی را با نویسندۀ محترم مطرح کنم و مدعی شوم برخلاف آثار کلاسیک محدودی که از فلاسفۀ تحلیلی خوانده‌ام، نویسنده‌ شیوه‌ای قاره‌ای در گزارش خود در پیش گرفته است!
ویتگنشتاین و رسالۀ منطقی-فلسفی:
این رساله در ۱۹۲۸ با مقدمۀ راسل و به زبان آلمانی چاپ شد و موضوع آن از نظر دباغ نسبت میان زبان، واقعیت و معناداری است. بر اساس خوانش استعلایی از این رساله (که مشهورترین خوانش نیز است) این پروژه ویتگنشتاین ادامۀ کار کانت است اما با یک تفاوت. کانت با دغدغه‌ای معرفت‌شناسانه می‌خواهد مبادی غیر تجربی که در تحصّل شناخت نقش دارند را بررسی کند اما ویتگنشتاین می‌خواهد به «قابل بیان بودن اندیشه‌ها در زبان» بپردازد و زبان را نه به مثابه ابزار که یک ابژه بداند. به عبارت دیگر هر جملۀ درست‌ساختی در پیش ویتگنشتاین لزوماً معنادار نیست و باید براساس نظریۀ زبانی او برای اندیشه حدی قائل شد و مرزهای اندیشه را با مقیدکردن زبان سامان داد.
 🔅ادامه متن را در کانال ایتای بنده بخوانید. (آدرس در بیو موجود است)
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها