معرفی کتاب باروت خیس اثر زهرا اسعدبلنددوست

در حال خواندن
9
خواندهام
139
خواهم خواند
66
توضیحات
کتاب باروت خیس، نویسنده زهرا اسعدبلنددوست.
بریدۀ کتابهای مرتبط به باروت خیس
نمایش همهلیستهای مرتبط به باروت خیس
نمایش همهیادداشتها
1403/10/10
فادیه که بود؟! این بار نقطهی مخالف بیروتِ زهرا! خبرنگار مسلمان نمای مهربان و دلسوز، فادیه که اریحا، نوه فرماندۀ موساد، خشن و کارکشته، یهودی ای تعصبی در وجودش حبس بود... میدید زیبایی اسلام را خط به خط مسلمانان را بلد بود عزاداری خالصانه دیده بود.. ولی امان از آن ذهنیتی که فاران برایش ایجاد کرده بود! دل بسته بود به بَسامِ خبرنگار… آن مسلمان که همانند نامش همیشه تبسم داشت… بسامی که او را از بَر بود... حال از روی علاقه یا... یا... یا وظیفه! بسامِ خبرنگار که عضو موساد و نیروی امنیتی در ایران بود! میان هول و ولای عروسی یکی از رفقا... میهمانِ افتخاری و پر صلابتشان... بزم کوچکشان با حضور او منور شده بود... دستورِ انفجاری که فادیه قلباً دلش رضا نمیداد ولی دستور بود و مجبور به اطاعت! تروری بی موقع و زهرایی که به تنِ کم جانِ دانیالش مینگریست و میگریست... پروندهی باروتِ خیس! مصطفی و لیالی... هیام.. هیام.. هیام... چقدر با این نام غریب بود!! بذر کینه میکاشت در دل و وای از روزی که تنومند شود این درخت... درختی که دار برای فاران میشود.. آن فرمانده ی پست فطرتِ موساد! جست و گریز ها فراوان بود... آخر هم پناه گرفت به آن دشمنِ اسبق و دوستِ فعلی... بیروتِ زهرا... حاج اسماعیل... پروندهی جدید، نامی جدید، حبیبه! فادیه، اریحا، هیام و حبیبه.. در ذهنش جنگی میانشان بود! بسام هم با نام های جدیدش که آدم به آدم متفاوت بود بسام، رسول، حیدر، جواد و ... هر چه که بود! نفوذ به سیستم های فاران؛ آن دورهمیِ {مثلا} ساده که پلی شد برای قتل... ترور آن پَست... شاید اندکی زیاد آسوده اش کرده بود... آن خبرِ ناگوار... آن مسافرِ ۱:۲۰ دقیقه... [اصلا قسم به خستگی چشمانش که اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا …] بسام در راه حفاظت از هیام پر کشید هیام هم تهِ خط بود... حال هیامِ مسلمان یا اریحای یهودی؟! درنگ جایز نبود! شاید کمتر از دقیقه مانده بود... شروع کرد... أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ، شْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰهِ...
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.
1
1403/2/19
14
1402/10/18
7
1403/2/15
8
1402/4/15
بسم الله الذی خلق الانسان💚🌱 الحمدلله الذی جعلنا من المتمسكين بولاية امیرالمؤمنین:)!💛 ساعت ۲۲:۰۰ به وقت تهران بالاخرههههه و بعد از شصتاد سال انتظار ، خوندنش توی عید غدیر تموم شد. فضای داستان توی کشور لبنان و به دور از شخصیتهای قبلیه؛ خیلی دور. روایت فادیه ، جاسوس آموزش دیده اسرائیلی که در پوشش خبرنگار در لبنان حضور داره و نفوذش تا خونهی فرمانده حزبالله ، حاج عامر کشیده شده و به عنوان خبرنگار در جلسهای که حاجقاسم سلیمانی، سیدحسن و حاجاسماعیل شرکت دارن ، حاضر بوده. (میخوام نفوذش رو برسونم😂) کتاب از زبان همین فادیهست و سوژه اصلی کلا اونه که باعث میشه فضای متفاوتتری توی باروت خیس ببینیم. و اما تجربه من: با توجه به خوندن کتابای قبلی ، این یکی با وجود انتظاری که از سال ۹۹ براش کشیدم ، پرتلاطم نبود. من موقع خوندن مثل بیروت یا چایت ، ضربان قلبم رو میشنیدم و بغض میچسبید بیخ گلوم ولی توی کل مدتی که کتاب رو میخوندم ، مخصوصا موقع شهادت دانیال احساس کردم قلم اونقدر قوی نیست که من رو عمیقا ناراحت کنه و خوندم و رد شدم. حاج اسماعیلی که غالبا فکر کردیم حاج قاسم بوده ، واقعا حاج اسماعیل بود و اسم مستعار نبود. اینو موقع جلسه که نوشته "فرمانده قاسم وارد شد" ، متوجه میشیم. اطلاعاتی توی پاورقی نوشته بودن که برای من جدید بودن و شخصا خوشم اومد. فادیه اما عجیب بود! خیلی عجیب! اونقدر که باورش برام سخت بود یه نفر چقدررر میتونه سختجون باشه و نَمُر. و همین طور بسام که تا آخرش همراه با فادیه سوال میپرسیدم این دیگه کیه؟ یکی از چیزایی که خیلی برام ناملموس بود، عدم حضور شخصیتهای قبلی توی کتاب بود! حتی دانیال هم اونقدر به اندازه دو کتاب قبلی دیالوگ نداشت و خب تفاوت سوژهی باروت خیس ، این عدم حضور رو توجیه میکنه. درکل کتاب برای من که هیجان با هرخط دو کتاب قبلی میبلعیدم ، اونقدر تجربهی خفنی نبود ولی خب همچنان قلم خانم بلنددوست برام موردعلاقهترین باقی مونده:) +خداقوت میگم به خانم بلنددوست و امیدوارم به خوندن کتابای خفنتری از ایشون🌱💚 +تا یادداشت بعدی ، یاعلی:) شب عید غدیر ، ۱۴۰۲/۴/۱۵ و سومین یادداشتم در بهخوان
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.
13
1403/1/23
4
1403/9/13
1
1403/6/16
2
1403/1/5
1