بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

افسانه های تبای

افسانه های تبای

افسانه های تبای

سوفوکلس و 1 نفر دیگر
4.8
15 نفر |
6 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

0

خوانده‌ام

25

خواهم خواند

19

در برنامه‌­ی نشر شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، انتشار نمایشنامه‌­های قدیم (کلاسیک) یونان و روم از اهمیتی خاص برخوردار بود، ولی چون کسانی چیره در زبان‌های یونانی و لاتین یافت نشد، قرار بر آن نهادیم که مترجمان و ویراستاران این دوره کتاب به دو یا سه زبان اروپایی آشنا باشند و از راه مقابله، به متن اصلی نزدیکتر شوند. خود همین باعث کندی بسیار شد. در این برنامه آثار اوریپیدس، سوفوکلس و آشیل در گام اول قرار داشت که امیدواریم این برنامه ادامه یابد و صاحبان همت یاری­مان کنند. روی جلد: طرح بشقابی عتیق در موزه واتیکان: در دروازه­ی شهر تبای ادیپوس گوش به معمای ابوالهول سپرده است. (ر. ک. ص 27)

لیست‌های مرتبط به افسانه های تبای

یادداشت‌های مرتبط به افسانه های تبای

            افسانه‌های تبای٬ نام کتابی‌ست نوشته‌ی سوفوکلس که از ۳ تراژدی به نام‌های: ادیپوس شهریار٬ ادیپوس در کلنوس و آنتیگنه تشکیل شده که هر کدام از آن‌ها بصورت جداگانه نیز چاپ و منتشر گردیده‌اند اما موضوع هر ۳ تراژدی بر اساسِ اسطوره‌ی دودمانِ لابداسیدها نوشته شده و دوره‌ای از سرگذشتِ افسانه‌ایِ خاندانِ شاهیِ شهرِ تبای را می‌نمایانند. کتاب توسط آقای شاهرخ مسکوب ترجمه و توسط انتشارات خوارزمی چاپ و منتشر گردیده است٬ از ترجمه‌ی بسیار دقیق و روان ایشون که بگذریم باید به مقدمه و مؤخره بسیار زیبای نویسنده اشاره کنم که من تا به امروز در کتابی نخوانده‌ام که یک مترجم انقدر دقیق و مسلط در مورد داستان مطلب بنویسد.

در مورد داستان سعی کردم به جزئیات ورود نکنم که خواننده خودش جهت خواندنِ آن اقدام کند اما چون یک مقدار کامل در مورد داستان نوشته‌ام و ممکنه برای بعضی از دوستان اسپویل محسوب گردد این قسمت را از دید عموم پنهان می‌کنم که تنها اگر دوست داشتید آن را مطالعه و با مختصری از این ۳ تراژدی آشنا شوید و سپس به خواندن آن اقدام کنید.

در شهر تبای فرمانروایی به نام لائیوس به همراه همسرش یوکاسته حکومت ‌می‌کنند٬ لائیوس به شکلی که در کتاب می‌خوانیم از پیش‌گویی باخبر می‌شود که بدست فرزندش کشته خواهد شد و با همسر او ازدواج خواهد کرد و قوم و شهر او توسط خدایان نفرین خواهد شد٬ لائیوس پس از آنکه فرزندش بدنیا می‌آید او را به یکی از غلامان خود می‌سپارد که پسرش (ادیپوس) را به کوهی برده و او را بکشند٬ اما بعدها می‌خوانیم که غلام او دل کشتن ادیپوس را نداشته و به چوپانی می‌سپارد و آن چوپان نیز او را نزد فرمانروای شهر خود(پولیبوس و همسر او مروپه ) می‌برد و ادیپوس در آنجا بزرگ می‌شود و آن دو را پدر و مادر خود می‌داند بی آنکه بداند آن‌ها پدر و مادر واقعی او نیستند. در گذر زمان در محلی او پدر واقعی خود را بی آنکه بداند و بشناسد می‌کشد و به شرح داستان به شهر زادگاه خود (تبای) می‌رسد و به شکل جالبی که در کتاب می‌خوانیم مردم شهر بخاطر علم و آگاهی که ادیپوس از خود نشان می‌دهد او را شهریار و فرمانروای شهر خود انتخاب می‌کنند و ملکه(یوکاسته یعنی مادرِ واقعیِ او) را به او هدیه می‌دهند و او با ازدواج با مادرِ خود صاحب ۴ فرزند ۲پسر و ۲دختر به نام‌های (پولونیکس و اته‌اکلس) و (ایسمنه و آنتیگنه) می‌گردد٬ ادیپوس همانطور که در کتاب می‌خوانیم با اطلاع از اینکه او گرفتارِ چه نفرینِ شومی گردیده و پدر خود را کشته و سپس با مادر خود ازدواج کرده و از او فرزندانی آورده و مادر او که حال همسر اوست خودکشی کرده٬ چشمان خود را با سنجاق کور کرده و فرمانروای جدید شهر که در اصل دایی اوست و در حال حاضر در عین حال برادر زن اوست به کمک فرزند بزرگ ادیپوس یعنی پولونیکس که شهریارِ جدید تبای است او را از شهر اخراج و به تبعید می‌فرستند. در افسانه دوم٬ ادیپوس به همراه دخترش آنتیگنه به آتن و فرمانروای عادل و توانمند‌ آنجا یعنی تسئوس روی می‌آوردند و از او درخواست پناهندگی می‌کنند٬ همانطور که در داستان خواهیم خواند کرئن(دایی و برادر زن ادیپوس) که متوجه شده با تبعید ادیپوس خشم خدایان را برافروخته به آتن می‌آید و خواستار برگرداندن ادیپوس به نزدیکی شهر و زندانی کردن اوست تا همانجا به مرگ طبیعی بمیرد تا از خشم خدایان دور بماند اما موفق به آن نمی‌شود٬ در همین دوران فرزند کوچک ادیپوس در شهر خود در کودتایی بر علیه برادر بزرگ خود قدرت را بدست گرفته و برادر خود را تبعید کرده و پولونیکس پس از ارسال‌هایی پیام‌هایی خواهان دیدار با پدر در آتن است و این دیدار که با مخالفت ادیپوس همراه بود نهایتا با درخواست تسئوس انجام می‌گیرد که می‌فهمیم برادر بزرگ‌تر پس از تبعید ازدواج کرده و با جمع کردن لشگری از جاهای مختلف خواهان حمله به تبای و کشتن برادر کوچکتر و بدست گرفتن شهر است٬ نهایتا ادیپوس در آتن در محضر فرمانروای عادل آن یعنی تسئوس جان می‌دهد. در افسانه‌ی سوم می‌فهمیم در جنگ بین ۲ برادر هر دو کشته شده‌اند٬ شهریار جدید کرئن دستور می‌دهد جسد برادر کوچکتر فرانروا و شهریار شهر به خاک سپرده و عبادت گردد و جسد برادر بزرگتر که حمله کرده در بیابان لخت و عریان انداخته تا طعمه درندگان قرار گیرد٬ آنتیگنه با شوریدن در مقابل دستور دایی خود که فرمانروای جدید شهر است جسد برادر خود را به خاک می‌سپارد او که هم‌اکنون معشوقه‌ی پسردایی خود هایمن(فرزند کرئن) نیز است به عنوان خرابکار و خائن به فرمانروا زندانی و تبعید می‌شود٬ کرئن دچار غضب خدای مرگ (هادس) می‌شود و می‌فهمد پسر او به تبعیدگاه عشق خود(آنتیگنه) رفته و او را حلق آویز یافته٬ به آنجا می‌رود و در مقابل دیدگان او هایمن با خنجری به سینه خود می‌کوبد و می‌میرد و وقتی کرئن جسد فرزند به بغل به کاخ بر می‌گردد خبر دار می‌شود همسر او نیز خود را کشته است و ... 

سطر سطر این کتاب خواندنی‌ست٬ بی نهایت زیبا و دوست داشتنی٬ خواندن این کتابِ بی‌نظیر را که پر از پند و عبرت است و با لذتِ آشنایی با برخی از خدایانِ‌ یونان (خدای مرگ٬ خدای دریا٬ خدای جنگ و ...) همراه است به همه‌ی دوستانم پیشنهاد می‌کنم.
          
            تفاوت مشهودی که سوفوکلس با آیسخولوس دارد و از همان ابتدای «ادیپوس شهریار» مشخص است دیالوگ‌گویی‌های شخصیت‌های سوفوکلس است. در آیسخولوس کمتر با دیالوگ به معنایی که امروز در نمایشنامه انتظارش را داریم مواجه می‌شویم. بیشتر روایت را از زبان هم‌سرایان یا چند شخصیت محدود می‌شنویم؛ در آیسخولوس اکثراً با پاراگراف‌های طولانی مواجه‌ایم که روایتی را که اتفاق افتاده برای بیننده تعریف می‌کنند. اما در سوفوکلس بااینکه همچنان ماجراهای حقیقی مثل صحنه‌های جنگ و نبرد و کشته‌شدن‌ها پشت پرده اتفاق می‌افتند و صرفاً روایتی از آن‌ها به گوش بیننده می‌رسد اما گفت‌و‌گوهای پویاتری میان شخصیت‌ها شکل می‌گیرد و بسیاری از اتفاقات را بیننده از خلال همین گفت‌و‌گوهای رفت‌و‌برگشتی و کوتاه متوجه می‌شود و همین دیالوگ‌ها به دراماتیک‌تر کردن ماجرا کمک می‌کند و حالتی انسانی‌تر به کل روایت می‌بخشد و حتی خواندن متن را راحت‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کند.

 

«هر نسلی از آدمیان به نیستی می‌گراید

مردی را به من بنمایید که سعادت او از رؤیایی خوش

که بیداری تلخ گونه‌ای در پی دارد، برتر باشد.

این مثالی گویاست، اینک این ادیپوس! برای همین است

که می‌گویم هیچ آدمیزادی بختیار نیست.»

اما دربارهٔ خود نمایشنامه‌ها باید بگویم که حتی بعد از سه بار خواندنشان همچنان شگفت‌زده‌ام می‌کنند. «ادیپوس شهریار» به‌نظرم بیش از هر چیز بر دانایی ادیپ تأکید دارد؛ براینکه به‌خاطر دانایی و هوشش است که به پادشاهی تبای برگزیده شده و حتی پس از آن هم وقتی طاعون دارد شهرش را ازپای‌درمی‌آورد، در طلب دانستن علت آن است و در این راه از هیچ چیز دریغ نمی‌کند حتی تا جایی که وقتی می‌فهمد خود مسبب بدبختی مردمانش بوده، بدون کوچکترین ابا یا دسیسه‌ای تلاش می‌کند تا علت را برطرف کند و آرامش را به شهرش برگرداند. از این جهت کاراکتر ادیپ برای من خیلی ستایش‌برانگیز است. علی‌رغم اینکه ممکن است در نگاه اول تقدیرگرایی مشهود در نمایشنامه توی ذوق مخاطب امروزی بزند، اما همین کنش‌های فعال ادیپ و مخصوصاً کور کردن خودش، نشان‌دهندهٔ خیزش انسان در برابر تقدیرش است.

 

«نبودن بزرگترین موهبت است.

اما چون زندگی آغاز شد بهتر آنکه هر چه زودتر

به فرجام رسد و به دیاری که از آن آمده‌ایم

شتابان بازگردیم.

چون روزهای آسودهٔ جوانی گذشت

دیگر چه غم‌ها، چه دردهای جانکاه که نیست!

ستیزه و آزمون خونین جنگ،

حسدورزی و بیزاری و سرانجام

بدترین بدها، عمر ناخوشایند،

نامهربان و دشمن‌خوی

که نیروی آدمی را می‌فرساید.»

«ادیپوس در کلنوس» که همچون میان‌پرده‌ای میان اتفاقات «ادیپوس شهریار» و «آنتیگونه» است، به‌خوبی ما را با سرانجام ادیپ آشنا و البته برای مواجهه با سرانجام آنتیگونه آماده می‌کند. جالب است که چطور اتفاقات میان «ادیپوس در کلنوس» به نمایشنامهٔ «هفت دشمن تبای» آیسخولوس ربط پیدا می‌کند و خواندن این دو نمایشنامه در کنار هم خیلی کمک‌کننده است چون در واقع ماجرای نبرد میان دو پسر ادیپوس بر سر پادشاهی شهر تبای که در «هفت دشمن تبای» رقم می‌خورد و بعد به ماجراهایی که در «آنتیگونه» رخ می‌دهند دامن می‌زنند در واقع در «ادیپوس شهریار» شروع می‌شوند. با شخصیت کرئن آشناتر می‌شویم و اهمیت احترام به قوانین پولیس را که در «آنتیگونه» برجسته‌تر می‌شوند درمی‌یابیم. اما از همه مهم‌تر و شگفت‌انگیزتر مواجهه با نهیلیسم یونانی است که در این نمایشنامه مطرح می‌شود و بعدها نیچه در «زایش تراژدی» تفسیر شگفت‌انگیزی از آن ارائه می‌دهد. در نهایت مرگ ادیپوس واقعاً سحرآمیز و شگفت‌انگیز است؛ اینکه حتی ممکن است نمرده باشد، اینکه ممکن است صرفاً رفته باشد تا در نبود آنتیگونه که عصای دست و چشمش بود، بر زمین بیفتد و بمیرد، اینکه ممکن است از تسئوس خواسته باشد که او را بکشد و هر احتمال دیگری که در هاله‌ای از ابهام قرار دارد همه و همه به جادوی مرگ ادیپ اضافه می‌کنند.

«در سر مپرور که همیشه حق با توست و عقیدة دیگران به هیچ. کسانی هستند که گمان می‌برند تنها هوشیاران، تنها سخنوران و تنها خردمندانند، بازشان می‌کنند،‌ تهی هستند. خردمند ننگ ندارد از دیگران بیاموزد و خطایش را دریابد. لجاج از ابلهی است نه خردمندی. از درخت‌ها بیاموز، آنگاه که با جنبش توفان هماهنگ گردند نازک‌ترین شاخساری به‌جا می‌ماند، ولی آنگاه که در برابر باد گردن افرازند از ریشه برکنده‌اند. هرگز دیده‌ای که دریانوردی کاردان باد را بشنود و بادبان را همچنان سخت بگذارد؟ و اگر چنین کند به‌زودی باید کشتی را باژگونه بر آب براند.»

و در نهایت «آنتیگونه‌»ی عزیز عزیز عزیزم. من واقعاً مثل هگل این نمایشنامه‌ی شگفت‌انگیز را تحسین می‌کنم. آنتیگونه در مقام یک زن برای اولین بار شخصیت اصلی و قهرمان یک تراژدی قرار گرفته است. آنتیگونه‌، جنگجوی شگفت‌انگیز که به هیچ ‌وجه حاضر نیست دست از عقایدش بردارد و البته در مقابل کرئن که او هم به نوبهٔ خود پایبند به اصولی است که خود به آن باور دارد و همین باعث بروز تعارض تراژیک می‌شود. آنتیگونه بالاترین تکلیف انسان را معطوف به خانواده‌اش می‌داند و کرئن بالاترین تکلیف انسان را معطوف به جامعه. اما به‌قول هگل هامارتیای آنتیگونه و کرئن در این است که این دو ویژگی که به‌خودی‌خود مثبت‌اند را چنان بیش‌ازحد دارا هستند که به تعارض می‌انجامد؛ انگار میان این تز و آنتی‌تز هرگز امکان ندارد سنتزی برقرار شود تا به وضعیت سومی بینجامد که صلح و آرامش هر دو سوی طیف را در خود جای داده باشد. اما جادوی تراژدی و به‌و‌يژه این نمایشنامه در این است که این آشتی شاید روی صحنه رخ ندهد اما در ذهن مخاطب قطعاً رخ خواهد داد.