جزئیات کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق

قتل در قطار سریع السیر شرق

قتل در قطار سریع السیر شرق

آگاتا کریستی و 2 نفر دیگر
4.2
14 نفر |
4 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

12345

خوانده‌ام

18

می‌خواهم بخوانم

9

در حال خواندن

2

این توضیحات مربوط به نسخه‌ی دیگری از این کتاب می‌باشد.

هرکول پوآرو در هنگام سیاحت در ترکیه با تلگرافی به لندن احضار می شود. او به سختی در یکی از کوپه های واگن تخت خواب دار قطار سریع السیر شرق جایی پیدا می کند و به سمت لندن به راه می افتد. در قطار پوآرو هم سفرانش را زیر نظر می گیرد و بلافاصله متوجه می شود که افرادی که در واگن او هستند، جمع ناهمگونی را تشکیل می دهند. در واقع از تمام طبقات اجتماعی نماینده ای در داخل این واگن وجود دارد، ولی کسی که بیشتر از بقیه توجهش را جلب می کند ساموئل راچت، یک تاجر خیر آمریکایی است که از چشمانش پیداست آن طور که وانمود می کند، آدم خیرخواه و خوبی نیست. خود راچت هم به پوآرو نزدیک می شود و اظهار علاقه می کند که او را به سمت محافظ خود استخدام کند. پوآرو پیشنهاد او را نمی پذیرد، صرفا به این دلیل که از قیافه راچت خوشش نمی آید و ... "قتل در قطار سریع السیر شرق" در بین آثار کریستی، به غیر از "قتل راجر آکروید" بیشترین تعداد خواننده ها را داشته است. جالب اینکه امروز اشتهار کتاب بیشتر به خاطر فیلمی است که در 1974 به همین نام از روی آن ساخته شد.

یادداشت‌ها

          جسدی در روز برفی:

انسان های مرموز در سراسر جهان وجود دارند و انسان هایی نیز هستند که این افراد را کشف کنند اما گاهی در پی انسان های مرموز اتفاقات تلخ و مرموزی نیز وجود دارد که شاید روزی سر راه شما نیز قرار بگیرد….
کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق روایتگر کارآگاه زیرک و باهوشی ست که سفری را آغاز می کند و در این سفر با ماجرایی بسیار بی رحمانه،مرموز و خطرناک رو به رو می شود.آیا پوآرو می تواند این معما را نیز حل کند؟یا در راه رسیدن به پاسخ اتفاقاتی برایش رخ خواهد داد؟اگر دوست دارید تا بفهمید که در قطار سریع السیر شرق چه گذشت شروع به مطالعه ی این کتاب بکنید.

در برخی از کتاب ها شخصیت ها تنها یک اسم هستند ، اما در این کتاب حتی شحصیت های فرعی و گذرا نیز پردازش شده بودند مثال:طرزی که پوآرو پاکت نامه را باز کرد به ما می گفت که این شخص، فرد منظم و با حوصله است ، وقتی پوآرو به هتل رسید در خواست یک اتاق با حمام کرد و این مورد نشان می دهد که نظافت برای او اهمیت بسیاری دارد و هنگامی که می خواست کوپه ی قطار بگیرد درجه ی یک را گرفت که این موضوع هم اشاره به راحت طلبی پوآرو می کند و نشان می دهد که او دوست دارد همه چیز باب میلش باشد.در بخش هایی از کتاب تشبیه هایی به کار می برد که شخصیت را برای ما پردازش می کرد برای مثال در قسمتی از کتاب یک زن را به گوسفند تشبیه کرده بود، ما از این بخش می توانیم متوجه بشویم که شخصیت یک فرد مسن و پیر است و موهایی سفید رنگ دارد.

در داستان خصوصیات و ویژگی های شخصیت ها را می گفت و نشان نمی داد اما اصلا حس پرتابی به خواننده دست نمی دهد و شاید این نیز به خاطر هنر نویسنده ست.
اینکه نویسنده شخصیت های جدید را توسط خود شخصیت های داستان معرفی می کرد بسیار جذاب بود و حالت قشنگی به داستان داده بود،برای مثال در بخش هایی که در قطار و کمی قبل از آن بودند آقای بوس مدام شخصیت های جدید را معرفی می‌کرد و با آقای پوآرو سر آنها بحث می کرد.(مثال:پرنسس دراگومیردف هستند.اهل روسیه شوهرش تمام این ثروت را قبل از انقلاب روسیه بدست آورد و ...)

سرفصل های این کتاب خیلی جذاب و رمزآلود بودند مثال:یک زن؟-فریادی در شب-پوآرو یک پرونده را رد می کند و ….

زاویه دید کاملا مناسبی برای داستان انتخاب شده بود، دانای کل.زیرا برای مثال اگر پوآرو راوی داستان بود نمی توانست هم محوطه ی بیرون از قطار را و هم کوپه ی بغلی و … روایت کند، بنابراین زاویه دید درستی از جانب نویسنده انتخاب شده بود.

من این موضوع را که در میان دیالوگ ها، داستان وجود داشته باشد و این دیالوگ گاهی قطع شود و مدام پشت سر هم نباشد را خیلی دوست دارم و از نظرم اینکار باعث می شود تا حوصله ی خواننده سر نرود و کلافه نشود.(شاید گاهی هم موجب گیجی خواننده شود، بستگی به قلم نویسنده دارد)

در برخی از قسمت ها تکرار وجود داشت،برای مثال در یک قسمت به فاصله ی یک جمله دوبار از بسیار شق و رق بود استفاده کرده بود و این موضوع کمی توی ذوق می زد اما انقدری کم بود که بشود از این موضوع گذر کرد.

خواننده کاملا متوجه می شد که شخصیت اصلی یک کارآگاه است و مدام به همه چیز شک دارد و هزاران سوال در ذهنش می چرخند(مثال:در میز کناری که میز کوچکی بود کلنل آربات تنها نشسته بود و به پشت سر سرمری دبنهام خیره شده بود.آنها پیش هم نشسته بودند در صورتی که می توانستند این کار را بکنند.چرا؟پوآرو با خود فکر کرد که شاید...‌
خواننده کاملا می توانست حال و هوای بخش های داستان را حس کند مثلا زمانی که صدای فریاد شنیده می شد تپش قلب خواننده نیز شدت پیدا می کرد یا برای مثال زمانی که پوآرو در حال صحبت با دوشیزه دبنهام بود حس سردی بین آنها کاملا قابل تشخیص بود.

یک موضوع دیگر که ارتباطی با کتاب ندارد این است که از نظرم داستان هایی که از روی آنها فیلم نیز ساخته شده است مخاطب بیشتری دارد، زیرا زمانی که شما یک متن را می خوانید و بعد فیلمی از آن را می بینید تجسم ذهنی شما کاملا تکمیل و سوالات و ابهاماتتان کمتر می شود یکی از بهترین مثال ها در این زمینه هررری پاتر است.(البته این نکته ممکن است باعث کاهش خلاقیت خواننده نیز بشود)

از نظرم خانم کریستی نویسنده و شخصیت پرداز فوق العاده ای هستند زیرا پردازشی که در این کتاب شده بود را من تا به حال در جایی ندیده بودم و حس میکنم دلیل اصلی این موضوع ژانر کتاب است و از شما کتابخوان های عزیز درخواست می کنم تا این کتاب را نیز حتما بخوانید
        

5 نفر پسندیدند.

          حتی اگر با یک داستان کارگاهی مواجه نباشیم، همین که قطاری با همه‌ی مسافران چندین روز در برف متوقف شود. ایده‌ی جذابی است. ماجرا وقتی جذاب‌تر می‌شود که «پوآرو» هم در همین قطار است و درست زمانی که تصمیم گرفته خودش را درگیر پرونده‌ی جدیدی نکند یک قتل اتفاق می‌افتد. 
«قتل در قطار سریع‌السیر شرق» اولین کتابی بود که از «آگاتا کریستی» خواندم. علاقه‌ی بی‌حدم به شرلوک هولمز و نویسنده‌اش آرتور کانن‌دویل، مدت‌ها سبب شده‌بود که به هیچ کتاب کارآگاهی دیگری توجه نکنم؛ اما «قتل در قطار سریع السیر شرق» همه معادلاتم را بهم ریخت. درست است که پوآرو ویژ‌گی‌هایی متفاوت با شرلوک هولمز داشت، اما هردویشان به یک اندازه خوب بودند. واقعا احساس پشیمانی کردم که چرا در سال‌های سرخلوتی نوجوانی میان کتاب‌های آگاتا کریستی بیشتر سرک نکشیده‌ام.
فضای کتاب محدود است، همه‌ی شخصیت‌ها در یک قطار گیر کرده‌اند. برای همین کارآگاه ما نمی‌تواند این طرف و آن طرف برود و به این خانه و آن خانه سرک بکشد. فقط در رستوران قطار می‌نشیند و از همه‌‌ی مسافران بازجویی می‌کند. این محدودیت مکان همان قدر که باعث جذابیت کتاب شده، تا حدی هم موجب شده که کتاب خسته‌کننده شود. ماجرا جنب و جوشی ندارد، خواننده باید توجه و دقت زیادی داشته‌باشد تا بتواند شخصیت‌ها را از هم تفکیک بدهد. چون دیگر نمی‌توانیم آن‌ها را با محل زندگی و خویشاوندان و دیگر نکاتی که در باقی کتاب‌هاست تشخیص بدهیم، تنها چیزی که از آن‌ها می‌دانیم. اسم و ویژگی‌های ظاهری و یک شماره کوپه است. اعتراف می‌کنم تا پایان کتاب تا حد زیادی برای تشخیص شخصیت‌ها گیج می‌زدم و ترتیب کوپه‌ها را نمی‌توانستم کاملاً تصور کنم. اما علی‌رغم همه‌ی این مشکلات تلاش برای کشف قاتل من را پای کتاب نگه داشت. سخت تلاش می‌کردم که فریب نویسنده را نخورم و به هر کس که برای بازجویی می‌آمد مشکوک بودم. خصوصاً به افرادی که دورتر از ذهن بودند. در یک سوم پایانی کتاب تقریباً پذیرفتم که شکست خوردم. مطمئن بودم که آگاتا کریستی چندین دهه پیش دامی برایم پهن کرده که خواننده مدعیِ قرن بیست و یک نمی‌تواند از آن نجات پیدا کند. پذیرفتم که در پایان کتاب غافلگیر خواهم شد. چون هر قدر هم شواهد را بالا و پایین می‌کردم حتی نمی‌توانستم حدس بزنم! و همین اتفاق هم افتاد. پایان کتاب جوری تمام شد که همه‌ی نکات منفی را نادیده گرفتم و پذیرفتم که خواندن کتاب‌های آگاتا کریستی، این ملکه جنایت برای هر کسی دلچسب و حتی لازم است!
از طرفی، آگاتا کریستی جنبه‌ای از آمریکا را به ما نشان می‌دهد که کمتر به آن فکر می‌کنیم. مقتول یک تاجر خیرآمریکایی است که در طول داستان ابعاد تازه‌ای از شخصیتش روشن می‌شود. خواننده هوشمند بین ماجرای کشف قاتل چیزهای دیگری هم مثل حفره‌های سیستم قضایی آمریکا را هم درک می‌کند و در کنار همه‌ی این‌ها تصمیم نهایی پوآرو نشان می‌دهد که موضع نویسنده در مقابل چنین سیستمی دقیقاً چیست. آگاتا کریستی اجازه می‌دهد هرکول پوآرو فارغ از سیستم معیوب، خودش عدالت را اجرا کند.
در پایان؛ باید بگویم درست است که قتل در قطار سریع السیر شرق دومین کتاب پرمخاطب آگاتا کریستی است. و رتبه اول به قتل راجر آکروید اختصاص دارد. ولی به عنوان کسی که فقط همین دو کتاب را از این نویسنده خوانده، قتل در قطار را خیلی بیشتر از قتل راجر آکروید می‌پسندم به چندین دلیل که ذکر هر کدامش موجب لو رفتن پایان هر دو قصه است. اما اگر بدون لو رفتن قصه بخواهیم توضیحی بدهیم باید بگویم، منطق داستان در قتل در قطار قوی‌تر است، خواننده در پایان قصه غافگیر می‌شود اما احساس نمی‌کند فریب‌ خورده‌است، نویسنده همه‌ی شواهد را مقابل چشم شما می‌گذارد اما شما نمی‌توانید معما را حل کنید و همین جست‌وجو دلچسب است. اما در قتل راجر آکروید حدی فریب می‌خوریم، کریستی چندان با ما روراست نیست و همین هم سبب می‌شود حس غافلگیری آخر داستان آن‌قدرها هم دلچسب نباشد.
و ای کاش، در سال‌های سرخلوتی جوانی و نوجوانی بتوانیم سرکی موشکافانه میان ادبیات کارآگاهی دنیا بکشیم. پیش از آن که هجوم حوادث زندگی ما را از لذت‌هایی این چنینی محروم کند.
        

2 نفر پسندیدند.

          در داستان های معمایی همیشه یک یا دو شخص گناهکار وجود دارد و همیشه هم کاراگاهی این افراد را پیدا می کند. اما کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق نشان داد که همیشه هم یک یا دو مظنون وجود ندارد….
ژانر معمایی_جنایی را بسیار دوست دارم و همیشه جزو سه ژانر برترم بوده، داستان های پوارو، شرلوک و خانم مارپل را همیشه دوست داشتم و می توان گفت یکی از طرفداران ژانر معمایی و معمایی_جنایی هستم. این کتاب هم مثل تمام داستان های جنایی روایت حادثه ای مرموز، بی رحمانه و خطرناک بود که در یک قطار اتفاق می افتاد. و در این داستان هم پوارو کاشف پرونده بود…
تقریبا همه ما تا بحال کتاب هایی را خوانده ایم که شخصیت ها فقط یک اسم  ، حتی در بعضی کتاب ها ما از شخصیت های اصلی هم اطلاعات کافی را نداشتیم! اما در این کتاب ما خصوصیات شخصیت های فرعی داستان را هم می دانستیم. و این مشخصات و اطلاعات به طور خودکار و غیر مستقیم به ما منتقل می شد و اصلا حالت پرتابی نداشت. مثلا در یک قسمت کتاب پیرزنی به یک گوسفند تشبیه شده بود و ما از این تشبیه متوجه می شدیم که این خانوم پیر و سالخورده است و موهای سفیدی دارد. یا مثلا از روی سفارش پوارو برای کوپه درجه یک می توانستیم بفهمیم پوارو راحت طلب است. و به همین دلیل خواننده به طور کامل می توانست بفهمد که نقش اصلی کارآگاه است و به همه چیز مشکوک است. و صد البته پرتابی نبودن اطلاعات بخاطر هنر نویسنده بود.
معرفی شخصیت ها توسط خود شخصیت ها انجام می شد وهمین معرفی را جذاب می کرد ولی استفاده زیاد از ان کمی حوصه سر بر شد. مثلا انجایی که اقای بوس پرنسس دراگومیردف را به پوارو معرفی می کرد معرفی اصلا پرتابی به چشم نمیامد و همین پئنی مثبت بود.
زاویه دید داستان به خوبی انتخاب شده بود. اگر زاویه دید داستان چیزی جز دانای کل می بود اصلا نمی شد اطلاعات بیرون از کوپه، قطار و … را توصیف کند.
توصیفات داستان خیلی خوب بود و خواننده می توانست حال و هوا را درک کند. مثلا وقتی صدای داد و فریاد میامد ما به شدن نگران می شدیم و به قول خودمان تپش قلبمان زیاد میشد. و وقت هایی هم که پوارو با یک خانوم صحبت می کرد ما فضای بی حس وحال انجا را حس میکردیم.
کتاب هایی که از روی آنها فیلم ساخته می شود، و ما هم فیلم و هم کتاب را می بینیم و می خوانیم، بدون شک بهتر و بیشتر متوجه می شویم و خیلی از سوال  های ما با دیدن فیلم یا خواندن کتاب برطرف می شود.
یکی از مهم ترین خوبی های این کتاب پایان متفاوت ان بود که به قول خودمان خواننده را شوکه کرد! معمولا در داستان هیچوقت همه قاتل نیستند، اما در اینجا همه افراد حاضر در قطار گناهکار بودند! همین پایان جذاب و متفاوت، کاری کرد که این کتاب را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم.
از نظرم نویسنده این کتاب(خانم کریستی) نویسنده بسیار فوق العاده ای است که شخصیت پردازی و توصیف صحنه فوق العاده ای هم دارد که همین باعث شده کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق محشر شود. بدون شک اگر توصیفات این نویسنده نبود کتاب افت شدیدی پیدا می کرد. و چه بسیار که این موضوع در ژانر معمایی و جنایی چند برابر می بود.
تنها ایراد این کتاب تکرار بعضی از جملات بود؛ که زیاد نبود و بدون شک با وجود پئن های مثبتش می توان ازش گذشت.:)
و در آخر کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق یکی از کتاب هایی است که با قطعیت می توان گفت برای معما دوستان پیشنهاد ویژه ای است. کتابی که مطمئنا بعد از خواندن آن خوشحال هستید که وقتتان را برایش گذاشته اید. پس این کتاب را از دست ندهید:)
        

1 نفر پسندید.

در حال مطالعه

کتاب در حال مطالعه ای وجود ندارد.

با جستجو می‌توانید کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و به این لیست اضافه کنید.